‏کوه،کزکرده و تنهاست،نه اندازه ی من / چهار غزل از استاد جعفر درویشیان ( غروب)
‏کوه،کزکرده و تنهاست،نه اندازه ی من / چهار غزل از استاد جعفر درویشیان ( غروب)
یکی از بهترین های غزل که هنوز ذوقی جاری دارد و پیداست که فقط متکی بر قریحه نیست . او به صورت حرفه ای اهل مطالعه ست و حساب شده حرف میزند. ما این مرد را اسطوره ی اراده میدانیم و به داشتنش می بالیم...

         
رسید پیک که؛رسم بهار برگشته
زنیمه راه،گل از این دیار برگشته

دوباره ابر سترون،سیاه پوشیده
کویر آمده و جویبار برگشته

نوشته اند  اگرچه "بهار" در تقویم
قبول کن ورق باغسار برگشته

دروغ،جای صداقت نشست می بینی؟
به لانه لانه ی گنجشک، مار برگشته

دریغ،بی ادبی تکیه زد به جای ادب
سکوت،جای صدا، روزگار برگشته

بیاد مهر نخواند ترانه، بلدرچین
ملخ به حافظه‌ی کشتزار برگشته

بر آسمان سر قله نیست رقصان،ماه
پلنگ نیز ازین کوهسار برگشته

شکسته،غمزده،خسته،گرفته زین برپشت
چراغ چشم تو روشن،سوار برگشته!

-تفنگ خفته سر شانه اش به خمیازه است
و مرد،دست تهی از شکار برگشته 

به کارخویشتن اند و دچارخویشتن اند
خدا ز خلق بد نابکار برگشته                    

➖➖➖➖➖

‏تا نگشته با تو اوضاعم ازین ناجورتر
ای دل دیوانه!قدری باش از من دورتر

ماهیان! دریاست اینجا،تنگ تنگی نیست که
بس کنید از گریه تا آبش نگردد شورتر

کرده ام یاد تو را تخمیر در ذهن خودم
آه..انگور شرابی! از تو کو انگورتر؟

***

برنیاید از پس شبهای تار و سردتان
نیست از خورشید اگر چه داغ تر، پرنورتر

من به نفرین خدایان می کنم جان روی خاک
آدمی داری سراغ آیا زمن مجبورتر؟

از تو می گیرد زمین، هر آنچه می بخشد به تو
تو چرا هر لحظه ای غافل تر و مغرورتر؟ 

➖➖➖➖➖

دارد بهارت می شود پاییز،بانوجان!
برخیز بانوجان من،برخیز بانوجان!

از دستبرد عمر،بر باغ تو آیا ماند
چیزی برای چیدن من نیز،بانوجان؟

از بوستانت رانده ام خیل کلاغان را
مثلِ مترسکهاکه از جالیز..بانوجان!

خون خورده ام تا باب لبهایت شوم چون می
بشکن به سنگی شیشه ی پرهیز، بانوجان!

دل در دلم کو تا بگویم راز دل باتو؟
در چشمهایت خفته یک  چنگیز،بانوجان!

امشب اگر مرهم شوی ،می گویمت تاصبح،
با من چه کرده هستی خونریز،بانوجان!

پشت سر هم چیده انگاری برایم دهر
دهلیز در دهلیز در دهلیز،بانوجان!

از دنده ام شمشیر علیه ناحقان بردار!
تا وادی هر آنچه حق،بستیز بانوجان 

➖➖➖➖➖


‏کوه،کزکرده و تنهاست،نه اندازه ی من
باد هم بادیه پیماست،نه اندازه ی من

می دود،کف به لب آورده، خروشان،شب وروز
مایل این رود به دریاست،نه اندازه ی من

این درست است که تو مست گلی، شاپرکم!
شاپره عاشق گل هاست،نه اندازه ی من

توری خواب نگیرازتن سیمین خودت!
ماه،مبهوت تماشاست،نه اندازه ی من

جامه ی زهد پسندی به من و می دانی
که به اندازه ی ملاست،نه اندازه ی من

عاشق چشم تو گشتم، در  انکار زدم
کارچشم تو هم حاشاست ،نه اندازه ی من

لب فروبستی و درخویش شکستی آری
تو،دلت اهل مداراست نه اندازه ی من

نیمه شب آمدی وزمزمه کردی که ؛ «غروب»!
شعر تو هلهله افزاست،نه اندازه ی من ...
اطلاعات شما ذخيره شود ؟