فرهنگ و هنر غرب کشور ( زیر نظر هفته نامه ی صدای آزادی )
امروز: پنجشنبه، 18 شهريور 1389 مطابق با Thursday, September 9, 2010 ساعت 6:04 PM
قبلی »
داستان
« بعدی
حکایتِ دست‌فروش و باربر

حکایتِ دست‌فروش و باربر

آورده‌اند در یکی از شهرهای دور، دانش‌مندی زندگی  می‌کرد که همه‌ی عمر و زندگی‌اش را صرفِ کسب علم و معرفت کرده‌ بود و برای اضافه کردن به دانش‌اش از هیچ سختی‌ای رو گردان نبود. اتفاقاً، روزی با مسأله‌ی مشکلی مواجه شد که نه خودش جواب‌اش را می‌دانست و نه هیچ‌یک از هم‌شهری‌هایش. ناچار، بار و بندیل‌اش را بست و راهی سفر شد. به هر شهری که رسید، سراغ دانش‌مندهایش را گرفت. رفت پیش آن‌ها و سوال‌اش را مطرح کرد، اما هیچ‌یک نتوانستند کمک‌اش کنند. عاقبت کسی به او گفت: برو فلان شهر، آن‌جا مردِ دست‌فروشی هست که خیلی چیزها می‌داند، شاید او جواب‌ات را بدهد!
مرد، عزمِ آن شهر کرد. به آن‌جا که رسید، پرسان پرسان، سراغ ِ دست‌فروش رفت. کُنجِ بازار، پیرمردی را دید با سر و موی ژولیده، لباسی پاره پوره، غرق فکر و خیال، که با حرکات سر و دست و جنباندن لب و ابرو، با خودش حرف می‌زد. جلویش، روی زمین، مقداری خنزر پنزر بود که با فروش ِ آن‌ها کاسبی می‌کرد. 
دانش‌مند با دیدن ِاو در آن وضع، خیلی غمگین شد. بعد از سلام و علیک و احوال پرسی، منظور از سفرش را گفت.
پیرمرد بعد از شنیدن مسأله، کمی فکر کرد و عاقبت گفت: راست‌اش‌، هر چه به خودم فشار می‌آورم، نمی‌توانم جواب ِدرست حسابی‌ای به تو بدهم. بهتر است بروی نزد ِبرادر بزرگ‌ام، شاید او کمک‌ات بکند!
مرد، نشانی برادر را گرفت. رفت وسط‌های بازار، دکان کوچکی را دید و مردی تقریباً پنجاه شصت ساله که آدم بی‌حوصله و پرخاش‌گری به نظر می‌رسید. مسأله‌اش را گفت. دکا‌ن‌دار، کمی ریش خاراند؛ کمی سر خاراند؛ معطل کرد و عاقبت جواب داد: عمو جان تو هم چه سوال‌هایی می‌کنی، ها؛ چه دل ِخوشی داری! در هر صورت، من که چیزی به عقل‌ام نرسید. برو پیش داداش بزرگ‌مان شاید او جواب‌ات را بدهد. برو . برو !
دانش‌مند نشانی گرفت و رفت نزدِ برادر بزرگ‌تر که توی چهار سوق، تجارت‌خانه داشت. آن‌جا، جوانی را دید سرحال و خندان که با مشتری‌ها و در و همسایه‌هایش مرتب شوخی می‌کرد و قهقهه می‌زد. از او با روی خوش  استقبال کرد. خیلی زود هم جواب سوال‌اش را داد؛ اما دانش‌مند گفت: ای برادر‌! خیلی ممنون از این که مسأله‌ام را حل کردی، دست‌ات درد نکند؛ ولی حالا با سوال دیگری روبه‌رو شده‌ام. دل‌ام می‌خواهد اگر برای‌ات میسر است و آن‌ را به حساب فضولی و بی‌ادبی‌ام نمی‌گذاری جواب این یکی را هم بدهی!
جواب شنید: هرچه دل‌ات می‌خواهد بپرس. من از این‌که بتوانم گره از مشکل کسی باز بکنم، خوشحال می‌شوم!
مرد گفت: راست‌اش شما سه برادر برای من شده‌اید یک مسأله‌ی عجیب و غریب. شما سه برادر هستید، آن‌که از همه کوچک‌تر است، هم پیرتر از شما دو نفر است و هم تنگ‌دست و هم انگار غم دنیا را گذاشته‌اند روی کول‌اش. تو که از آن‌ها بزرگ‌تری، آن‌قدر جوانی که هر کس نداند خیال می‌کند پسر یکی از آن دو هستی؛ از مال دنیا هم شکر خدا این تجارت‌خانه و دارایی زیاد را داری؛  سر و وضع و روحیه‌ی شادت هم که خبر از سِر ضمیر  می‌دهد به قول معروف. این‌ها همه برایم خیلی عجیب است. اگر می‌شود، علت‌شان را  بگو!
تاجر خندید. جواب داد: باشد، به‌شرطی که ناهار را میهمان من باشی و به خانه‌ی من بیایی!
مرد قبول کرد. توی حجره نشست و به شوخی‌های او خندید و با خوردن فندق و پسته و نخود و کشمش، خوش گذراند.
ظهر که شد، هم‌راهِ تاجر به خانه‌ی او رفت. ناهار ِمفصل و خوش‌مزه‌ای خورد و چُرت بعد از ناهارش را هم زد. از خواب که بیدار شد، گفت‌: ای برادر اگر چه به من خیلی خوش می‌گذرد و کاملاً سیر و پُر هستم، از پذیرایی‌ات هم خیلی خیلی ممنون‌ام، ولی تا ماجرای خودتان را برایم نگویی، احساس آرامش نمی‌کنم. اگر ناراحت نمی‌شوی، خواهش می‌کنم زودتر بگو و خلاص‌ام بکن !
تاجر گفت: ای به چشم. اجازه بده قاچی هندوانه بخوریم، بعد همه چیز را برایت می‌گویم !
زن‌اش را صدا کرد و به او گفت: برو از توی سرداب یکی از آن هندوانه‌های رسیده را بیاور تا با میهمان‌مان بخوریم !
زن جواب داد: اطاعت می‌شود!
رفت و بعد از مدتی هندوانه‌ای را آورد. تاجر آن‌ را گرفت؛ در دست‌هایش فشرد، تلنگر زد و کمی دست به دست‌اش کرد. عاقبت آن‌ را پس داد و به زن گفت: نه . این نرسیده، برو یکی از خوب‌هایش را بیاور!
زن، دوباره چشمی گفت و رفت هندوانه‌ی دیگری آورد. تاجر هم همان حرکات را انجام داد و همان حرف‌های قبلی را گفت. خلاصه، این هندوانه آوردن و بردن چهل مرتبه تکرار شد. مرتبه‌ی چهل‌ام، تاجر بعد از این‌که به هندوانه تلنگر زد، گفت: ها، این رسیده . خیلی ممنون !
چاقو برداشت، هندوانه را برید؛ قسمتی را برای خودش و میهمان‌اش  گذاشت و نیمه‌ی دیگر را به زن داد. بعد از رفتن او، گفت: حالا گوش کن ببین چه می‌گویم و راز ِ ما سه برادر چیست. قبل از هر چیز باید بگویم پدر ما مال و املاکی اندازه‌ی حالای من داشت؛ وقتی به رحمتِ خدا رفت، ارثیه‌اش را به سه قسمتِ مساوی بین خودمان تقسیم کردیم. به کار و کسب پرداختیم و بعدش هم زن اختیار کردیم. از قضای روزگار زنی نصیب ِ برادر کوچک‌ترِ ما شد که به قول معروف، نصیب گرگِ بیابان نشود؛ بد اخلاق، دروغ‌گو، فحاش، بریز و بپاش کن؛ مال خراب کن، چه بگویم برایت، همان‌طور که دیدی، برادرم را به خاک سیاه نشانده است. هر چه داشت، همه را برایش به باد داد؛ طوری که حالا ناچار است کنج بازار، مقداری خرد و ریز روی زمین بچیند و با پول ناچیزی که عایدش بشود یا نشود، روزگار بگذراند. حال و روزش را هم که دیدی؛ پیر، درب و داغان و همیشه غمگین و متفکر.
 زن ِبرادر دوم‌مان هم دستِ کمی از (هم ‌عروس)‌اش ندارد اما برادر ِ وسطی خوش‌بختانه بر خلافِ آن‌یکی که (زن‌ذلیل) است، از پس همسرش برمی‌آید. اگر چه برای مقابله با او مجبور است مدام دعوایش کند، اخم بکند، غر بزند و زندگی را به خودش تلخ بکند که اتفاقاً همین مشکل باعث شده است همان‌طور که دیدی همیشه سگرمه‌هایش درهم باشد و بی‌حوصله باشد و علاقه‌ی چندانی هم به کسب و کار نداشته باشد. بنابراین روز به روز از دارایی‌اش کم می‌شود. از من هم که خیلی پیرتر به نظر می‌رسد.
اما من؛ بگذار ماجرای هندوانه را برایت بگویم، خودت همه چیز دست‌گیرت می‌شود. جان‌ام برایت بگوید که ما توی خانه فقط یک هندوانه داشتیم که آن‌ را برای این‌‌که خنک شود داخل سرداب گذاشته بودیم. برای رسیدن به دلِ سرداب باید چهل پله را طی بکنی. شاهد بودی که من چهل مرتبه همسرم را مجبور کردم که چهل بار از آن پله‌ها پایین برود و چهل مرتبه بالا بیاید. او این سختی را تحمل کرد ولی برای این‌که من جلوی تو که  میهمان ما و غریبه هستی، شرمنده نشوم یک کلمه اعتراض نکرد. در صورتی که هر زن دیگری اگر بود، همان دفعه‌ی اول یا دوم می‌گفت: آخر مرد حسابی! مگر ما یک هندوانه بیش‌تر داریم!
زندگی با این‌طور زن فهمیده، کدبانو، خوش‌فکر و خوش‌رویی باعث می‌شود شوهر هیچ‌وقت غم و غصه‌ای نداشته باشد؛ اگر هم  بیرون از خانه اوقات‌اش تلخ می‌شود، هم‌دمی با این‌طور همسری کدورت از خاطرش پاک  می‌کند. می‌بینی که من جوان مانده‌ام و چون به مونس‌ام علاقه دارم برای اضافه کردن به دارایی‌ام تلاش بیش‌تری می‌کنم. خدا هم که از راستی و درستی و شکر نعمت خوش‌اش می‌آید به عمر و ثروت ِما می‌افزاید!
دانش‌مند آهی کشید و گفت: ای تاجر خوش اقبال ! راست می‌گویی‌؛ تو آدم خوش‌بختی هستی و برادرهایت بدبخت‌اند؛ اما می‌دانی بدبخت‌تر از این دو نفر کیست؟
تاجر جواب داد: نه، تو اگر می‌دانی، بگو !
مرد گفت: بله . در شهر ما حمالی است که با  زنِ ابله‌ای زندگی می‌کند. خودت حتماً می‌دانی که حماقت و نادانی مادر همه‌ی بدی‌هاست. هر کس که نادان باشد فرق بین بد و خوب، زشت و زیبا، درست و نادرست را تشخیص نمی‌دهد. به این علت می‌گویم آن حمال بدبخت‌تر از برادرهای توست‌، چون برادران‌ات که مال و ثروت‌شان را از دست داده‌اند، تلاشی برای باز گردانیدن آن نمی‌کنند و با همان نانِ بخور نمیری که به دست می‌آورند،  روزگار می‌گذرانند؛ اما حمال شهرِ ما با این‌که خوب می‌داند همسر ِاحمق‌اش هیچ  قدر تلاش و زحمات او را نمی‌داند و هر چه او به سختی  به دست می‌آورد، این، به‌راحتی به بادِ فنا می‌دهد؛ با این‌حال دست از تلاش برنمی‌دارد و از بامداد تا شام بارهای سنگین مردم را حمل می‌کند و جسماً و روحاً به خودش آسیب می‌زند، در صورتی که زن‌اش روز به‌روز فربه‌تر می‌شود !
28/9/1386 – کرمانشاه
 
 

نظرات [0]



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
RSS 1.0 :: RSS 2.0 :: RSD :: ATOM
تمامي حقوق اين سايت متعلق به مجله اينترنتي بلوط است.
هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ ممنوع است.
دایر شده توسط نگاه نرم