غزلی تازه از : بابک دولتی

تاریخ ِ کوهستان به دست ِ سنگهایش بود
فتح ِ تمام ِ قله ها از ننگهایش بود
درویش ، پای کوه از دیوانگی می زد
انگار کوه از دسته ی دلتنگهایش بود
تنبور ِ درویش از شکست و ریختن می گفت
پژواک؛ نوعی پاسخ ِ آهنگهایش بود
یک مرد ، همچون سنگها بر کوه چسبیده ست
مردی که ایامی زمان در چنگهایش بود
سربازِ ساسانی سرش را بر نمی گرداند
سرباز ِ ساسانی به فکر جنگهایش بود
از پیش ِ کوهستان دوباره گله رد می شد
در آخر ِ خط ، پیرها و لنگهایش بود
در گوسفندان اتفاقی رخ نخواهد داد
زیبایی ِ گله صدای زنگهایش بود
خورشید از یکرنگی ِ صخره گذر می کرد
خورشید ِ آواره ٬ دچارِ رنگهایش بود
در متن ِ شب ، اندیشه ای سنگی ترک برداشت
اندوه ِ کوهستان سقوط ِ سنگهایش بود