چند بار
روشن کرده ای بانو؟
من از فضای سیاه
از این همه خاموشی
گریزانم
حالا گیرم
در کف این فنجان لب پریده
فالگیران شهر
خواب صدها ستاره را
در شعرهای من دیده اند
حالا گیرم
که در انتهای این کوچه ی مه گرفته
پریان دریایی
به شعرخوانی دریا نشسته اند
می دانم
تو باز از همان
جاده ی ناشناخته می آیی
می دانم
اما بانو
این بار که آمدی
چمدانت را برایم جا بگذار
دیگر نه جای تو در این خانه است
و نه جای من
تنها همینکه میدانم
فانوس این خانه را
کبریت خواهی زد
و در حوالی آن کوچه ی ناشناخته
گم خواهی شد
بهانه ای برای ماندن نیست
چمدانم را از غزلهای نا سروده
پر کرده ام
بانو
خداحافظ
رضا حساس
درود برشعاعراین شعر احساسی این شعر یک غزل است حس معاشره ممغازله در اوج هجران اما لباس امروزی به تن کرده ما هنوزهم وامدار غزلیم در لباسی تازه
ما کرمانشاه امدیم و نتوانستیم با اهالی شعرش ارتباطی بگیریم . جمعی از بچه های شیراز