این روزها جنون هزاران موج، جریان گرفته در شریان‌هایم / دو غزل از فرشاد فرصت صفایی. کرمانشاه
این روزها جنون هزاران موج، جریان گرفته در شریان‌هایم  / دو غزل از فرشاد فرصت صفایی. کرمانشاه
جنگل به سوی فاجعه جاری شد،
لبهای خشک و سرد تبر خندید
آواز بال نیمه شب جغدان ،
در ذهن باد،گرد جنون پاشید
در برکه‌ی کنار افق ناگاه،
فریاد تور زخمی ماهیگیر
آرامش مقدس آن‌ جا را،
برهم زد و میان هوا پیچید
...
جنگل به سوی فاجعه جاری شد،لبهای خشک وسردتبرخندید
آواز بال نیمه شب جغدان ،درذهن باد،گردجنون پاشید

دربرکه‌ی کنارافق ناگاه،فریادتورزخمی ماهیگیر
آرامش مقدس آن‌جارا،برهم زدومیان هواپیچید

ابری سیاه شکل مصیبت شد،آوازنوردردل شب جان داد
وحشت تمام پنجره‌هارابست،طوفان سرمزارغزل رقصید

مردی تمام حادثه راطی کرد،شش سال روی دست زمین پژمرد
هرلحظه‌اش به هیأت عفریتی،ازعمق چشم‌های زمان رویید

بیست وچهاربارزمستان رفت،هرلحظه‌اش هزاربرابربود
ازروزمرگ عشق  لبان مرد،لبهای زشت فاجعه رابوسید

سیگارآخرازلب اوافتاد،دودش شبیه چهره‌ی مردی شد
خاکسترش به شکل تگرگی سرخ،درلحظه‌های خلسه‌ی شب بارید

جمعه غروب،آخرگورستان،بوی گلاب،عطرزنی درباد...
ازچهره‌ی تکیده‌ی اومی‌شد،پایان تلخ حادثه رافهمید






این روزهاترانه خوشبختی،جاری‌ست درطنین قدم‌هایت
شعررهائی است که می‌خواند،چشمان پرترنم گیرایت

این روزهاجنون هزاران موج،جریان گرفته درشریان‌هایم
تاحل کندمراببردباخود،سمت هوای آبی دریایت

تاریخ عشق‌های جهان باتو،درمن خلاصه می‌شودوانگار
فرهاددیگرم که جنونم را،گنجانده‌ام به وسعت معنایت

این روزهاغروربزرگم نیز،فرشی است زیرپای نگاه تو
هرتارآن تدارک دیدارت،هرپودآن شتاب تماشایت

این روزهابه خاطرعشق تو،باشهرمهربانترم ازدیروز
هرچنددربرابریک دنیا،می‌ایستم به خاطردنیایت

این روزهای خوب وپرازامید،ای کاش درگذشته من بودند
هرچندباتولدم ازآغاز،همزادمن شده است تمنایت

این روزهابه چشم عزیزت نیز،عاشق ترازگذشته‌ام وشاید
باعشق درکنارتوروشن شد،رازدوچشم مثل معمایت

اطلاعات شما ذخيره شود ؟