از سیر تا پیاز زندگی و کار مدیر روزنامه باختر / مردی که مردم را مهمترین عامل موفقیت هر روزنامه می داند
از سیر تا پیاز زندگی و کار مدیر روزنامه باختر / مردی که مردم را مهمترین عامل موفقیت هر روزنامه می داند
برایم مایه ی شگفتی است که برخی مجوز روزنامه ای گرفته اند و آنرا به دیگران واگذار کرده اند. مگر می شود که آدم روزنامه اش را واگذار کند و کاری به کارش نداشته باشد و نکته ی دیگر اینکه روزنامه ها نباید کپی کنند، نباید کپی برداری کنند. چه لزومی دارد وقتی روزنامه صدای آزادی هست روزنامه ی دیگری بیاید و کپی برداری کند؟ کاری که باختر یا صدای آزادی یا ابوذر انجام نداده اند آن کار بر زمین مانده را پیگیر باشند.مردم مهمترین عامل موفقیت هر روزنامه اند. اینکه روزنامه را پذیرفته باشند. خودخواهی نباشد مردم باختر را پذیرفته اند و باورش دارند و از آن توقعاتی دارند


صدای آزادی: پیش از مصاحبه می گوید: هر گاه تکه ای روزنامه روی زمین افتاده باشد، آنرا برمی دارم و جایی امن می گذارم که زیر پا نیفتد. چرا که روزنامه برایم حرمت دارد. کمتر کسی است که کرمانشاهی باشد و نام «باختر» را نشنیده باشد. اما بسیارند همشهریانی که مدیر پرتلاش پرمخاطب ترین نشریه ی غرب کشور را نمی شناسند. کسی که تمام زندگی اش با روزنامه، چاپ و نشر در شهر تاریخی کرمانشاه گره خورده است. جالب است بدانید که او اصلا در «چاپخانه» متولد شده است. این بار صدای آزادی در غروب یکی از آخرین روزهای شهریورماه خورشیدی میزبان استاد «کامران سعادت» است. برای یک گفتگوی ویژه. یقین دارم که سطرهای پیش رو که حاصل همان گفتگوست، برایتان خواندنی خواهد بود. پس با هم می خوانیم: 


اولین روزهای زندگی تان چگونه شروع شده است؟
من در روز یکشنبه ساعت چهار و نیم بعد از ظهر اول اسفند ۱۳۲۸ در چاپخانه سعادت و در بازار زرگرهای کرمانشاه متولد شدم. چشم که باز کردم، اسباب بازی من، حروف سربی بود. صدای ماشین چاپ اولین موسیقی ویژه ای بود که می شنیدم و چون هم محل و هم منزل ما در محیط توی بازار بود، ناچار بودم که با محیط چاپخانه خو بگیرم.
و اولین روزهایی که روزنامه برایتان جدی شد، چه روزهایی بود؟
آن سالها متاسفانه برخلاف امروز محیط روزنامه محیطی سرشار از رفت و آمد بزرگان و گفتگوهای جاندار آنان بود. چشم که باز می کردم مردان بزرگی را در دفتر کار روزنامه می دیدم. بزرگان شهر، سیاستمداران، شاعران، نویسندگان و... در دفتر «روزنامه سعادت» ایران جمع می شدند. روزها در جمع آنان می ماندم از همان ابتدای صبح و بهره می بردم. ظهر که می شد، به یکی از سه چلوکبابی نزدیک می رفتند. چون من خیلی کوچک بودم، برای من غذای «نیم دست» می گرفتند. در سال ۱۳۳۰ باقر شاکری مدیر روزنامه خسروی کتابی به نام تذکره الشعرا را چاپ کرد اولین جلدش که چاپ شد، آن را به نام بنده نوشت و هنوز آن را دارم. شاعران دیگری همچون غیرت کرمانشاهی، تقی رهبر و دیگرانی که هر کدام را عمو صدا می زدم و سالها شیفته ی کلام نابشان می شدم.
آیا در آن سالها روزنامه عضوی زنده در خانواده شما بود؟
دقیقا. آن روزگار، فضای اطلاع رسانی مثل امروز نبود. تلویزیون حضوری جدی نداشت. امواج رادیو نیز به سختی می رسید و  خبرهای محدودی داشت و همه از آن برخوردار نبودند. روزنامه در آن سالها نقش بسیار مهمتری داشت و مردم اخبار و اطلاعات مورد نیاز خودشان را در روزنامه جستجو می کردند.
بهترین ایام زندگی تان (جدای از روزنامه)در ایام نوجوانی و جوانی چگونه گذشت؟
من جدا از روزنامه نبوده ام که از چگونگی اش بگویم روزهای نوجوانی ام هم آمیخته با روزنامه و چاپ بوده است. تنها اجبار مدرسه و درس مرا ساعاتی از روز از محیط کار جدا می کرد. آن زمان مثل امروز کامپیوتر نبود و عشقم این بود که حروف سربی را کنار هم بچینم و آماده چاپ کنم. در آن زمان علاوه بر روزنامه سعادت، خاک خسرو، خسروی و شاهد غرب نیز در چاپخانه ما چاپ می شد دعا می کردم که کار به اضافه کار بکشد و لحظات بیشتری در آن فضای کاری باشم.
نقش پدر در آن ایام نوجوانی چگونه بود؟ آیا به شما تاکید می کرد که حتما راه چاپ و نشر را ادامه بدهید یا اینکه در رابطه ای سایه وار پدر را می دیدید و الزامی نمی کرد که راهروی کار ایشان باشید؟
ببینید! من آخرین فرزند خانواده بودم. سه برادر و سه خواهر داشتم که از برادران تنها حاجی سعادت مدیر چاپخانه ی سعادت در قید حیات هستند. برادرانم در آن دوره ی خاص چون این کار را ادامه می دادند، من هم به تبعیت از آنان این مسیر را ادامه می دادم. مسیری که از روی علاقه ی شدید بود. گاهی غلط گیری می کردم، گاهی حروفچینی و به هر شکلی که پدر می خواست در خدمتش بودم.
آن ایام مورد بحث، یکی از سیاسی ترین سالهای حیات کرمانشاه بود. این طور نیست؟
کاملاً همین طوره. هر وقتی که دوستان پدر در دفتر روزنامه گرد هم می آمدند، بحث، بحث سیاسی بود. افراد پرحرارتی می آمدند و سخنان گرمشان مرا بیش از پیش به خود جلب می کرد. خدا رحمت کند آقای جمشیدی را. ایشان یکی از مبارزان عرصه ی ملی شدن صنعت نفت بود.
شما که به حوزه سیاسی ورود نکردید؟
نه! سنم در آن روزگار اقتضا نمی کرد که به این عرصه ورود کنم.
پدرتان چطور؟
بله پدرم به خاطر مسائل سیاسی سال ۱۳۳۲ دردسرهای زیادی کشید و به زندان افتاد. شبانه تابلوی روزنامه را پایین کشیدند و فردای آن شب پدرم را دستگیر کردند و برای مدتی زندانی شد.
می شود کمی این بحث را باز کنید ؟
متاسفانه چون چهار ساله بودم نمی دانستم. 
سیر تحصیلاتتان از کدام مدرسه شروع شد و به کجا ختم گشت؟
دبستان را در محمدیه طی کردم و دبیرستان را در کزازی بودم. در دوره دبیرستان فعالیت رسمی روزنامه نگاری را شروع کردم. مجله ای منتشر می شد به نام مجله جیبی. نمایندگی اش در کرمانشاه برعهده ی من بود. برای همین مجله جیبی در دفتر آقای شاکری هیئت تحریریه ای تشکیل داده بودیم . در مجلات دیگری همچون «کیهان بچه ها» و «اطلاعات جوانان» در کرمانشاه فعالیت می کردیم و هنوز نوشته ها و مقالاتم را از آن روزگار نگهداری کرده ام. در آن روزگار دو صفحه از این مجله گرفته بودیم و به نام کرمانشاه منتشر می کردیم. عموماً در برگیرنده ی خواسته های جوانان بود. مصاحبه هایی با این قشر هم گاه انجام می شد. و گاه از کمبودها می گفتیم. این کار به اوایل دهه ی چهل خورشیدی بر می گشت. اولین استانی بودیم که در آن روزگار صفحاتی مستقل در آن مجله چاپ می کردیم. 
تا دوران دیپلم به کار مطبوعاتی ادامه می دادم.
seda440.jpg
در روزنامه خودتان؟
خیر پدر در سال ۱۳۴۴ درگذشت. پس از فوت پدر دیگر سعادت ایران اجازه انتشار نیافت و من خلائی احساس می کردم و نمی توانستم بدون فعالیت مطبوعاتی باشم از این رو با روزنامه های دیگری فعالیت می کردم.مثلاً شاهد غرب، خاک خسرو و...
سال ۴۸ برای ادامه تحصیلات به تهران رفتم.
همان دهه ی چهل، دهه ی حضور موفق نویسندگان و ادیبان کرمانشاهی در عرصه مطبوعات کشور بود. این طور نیست؟
دقیقاً همینطوره. البته باید بگویم که آرشیو مطبوعات قدیم کرمانشاه گواه خوبی برای حضور ادبیات و آثار ارزشمند آنان است. شاعران در این عرصه حضور درخشانی داشتند و ارتباطشان با روزنامه های همان زمان، ارتباطی ویژه بود. این ها مطبوعاتی و شاعر بودند. به عنوان مثال کسی مثل آقای محمد جواد محبت به اعتقاد من اول یک مطبوعاتی و بعد یک شاعر است. کارهای خوب ایشان در آن روزگار در مجلات معتبر کشور مثل «توفیق» منتشر می شد.
سالهاست روزنامه شما به مخاطب می گوید که شما به چهره های ادبی سنتی و پیشکسوت کرمانشاه ارتباطی تنگاتنگ دارید. بزرگانی مثل بهزاد، پرتو، یوسفی، عاطفی و... آیا بین شمایان ارتباط دوستانه ای هم وجود داشت یا تنها به دلیل نگاه خاص تان حضور پر رنگشان را در باختر می بینیم؟
لازم است به خاطر همین سوال به نکته ای اشاره کنم. مطبوعاتی های قدیم کرمانشاه نگاهی ویژه به ادبیات داشتند. افرادی مثل حجتی، شاکری، و ... عموماً علاوه بر دید سیاسی و اجتماعی به معنی خاص آن «ادیب» بودند. من ادبیات را از مطبوعات جدا نمی دانم. البته مطبوعات به معنی اعم کلمه نه به معنی خاص آن. معتقدم که یک مطبوعاتی در ابتدا باید یک ادیب باشد تا بتواند خوب بنویسد اندیشه اش را انتقال دهد. مطبوعاتی خوب باید زبان دستور زبان فارسی و آیین نگارش را به معنای تمام بداند. مسئله ی مهمی که متأسفانه فراموش شده و به مرحله ی فاجعه آمیزی رسیده است. 
رشته تحصیلی ام ادبیات فارسی است و بیست و شش سال معلم ادبیات فارسی بوده ام. داستان کوتاه می نوشتم. در انتشار مجموعه های انجمن سخن شریک بودم این بود که با دوستان ادیب مرتبط بوده ام .
در آن روزگار تعلقات روحی و عاطفی تان حول چه محورهایی می گشت؟
جدا از روزنامه به تئاتر و سینما نیز به شدت علاقمند بودم. و کار تلویزیونی نیز تجربه کردم. در ایام دانشجویی تجربیاتی در حوزه نگارش نمایشنامه، کارگردانی و بازیگری داشتم . خوب است بگویم که در آن زمان تئاتر کرمانشاه روزگار پر نشاطی را پشت سر می گذاشت و گروههای بزرگی همچون گروه آقای آزادی که آقای بنی عامریان، مرحوم هادیان، آقای ناجی، خانم شیرزادی و... به فعالیت مشغول بودند. من هم تحت تأثیر آن فضا بودم و در برخی گروههای جوان نیز فعالیت هایی داشتم. در حوزه ی سینما نیز به کار نقد و بررسی فیلم های آن روزگار علاقمند بودم و در گروههای هنری دانشجویی به نقد و بررسی این کارهای سینمایی می پرداختیم. برخی از نقدهایم در دو مجله سینمایی آن سالها چاپ می شد.
در آن روزگار کدام شخصیت تئاتر برای تان الگو به شمار می آمد؟
علی نصیریان که چندین بار به کرمانشاه آمدند و جلساتی با جوانان گذاشته بودند.
آقای سعادت! آیا در ایام کودکی پیش می آمد که چیزی از پدر یا مادر بخواهید اما آنها توان خرید و یا تهیه ی آن را نداشته باشند؟
شما خوب می دانید که آن روزگار نقش والدین مثل امروز پر رنگ نبود. به ویژه پدر من در آن سالها آن قدر مشغله داشت که فرصت رسیدگی به امور فرزندان را نداشت. طوری نبود که انتظار داشته باشیم ما را به جایی ببرد. به خودمان جرئت نمی دادیم که اصلا از او چیزی بخواهیم. تنها مادرم بود که به معنای تمام در حق ما مادری می کرد. تمام مشکلاتمان را حل می کرد و با وجود او به یاد ندارم که خلائی در زندگی و خواسته های کودکی ام بوده باشد. یکی از حُسن های ویژه ی که خدا نصیبم کرد این بود که در تمام آن ایام کارم مورد تأیید پدرم بود. کار من از کار پدر بود.
والدین تان هیچ فرقی بین شما و برادران نمی گذاشتند؟
من چون کوچکتر بودم، مثل دیگر برادرانم مورد توجه نبودم.
مشتاقم زیباترین خاطره ایام کودکی تان را بشنوم
زمانی بود که چاپخانه سعادت ماشین دو ورقی را وارد کرد. آن شب خیابان مدرس را بستیم و این ماشین را قطعه قطعه کردند و آن قطعات را از بازار زرگرها گذر دادیم. من از ذوق و شادی برای ورود این ماشین تا صبح نخوابیدم.
کی ازدواج کردید؟
بعد از خدمت سربازی. آن زمان لیسانس ها را در ادارات دولتی وارد می کردند تا دوره ی خدمت سربازی شان را در آنجا سپری کنند و من هم دو سال در اداره ی اوقاف کرمانشاه به خدمت سربازی مشغول بودم.
باختر کی متولد شد؟
 اغراق نیست اگر بگویم وقتی کلاس سوم دبستان بودم باختر متولد شد.
در ذهنتان!
هم در ذهنم و هم عملاً.
چگونه؟
وقتی کلاس سوم دبستان بودم، مرحوم آقای درویشیان مدیر دبستان در همان مدرسه اتاقی به من داد به عنوان دفتر روزنامه ی مدرسه و از من خواست که مدیر روزنامه ی مدرسه باشم. در مدرسه ی محمدیّه نبش علاف خانه. و ما هم تابلو زدیم دفتر روزنامه ی محمدیّه و ما از همان روز به طور مرتب روزنامه منتشر می کردیم. از نوجوانی تا جوانی یکی از دغدغه های ذهنی ام این بود که آیا می شود روزی روزنامه داشته باشم وقتی پدرم در سال ۴۴ فوت کرد به خاطر اینکه برادرانم هیچکدام واجد شرایط روزنامه ی سعادت ایران نبودند، لغو امتیاز شد اما چاپخانه همچنان کار می کرد از همان سال ۴۴ با خدای خودم عهد کردم بزرگ که شدم مدیریت روزنامه ای را به عهده بگیرم. به همین خاطر ادامه تحصیل دادم، به همین خاطر دانشگاه رفتم و به همین خاطر در میان رشته های موجود، ادبیات را انتخاب کردم تا روزی به اینجا برسم. 

از چه زمانی برای مجوز باختر اقدام کردید؟
قبل از انقلاب شرایط سنی لازم را نداشتم و محیط را آماده ی این کار نمی دیدم. اما پس از پیروزی انقلاب و خلایی که در کرمانشاه برای نبود مطبوعات دیده می شد این تصمیم برایم جدی تر شد. می دانید که از اواخر دهه ی چهل به این سو دیگر روزنامه ای در کرمانشاه چاپ نمی شد. آنهایی که دارای روزنامه ای بودند به دلیل کهولت سن و شتافتن به سرای باقی روزنامه هایشان تعطیل می شد. فرج اله کاویانی وقتی فوت شد روزنامه ی کرمانشاه هم رفت. مرحوم شاکری که فوت شد روزنامه خسروی تعطیل شد. مرحوم رزقی که فوت شد شاهد غرب هم رفت. و برایمان خلأ مطبوعاتی چندین ساله ای پیش آمد تنها دو روزنامه ی کیهان و اطلاعات در آن روزگار تا حدی توانستند خلا روزنامه را در کرمانشاه پر کنند. بعد از انقلاب مرحوم رکن الدین حجتی روزنامه ی طوفان غرب را منتشر کرد. 
مدیر این نشریه هم پس از مدت کوتاهی از دنیا رفت تا طوفان غرب نیز بخوابد. در سال ۶۰ خورشیدی درخواست مجوز روزنامه ی باختر را تحویل وزارت ارشاد دادم. به خاطر مسائل جنگ و ... صدور مجوز روزنامه ی باختر ۸ سال طول کشید. دو معرف برای اخذ مجوز داشتم؛ یکی مرحوم آیت اله نجومی و دیگری مرحوم سید زاده بود که برای اخذ این مجوز مرا یاری دادند. ۸ سال پیگیری و رفت و آمد به تهران بالاخره نتیجه داد و اولین شماره ی روزنامه ی باختر با تیتر دعوت از هاشمی رفسنجانی در ۱۹ دی ماه ۱۳۶۸ منتشر شد. اما در همان ابتدا با سختی های زیادی روبرو بودم و در یک برزخ چاپی قرار داشتم چرا که نه اثری از آن حروف سربی قدیم بود و نه کامپیوتر و ابزارهای تازه توانسته بودند به شکل کامل در اختیار چاپ و نشر قرار بگیرند. بین دو فضا معلق بودیم. متن ها را با کامپیوتر تایپ می کردیم و تیتر نوشته ها را مجبور بودم با همان ابزارهای سنتی و حروف سربی بنویسم و بعد با قیچی ببرم و بر این متن کامپیوتری بچسبانم. 
تعداد صفحات روزنامه های قبل از انقلاب با این حساب بایستی کمتر می بودند؟
بله.عموما روزنامه ها در آن روزگار ۴ صفحه ای چاپ می شدند و نکته ای که شاید جالب باشد این است که مثل امروز روزنامه ها بر اساس روز یا هفته یا ماه با اسامی خاص هفته و ماهنامه و ... شناخته نمی شدند. هر چه چاپ می شد با تعداد صفحاتش محدود بود روزنامه بود و البته مجله هم همین تعریف خاص امروزی را داشت. اما در این میان دو روزنامه ی کرمانشاه و سعادت ایران بیشتر از دیگر روزنامه های آن دوران در کرمانشاه چاپ می شدند و حتی سعادت ایران در سالهای آخر در هفته سه بار منتشر می شد. 
اگر درست یادم باشد اولین همکاران شما در باختر زنده یاد صالحی تبار(مشی برا)، هندسی و یکی دو نام آشنای دیگر بودند از این مجموعه بیشتر بگویید.
ما به عنوان اولین نشریه بعد از انقلاب به فعالیت مشغول شدیم و این حرکت خوبی بود و مردم تشنه ی روزنامه بودند. در همان ابتدای کار صفحه ی ادبی مان را جناب یوسفی اداره می کرد. زنده یاد فرهاد سهرابی، مشی برا، هندسی، م - الف - نگاه با ما همکاری خوبی داشت. آقای اسماعیل زرعی، آقای پویا، مرحوم مهدوی برایمان مطلب می نوشتند و افراد دیگری قلم می زدند. از جمله حضرت آیت نجومی رحمه الله. 
اولین شماره تان رنگی بود؟ در چند صفحه منتشر شد؟
باختر در سالهای اول سیاه و سفید بیرون می آمد و بعد دو رنگ شد.شماره های اول هشت صفحه ای بودند
 بعد از شما نشریات دیگر مثل مرصاد و صفیر غرب و رسا منتشر شدند از آن فضای رسانه های نو پا بگویید.
در همان زمان که ما مجوز گرفتیم مرصاد هم مجوز گرفت و بعد صفیرغرب نیز به جمع مطبوعات اضافه شد. صاحب امتیاز مرصاد یکی از اساتید دانشگاه بود. اما جالب این است که بدانید مرصاد را مرحوم برادرم چاپ کرد و پس از سالها من و برادر دو رقیب مطبوعاتی شدیم. برادرم در حوزه ی رسانه بسیار مبتکرانه عمل می کرد و همین باعث شد که من هم او را با نگاه رقیب ببینم. بد نیست مخاطبانتان بدانند ایشان برای اولین بار در ایران مجله ی جدول را انتشار دادند. 
مرحوم برادرم مسعود سعادت مدتی در تهران نیز به فعالیت مطبوعاتی پرداخت و روزنامه نغمه ی دنیا را منتشر می کرد. وقتی به کرمانشاه آمد به خاطر همین شور چاپ و نشر که در وجود ایشان بود در سال ۴۴ در اسلام آبادغرب و قصرشیرین نیز دو چاپخانه تأسیس کردند. و در قصرشیرین، روزنامه ی قصرشیرین را منتشر می کردند. رسا در آن اواخر به این مجموعه اضافه شد. رسا با آن عمر کوتاهش توانست سبک خاصی را در میان نشریات کرمانشاه به جا بگذارد و اگر ادامه می داد به عنوان یک نشریه موفق می توانست سالها اعتباری برای مطبوعات کرمانشاه باشد. 
فکر می کنید عامل موفقیتتان در باختر چیست؟
از اینکه می گویید موفق ممنونم، انشاالله که همه روزنامه ها موفق باشند. اگر روی روزنامه ای وقت گذاشته شود و صریح تر بگویم زندگی گذاشته شود آن روزنامه موفق خواهد شد. باید وقت گذاشت. روزنامه نیاز به فکر دارد و این کار به این ختم نمی شود که آهنگرنژاد در پشت همان میز به روزنامه اش فکر کند. او باید حتی زمانی که به رختخواب می رود به روزنامه اش فکر کند. روزنامه را نباید رها کرد حتی برای یک ساعت. 
برایم مایه ی شگفتی است که برخی مجوز روزنامه ای گرفته اند و آنرا به دیگران واگذار کرده اند. مگر می شود که آدم روزنامه اش را واگذار کند و کاری به کارش نداشته باشد و نکته ی دیگر اینکه روزنامه ها نباید کپی کنند، نباید کپی برداری کنند. چه لزومی دارد وقتی روزنامه صدای آزادی هست روزنامه ی دیگری بیاید و کپی برداری کند؟ کاری که باختر یا صدای آزادی یا ابوذر انجام نداده اند آن کار بر زمین مانده را پیگیر باشند.مردم مهمترین عامل موفقیت هر روزنامه اند. اینکه روزنامه را پذیرفته باشند. خودخواهی نباشد مردم باختر را پذیرفته اند و باورش دارند و از آن توقعاتی دارند و همین توقع باعث شده که من و همکاران من بیشتر از حد معمول در تلاش و تکاپو باشیم. 
آیا فکر می کنید باختر توانسته است توقعات مردم را برآورده کند؟ 
با تأکید می گویم کار فرهنگی به طورنسبی عمل می کند و اگر چنین است پس می توانم بگویم که به طور نسبی توقعات مردم کرمانشاه رابرآورده کرده ایم.
نگاهتان نسبت به مخالفان چگونه است؟
فکر می کنم روزنامه ای موفق است که مخالف داشته باشد و این نشان از تأثیر پذیری آن روزنامه دارد. باید در ذهن مخاطب چالشی ایجاد کرده باشد. جناب آهنگرنژاد معتقدم روزنامه ای موفقتر است که بیشتر به دادگاه رفته باشد. 
شما چند بار به دادگاه رفتید؟
عددش را فراموش کرده ام. اما احضاریه ها که جمع کردم،حجمش به اندازه ی یک کتاب شد. 
مهمترین اعتراضی که به نشریه ی باختر شد چه سالی و چگونه بود؟
در سال ۷۲ مطلبی را درباره ی یکی از خوانندگان چاپ کردم ( جالب اینجاست که صدای او این سالها در صدا و سیما پخش می شود) و مورد اعتراض شدید جمعی واقع شد و برای اولین بار بود که وقتی که به دادگاه رفتیم هیئت منصفه تشکیل شد. هیئت منصفه پس از اینکه دفاعیات ما را شنید حکم بر تبرئه ما داد. چرا که در آن زمان نیز نشریات دیگر درباره ی این خواننده ی کرد مطالبی می نوشتند. 
آیا در دادگاهی که رفته اید محکوم شده اید؟ 
خیر- چرا که هیچگاه به دنبال منافع گروه خاصی نبوده ام و بیشترین دلیل شکایات از ما عدم درک صحیح مدیران بوده است. 
آیا از خط و خطوط سیاسی حمایت کرده اید؟
حمایت از خط و خطوط را خلاف رسالت مطبوعاتی می دانم و آن را آفت رسانه ها می دانم. مردم دارای عقاید مختلف هستند و نشریات مال مردمند نه مال یک طیف خاص. حال برخی از روزنامه ها تریبون رسانه ای یک حزب با گرایش خاص اند که حال آنها فرق می کند. یک روزنامه ی محلی که مال یک استان است قاعدتا به مردم آن استان تعلق دارد نه به گروهها و طیف های خاص. مردم از همه ی ما بهتر می فهمند، درکشان بسیار بالاست، از این نظر وقتی برای مردم نوشتی و از همه ی مردم نوشتی، وقتی بی غرض نوشتی، هیاهوی بی جا نداشتی، مردم شما رامی پذیرند.
آیا برایتان پیش آمده گاهی اوقات مغرضانه بنویسید؟
ببینید ! خود شما در این کار اشراف کامل دارید و یکی از موفقترین ها هستید. خود شما برایتان پیش آمده که افرادی مختلفی به شما مراجعه کنند و مطالبی ارائه دهند و شما چون روزنامه تان را تریبون مردم می دانید ، آن را منتشر کرده اید در حالی که ممکن بوده که آن نویسنده خاص هدفی داشته و خواسته فرد یا گروهی را مورد خطاب قرار دهد  اما شما از نیاتش بی خبر بوده اید. این اتفاقات برای همه نشریات پیش می آید. اما من هیچگاه مغرضانه وارد این گونه کارها نشده ام.
تا حالا پیش نیامده به مطلبی با نام و امضای شما برپیشانی یک مطلب در باختر برخورد کنم. علت این کار را می شود بفرمایید؟
معتقدم به اینکه مطالب بی اسم و امضا منتشر شود. چرا که مخاطب وقتی ببیند این مطلب را باختر نوشته اعتبارش بیشتر از این است که یک مطلب را با عنوان نظر یک شخص بپذیرد. بر این اساس سعی ام این است که مطالب را با نام «باختر» منتشر کنم تا به نام شخصی خودم . 
باختر چند سال است که منتشر می شود ؟
دقیقا بیست و شش سال. جالب این است که بیست و شش سال «بدون وقفه» باختر را منتشر می کنیم.
اگر به عنوان یک مصاحبه گر در مقابل خودتان قرار می گرفتید، دوست داشتید چه سوالی می پرسیدید؟
سوال سختی است.(بعد از کمی مکث) می پرسیدم: تا کی می خواهی به کارت ادامه دهی؟ و در پاسخ می گفتم : تا زنده باشم به کارم ادامه خواهم داد.
در این مسیر که به سمت صدای آزادی می آمدید، قطعا مطالبی را برای این مصاحبه در ذهنتان مرور می کردید. یکی دو نمونه از مهمترین هایش را بفرمایید.
دو سه مورد در ذهنم بود که می بایست اشاره می کردم و در خلال سوالات شما آمد. از جمله: یادی و ذکر نامی از بزرگان مطبوعات کرمانشاه . یکی دیگر مسئله کاری روزنامه ها ی دیگر هم استانی است که همه عزیز ما هستند. اما به خاطر استان، به خاطر آینده و به خاطر خودشان بیشتر برای کارشان ارزش قائل شوند و بیشتر وقت بگذارند.آقای آهنگرنژاد ! آقای معتمدیان دوست مشترک هر دوی ماست. معتقدم رییس خانه مطبوعات باید تأثیر گذارترین نشریه داشته باشد. 
خانه مطبوعات در حال حاضر باید در خدمت مطبوعات باشد. من از شما سوال می کنم ! آیا خانه مطبوعات تا حالا مشکلی از مشکلات مطبوعات کرمانشاه را حل کرده است؟ آیا این خانه تا به حال همایشی، یادبودی برای یکی از مطبوعاتی های قدیم کرمانشاه برپا کرده است؟ آیا خانه مطبوعات در کنار مطبوعاتی هایی بوده که مشکلی دادگاهی داشته اند؟ خانه مطبوعات از رنج و درد خبرنگاران کرمانشاهی مطلع است و برایشان تدبیری اندیشیده است؟ و یا فقط محدود شده به ۱۷ مرداد و شام دادن و حواشی آن؟ این چه خانه ی مطبوعاتی است؟
پیشنهادتان در این خصوص چیست؟
بیایند این خانه را سر و سامان دهند. اگر نمی توانند بروند تا افراد دیگری بیایند. این خانه ی مطبوعات در این سالها شیر بی یال و دُمی شده است. این خانه نشان و پلاکش را گم کرده است.
آقای سعادت! چرا باختر این همه آگهی چاپ می کند؟
بگذارید این سوال را من از شما داشته باشم! چرا نمی روید از نشریات دیگری همچون:همشهری بپرسید که روزانه فقط ۲۹۰ صفحه نیازمندی منتشر می کند؟ آقای روزنامه ی رسالت چرا تمام آگهی های دولتی حصر وراثت و غیره را چاپ می کند؟
ببنید! من به دنبال آگهی نیستم. آگهی به دنبال من است. مردم باختر را پذیرفته اند. من صفحات روزنامه را کم نکرده ام که آگهی را زیاد کنم. بر اساس حجم آگهی صفحات روزنامه را هم زیاد کرده ام
بگذارید از این سوالات کمی فاصله بگیریم دوباره برخواهیم گشت. بهترین شعری که خواندید از کیست؟
سالهاست دو شعر را از دو شاعر خوب همشهری خوانده ام که مضامینشان عجیب شبیه هم است با ردیف: «چشَگَم» و «گلَگَم» هنوز برایم سوال است که صاحب این شعراستاد فرشید یوسفی است یا زنده یاد تندر کرمانشاهی !؟
چرا فرزندانتان راه تان را در روزنامه ادامه نداده اند؟ اگر ممکن است آنها را معرفی هم بفرمایید
من سه فرزند دارم: کیمیای سعادت که تحصیلاتش تمام شده و در مالزی مشغول به کار است. کاوه و کامبیز هم تحصیلاتشان تمام شده .کاوه مهندس عمران است و شرکتی عمرانی در تهران دارد. کامبیز هم تدوینگر و کارگردان صدا و سیما در تهران است.اتفاقاً کاوه و کامبیز کارهای مربوط به تهران باختر بر عهده دارند و اگر آنها نبودند، نمی توانستم روزنامه را در تهران چاپ کنم . بسیاری از پیگیری ها و کارهای باختر بر عهده آنهاست.

آیا می شود روی صفحه آرایی باختر کارهای تازه ای صورت بگیرد؟
انشاءالله سعی ما بر این است که همزمان با روزنامه شدن در صفحه آرایی روزنامه هم تغییراتی ایجاد کنیم. البته این نکته را هم یادآور شوم که مردم این نوع صفحه آرایی را پذیرفته اند و این برای گردانندگان باختر مهم است.
باختر چقدر هزینه بر شما تحمیل می کند؟ 
در ماه با نوسانی جزئی تنها هزینه ی کاغذش ۴۰ تا ۴۳ میلیون تومان است. چاپخانه هر شماره سه میلیون تومان از ما می گیرد که ماهی حدود ۱۸ میلیون تومان است. و این هزینه ها جدا از هزینه های پرسنل و جاری و... است.
تلخ ترین خاطره تان را در روزنامه باختر بگویید!
تلخ ترین لحظاتم در باختر این است که گاه قطعی برق باعث شده روزنامه را با ساعت یا ساعاتی تاخیر به دست مخاطب برسانم.

نظرات [۱]
یکشنبه، ۲۲ شهریور ۱۳۹۴ :: ۰۷:۵۹
سلام،،،،، بر مدیر توانا و فهیم صدای آزادی مصاحبه خوبی بود جناب سعادت موفق و سربلند باشند و همچنان به این مرز و بوم خدمت کنند،،،،، در پناه حق باشید
اطلاعات شما ذخيره شود ؟