قیام دانشگاه فرهنگ کرمانشاه به احترام «عمو جعفر»
قیام دانشگاه فرهنگ کرمانشاه به احترام «عمو جعفر»
یکی دو ماهی بود که شنیده بودم جعفر کازرونی نویسنده، پژوهشگر و ناشر نام آشنای کرمانشاهی به کسالتی دچار شده است. این خبر آنچنان غیر منتظره بود که برای من و امثال من غیرقابل باور بود. چرا که او را همواره سرحال، خوشرو و گرم می دیدیم. چه در کتابهایش، چه در نشست های فرهنگی و چه در «خوش و بش» های معمولی که سالی چند بار نصیبمان می شد....
جلیل آهنگرنژاد: شنیده ایم که:«هنرمند هر جا رود قدر بیند و بر صدر نشیند» اما آیا این جمله با واقعیت های امروز جامعه ی ما هم همخوانی دارد؟ در حقیقت، «خیر»!. این سال ها کمتر جایی پیدا می شود که هنرمند واقعی را از «بزک کردگان نالایق» تشخیص داد. چه کسی می تواند گام هایی برای قدردانی از این هنرمندان بردارد؟ 
چهارشنبه ی گذشته سالن آمفی تئاتر دانشگاه فرهنگ و هنر کرمانشاه مجالی برای گردهمایی اهالی فرهنگ بود.این سالها این مرکز دانشگاهی توانسته است بسیاری از خلاءهای فرهنگی اینچنینی را پر نماید و بارِ دانشگاه های عریض و طویل و سفید و سیاه این شهرِ تاریخی را به دوش بکشد. دانشگاه هایی که با بودجه های کلان و فضاهای شیک امروزین، کمترین گام مؤثری در حوزه ی فرهنگ این دیار کهن بر نداشته اند و از این بابت باید تاسف خورد و تحسر کشید.
ساعت سه روز چهارشنبه ی یکی از هفته های بهمن نود و چهار در یک جشن فارغ التحصیلی برای گروهی از دانشجویان همان دانشگاه مذکور، کار بزرگی رقم خورد و آن تجلیل از سه چهره ی اهل فرهنگ و هنر بود که دو تن از آنان از پیران وادی فرهنگ و هنر بودند. وقتی درک فرهنگی در اذهان مدیران، درونی شود، می توان با کمترین هزینه کارهای ماندگاری انجام داد و دانشگاه فرهنگ و هنر کرمانشاه توانست این کار بزرگ را انجام دهد.
یکی دو ماهی بود که شنیده بودم جعفر کازرونی نویسنده، پژوهشگر و ناشر نام آشنای کرمانشاهی به کسالتی دچار شده است. این خبر آنچنان غیر منتظره بود که برای من و امثال من غیرقابل باور بود. چرا که او را همواره سرحال، خوشرو و گرم می دیدیم. چه در کتابهایش، چه در نشست های فرهنگی و چه در «خوش و بش» های معمولی که سالی چند بار نصیبمان می شد.
به شانزده سال پیش برمی گردم روزی که با کلامی شیوا و شوقی وافر مرا به چاپ یکی از کتاب های کُردی ام تشویق کرد و «نرمه واران» مُهر انتشارات چشمه ی هنر و دانش را بر پیشانی خود دید. آن هم به همت والای استاد جعفر کازرونی. و آنجا شروع ارتباطی صمیمی تر شد با این مرد بزرگ... هر چه هست جعفر کازرونی در برخوردها، در کتابها و در نظراتش اثر انگشت خاصِ خود را دارد. مردی که حدود نیم قرن با فرهنگ، هنر و ادبیات در کرمانشاه ارتباطی تنگاتنگ دارد. اکنون او به کسالتی دچار شده است.
 ساعت سه روز چهارشنبه ی یکی از هفته های بهمن نود و چهار و «عمو جعفر» به همراهی خانمش وارد آمفی تئاتر دانشگاه فرهنگ و هنر می شود. مدیر محبوب دانشگاه او را به صندلی های ردیف اول سالن دعوت می کند و همراهش می شود که بنشیند. می نشیند. چند ماه است که او را ندیده ام  و این اولین بار است که با او بعد از این مدت روبرو می شوم. ظاهرش نشان می دهد که چه رنجی در طول این چند ماه کشیده است! اما از نگاهش هنوز امید می بارد و ما خوشحالیم که او امیدوارانه همچنان به زندگی لبخند می زند.
استاد ایرج هندسی هم به این مجموعه اضافه شده است، کمتر با او ارتباط داشته ام ولی ذکر حُسنش را در اخلاق و هنر بارها شنیده ام. او را به نوعی پیشکسوت نقاشی در کرمانشاه می دانند. اما باز تاسف می خورم که تا به امروز نتوانسته ام حتی آثارش را ببینم و این قصوری است که بر من پذیرفته نیست.
مجری خوش کلام برنامه(استاد عباسیان) به شیوایی، مراسم را آغاز می کند. بهرام فاضلی مدیر موفق دانشگاه و از مدیران با سابقه ی فرهنگی که روزگاری در ارشاد اسلامی دفترش، به روی اهل هنر مدام باز بود، پشت تریبون می رود. با ذکر خیر مقدم  از فعالیت های دانشگاه و تعداد فارغ التحصیلان  آن می گوید و به نیکی از سه هنرمند مهمان که قرار است از آنها تقدیر شود، یاد می کند.
 حضور بزرگانی همچون کامران سعادت در مراسم هایی از این دست می تواند به وزانت همایش های فرهنگی کمک کند. مراسم با نظم خاصی ادامه می یابد و در آن هنرمندان مذکور به روی سن می روند و با تشویق های ممتدِ مخاطبانی که تمام صندلی های سالن را پر کرده اند، مواجه می شوند و این اوج یک برنامه ی ارزنده ی فرهنگی است که به نام دانشگاه فرهنگ و هنر رقم می خورد.
 از دانشجویان ممتاز تجلیل می شود. گروه موسیقی دانشگاه ، اجرای دلپسندی دارند. عباسی مدیر پژوهش مرکز علمی کاربردی دانشگاه فرهنگ و هنر مهمان ویژه ی مراسم است. او نیز این کار شایسته را «طرحی نو» می داند که بایستی در مراسمات فرهنگی در سراسر کشور به عنوان «رسمی نو»، رایج شود. در اواخر برنامه آقای کازرونی به دلیل سختیِ بیماری اش مجلس را ترک می کند.  با آقای سعادت مدیر روزنامه ی باختر، او را بدرقه می کنیم. در راهروی سالن چند دقیقه ای روی صندلی می نشیند. با او همکلام می شویم و از روند بیماری اش می پرسیم. از رنج هایی می گوید که این بیماری به او تحمیل کرده است.کلامش در آن جمع خصوصی عاطفی تر می شود. نگرانی را از چهره اش می بینم. کلمات به سختی به او کمک می کنند تا احساساتش را بیان کند. می گوید: دعایم کنید و قطره ی اشکی بر گونه اش جاری می شود. برای لحظاتی دردآور ساکت می شویم ...
 او علاوه بر رنج بیماری به رنج دیگری نیز اشاره می کند که شاید اکثر هنرمندان و اهالی فرهنگ این استان روزی با آن دست و پنجه نرم کرده باشند: می گوید: هزینه های بیمارستان کمرشکن است. برای هر وعده شیمی درمانی نزدیک به یک میلیون تومان باید هزینه کنم...
 ماشین دم در آماده شده است. او را کمک می کنیم تا به سمت ماشین برود و سوار شود ...
 فکر می کنم که در این استان، بزرگان اهل فرهنگ چقدر تنهایند!. خیالاتی از این دست مثل خوره به جانم می افتند. مگر آقای کازرونی آموزش و پرورشی نیست؟ و مگر با بیش از بیست سال کار در انتشارات به گونه ای جزو زیر مجموعه ی ارشاد به حساب نمی آید؟  چرا مدیران این دو اداره ی بزرگ فرهنگی برای تأمین هزینه های درمانیِ این چهره های شاخص فرهنگی گامی شایسته بر نمی دارند؟ آیا وقت آن نرسیده که مسئولان فرهنگی برای اینگونه اقدامات، حرکت هایی قابل توجه انجام دهند؟ آیا استاندار محترم در جریان اینگونه مسائل هست؟ و...
در غروب زمستانی چهارشنبه ای از بهمن نود و چهار به سختی ماشینم را از حیاط پر ترافیک دانشگاه بیرون می برم در حالیکه سختی رنج های اهالی فرهنگ تا روزها و شاید هفته ها ذهنم را درگیر کند. چقدر خوبند برنامه های فرهنگی اینچنینی که زخم هایمان را به یادمان بیاورند!... که رنج هایمان را به یادمان بیاورند!... مراسمی که ممکن است در پس غبار تبلیغات فراوان این روزها گم شود، مصداق واقعی همان کلام گهربار سعدی بود که : «هنرمند هر جا رود قدر بیند و بر صدر نشیند»


اطلاعات شما ذخيره شود ؟