صد دانه یاقوت با طعم شعر کُردی/ دیداری اتفاقی با پیری روشن‌ضمیر
صد دانه یاقوت با طعم شعر کُردی/ دیداری اتفاقی با پیری روشن‌ضمیر
پیرمردی با قیافه‌ای تکیده،کلاهی قهوه‌ای بر سر و کُت مشکی راه‌راهی بر تن، در فاصله‌ی چند قدمی ایستاده و ما را ورانداز می‌کند. مرد جوان بی آنکه اجازه‌ای بگیرد، با استرسی خاص او را صدا می زند و هنوز نرسیده معرفی می‌کند: « پدرش از شاعران این منطقه بوده و خودش هم شعرهای خوبی دارد.»


جلیل آهنگرنژاد: از شما چه پنهان! انار را خیلی دوست دارم. از روستای «قباد شیان» که برمی‌گردیم، به قصد خریدش توقف می‌کنیم. هر دو از ماشین پیاده می‌شویم. اما با اصرار «رضا» از انتخاب انار در دو سبد دست‌نخورده‌ی کارتنی مغازه‌ای کوچک در «قلعه‌ی شیان» منصرف می‌شوم. مغازه‌دار ما را به چشم دو غریبه نگاه می کند. جوانی از آن سمت خیابان با لبخندی بر لب به ما نزدیک می شود. در همین لحظات کوتاه، میوه‌ی دلخواه را خریده‌ایم و می خواهیم برویم. جوان اما انگار مانع پیش‌بینی نشده‌ای است. سر بحث را باز می کند و انگار شوق ویژه‌ای برای ادامه‌ی بحث دارد.

پیرمردی با قیافه‌ای تکیده،کلاهی قهوه‌ای بر سر و کُت مشکی راه‌راهی بر تن، در فاصله‌ی چند قدمی ایستاده و ما را ورانداز می‌کند. مرد جوان بی آنکه اجازه‌ای بگیرد، با استرسی خاص او را صدا می زند و هنوز نرسیده معرفی می‌کند: « پدرش از شاعران این منطقه بوده و خودش هم شعرهای خوبی دارد.» پیرمرد با حسی متفاوت با همان نگاه «غریبه‌بین» به‌دقت صورتمان را می‌کاود تا ببیند آیا رنگی از آشنایی می بیند! چشمش روی صورت «رضا» مکث می کند. در همین لحظات نشانه‌ای از آشنایی یافته است. همان هم‌روستایی‌اش از او می‌خواهد که چند بیت شعر بخواند و او با سادگی و صمیمیت تمام شروع می کند. سوژه‌ی قابل احترامی است از او می خواهیم به جایی خلوت برویم و از داشته‌هایش استفاده کنیم.

پیرمرد پیشنهاد می‌کند به سمت «سد شیان» برویم و همه بی‌هیچ بهانه‌ای می‌پذیریم و به راه می‌افتیم. شعر می‌خواند و شعر می‌خواند.... احساسم در این لحظات به حس یک کاوشگر باستان‌شناسی شبیه است که به گنجی در شهری باستانی دست‌یافته‌است. در میانِ شعرخوانی‌هایش در کنار «سد»، چند بار مکث می‌کند. همان مکث ها مرا به سمت و سوی حسرتهایی ویژه می برد. از خودم می پرسم: چرا باید از این همه «گنج روان» غفلت کنیم؟ چرا باید ساده از کنار داشته‌های ارزشمندمان بگذریم؟ در این جغرافیای کُردنشین این همه پیران دانا در قطار زندگی در حال عبورند و بی هیچ مکثی خواهند رفت. مکث‌ها که تمام می‌شوند، ادامه می‌دهد و ما را برای دقایقی سرشار می‌کند از شعر ! از شعور...

برای لحظاتی به این همه داشته‌های ادبی می‌بالم و لحظاتی دیگر نگرانی دست و بالم را می‌بندد. «شیرولی برزویی»های بسیاری در این دیار تاریخی، سرشار از دانایی‌اند. اما «پا به رکاب» در حال گذرند. این همه ابزار تکنولوژی به ما می‌گوید: در برابر آیندگان مسؤولیم. باید دست‌به کار شویم و از همان محیط کوچک و صمیمی خانه شروع کنیم و این آثار را در شبکه‌های مجازی به اشتراک بگذاریم تا تشنگانِ «داشته‌های فرهنگی کُردی» سیراب شوند و این امانت‌ها را به فرداییان بسپاریم.

از روستای «قباد شیان» که برمی گردیم، به او فکر می کنم. نامش «شیرولی» بود شیر ولی در غبار روزگار در حال گم شدن بود. دستان لرزانش این را به ما می گفت. شیری که در بیشه های فرهنگی از جنس‌اش کم نداریم اما قطار زندگی در اولین ایستگاهها آنها را پیاده خواهد کرد...

با دکتر رضا موزونی در مسیری دیگری توقف می‌کنیم و بر روزگار غریب فولکلور و ادبیات شفاهی کُردی در جغرافیای کرماشان حسرت می خوریم. اما چند دانه انار تا «هنوزهای همیشه» در ذهن ما خواهد ماند.

نظرات [۲]
سه شنبه، ۲۴ اسفند ۱۳۹۵ :: ۱۲:۲۳
باسلام خدمت اساتید ارزشمند من از روستای ملخطابی شیان حضورشمارادردهستانمان ارزنده می شمارم شیان مهد قدمت و پرورنده شاعران و مردانی بزرگ در عرصه هنر وعلوم کردی است که متاسفانه ناشناخته مانده و بدون هیچ اطلاعی پیر می شوند وواصالت کرد دستخوش ندانسته ها می ماند
چهارشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۹۵ :: ۱۶:۲۱
سلام لااقل استاد اینهمه تعریف از جنس وی گوشه ای نیز از جنسش یعنی شعرش را عیان می کردید
اطلاعات شما ذخيره شود ؟