مرا به دام تو انداختند باران‌ها / غزلی از محمد ویسی
مرا به دام تو انداختند باران‌ها / غزلی از محمد ویسی
مرا به دام تو انداختند باران‌ها
چه فرش-دام قشنگی است در خیابان‌ها
خبر رسید می‌آیی شراب می‌باری
خبر رسید و به رقص آمدند لیوان‌ها
ستارگان جهان می‌شوند مهمانت
عزیز دور! بیا و برس به مهمان‌ها
درخت‌های جهان هم به خدمتت بستند
کمر به قرمز شورآفرین روبان‌ها ...



مرا به دام تو انداختند باران‌ها
چه فرش-دام قشنگی است در خیابان‌ها 

خبر رسید می‌آیی شراب می‌باری
خبر رسید و به رقص آمدند لیوان‌ها 

ستارگان جهان می‌شوند مهمانت 
عزیز دور! بیا و برس به مهمان‌ها 

درخت‌های جهان هم به خدمتت بستند
کمر به قرمز شورآفرین روبان‌ها 

تو می‌رسی و برایت ز پشت پنجره‌ها
به شوق دست تکان می‌دهند گلدان‌ها 

در این میانه منم با کلاه و بارانی 
که هیچ وقت نمی‌بینی‌ام به دوران‌ها 

تو دور می‌شوی و از پس‌ات نگاهم چون
نگاه ملتمس آفتابگردان‌ها 

تو دور می‌شوی تا همیشه در رگ‌هام 
سکوت تلخ فلوت است و بغض چوپان‌ها 

عزیز من! گل من! دشمن‌ام! چه فرقی هست؟
که عاشق‌ات باشم با کدام عنوان‌ها 

چه عالمی‌ست که یک صندلی به من برسد
شبی کنار تو حتی درون زندان‌ها
 
چقدر بی‌خبری از منی که دلتنگم
از آن زمان که به درد آمدند انسان‌ها
 
منی که نه می‌میرم نه زنده می‌مانم
بدون عشق در این کوچه و خیابان‌ ها

اطلاعات شما ذخيره شود ؟