اين داستان عنوان ندارد!
براي دوست هنرمند و هم سفر کلمات ((شاهدخت هاشمي))
این روزها و شب ها تمام فکر و ذکرم پیام های کوتاه و نانوشته ی تو شده.هر لحظه صدایی سیال از دالان های سرگردان ذهن و فکرم می گذرد . چشم هایم را که می بندم تصویری مبهم از تو و پیام هایت فضاي ذهنم را می خراشد.به همین خاطر است که شب ها نمی توانم بخوابم.هنوز نتوانسته ام جوابی برای پیام های نانوشته ات پیدا کنم. تا کامپیوتر را روشن می کنم ، هوا ناگهان ابري می شود و ضربان قلبم زیاد . گویی در انجام گناه و جرمی بزرگ ، مشغول شده ام . آرشیو نظرات را باز می کنم . باز همان پیام کوتاه تکراری به من لب خند مي زند . اين روزها بسيار مشوش شده ام و اضطرابی بزرگ به جانم افتاده .
آخرین روزهای پاییز است . روزهای برگ ریزی كه کابوس اضطراب و تشویق من بیش تر و گسترده تر مي كند.دوباره روی آرشیو نظرات كليک می کنم . دوباره پیام هاي نانوشته ي توست.اين بار خنده ام مي گيرد.به راستی دنیای عجیبی است . آخرين داستانم(اين داستان عنوان ندارد.)را توي وب لاگ گذاشته اي...آخر اين داستان كه هنوز خام خام است و سطر سطرش هنوز بوي كلمات ناتمام مي دهد.گرفته اي و همين طوري كوبانده اي توي صورت اين وب لاگ.اصلن هيچ كسي از كارهايت سر در نمي آورد.
همیشه نقطه ی پایان هر داستان،مرا به آرامشی خلسه وار دعوت کرده. این بار داستان را برای تو که مفهوم همان شخصیت اول داستان ها و پیام ها بوده ای مي خوانم.مثل همیشه،مقابلم نشسته ای و با همان نگاه جدی ، مسیر کلمات دائم را دنبال می کنی . داستان كه تمام مي شود ، با هم چای کهنه نوش گل سرخ را مزمزه می کنیم.
آخر به دنبال چه هستی ؟می خواهی چه چیزی را محکوم و ثابت کنی ؟ ها؟ تو این دنیای بی در و پیکر ، هر آن چه را که دوست داشته ای و دلت خواسته ، به من گفته ای . تمام داشته ها و نداشته هایم را کاملا رو کرده ای . دارم دیوانه می شوم . به همه جا و هر کس که فکر کرده ام ؛ کم تر به نتیجه رسیده ام.آن قدر دقیق و حساب شده کار کرده ای ، كه تا مدت ها از این هزار توی بزرگ ، بیرون نخواهم رفت . خیلی دلم می خواهد تو را ببینم و خیره به چشمانت آن قدر از تو سوال بپرسم که به همه ی گناهانت اعتراف کنی و بعد ذره ذره آب شدنت را ببينم...
این روز ها آزار پیام هایت زیادتر شده . تلفن هایت هم قبیله ای شده از زنان و مردان طبل زن،که وقتي شماره ات را مي بينم ، محکم بر روی طبل هاشان می کوبند . آخر حق داری . از این که دنیای آرامت را آشفته کرده اند.خودت که می دانی بی گناه تر از همیشه بوده ام. پیام هایت را هم چنان ردیف به ردیف هم ، گذاشته و پاک نکرده ام . امروز ، پس از شنیدن صدایت تصمیمم را گرفتم . مگر می شود ، داستان ، شخصیت اول نداشته باشد؟داستان هم بدون حضور او و نويسنده اش حركت كند؟نوشته را توی وب لاگم مي گذارم تا همه آن را بخوانند و تو هم با همان سبک و روش خاص خودت ، برايم پیام بدهی . هر چرا که دلت خواست ، بنویسی ، بگويي و فرياد بزني ، دل من هم نخواهد شکست . عادت كرده ايم.
باور می کني که دارم به تو و پیام هایت یواش یواش علاقه مند می شوم ؟ خيلي دلم می خواهد ، پس از این که اين داستان را خواندی . نظرت برایم بنویسی . اصلن بيا و تو براي عنوانش يك اسم پيش نهاد بده.باشد؟
از وقتی که پیام هایم را پاک نکرده ای ، دلم تکان عجیبی خورده. دستم برای خودم رو شده . دلم مي خواهد روي صندلي سيماني پارك دراز بكشم و ساعت ها بخوابم. عادتم است.هر وقت كه نگران و دل تنگ مي شوم ، حسابي خوابم مي گيرد.امروز توی کافی نت سعیدی خيابان انقلاب ، می خواستم ، پیامی برایت بفرستم . اما باور کن که حتی نتوانستم يك سطر برايت تايپ كنم .
ضربه ای به کیبورد مي زنم . هر چه قدر برای رسوایی تو تلاش کرده ام ، باورم شده که رسوای اصلی خودم هستم . خیلی دلم می خواهد که مرا در داستاني دیگر آب بزني و زنده کنی .مرا به دنیايي بیاوری که عطر نفس های تو در آن جاری باشد .
امروز صبح که به وب لاگم سر زدم ، عطر عجیبی در صورتم احساس کردم . ضربان قلبم زیاد شد و لب هايم خشك.
داستان بی هییچ تغییر و دست کاری ، کامل در وب لاگم جا خوش کرده بود ، پايان داستانم را هنوز نقطه چين نكرده ام ، که آن را منتشر کرده ای . پیام های زیادی هم درآخرين سطر داستان ، جوانه زده بود.سرم درد می کند . پیام آخر را که می خوانم ، به مهمانی با تو در((پارک لاله))،دعوت ام کرده ای . بچه سرخ پوست شیطان و بازی گوش ،دارد قلبم را سوراخ می کند . از اداره که خارج شدم ؛ مرخصی استعلاجی چند روزه ام را روی میز مدير جا گذاشته بودم.
درست سر ساعت آمدی . روی همان صندلی های چوبی و درست در مقابل همان سرو های مغرور . در سکوت مرموز پارك ، تنها به صدای خش دار کلاغ های خیس و باران زده گوش داریم . هم چنان ساکت و خیره به هم خاطرات گذشته را مرور کردیم . پارک خلوت و ساکت،به سکوت ما به گونه ای مبهم ، گوش می داد .
هنوز چیزی نگفته بودیم ، که چند سایه کنار مان ایستادند . با همان عصبانیت و خشونت که پرواز کلاغ های خیس را موجب شدند ، چشم هاشان پر شد از غروب.تک و تنها در این پارک بزرگ و در گوشه ای خلوت و دور از نگاه های کنجکاو ، جرم کمی نبود.
کلاغ های فضول ، چند بال دیگر زدند و نگاه مان را به انتهاي مسیری نا معلوم بردند. بلند شدیم و فقط به سایه ها لب خند زديم و با آنها راه افتادیم . چند قدم بعد ، خداحافظی کردی و به سمت دریاچه ي کوچک و پر آب وسط پارک رفتی .مي دانستم هر وقت از آدم ها و نگاه هاشان خسته مي شوي به دريا و موج هاي كوچك و بزرگش خيره مي شدي و سپس آرام آرام به سوي انتهاي دريا مي رفتي. وقتی مسیر نگاهم را دنبال کردند و مبهوت برگشتند با همان عصبانیت که این بار با بهت و حیرت همراه شده بود به دنبال تو با فرياد ، تمام کوچه پس کو چه های نداشته ی پارک را جست و جو کردند . من هم از آنها خداحافظی کردم . سر خیابان با دیدن اولین پیکان سبز فریاد زدم :
-آزادی ! دربست !
مرتضا حاتمی
نوشته ی اول : 15/۷/87-تهران
نوشته ي دوم – 20/7/87-کرند – روستای بابا یادگار