دردنامه ای از سر دلتنگی برای خاک !مهمان ناخوانده ی زاگرس / رضا موزونی
دردنامه ای از سر دلتنگی برای خاک !مهمان ناخوانده ی زاگرس / رضا موزونی
سالهایی دور ، ورود ناگهانی سربازان انگلیسی به ایران و عبور از مرز !سالهایی نه چندان دور و حمله ی ارتش بعث به کشور از مرز!و امروز حمله ی بی امان و خاموش خاک به ایران و عبور از مرز!و مرزداری و مرز نشینی ،جغرافیای زیستن ما ! و تقدیر مان ایستادگان درصف اول رنج !


 

تاتار خون ریز بی شمشیر
برای تنگی نفس هایمان
 سالهایی دور ، ورود ناگهانی سربازان انگلیسی به ایران و عبور از مرز !سالهایی نه چندان دور و حمله ی ارتش بعث به کشور از مرز!و امروز حمله ی بی امان و خاموش خاک به ایران و عبور از مرز!و مرزداری و مرز نشینی ،جغرافیای زیستن ما !  وتقدیر مان ایستادگان درصف اول رنج !صف اول آوارگی !و سهم ما آوارگی و خاک وجنگ ! و سهم ما دلهایی شکسته ، نفس هایی تنگ !آن سالها پوزه ی دشمن پرسر وصدای متجاوز را با همه حامیانش به( خاک) مالیدیم و امروز زبون و خانه گیر (خاک) شده ایم !! 
دیروز حمله های شیمایی دشمن و امروز حمله ی خاموش خاک ! این دشمن گستاخ! نه از تک می ترسد ونه از پاتک ،رویین تنی بی پاشنه ی آشیلی !و بر اوهیچ تیری حتا از تبار گز وسیمرغ کارگر نمی افتد !(تاتار )بی شمشیر خاموش ! (تیمور )خون ریز بی تبر ! می آید با لشکر ریزگردهایش !  وتو با جان می نوشی اش ! با تن می پوشی اش! و نفس در نفس می بویی اش !. می آید و سر پشت پنجره ی جانت می گذارد و می نشیند بی دعوت !سر سفره ی نفس
ات!! و تو مرزدار جسور سالهای غیرت ! تنها به تماشا می ایستی! نه پای (فرار )داری !و نهتوان( قرار)! که فرار برتو ننگ است و قرار ، درد !!می مانی بی پناه در جنگی نابرابر! و فردا مشتری داروخانه های شهر می شوی ! و فرداگوشی دکترها !در تپش سینه ات دنبال دلیل می گردند برای سرفه هایت !
آی عموتاریخ ! آی پیر روایتگر هزاره ها !بنویس ! گواه باش !که ما قربانیان مظلوم تومورهایخوش خیم خاک بودیم !بنویس تا دهان گشودیم ،گلوی فریادمان را خاک گرفت !آی عمو تاریخ پیر! اگر رستم شاهنامه را دیدی بگویش که خاک پای  تورانیان افراسیابی بهخونخواهی و نفس گیری آمده است 
عمو تاریخ ! بنویس که هشت سال ایستادیم و نلرزیدیم ! بگو که فرزند بر سر دست نهادیم،سربلند ومغرور چون پرآو ،عاشق چون بیستون ،مظلوم چون بازی دراز ! بگو که ایستادیم،سربلند ومغرور و مظلوم !بگو که ایستادیم تا در رختخواب نمیریم .و امروز هم ایستاده ایم ! کور نشده ایم اما بیستون را نمی بینیم ! نمی بینیم پرآو را و بازی دراز را !که روی در خاکی ناخواسته پوشیده اند . ولی نه !ما کورشده ایم نه باآب مروراید !که صدف چشم شانس ما از مروراید تهی ست .چشم های ماننه( آب مروارید) ! که( آب خاک) آورده است .
بنویس که ایستاده ایم با خان ومان و فرزند ! بی آنکه کسی ایثارگرمان بداند !بی آنکه کسیجانبازمان بخواند.
 و در مصوبه ی هیچ مجلسی جایمان نمی شود !شاید ما همان نقطه چین های بی مفهوم مصوبه هاییم !
شاید ما همان (الی آخر) خروجی کمیسیون هاییم! شاید ما همان (وغیره )انتهای بخش نامه هاییم !صدایمرثیه می آید !کسی در در دلم به کردی  مور می خواند :
جه نگه یا ئاگر ! توزه یا سه یله
یه گشتی خلات  مه رز  نشینه یله
و بر زخمهای پر افتخار شانه های سرزمینم زمزمه می کنم:
ئی خاک پر له داخه صد  زه خم واز دیری
تاجیک و حاجیان و باری دراز دیری !
اطلاعات شما ذخيره شود ؟