
مانشت همیشه دوست داشتم برای عظمت مانشت شعری بگویم خارج از قالب مثنوی و فضاهای کلیشه ای شکار ، طی یک سفر کاری به نزدیکی های مانشت رفتم و حاصلش شدهمین غزل که می بینید
واران چنیهس دهور مل سهونز تهر تو
خوهر دانهمیهسهو بوهسه تاج سهر تو
مانگ تا وه سهر شان تو دیائ دوگه بهن زهرد
کهئ مانگ دیاره ده قهئ تاج زهر تو
ئهورهیل دهمهل دهم ده کیهنی باخ تو ونجن
چن گول نم وارن ک بنهن سهر وه سهر تو
پاوهن وهن و ، قهئ وهن ده بهروو ، مل وهنتی گول
پر ده رهنگ ، بئ وینهسه باخ هونهر تو
ههرچگ ههسه ، ههرچگ نیه شهوو دیاگ و ده رۆ چن
شهوو وهئ ههمگهئ پلپلهوه ها ده وهر تو
پر ده گول وو دامان تو "مانشت" ک ههرچگ
نازاره گهپه وو بونه ده سائ بال و پهر تو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ترجمه
شال سرسبز تر تو را باران بافته است
خورشید پایین آمده تا تاج سر تو باشد
به سر شانه های بلندت که می رسد تمام می شود
چگونه ماه می تواند روی تاج زرین تو خودنمایی کند
ابرها از چشمه ی باغهای تو سیراب می شوند
می روند و نم نم می بارند و با تو عشق بازی می کنند
درخت "ون" پابند تو ٬بلوط کمربند تو و گل گردنبندت
سرشار از رنگ است ٬ بی نظیر است باغ هنر تو
هر آنچه هست و نیست شب که می رسد ناپدید می شوند
اما شب با همه ی ستاره هایش بالاپوش توست
پر از گل باد دامن تو ای " مانشت " که همه ی
خوبرویان در دامن تو پرورش یافته اند