آنتن‌های فرهنگی را هم به سمت ایلام می چرخانیم / ساعاتی با همایش علیشاه خان حیدری شاعر کُرد
آنتن‌های فرهنگی را هم به سمت ایلام می چرخانیم / ساعاتی با همایش علیشاه خان حیدری شاعر کُرد
مدتهاست که آنتن‌های تلویزیون بسیاری از مردم استان کرمانشاه به سمت فرستنده‌های ایلام چرخیده‌است. آنها در این حوزه موفق بوده اند. اما انگار برنامه های فرهنگی دیگری هم در این استان می تواند چشم ها را خیره کند و توجه مشتاقان بسیاری را به سمت وسوی تحولات فرهنگی ایلام جلب نماید...
جلیل آهنگرنژاد: مدتهاست که آنتن‌های تلویزیون بسیاری از مردم استان کرمانشاه به سمت فرستنده‌های ایلام چرخیده‌است. آنها در این حوزه موفق بوده اند. اما انگار برنامه های  فرهنگی دیگری هم در این استان می تواند چشم ها را خیره کند و توجه مشتاقان بسیاری را به سمت وسوی تحولات فرهنگی ایلام جلب نماید. در سالهایی که غفلت متولیان فرهنگ و هنر در کرمانشاه بزرگ، کم کم جای خود را به غفلت فراگیر فرهنگی می دهد،استان های همجوار توانسته اند از فرصت های فراوان پیش رو بهترین استفاده ها را ببرند و گامهایی ماندگار بردارند. بخشی از این گامهای مؤثر، بازشناسی چهره‌های نام‌آور فرهنگی در قالب همایش ها، نشست ها و سایر فورمت‌های برنامه‌های فرهنگی و هنری است. 
یکی از این نشستهای ماندگاردر فروردین ۹۶، همایش منطقه‌ای علیشاه‌خان حیدری زادی در سرابله‌ی ایلام بود. از مدت ها قبل به لطف بزرگان فرهنگی این استان در جریان راه اندازی این همایش بودم. با عنایت استاد سارایی و یکی دو تن از مسؤولان فرهنگ و ارشاد اسلامی استان ایلام به همایش دعوت می شوم.  روز موعود با یکی دو ساعت تأخیر به تنهایی مسیر دل‌انگیز جاده‌ای ایلام را در پیش می گیرم. این مسیر همیشه برایم زیبا و دوست داشتنی بوده است. طیبعت خیره کننده اش با کوه هایی که انگار تازه زاده شده‌اند، دل هر رهگذری را می برد. گاهی در مسیر، توقف می کنم اما یک توقف برایم ویژه است. آن هم در «موشکان» و در نزدیکی سرابله. تابلویی در کنار تپه‌ای در سمت چپ جاده، بی هیچ تأملی مرا به توقف وا می دارد. 
پیاده می شوم. به بقایای بنایی می رسم که تابلو،  نام و نشانش را به امپراطوری ساسانیان رسانده است. جزء به جزء، کل آن مجموعه را می کاوم.مثل کسی که به دنبال استخوان های اجدادش در خرابه‌های جنگی خانمانسوز باشد. نوع این بنا در زادگاهم گیلان غرب هم دیده می شود. حتی در روستای مان نیز بقایای بنایی از این جنس داریم. این ها همه سندهای معتبر بخشی از تاریخ ماست. تاریخ ایران بزرگ. وقتی به قسمت انتهایی این سازه‌ی قدیمی می رسم، آرزو می کنم که مسؤولان میراث، فکر بهتری برای نگهداری از این نوع سازه های تاریخی داشته باشند. چند تصویر از این بنا می گیرم و به راه می افتم. 
«سرابله» را برای اولین بار می بینم. ورودی اش مثل همه‌ی شهرها و بخش های غرب کشور ظاهری مظلومانه دارد. جز همان ملزومات ابتدایی شهری، چیز تازه ای چشم را خیره نمی کند. در شهر دوری می زنم. به یک لوازم التحریری سری می کشم و سپس راه سالن «نشمیل» را پیش می گیرم. هیچ ذهنیتی درباره‌ی این سالن ندارم. اما بالانشینی‌اش را دوست دارم. با دنده‌ی سنگین مسیر سرابالایی را پشت سر می گذارم. ازدحام خودرو‌ها نفسِ راه های ورودی را به محوطه‌ی تالار تنگ کرده است. بیش از بیست دقیقه دنبال گوشه‌ای می گردم که خودرو را پارک کنم و به مراسم برسم. مگر می شود شهری به این کوچکی این همه از یک همایش، آن هم همایش ادبی استقبال کنند؟ 
باید بیش از ۵۰ پله‌ی تند دیگر را پشت سر بگذارم که به  ورودی سالن برسم. می رسم اما انتظار این همه جمعیت را ندارم. دهها نفر در ورودی سالن، ایستاده نظاره گرند. به سختی خودم را از لای جمعیت به سمتی می کشانم که فضای سالن را ببینم. کمی که به اطرافیان خیره می شوم، می بینم از هر قشری از مردم در اینجا گرد آمده اند. اتفاقی که کمتر در این سالها دیده می شود. 
شک نمی کنم که معیار بزرگی شهرها را باید عوض کرد. مهم طول و عرض جغرافیایی نیست. مهم درک مردم است که نسبت به تحولات فرهنگی ،اجتماعی،سیاسی و.... در شهرشان دارند. آری این گونه شهرها می توانند بزرگ باشند. چون برای مفاخر شهرشان این همه احترام قائلند. یک زنجیره‌ی انسانیِ قابل احترام دور تا دور این تالار ایستاده اند تا به مرد بزرگ «زنجیره‌ای» زنده یاد علیشاه خان بگویند: قدردان چهره های فاخر فرهنگی شان هستند. 
جالب اینجاست که در این مجلس نه لطیفه ای گفته می شود و نه برنامه‌ی طنزی در حال اجراست. در این دقایق که وارد شده ام، کسی دارد مقاله ای می خواند و این همه مردم، صبورانه شنونده‌ی مقالات گاه دشوارند. همچنان در ورودی سالن در گوشه ای ایستاده پیگیر برنامه های همایش هستم. هنوز هیچ آشنایی را ندیده‌ام. سه نفر به عنوان کمیته ی علمی همایش در گوشه‌ی سمت چپ نشسته اند. نورپردازی «سن» و برخی جزئیات کار در نگاه مخاطبان کمی اختلال ایجاد می کند. این جایگاه باید کمی کارشناسی تر بسته می شد. رستمی نامی مقاله ای انشایی ارائه می کند. مقالات دیگری در انتظار این همه مخاطب است. آن هم در ساعات بعد ازظهر که برای مخاطبان حرفه ای هم تحملش دشوار است. 
استاندار ایلام برای این همایش وقت گذاشته، یادداشتی نوشته و حضورش در این همایش برای دیگران می تواند درسی باشد. تشویق ممتد مردم در حین حضور او در پشت تریبون می تواند نشان از مردمی بودن این مسؤول باشد. می گوید:«این کنگره آغازی بر معرفی بزرگان شعر و ادب استان ایلام است و اشعار شاعران نامدار ایلامی برای توسعه و نشر فرهنگ غنی در اختیار کارگردانان و هنرمندان قرار می گیرد.» ادیبانه و فاضلانه سخن نمی گوید. اما خوب می داند که چگونه به زبان مردم حرف بزند. این هنری مقبول است که «مرواید» دارد. برخی ها می گویند که در ایلام مروارید گرانبهایی است. اهل فرهنگ قدرش را بدانند. 
 دکتر خانی در پشت تریبون اعلام می کند که یکی از نسخه های خطی زنده یاد حیدری زادی را آورده تا تحویل دهد و این شاید بزرگ ترین «شاهد گیری» برای تحویل امانت باشد. این صاحب قلم از اینکه نمودارهای مقاله اش بهتر نشان داده نمی شود، کمی دلگیر است. کسی دیگر هم از راه می رسد و مقاله ای ارائه می کند. اگر اشتباه نکنم نامش روضان پیری است. با دقایقی از مقاله اش هم داستان می شوم. حرفهایی دارد که قابل تأمل است.
سالهاست که حرفهای شنیدنی دو مجری مجرب استان ایلام را در برنامه‌های ارزنده ی فرهنگی ارشاد اسلامی این استان می شنوم و لذت می برم. در این که چقدر صمیمانه با مردم ارتباط برقرار می کنند و حرف هایی می زنند از جنس حرف دل آنها. همتی و صید محمدی را می گویم. مانا باشند و سربلند و راهشان نیز پر رهرو باد. 
استاد علی‌محمد محمدی شاعر ارزنده‌ی ایوانغربی را پشت تریبون فرامی خوانند. او شعری را به نام و یاد زنده یاد«علیشاه خان حیدری زادی» می خواند و سپس با درخواست یکی دو پیامی منظوم را با عنوان شکارچی می خواند که با بیانی بسیار ساده و صمیمی مخاطبان را به وجد می آورد. فکر می کنم شیرین ترین بخش این همایش برای مخاطبان عام مجلس همین نظم شیرین علی محمد محمدی باشد. نظمی که به نام امام هشتمین آن را زینت می دهد و در جایی خطاب به شکارچی بی رحم می گوید: چیو  ئاهوو کوشی دلد ره‌زاسه / وه‌ختی زامنی ئیمام ره‌زاسه (چگونه دلت رضایت می دهد که آهو بکشی وقتی که می دانی ضامن آهو آمام رضا(ع) است؟)  آخرین بیت های محمدی با زنگ گوشی‌ام همراه می شود. 
ضرورتی پیش آمده و بایستی در کمترین زمان در اسلام آباد باشم. بی هیچ درنگی به راه می افتم. از پله های بلند تالار نشمیل پایین می روم در حالیکه مشتاق بودم تا آخرین لحظات این همایش خوب و دلچسب در تالار حاضر باشم. 
گوشه‌ی دلم روشن است که کارهای بزرگی در عرصه‌ی فرهنگی دیارم دارد شکل می گیرد. این یک پیروزی بزرگ است و به آن باید بالید. آخرین پله ها که طی می شوند، جمعی جوان را می بینم که با پرچم های قرمز خود را مهیای جشنی ویژه می کنند. یکی دو تن از دور پرچم پیروزی (پرسپولیس) به دست گرفته و با شوق به سمت این جوانان می آیند. کم کم یادم می آید که امروز تیم محبوبم باید قهرمان بشود و اینها منتظرند تا این قهرمانی در شهری به نام «سرابله» جشن بگیرند. 
یادم باشد که این شهر کوچک از این پس و با یک چهره‌ی بزرگ فرهنگی به نام «علیشاه خان حیدری زادی» روی نقشه های جغرافیای فرهنگی این مرز و بوم جلوه‌گری خواهد کرد. اینجاست که ارزش کار متولیان فرهنگی در فرهنگ و ارشاد اسلامی استان ایلام ستودنی خواهد بود. پس از آنتن های تلویزیونی، باید منتظر باشیم که آنتن های فرهنگی نیز به سمت فرستنده های استان ایلام بچرخند. این یعنی حال روز خوب فرهنگی ایلام. روزگارشان برکام باد


اطلاعات شما ذخيره شود ؟