
گر هدیه ی قابلی ندارم در دست
یک شاخه ی گل برای تقدیم که هست
اما پدر عشق بسوزد که تو باز
گفتی به افاده خواب دیدی خیر است...!
ما مثل دو بال یک کبوتر بودیم
چون شاخه ی سبز یک صنوبر بودیم
هر چند جدا شدیم از یکدیگر
ای کاش که خواهر و برادر بودیم
از چشم رقیب من شرر میبارد
در باغ سحر زخم تبر می کارد
او عاطفه ی مرا هوس نام گذاشت
کافر همه را به کیش خود پندارد
ای دوست نصیب ما غم و درد مکن
ما را ز حریم خویشتن طرد مکن
باران عطش ببار بر ما اما
محتاج به دستهای نامرد مکن