دو شعر از مريم رحماني
1
گاهی کلمات گم شده ای هستند
که شاعرانشان را می جویند
نام تو
تنها کلمه ای ست
که از پرده های بسته ی آپارتمان عبور میکند
و مرا در اتاق کوچکم پیدا می کند
نامت را در دستانم می گیرم
و آنقدر از تو می نویسم که گم شوم
..............
همیشه شاعر گم شده ای به دنبال نامت
جهانی را می گردد.
2
خیاط پیر
دلنگران
شهر را به آسمان دوخته است
که این باد وحشی
چند دانه را از پرندگان می رباید
و چند بادبادک را از دست کودکان
پوسترهای تبلیغاتی
هرچه پشت دیوارها
پشت شیشه ی تلوزیون
قایم می شوند
باز هم با باد خواهند رفت
و شهر ، اندوهگین توقف می کند
چنان گاری کهنه ای که از دو سو با میخ به زمین چسبیده باشد
انگشتان جوهری
دلخوش به کوهی هستند
که هر غروب پهلوانی زنجیر گسسته در آن به پای می خیزد
و با خون های به جوش آمده شهر را تسخیر می کند
...
باید چاقویی را که هنوز
گرمای انگشتان چاقوساز در آن است
به رگهایت فرو کنی
تا باد آرام بگیرد.