تفالی زده بودم ز جام فنـــــــــجانها
به قصد چشم تو آن شب بنام فنجانها
به رنگ قهوه ی تیره،از آسمان غزل
نشسته سایه ی چشمت به بام فنجانها
به روی شهد لبانت، نشسته لبهاشان
شکر وزیده دوباره به کام فنجـــــــــانها
اگر به سینی هستی نگاه میـــــکردی
به رنگ چشم تو میشد تمام فنجانها
تمام اهل جهان با عطش شبی خواندند
حــروف نام ترا در کلام فنجانها
***
خدا کند تو بمانی به فال و اقبــــالم
به این طریق بماند مــــرام فنجانها.....
سلام شعر زیبایی است.بدرود
من که همیشه لذت می برم از این همه ذوق . آفرین بر شاعری این چنین !
شعر ؤيبييه زشيرؤاىي ؤنىه باشن