فرهنگ و هنر غرب کشور ( زیر نظر هفته نامه ی صدای آزادی )
امروز: سه شنبه، 16 شهريور 1389 مطابق با Tuesday, September 7, 2010 ساعت 4:55 AM
قبلی »
شعر فارسی
« بعدی
بگو زلف سیاهش را نریزد بر سر و رویش

بهروز یاسمی

 

 پرده اول سال 78

به خوابم آمدی پر کردی از اندوه خوابم را

به دست ابرهای تیره دادی آفتابم را

و حالا مثل نیلوفر به دنبال رد پایت

به هر سو می کشانم شاخه های پیچ و تابم را

یقین دارم که چشمانت ز هرم واژه ها می سوخت

اگر روزی برایت می نوشتم التهابم را

و گر نه با همین نامه برایت می فرستادم

دو برگ از دفتر اندوه بیرون از حسابم را

و یا بی پرده و روشن برایت شرح می دادم

فقط یک خط ز سر فصل کتاب اضطرابم را

که تا دیگر دل بی اعتقادت باورش می شد

که من هم چون تو پنهان می کنم از خود عذابم را

 

                 پرده دوم ده سال بعد!

 

خدا را کدخدا ای حاکم آبادی بالا

بگو تا دخترت دریابد این حال خرابم را

بگو زلف سیاهش را نریزد بر سر و رویش

نیامیزد به ظلمت قرص ماه و آفتابم را

بگو بر من بشوراند جوانان دهاتی را

ببیند غیرت طوفان تبار عشق نابم را

بگو تا دخترت پایین بیاید از خر شیطان

بگو نگذار تا ناگه بگیرد خون رکابم را

بگو این عاشق از آن عاشقان داستانی نیست

بگو این کله خر می بندد از نو راه آبم را

خلاصه گفته باشم کدخدا دیگر خودت دانی

همین حالا همین امروز می خواهم جوابم را

نظرات [1]
محمدصارمی    پنجشنبه، ۲۴ تیر ۸۹ :: ۷:۰۵ صبح
سلام عالی بود اشعار شما بخصوص این آخری متشکرم.





اطلاعات شما ذخيره شود ؟
RSS 1.0 :: RSS 2.0 :: RSD :: ATOM
تمامي حقوق اين سايت متعلق به مجله اينترنتي بلوط است.
هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ ممنوع است.
دایر شده توسط نگاه نرم