افسانه‌ی بهار کُردی و تاریخ اجتماعی ما / کورش قنبری
افسانه‌ی بهار کُردی و تاریخ اجتماعی ما / کورش قنبری
مسأله ی بهار کردی و تحقیق در گذشته ی در حالِ فراموشی مردمِ ما که نیاز به عزم عالمانه و جزم مشتاقانه دارد مرا به این اندیشه فرو برد که برای ثبت تاریخ اجتماعی این مردم به ناچار تحقیقات میدانی ضرورت دارد ، پس ما نه به خاطر غم غربت ، و نشان دادن چهره ی دیروز از آینه ی امروز و حسرت بر گذشته ای که مبهم است و سپری شده ، بلکه به خاطر ثبت در تاریخ باید تلاش خود را مبذول داریم ...
برای طبیب حاذق خانم دکتر گرجی محمدی
« مدتی این مثنوی تأخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بختِ تو فرزند نو
خون نگردد شیرِ شیرین خوش شنو »     (بیت های ۲-۱ دفتر دوم مثنوی)

مدتی بود که می خواستم به بهانه ی آغاز بهار کردی مطلبی بنویسم ، این مسأله ی بهار کردی و تحقیق در گذشته ی در حالِ فراموشی مردمِ ما که نیاز به عزم عالمانه و جزم مشتاقانه دارد مرا به این اندیشه فرو برد که برای ثبت تاریخ اجتماعی این مردم به ناچار تحقیقات میدانی ضرورت دارد ، پس ما نه به خاطر غم غربت ، و نشان دادن چهره ی دیروز از آینه ی امروز و حسرت بر گذشته ای که مبهم است و سپری شده ، بلکه به خاطر ثبت در تاریخ باید تلاش خود را مبذول داریم .
از سال ها پیش استادانی با نظرگاه های گوناگون کوشیده اند تاریخ اجتماعی ملت ایران را بنویسند ؛ می توان از تاریخ اجتماعی راوندی و آثار استاد زرین کوب در چند کتاب تاریخی ایشان یاد کرد و نیز برخی کتب جامعه شناسی . اما یک موضوع را نباید از یاد ببریم که مواد خام تحقیقات اجتماعی را می توانیم در نوشته هایی از این دست به صورت علمی و روشمند بنگاریم تا سعی بیهوده نبرده باشیم . واقعیت این است که ادبیات آینه ی زندگی اجنماع است و با نگاه به متون ادبی که در هفتاد ، هشتاد سال اخیر و با همت عالمان به چاپ انتقادی رسیده اند و مطالعه دقیق این آثار گوشه هایی از زندگی ملت ها نمایان می شود . اگر حیات مردم کوچه و بازار را بخواهیم دریابیم باید به آثار مردمی همچون قصه ها و مثل ها و ترانه های آنان با دقت توجه کنیم . در سال های اخیر بنده آثار ِ مهمی همچون سمک عیار ، حسین کرد شبستری و شیرویه ی نامدار و مختارنامه و . . .  را در ادامه ی آثاری چون امیرارسلان رومی در ادب عامه خوانده ام و به درستی در هریک از این آثار زندگی اجتماعی مردم نمودی ویژه دارد . خاصه در سمک عیار چنانکه در مقدمه ی عالمانه ی استاد زنده یاد خانلری اشارات زیادی به این امر شده است .
اما این سخن یه معنای آن نیست که در آثار جدی تر و ادیبانه تر نتوان زمینه های اجتماعی حیات مردمی را یافت . یک نمونه قابوسنامه ی عنصر المعالی است که به همت استاد دکتر یوسفی با کیفیت عالی به چاپ رسیده است ، اگرچه این کتاب اخلاقی شاهانه را بیان می کند اما در حکایات و گوشه های آن مردم کوچه و بازار هم حاضرند ، همچون حکایت زیر :
« به شهرِ مرو درزی ای (خیاط) بود بر درِ دروازه ی گورستان دکان داشت ؛ او کوزه ای در میخی آویخته بود هوس آنش داشتی که هر جنازه ای را که از آن شهر بیرون بردندی وی سنگی اندران کوزه افکندی و هر ماهی حسابِ آن سنگ ها بکردی که چند کس را بردند ، و باز کوزه تهی کردی و سنگ همی درافکندی تا ماهی دیگر تا روزگار برآمد از قضا درزی بمرد . مردی به طلبِ درزی آمد و خبرِ مرگ درزی نداشت ، درِ دوکانش بسته دید ؛ هم سایه را پرسید که : این درزی کجاست که حاضر نیست ؟ همسایه گفت : درزی نیز در کوزه افتاد . »
                                                                                                             (ص۵۷ قابوس نامه )
که نویسنده می خواهد هشدار دهد که نباید از مرگ غافل باشیم . نکته ی جالب کلمه ی درزی است که در زبان ما به معنی سوزن یک کاربرد مجازی دارد .مثالی دیگر را از اثر معروف نظامی عروضی ، چهار مقاله ذکر می کنم :
در چهار مقاله در داستان رودکی و امیر سامانی و حکایت بوی جوی مولیان از روستاهایی در خراسان بزرگ که
امروزه در تاجیکستان و شمال افغانستان جای دارند سخن می رود و از طرز زندگی مردمی که خانه های آباد روبه باد شمال داشته اند .« کشمش بیفکندند در مالن ( اسم جایی) و مُنقّی ( مویز پاک شده ) برگرفتند . و آونگ ( میوه ی آویخته ) بستند و گنجینه ها پر کردند ، امیر با آن لشگر بدان دوپاره دیه ( روستا ) درآمد ، سراهایی دیدند هریکی چون بهشت اعلی ، و هر یک را باغی و شبستانی در پیش بر مهبِّ ( محل وزیدن ) شمال نهاده زمستان آنجا مقام کردند . » ( چهار مقاله ص ۵۱ )
که گنجینه همان خزینه های خوراکی زمستانی آنان بوده است . و مبحثی جذاب به میان می آید که زندگی آن مردم بسیار مانند نوع زندگی مردم غرب ایران بوده است . در نگه داری و خزینه کردن مایحتاج زمستانی با توجه به آنکه در هر منطقه ای ناچار بودند خوراک خود را برای زمستان مهیا کنند . ما و بسیاری از هم نسلان ما ن که حتی در شهر زندگی می کردیم خزینه های نگه داری آرد ( که نیو Kanū ) و گردو و کشمش و بادام و قیسی در مناطق باغبانی میوه به صورت آویزان شده ی به و گاه انگور ، و از همه مهمتر در نقاط صاحب کشاورزی گندم و عدس و نخود و ترخینه (tarxéna ) و خیک ( هیزه hiza(  های روغن حیوانی ( دان dān ) را به یاد می آوریم .
با مرور سخنان رایج و ضرب المثل های مردم می توانیم روزگاران خوش و ناخوش آن مردم را بازیابی و ثبت کنیم . در قدیم از آذر تا آخر زمستان به مردمی که سوخت کافی و خانه های مناسب نداشتند و یا بارها به قحطی دچار می آمدند بسیار سخت می گذشت و از برخی قحطی ها مثل هایی همچون مثل کلهری « باوگ به خوه و مه نال به نوره » ( bāwg bexwe w menāl benore ) بازمانده و از بی توجهی به بیچارگان مثلی همچون مثل سورانی « هه تیو مه یله هه تاو » ( hativ meil-e hatāwa ) قابل توجه است .
اولی یعنی پدر می خورد و کودک می نگرد . و دومی یعنی یتیم میل به آفتاب دارد ( به واسطه ی نداشتن پوشش و گرمای مناسب ) .
در چهار مقاله حکایتی خواندنی را در باب ارزاق روزمره و جایگاهش در زندگی مردم می خوانیم : « آورده اند که یکی از دبیران [حکومتی کاتبان ] خلفاء بنی عباس به والی مصر نامه می نوشت و خاطر جمع کرده بود و در بحر فکرت غرق شده و سخن می پرداخت چون دُرَِ ثمین [گرانبها مروارید] و ماءِ معین [گوارا آب] ناگاه کنیزکش درآمد و گفت : « آرد نماند .» دبیر چنان شوریده طبع و پریشان خاطر گشت که آن سیاقتِ [راندن ] سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد که در نامه بنوشت آرد نماند ، چنان که آن نامه را تمام کرد و پیش خلیفه فرستاد ، و از این کلمه که نوشته بود هیچ خبر نداشت . چون نامه به خلیفه رسید و مطالعه کرد ، چون بدان کلمه رسید ، حیران فروماند و خاطرش آن را بر هیچ حمل نتوانست کرد ، که سخت بیگانه بود ، کس فرستاد و دبیر را بخواند و آن حال را از او باز پرسید دبیر خجل گشت و به راستی آن واقعه را در میان نهاد . خلیفه عظیم عجب داشت و گفت : « اوّل این نامه را بر آخر آن چندان فضیلت است . . . دریغ باشد خاطر چون شما بُلغا [دان سخن افراد] را به دست غوغاء مایحتاج بازدادن » و اسباب تَرفیه ی [آسودن] او چنان فرمود که امثال آن کلمه  دیگر هرگز به غور گوش او فرو نشد . »   ( چهار مقاله صص ۲۸-۲۷ )
جالب آن است که وضعیت معیشت اهل فرهنگ و لزوم توجه حاکمان به آنان به زیبایی و وضوح در حکایت تجلی یافته است .وضع عمومی روزگار قدیم ایران بجز دوره های درخشانی همچون سلجوقیان و صفویان همواره یک دست و گاه چون دوره ی قاجار که به زمان ما نزدیکتر است ویران بوده است . جمعیت زیادی در این سرزمین بزرگ ساکن نبوده اند و این محملی برای رویا پردازی و توهم و خرافه در نگاه گذشتگان می شده است . خاصه عوام مردم که در این باره در حکایت بهار کردی و باور به از ما بهتران و به عبارتی « گافاره وه کول gāfāra wa kul  » یعنی زنی که مهد و گهواره ای را بر دوش دارد ، اشاره ای خواهیم کرد .
در زبان کلهر و گوران گافاره به معنی مهد و گهواره است و در اسم شهر گهواره به اشتباه گاواره ( gāwāra ) را به گهواره ترجمه کرده اند . البته این بحث ترجمه ی فارسی نام شهرها و روستاهای ما خود حکایتی است و مجالی دیگر می طلبد . باید در کلمه ی گاواره دنبال معنی کلانی پیشوند گا باشیم و احتمالاً این نام حکایت از ساکن بودن طبقات حاکم در این منطقه دارد با عنایت به آثار باستانی .در روزگار قدیم به واسطه ی بیماری های فراگیر و فقر ویران گر مردم بارها شاهد مرگ دسته جمعی عزیزان و هم وطنانشان بوده اند ، استاد زنده یاد دکتر ابراهیم یونسی در کتاب زندگی نامه اش « زمستان بی بهار » به ماجرای تیفوس بعد از جنگ دوم جهانی اشاره دارد چیزی که گویا در غرب کشور فراگیر بوده و از نسل های قبل شنیده ایم که از برخی خاندان ها تا حد پانزده و گاه بیست نفر در اثر آن بیماری در گذشته اند . اگر ذهن خیال پردازی داشته باشیم می توانیم فضایی خالی را در روزگاران ایران تصور کنیم با شب هایی پُر ستاره که این آسمان بارها در شعر شاعران تجلی یافته است .حافظ که بسیار به آسمان توجه دارد ، در یک بیت می فرماید :
« گفتم از گوی فلک  صورت حالی پرسم
گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس »
می فرماید : می خواستم از فلک رمز و صورت احوال خویش را بپرسم ، فلک پاسخ داد که من خود در خم چوگان و گردش گرفتارم و آن می کشم که پرسیدنی نیست .از نظر تاریخی حتی معماری غرب ایران همواره وابسته به حضور حکومت های تمدن ساز بوده است و بعد از روزگار ایران باستان تنها آثار معماری ماندنی را در دوره های محدودی چون سلجوقیان و یا روزگار امپراتوری صفویان می بینیم مثل کاروانسراها ، پل ها ی استان کرمانشاه یا پل معروف خانقین بر راه عتبات عالیات . بقیه همان خانه های زود بازده است که گویی این اجداد بی نوای ما می خواستند به راحتی رهایشان سازند و بگذرند « داره را » ( dāra rā ) یعنی حاضر کردن خانه ها به واسطه ی مصالح به کار رفته که به سرعت سقف را می پوشانده ، یک سرعت و گذر عجیب را القا می کند . پس ثبت درست واژه های زبان مادری و نام اصلی روستاها و شهرها در ثبت تاریخ اجتماعی و مطالعه ی زبان شناسانه ی حیات مردم غرب ایران بسیار کارساز خواهد بود .پس از ملی شدن صنعت نفت و اصلاحات ارضی کم کم به خاطر وجود پول نفت زندگی روستایی تغییر کرده است و جمعیت به سوی شهر نشینی و به نوعی ورود به مدرنیست یا تجدد رفته اند . با ورود برق و تلویزیون بازی ها و سرگرمی هایی چون قصه گویی و شاهنامه خوانی به پایان خود رسیده اند و به قول زنده یاد دکتر مهرداد بهار شاهنامه از حوزه ی عوام خارج و به حوزه ی خواص وارد شده است .این ها نمونه ای و مشتی از خروار حیات اجتماعی ما هستند .
عرض کردیم یکی از علل حضور افسانه های مربوط به از ما بهتران مربوط به خلوت بودن سرزمین عظیم ایران و مجال خیال پردازی بوده است . و البته برخی از باورها از دیدگاه های نیاکان به ما رسیده است . به عنوان نمونه کلمه ی دیو که در کلهری و گوران به صورت د̆یو ( dew) خوانده می شود و با ریشه ی آریایی آن دَئِوَ (daeva ) ارتباط دارد در ذهن اجداد ما به موجودی ماورایی و معمولاً مضر اطلاق می شده است ، حال آن که قبل از آن در بین اقوام آریایی منظور از آن کلمه بومی های ایران بوده است که برسر سرزمین های خود با آریایی ها جنگیده اند .برخی از این باورها ، سینه به سینه به مردم می رسید و بخصوص آن ها  را در زمان دخیل می دانستند زیرا این مردم روزگاری  زوروان ( خدای زمان ) را می ستوده اند .
نام ماه های ایرانی نام فرشتگان آیین باستان است . و در منطقه ی غرب ایران که ریشه های آریایی جایگاهی ژرف داشته است . در آغاز بهار کردی که به علت حضور اقوام ایرانی در گرمسیر بین النهرین با بهار سال شمسی همخوانی ندارد . مردم ما به موجودی ماورایی به نام گافاره وه کول « gāfāra wa kul  » یا همان داله گه « dālege » اول بهار ( مادر اول بهار ) باور داشته اند . و برای آنها بسیار مهم بود که در شب اول بهار کردی که مصادف با شب ۲۹ دی بود و اول بهار روز ۳۰ دی بر سفره شان برکتی باشد و مقداری از آن بر اجاق بماند تا هنگام عبور این مادر بهار چیزی برای او وجود داشته باشد وگرنه بچه ای از بچه ها را با خود خواهد برد .
این نگاه شاعرانه و نمادین را حتی در نسل ما ، پدران و مادران هنوز باور داشتند و ارج می نهادند . ( وچه خیال انگیز ! مادری که بهار را می زاید و می آورد ) در آن شب غذایی به نام ( دانه کُلانه dāna kulāna ) که ترکیبی از گندم و نخود و عدس و پیاز داغ و زرد چوبه و ازبوه ی کوهی ( azbwa ) ( احتمالاً آویشن ) بود را آماده می کردند و به نوعی حرمت دانه ها حرمت برکت و رویش در آغار بهار به حساب می آمد . این غذا که در برخی مناطق حلیمی بود که در آن دانه ها و از جمله گندم جای ویژه ای داشتند به عنوان برکت خانه بر اجاق می گذاشتند و مردم در آن شب اول بهار طبق عادت گذشتگان بر گرد هم جمع می آمده اند و خیال پردازی می کرده اند و قصه های پریان تم همیشه ی حکایات آنان بوده است .
در برخی مناطق در شب دوم بهار کردی به آمدن « شل کَه Šalka ) که گویا مرد بوده باور داشتند که دیر می رسید و برای او هم غذایی آماده می کردند .در خانه های قدیم ستون هایی در وسط بود که آن را ( کول  kul ) می گفتند و آن اتاق ها یا سالن ها را ( کوله ناو  kula nāw  ) می خواندند . بوی دود هیزم بلوط و گاه سیگار لاپیچ و غذاهای پخته شده با روغن حیوانی جمع و فضای خاصی را رقم می زد  که تا سال ها در خاطر می ماند . بیچاره نسل پیری که اینک در روستاهای خالی از جوان تنهایی را در روزها و شب هاشان مرور می کنند حتماً خاطرات آن ایام را با حسرت به یاد می آورند !
بهمن ماه با بارش های شگفت در مناطق گرمسیری واقعاً بوی بهار را دارد و نیاکان ما پر بی راه نرفته اند ، حافظ که در هوای گرمسیری شیراز می زیسته در بیتی می فرماید :
« سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم
طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد »
یکی از ایامی که در گذشته از رفتگان یاد می کردند همین اول فصل ها بود که گاه به زیارت اهل قبور می شتافتند و همچون امروز دیدار قبرها هر هفته ای نبود گورهایی که در آن دوران برعکس امروز ساده و همچون خود مرگ طبیعی بودند و امروزه به نمایشگاه گرانیت و مدبازی زندگان بدل شده اند ، هنوز من کسانی را می شناسم که این مراسم آیینی را زنده نگه می دارند و دریغا از این دور شدن نسل ها که یکی از عللش همین اصرار بر سخن گفتن به زبان ترجمه با بچه هاست . و جایی می رسد که دیگر فاصله ها پر کردنی نیستند . بسیار دور نشوم این ها نکاتی از حیات اجتماعی مردم ماست ، مردمی که افسانه و واقعیت در قصه ها و باورشان قابل تفکیک نبود . و نکته ی آخر تلفیق حیات اجداد ما با طبیعت است ، شاید ترانه های کردی سرشارترین منابعی باشند که سرشت طبیعی و عشق به محیط زیست در آن ها موج می زند و این از برکات طبیعت باشکوه غرب ایران است .در تهیه ی مطالب این نوشته از مساعدت خویش عزیز و بزرگوارم خانم عصمت کریمی ( طهماسبی ) و دوست فاضلم آقای امین حیاتی سودها بردم ، با سپاس از آن ها .
  « حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت
 طایر فکرش به دامِ اشتیاق افتاده بود .»

  کورش قنبری. کرمانشاه
منابع و مآخذ :
۱- چهار مقاله ی نظامی عروضی به کوشش دکتر محمد معین
۲- دیوان حافظ به کوشش سایه
۳- زمستان بی بهار  دکتر ابراهیم یونسی
۴- سمک عیار به کوشش استاد خانلری
۵- قابوس نامه به کوشش دکتر غلام حسین یوسفی
۶- مثنوی شریف با شرح دکتر شهیدی

                     


نظرات [۹]
شنبه، ۰۲ بهمن ۱۳۹۵ :: ۰۲:۴۴
با احترام سپاس از قلم گیرا و مطالب ارزشمندتان بهروز باشید!
شنبه، ۰۲ بهمن ۱۳۹۵ :: ۰۲:۱۸
استاد بزرگوار،جسارتا جالب میدانم که به بعضی از رسومات بهار کردی منجمله پپگ اول وهار ،یا همان نان مخصوصی که در آن مهره ای میانداخته اند و بهر کس میرسیده رزق آن سال را به پیشانی او میدانسته اند اشاره میکردید
شنبه، ۰۲ بهمن ۱۳۹۵ :: ۰۲:۱۱
سپاس
جمعه، ۰۱ بهمن ۱۳۹۵ :: ۱۳:۵۳
سلام جناب قنبری عزیز.در این روزگار پر ملال که فرهنگهای زیبای گذشتگان رو به فراموشی است و با توجه به عدم حمایتها در جهت ثبت و مانایی این میراثهای کهن از سوی سران، فقط این گونه تلاشهای پر زحمت می تواند مثمر ثمر باشد. ممنون از مقاله زیبا و پر بارتان.
چهارشنبه، ۰۷ اسفند ۱۳۹۲ :: ۲۰:۰۳
استاد عزیز؛ حکایت این نوشته ی شما و همان اشتیاقی که خواجه بدان اشارت دارد حکایت سلام بامداد شاعر است وقتی برف نو بر بامها می نشیند و با آن به استقبال سپیدی می رود: برف برف نو سلام سلام بنشین خوش نشسته ای بر بام.... از این راه دور نهایت احترام خود را به این دانه های برفی که با ظرافت و تردستی روی بام ما نشانده اید و از مردم دیروز و اشتیاق همیشه چهار فصل آن، داد سخن داده اید ابراز می دارم باشد که ما اهالی امروز گذشته ی سرشار از حرمت و احترام به دانه و سبزه و بهار دیارمان را فراموش نکنیم. شاید جوانی به آبادیها بازگردد. باقی بقایتان
سه شنبه، ۰۶ اسفند ۱۳۹۲ :: ۱۱:۵۲
وبیچاره نسل پیری که اینک در روستاهای خالی از جوان تنهایی را در روزها و شب هاشان مرور می کنند ... . به امید شکوفه ای و جوانه ای تازه بر شاخه های این درخت کهنسال . خدا قوت استاد
دوشنبه، ۰۵ اسفند ۱۳۹۲ :: ۱۰:۲۲
با سپاس از مطلب غنی و و تاریخی شما
یکشنبه، ۲۷ بهمن ۱۳۹۲ :: ۲۲:۳۰
استفاده بردیم برادر . موق باشید
یکشنبه، ۲۷ بهمن ۱۳۹۲ :: ۱۲:۴۷
درود بر شما جناب قنبری. و سپاس از مقاله پربار و زیباتون. اگه میشه مطلبی هم در مورد جشن باستانی سپندارمذگان بنویسید که شاید بی مناسبت هم با این روزها نباشه.جشنی که به فراموشی سپرده شده و حتی نام و نشانی هم از اون نیست. مخصوصا بین جوانها که متاسفانه روز ولنتاین رو که از فرهنگ غربی گرفته شده جشن میگیرن،ولی از آیین ها و جشن های باستانی فرهنگ و تاریخ خودشون بی اطلاعند.سپاس از شما
اطلاعات شما ذخيره شود ؟