حرف های متفاوت سهیل محمودی : نگاه‌متفاوت داشتن بی‌هزینه نیست
حرف های متفاوت سهیل محمودی :  نگاه‌متفاوت داشتن بی‌هزینه نیست
معتقدم ادبیات و شعر یک امر جاری در جامعه ایران است. گاهی این امر جاری به چشم می‌آید و گاه رخ می‌پوشاند. گاه حجاب بر چهره دارد و گاه حجاب از چهره برمی‌دارد. اما هست. هم دلبر است، هم زیباروی و هم دلفریب. همیشه این مثال را می‌زنم که ادبیات مانند قنات است....

 
آرمان- مصطفی سلیمانی: ظهر یک پنج‌شنبه برای گفت‌وگویی خدمت سیدحسن ثابت محمودی (شاعر و منتقد ادبی، مجری توانای مجالس ادبی و صدا و سیما به‌ویژه برنامه تلویزیونی«با کاروان شعر و موسیقی») که اغلب با نام سهیل محمودی شناخته می‌شود، رسیدیم. سهیل محمودی در این گفت‌وگوی خواندنی به مسائلی همچون ادبیات و فضای شعر امروز، اساتید مطرحی که در زندگی علمی ایشان دخالت داشتند، سردمداران شعر انقلاب، شجاعت در گفتار و نوشتار و... اشاره داشتند. 
 
 نگاه شما به ادبیات و فضای شعر امروز چه سمت و سویی دارد؟
معتقدم ادبیات و شعر یک امر جاری در جامعه ایران است. گاهی این امر جاری به چشم می‌آید و گاه رخ می‌پوشاند. گاه حجاب بر چهره دارد و گاه حجاب از چهره برمی‌دارد. اما هست. هم دلبر است، هم زیباروی و هم دلفریب. همیشه این مثال را می‌زنم که ادبیات مانند قنات است. هزار سال است که یک قنات، یک جریان ساده‌زیست در اعماق را دارد اما اگر مظهری پیدا کند و بتواند دشتی را سیراب کند یا روستایی را سیراب کند، جلوه می‌کند اما اگر این مجال ایجاد نشود به راه خودش ادامه می‌دهد تا جای دیگری که این مجال ایجاد شود. ادبیات و شعر به یک معنا تجلی همه اندیشه زندگی ما در ایران است که پس از اسلام قرار داشته است. یعنی طبعا آن نگاه حکمت‌آمیز معرفتی که از فرهنگ اسلامی است و آن دُر درخشان شعر فارسی، همیشه در زندگی ما جاری است. گاهی خودش را نشان می‌دهد و گاه خودش را نشان نمی‌دهد. نکته مهم این است که ادبیات راوی فلسفه و اندیشه و فرهنگ مردم است. راوی زیست آن مردم است. در اتریش می‌بینید که موسیقی راوی زندگی مردم است. یعنی همه اندیشه و تاریخ و فرهنگ آن مردم است. جهان جدید کالاهایی دارد که عرضه می‌کند. ما هم یک کالای ارزشمند کهن داریم که هوشمندانه باید آن را کاربردی و به روز کنیم. مثلا در ایتالیا می‌بینید که مجسمه داشته‌های آن مردم توسط موسیقی روایت می‌شود. در جای دیگری تئاتر از سنت و داشته‌ها و میراث و تراث مردم روایت می‌کند. در بخش‌های دیگری از اروپا همه داشته مردمش در معماری آنها خلاصه می‌شود. به‌طور طبیعی ما هویتمان در ادبیاتمان است. و این ادبیات زنده است چه ادبیات به معنای نابش چه به معنای ادبیات تعلیمی‌اش باشد. 
 فیلسوف قرن ۱۳ ما، ملاهادی سبزواری وقتی می‌خواسته فلسفه درس بدهد می‌گفته: 
یا من هو اختفی بفتح نوره
الظاهر الباطن فی ظهوره 
یا واهب العقل لک المحامد 
الی جنابک انتهی المقاصد
وقتی می‌خواستند ادبیات درس بدهند، عوامل ملا محسن، الفیه ابن مالک و... به شعر بودند.  ما یک ادبیات تربیتی داشته‌ایم که بخش مهمی از ادبیات ما بوده است که نمونه‌ای از آن مثنوی مولوی، منظومه حدیقه سنایی، آثار عطار، بوستان سعدی است که آثار تربیتی داشتند و یک شعر ناب داشته‌ایم مانند غزلیات مولوی، که هرچه مثنوی تربیتی و پرورشی است، دیوان شمس شعر ناب است یا دیوان خواجه یا رباعیات خیام. اینها همه به نوعی تجلی فکر و فرهنگ و داشته‌های مردم این سرزمین بوده است و من معتقدم که به راحتی هم این انقطاع حاصل نمی‌شود. من معتقدم راجع ادبیات باید نگران بود. باید آموزش و ترویج آن را جدی گرفت اما اینکه به سمت نابودی و اضمحلال می‌رود اصلا وجود ندارد. گاهی جلوه نشان می‌دهد و گاه نه. 
  درباره اساتیدتان برایمان بگویید، ویژگی مشترک این اساتید چه بوده که شما را به خود جذب کردند؟
قبل از اینکه شیوه‌های آموزشی جدید و فضاهای آموزشی مدرن به ایران بیاید مثلا از حدود ۲۰۰ سال پیش، مصلحانی بودند که دغدغه‌هایی داشتند که شیوه‌های یادگیری علوم و فنون (چه محض و چه تجربی) متکی بر رابطه جدی معلم و متعلم باشد. قبل از اینکه نظام آموزشی به این شکل در ایران جاری شود ما یک سنت معلم و متعلم داشته‌ایم. دیدن انسان‌های بزرگی که جامع الاطراف بودند. لفظ علامه لفظی است که اغراق شده و زیاد به کار رفته است. گرچه بزرگانی مانند علامه طباطبایی و علامه امینی واقعا علامه هستند. اما من از جامع الاطراف استفاده می‌کنم که نشان‌دهنده وجوه گوناگون این افراد است. ما و نسل پیش از ما مانند دکتر شفیعی کدکنی این توفیق را داشتند که با افراد جامع‌الاطراف روبه‌رو شوند. آقای دکتر شفیعی کدکنی فقه و اصول را نزد آقا مجتبی قزوینی و آقا میرزاهاشم قزوینی خواندند. ادبیات را پیش ادیب نیشابوری دوم خواندند که از چهره‌های مهم ادبیات بودند. این اتفاق برای نسل پیش از دکتر شفیعی هم افتاده بود. یعنی برای افرادی مانند استاد فروزانفر، ملک‌الشعرا بهار، مشکان طبسی، مدرس رضوی و... هم بزرگانی را دیدند. برای ما هم این اتفاق افتاد. در سپیده انقلاب اسلامی یک نسل تازه‌ای شکل گرفت که می‌خواستند ضمن آنکه وفادار به گذشته باشند، بتوانند خودشان هم حرف‌هایی برای گفتن داشته باشند. این اتفاق برای ما افتاد. جوان‌هایی در جایی به نام حوزه اندیشه و هنر اسلامی جمع شدند که نخستین خاستگاه اتفاق‌های هنری پس از انقلاب بود. دو بزرگوار به نام آقای رضا تهرانی و 
مصطفی رخ‌صفت آنجا را اداره می‌کردند که شاید خواص اهل فرهنگ آنها را خوب بشناسند چون اینها بعدها جهان فرهنگی را منتشر کردند، آدم‌های جدی تحولات فکری در دهه نزدیک به هفتاد بودند. این دو بزرگوار جایی را فراهم کردند برای ساماندهی به جوانان علاقه‌مند، به نام حوزه اندیشه و هنر اسلامی، همان چیزی که بعدها با تغییر نام شد حوزه هنری سازمان تبلیغات که ما البته از سال ۶۵ دیگر در آنجا نبودیم. یکی از شخصیت‌هایی که هنوز هم برای من از عجیب‌ترین چهره‌های روزگار است، استاد مهرداد اوستا بود که به همت مرحوم قدسی مشهدی (شاعر معروف که از شاگردان استاد محمدتقی شریعتی که حدود ۱۵ سال قبل از انقلاب در زندان بود) و به راهنمایی حاج حسن آقای نیری (از علمای معروف قم) در آن مجموعه حضور پیدا می‌کرد و سایر اساتیدی که از بزرگان آن روزگار بودند مانند استاد مهدی شاهرخی که ادبیات و حکمت را در حوزه نجف خوانده بود و مکلا بود. خانم طاهره صفار‌زاده از بهترین مترجمان قرآن (که محققان معتقدند بهترین ترجمه انگلیسی قرآن کار ایشان است) یا زنده‌یاد منوچهر آتشی که از پیروان جدی نیما و در سطح فروغ و سپهری بود. 
 الگوپذیری ازاین بزرگان چقدر نیازمند شناخت جوانان است؟
برخورداری از دلالت‌های این بزرگان به‌ویژه مهرداد اوستا در زندگی جوانانی مانند ما بسیار تاثیرگذار بود. دوستانی مانند آقای مرحوم سیدحسن حسینی، آقای امین‌پور، سلمان هراتی و ساعد باقری؛ از این بزرگان استفاده می‌کردیم. برای ما سر کلاس رفتن و امتحان دادن و آموزش تست زدن و... نبود بلکه صبح و شام با آنها موانست و معاشرت داشتیم. حتی اینها آدم‌های دانشگاهی بودند که در خارج از دانشگاه با آنها معاشرت داشتیم مانند زنده‌یاد دکتر سیدحسن سعادت‌ناصری یا دکتر مظاهر مصفا که همکاران مرحوم شهید سیدمحمد بهشتی بودند. وی در دبیرستان حکیم نظامی بودند و شاگردانی مانند سیداحمد خمینی داشتند. شیخ علی صفایی شاگردشان بودند. طبعا ما برخوردار بودیم از این اساتید. گرچه این بزرگان سمت استادی بر ما نداشتند اما ما از این بزرگواران برخوردار بودیم. این اتفاق برای ما افتاد که بتوانیم به شیوه کهن و سنتی این دانش‌ها را بیاموزیم. دانش‌هایی که گرچه ظاهرشان مدرسه‌ای بود اما در مدرسه نمی‌شود آنها را با دو ساعت کلاس به دست آورد بلکه در زندگی مستمر با آن اساتید به دست می‌آمد. ضمن اینکه در کنار این، در برخی از کلاس‌ها هم شرکت می‌کردیم تا دانشجوی برخی از این اساتید هم باشیم. از کلاس‌های دکتر شفیعی کدکنی، دکتر پورنامداریان، دکتر حاکمی استفاده می‌کردیم که دانشجوی آنها باشیم. این اتفاق برای ما باعث می‌شد که فراتر از فضای آکادمیک شاگردی این علما را انجام بدهیم و به اصطلاح «فانوس‌کش» این علما باشیم. 
 از ویژگی‌های خاص مرحوم حائری بگویید. 
آقای حائری هم جزو همان استادها بود. من یاد یکی از همان روزها می‌افتم که در کوچه‌های قم در صفاییه و دور حرم و بعد در محله باجک، انتشارات هجرت که زمانی یک بالاخانه بود رو‌به‌روی حرم، آنجا می‌شد آقای صفایی را پیدا کرد. آقای صفایی در ۲۱ سالگی درس خارج فقه و اصول را تمام کرده بود تحت تعالیم پدرش. خودش هم تدریس‌های حوزوی را انجام می‌داد اما ارتباط با او فراتر از دروس حوزوی بود. آقای صفایی‌حائری با شاگردان حوزوی و غیرحوزوی‌اش زندگی می‌کرد. استادان با شاگردان زندگی می‌کردند و به پاس کردن یک درس یا چند واحد اکتفا نمی‌کردند. 
 شما به‌عنوان شاعر انقلاب هم شناخته شده هستید. سردمداران این سبک شعر چه کسانی بودند؟
این کلمه شعر انقلاب، ما خیلی با تسامح و تساهل داریم با آن مواجه می‌شویم که آیا وجود دارد یا نه. من به این کلمه حساسم. چون برخی از آن سوءاستفاده کرده‌اند. نباید برای نقد غیرمنصفانه یا استفاده شخصی از این اصطلاح در حوزه ادبیات سود برد. من چون با هر دو طرف این کلمه مشکل دارم نسبت به خود این کلمه هم حساسم و آن را جامع و مانع نمی‌دانم. اما یک جریانی بود که در آغاز انقلاب از یک باورمندی برخوردار بود که جریان غالب پیش از انقلاب به آن باور نداشت. البته استثناءهایی مانند خانم صفارزاده، آقای گرمارودی، م آذر، خود آقای شفیعی‌کدکنی بودند اما اینها محدود بودند. جریان غالب خیلی در پی مسائل باورمندانه دوستان ما نبودند. بعد هم جنگ شد و به‌طور طبیعی یک منش فکری به دنبال این بود که هم معاصریت را در ادبیات لحاظ کرده باشد (چیزی که با شعر نیما و تحولات ادبی بعد از مشروطه آغاز شد) و هم به اتفاقاتی که در انقلاب رخ داد بی‌تفاوت نباشد. در اثر آن یک جریانی از جوانان این نسل به وجود آمد که از شخصیت‌های شاخص آن می‌توان به زنده‌یاد حسن حسینی، زنده‌یاد قیصر امین‌پور، عبدالرضا رضایی و ساعد باقری‌نیا اشاره کرد. این فضای آن نسل تازه بود که می‌خواست معاصریت را با تحول سال ۵۷ و بعد از آن هم با جنگ حفظ کند و من فکر می‌کنم این جریان برخاسته از اعماق جامعه ایران بود. همان جریانی که جبهه‌ها را پشتیبانی می‌کرد. ما با همه مشکلاتی که داشتیم، با همه کاستی‌ها و شاید آن قلت‌هایی که در واقعه جنگ هست، در ماهیتش که یک دفاع مقدس است حرفی نیست. این دفاع، یک دفاع مقدس بود که مردم در آن از ایمان و ایران‌شان دفاع کردند. یک جریانی در هنر آمد و با جبهه‌ها همکاری کرد. آنچه برای من مهم است این است که این جریان یک ادبیات باورمند در روزگار ما بوده است و این جریان هم در فضاهای آکادمیک و هم در فضاهای ژورنالیزم ادبی که ریشه در پیش از انقلاب داشت خودش را نشان داد. در داستان‌نویسی هنرمندی مثل مصطفی مستور خودش را نشان می‌دهد، در فیلم‌سازی رضا میرکریمی و رسول ملاقلی‌پور خودش را نشان می‌دهد. احمدرضا درویش، مجید مجیدی، حتی علیرضا شجاع‌نوری که از سابقون این عرصه بوده‌اند. در ادبیات هم افرادی را داریم مانند رضا میرکریمی، سیدمهدی شجاعی، رضا امیرخانی از نسل جدید‌تر که وابسته به آن باورمندی‌هایی هستند که با انقلاب اتفاق افتاد. در شعر هم اشاره می‌کنیم به خانم صفارزاده، حسن حسینی، قیصر امین‌پور، برادرم ساعد باقری، آقای رضایی‌نیا و پیشکسوت ما آقای م. موید در لاهیجان هستند که از شاعران پیشرو این عرصه هستند. ایشان نویسنده، مترجم و شاعر هستند که روایت تاریخی ایشان به نام حسین بن علی شناخته شده است. این یک جریانی بوده است که با باورمندی‌های انقلاب همراه بود و رشد کرد. 
 هنوز هم هم‌نسلان شما همان شجاعت را دارند؟
باید به‌طور طبیعی به این مساله نگاه کرد. نگاه کردن به گذشته تاریخ و فرهنگ ما نوستالژی بازی نیست اما واقعیت این است که سال‌ها جریان نسل جدیدی که همراه با تحولات دینی روزگار ما بود، یک جریانی بود که کاملا صادقانه عمل می‌کرد. بدون سود و زیان‌سنجی و مصلحت‌اندیشی و نگاه ناسیونالیستی به وظیفه و آرمان خود نگاه می‌کرد و هستی‌شان در برابر آن آرمان عرضه می‌شد. آن آرمان گاهی خیلی تند بود و گاه فرزانه‌وار بود. یعنی به فرزانگی فکر می‌کردند که باید این اندیشه دامن زده شود. من فکر می‌کنم هنوز آن کسانی که آن باورها را برای فرزانگی پذیرفتند و برای اصلاح شرایط اجتماعی و زیستی این سرزمین کوشیدند هنوز سر حرفشان هستند. مثلا خانم صفار‌زاده تا آخر عمر بر سر حرف خودش در اصلاح حوزه‌های فرهنگی این سرزمین بود. یخرجهم من الظلمات الی‌النور هدفشان بود. اندیشه‌ها باید به سمت تعالی پیش برود. این طبیعی بود که در آن نسل بود و هنوز هم در عزیزانی هست. اگر کژی و ناراستی ببینند با مسامحه از کنارش رد نشوند. خودشان را وقف فرهنگ کنند. بی‌ رودربایستی ما آن چیزی که دست مدیران سپردیم برای ایجاد فرهنگ و تحول و دور کردن ما از آسیب‌ها این سال‌ها نه در حوزه و نه در دانشگاه جواب نداد. یکی از دلایلش این است که این آدم‌هایی که می‌توانستند آنگونه فداکارانه و با صدق در خدمت فرهنگ و اندیشه باشند تقریبا با ندانم‌کاری و منفعت‌طلبی برخی کنار زده شدند. این یکی از آسیب‌های جامعه ماست و باید با اعمال رویکردهای مطلوب نسبت به رفع آن اقدام کرد. 
 توصیه و راهکار شما برای اینکه شجاعت در گفتار و نوشتار ایجاد شود، چیست؟
والا نه جای توصیه است و نه راهکار. چون همه بلدند. دشمن شجاعت و شجاعانه و درست رفتارکردن، تعلق و وابستگی است. یعنی اگر کسی صراحت لفظ دارد و با کژی‌ها صریح روبه‌رو می‌شود این است که وابستگی‌ها و تعلقاتش کم است و دیگر اینکه ما 
به هرحال ‌سازو کار دموکراتیک نیز به این فرآیند کمک می‌کند، نمی‌توان خیلی راحت یک آدم را به خاطر مواضع فکری‌ و اقوالش کنار زد و او را از یک سری حقوق طبیعی خودش محروم کرد. دانشگاه ما نمی‌تواند بدون ضوابط قانونی و مقررات با اساتید برخورد کند، حال یا با نام محترمانه بازنشستگی زود هنگام یا توبیخ. یک مشکل بالاخره وجود دارد. دولت ما هم به گونه‌ای آن ۸ سال را در اختیار این تفکر تند بود. ممکن است بگویی بالاخره دولت از شهریور ۹۲ دیگر خیلی در اختیار آن تفکر شدید و غلیظ نیست. اما بالاخره ۸ سال این طور بود.  امروزه حرف نو زدن و نگاه متفاوت داشتن بی‌هزینه نیست. 
 روایت‌ها و زاویه دیدهای متفاوت موجب قوام غنای فرهنگ نمی‌شود؟
به نظرم ما اگر بخواهیم به خلوص رفتاری برسیم امکان پذیرش اقوال و آراء باید اتفاق بیفتد. ما نسلی بودیم که حوزه فرهنگ معاصر و حوزه فرهنگ قدیم ایران به چشم یک مجموعه نگاه می‌کردیم. جوری نبوده که بخواهیم بگوییم ما طرفدار یک فکر خاص هستیم. در حوزه فکری هم یک مجموعه از فرهنگ است که من‌زاده آنها هستم. لازم نیست من به تقابل‌های زمان خود آنها بیندیشم. یکی از نمونه‌های این فرهنگ مهندس بازرگان است، یکی از نمونه‌های این فرهنگ آیت‌ا... طالقانی است، یکی از نمونه‌هایش امام خمینی(ره) است، یکی از نمونه‌هایش آیت‌ا... مطهری، علامه طباطبایی، مکتب تفکیک خراسان است، یکی از نمونه‌هایش تفکر تصوف اسلامی است که 
دکتر حسین نصر پیگیر آن هستند. ما خودمان را یک مجموعه می‌دانیم بدون اینکه بخواهیم وارد دعوا بشویم. یعنی همانطور که من خودم را برآمده از اندیشه‌های دکتر شریعتی می‌دانم، برآمده از اندیشه‌های آقای مطهری می‌دانم برآمده از اندیشه‌های مهندس بازرگان می‌دانم، یک مجموعه‌ای است که در شکل‌گیری شخصیت نسل ما نقش داشته است. در ادبیات هم همینطور است. بنده آدمی بوده‌ام که شعرم تحت تاثیر نیما، منوچهر آتشی، فروغ، مظاهر مصفا، ملک الشعرا، اوستا، 
خانم صفار‌زاده و... بوده که اینها چهره‌های پیشکسوت ما در حوزه ادبیات بوده‌اند. لازم هم نیست که ما وارد درگیری‌های گذشته اینها و تقابل‌های اینها با همدیگر شویم. ما به عنوان آدم‌های اهل فرهنگ باید به صورت مجموعه اینها را بپذیریم. مثلا آنچه ما در مکتب تفکیک می‌بینیم شاید زمانی درگیری‌هایی داشته‌اند با فلاسفه. آیا لازم است ما به آن دعواها بپردازیم؟ نه اینها نقیض همدیگر هم نیستند بلکه تفاوت‌های دیدگاه هستند. ما چند جریان در حوزه ادبیات داریم. یک جریان فکری در حوزه ادبیات داریم که جریان توجه به خرد و فرزانگی برخاسته از خردمندی است. فردوسی، ناصر خسرو، سعدی و این اواخر پروین و ملک‌الشعراست.  یک جریان دیگر هم داریم جریان عشق و شیدایی و شوریدگی است. عطار و سنایی و مولانا و در روزگار ما می‌شود شهریار. لازم نیست ما اینها را در مقابل هم قرار دهیم. همانطور که ابن سینا برای ما عزیز است، ابن عربی، عزیزالدین نسفی و سهروردی و شیخ مفید هم می‌توانند برایت عزیز باشند. یعنی یک مجموعه‌ای از فرهنگ ایران و اسلام را پذیرفته‌ای. انسان فرزانه‌ای مانند شهید مطهری در کتاب دو جلدی خدمات متقابل ایران و اسلام دارد با فرزانگی به فرهنگ به عنوان یک کل نگاه می‌کند. کتاب خدمات متقابل ایران و اسلام را می‌بینیم یک کل را ملاحظه می‌کنیم. در شعر هم وقتی شعر می‌خوانی این را حس نمی‌کنی که نیما و ملک‌الشعرا و فروغ و پروین در تقابل یکدیگرند. آن را به عنوان یک مجموعه می‌بینی که در کنار یکدیگر‌ند و میراث و تراث تو‌اند. من فکر می‌کنم ما به این نگاه جامع نگر در حوزه فرهنگ و حوزه‌های تربیتی و آموزشی خیلی نیاز داریم که این تفکیک اینقدر اتفاق نیفتد. البته نه تفکیک به معنای مکتب تفکیک. جدایی را اینقدر دامن نزنیم بلکه آن را به عنوان یک کلیت ببینیم. 
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
این زیارت به خودی خود یک مفهوم سازنده و پالایش در آدمیان ایجاد می‌کند. پالایش آدمیان یک بخشش در آیین‌ها و مراقبت‌های جمعی اتفاق می‌افتد. زیارت یک مفهوم کلی است که بخشی از میراث و تراث ماست. ما اگر در زیارت تفکیک کردیم یا خواستیم به آنها پاداش سازمانی بدهیم، این کار آسیب به خود آن مفهومی است که برای پالایش ما ساخته شده است. اینها را باید به صورت یک مجموعه ببینیم مثلا چیزهایی که راجع ابوالعلای معری هست یا مثلا در مقالات شمس، شمس تبریزی نقدهای تند به 
ابن عربی دارد. اما امروزه ما هم فخر رازی، هم ابن عربی، هم شمس، هم خواجه نصیر الدین طوسی و... را در یک حوزه فرهنگی می‌دانیم. نه اینکه منکر تفاوت‌های آنها باشیم، ولی حرف این است که این تفاوتها موجب تصادم و ضربه زدن به یکدیگر نیست و نمی‌تواند باشد. ما هم در حوزه فرهنگ راهی نداریم جز همین کار. در مراکز ادبی و هنری و دانشگاه‌ها و... انواع تفکرها و گرایش‌ها را می‌بینیم. به عنوان مثال برای نسل ما روژه گالدی، رهبر حزب سوسیالیست فرانسه بسیار شخصیت مهمی بود. سال ۶۶ او به ایران آمده بود. او یک مارکسیست بود که مسیحی شد و بعد از آن هم مسلمان شد و یکی از چهره‌های خاص جهان بود. او یک حرف عمیقی می‌زد. مثلا راجع معماری ما می‌گفت شما بالاخره توانسته‌اید در شکل معماری گنبد از یک کثرت به یک وحدت برسید و بالعکس. کل معماری شما یک ارتباط بین کثرت و وحدت را نشان می‌دهد. در فرهنگ عرفانی ما هم از وحدت به خال یاد شده و از کثرت به زلف تعبیر شده است. 
ما باید این مفاهیم را کاربرد اجتماعی بدهیم. 
  در زمان جوانی شما و قبل از انقلاب رفتار امام(ره) با فرهنگیان و اندیشمندان چگونه بود؟
نگاه ما جوانی ما نسبت به امام(ره) نگاه یک مرید به یک مراد بود. امروزه از آن نگاه مرید و مرادی فاصله گرفته‌ایم. نگاه من به امام امروزه یک نگاه تماما توأم با احترام است. من امروز نگاه دهه ۶۰ مهندس بازرگان را به خودم نزدیک‌تر می‌دانم، اگر قرار باشد نظر بدهم. شعرهای ما برای امام جزو بهترین شعرهای ما برای خودمان و برای روزگارمان بوده است. 
نباید از شب و تشویش با تو صحبت کرد
زعقل فاصله اندیش با تو صحبت کرد
 تو اهل مذهب عشقی و هیچ جایز نیست
 ز هر جماعت بد کیش و با تو صحبت کرد
دل از تلاوت وحی کلام تو پنداشت
 که جبرئیل دمی پیش با تو صحبت کرد
دکتر بروجردی یک بار تعریف می‌کرد که این شعر را برای امام خوانده بودند و ایشان از این علاقه یک جوان خوشحال شده بودند. اینها شعرهایی بود که حتی در وصیت‌نامه شهید از جیب شهید بیرون آمده است. آن ارادت و عشق برای ما هنوز هم عزیز است. اما امروز طبعا وقتی تاریخ معاصر را بررسی می‌کنیم، مطلق دیدن فکر و عمل آدمیان مورد قبول من نیست. 
بازنشر از روزنامه آزمان
نظرات [۱]
چهارشنبه، ۱۰ تیر ۱۳۹۴ :: ۱۲:۰۲
گفت و گو با افراد درجه سه و چهار که مستقل هم نیستند چه فایده ای دارد!؟
اطلاعات شما ذخيره شود ؟