
لبخند و سفر
لبخند و سفر، غریبه و، همسفری
از کوچه ی تنهایی من، می گذری
عینک زده ام نخند، در دیدن تو
این حوصله ی ناجور، ندارد اثری
یک نامه ی عاشقانه، این بار بخند
چون نامه تویی، خودِ تو هم نامه بری
امشب غزل ِ تازه ی من، جان دارد
مردی است که بوسیده ترا... بی خبری
من با گل و بوسه و سفر آمده ام
بیهوده مخالفت نکن، یک نفری
مسعود صادقی بروجردی
لبخند مرگ بر اشکهای گل آلود یک الهه مریمی که معصومیت خویش به خدا نیز نداد... -------------- باحترام دعوتید به خوانش اندوهیاد یک شاعر و چند شعر...
سلام استاد. از اینکه شعر شما را در سایت شهر خودمان دیدم بسیار خوشحال شدم . مثل غرور کوه و عشق را به هم پیچیدید.