
یک غزل از علیرضا خانی.
شب تا سحر مرغ دلم پر می زند در کوی تو
در خویش می پیچم چنان سر حلقه ی گیسوی تو
چون آبشار زلف تو خاطر پریشانم هنوز
تا کی به آرامش رسد دل در کمند موی تو
از شش جهت با من سر ناسازگاری داردش
وقتی که میل آمدن دارد دلم تا کوی تو
بگذار افشان تر شود شبنم به رخسار غزل
تا مست و تازه تر شود شعرم ز عطر و بوی تو
هر چند دورم می کند این چرخ بازیگر ز تو
شعرم چنان می پیچدش در حلقه های موی تو
کز پیچشش زلف و غزل آنسان تنیده شعر و شب
گویی که آویزان شده این شعر بر گیسوی تو