غم نان اگر بگذارد! / گفتگویی متفاوت با جعفر درویشیان
این بار سراغ استاد جعفر درویشیان آمده ایم. یکی از بهترین های غزل که هنوز ذوقی جاری دارد و از گفتگویش پیداست که فقط متکی بر قریحه نیست . او به صورت حرفه ای اهل مطالعه ست و حساب شده حرف میزند. ما این مرد را اسطوره ی اراده میدانیم و به داشتنش می بالیم. گفتگویمان را بشنوید.
بابک دولتی: این بار سراغ استاد جعفر درویشیان آمده ایم. یکی از بهترین های غزل که هنوز ذوقی جاری دارد و از گفتگویش پیداست که فقط متکی بر قریحه نیست . او به صورت حرفه ای اهل مطالعه ست و حساب شده
 حرف میزند. ما این مرد را اسطوره ی اراده میدانیم و به داشتنش می بالیم. گفتگویمان را بشنوید. 

🔸از خودتان بگویید.
جعفر درویشیان هستم، متولد ۱۳۳۱ کرمانشاه و تخلصِ« غروب» تا به حال سه مجموعه « سیبی از باغ زمستان» نشر دیباچه و مجموعه ۷۴ غزل-« آیینه ها و دروغ» نشر شانی و شامل ۱۲۵ رباعی و « گنجشک ها، سلام» نشر شانی و ۸۰ غزل از کارهایم چاپ و منتشر شده است.
🔸از چه زمانی با شعر آشنا شده اید؟
از سال ۱۳۴۵ و به طور جدی دهه ۵۰، آغاز همکاری با مجلات و مطبوعات آن زمان.
🔸شعر خوب باید چه ویژگی هایی باید داشته باشد؟
همانطور که خانه ها از مصالح ساختمانی خاص خود چون آجر، سنگ، آهن و سیمان، گچ و رنگ ساخته می شوند، ساختمان شعر، عناصر سازنده خود را دارد.
اگر شعر را مثلثی فرض کنیم یک ضلع آن زبان، ضلع دیگرش «تخیل» و ضلع سومش « اندیشه» است. زبان، تکامل خوبی پیدا کرده، رشد عنصرِ تخیل هم بد نبوده، اما اندیشه، کوتوله مانده است.
به قول رضا براهنی« اندیشه در شعر شاعران، مثل دریایی است که عمق اش یک میلی متر است!» او در جایی دیگر گفته: « مفهوم » در شعر این شاعران به دو حبّه قند می ماند که از آن سبدی پشمک ساخته اند، که اگر معنی را در اثرشان فشرده کنیم می شود همان دو حبه قند». در یک کلام، باید گفت: در شعر این روزگار، اکثر مفاهیم سطحی و آبکی اند. ما هنوز، درشت اندیشه ای برای جایگزینی فروغ، شاملو و اخوان نداریم. دهه هفتاد با جریان های ادبی مدرنیسم و پست مدرن هم در نهایت راه به دهی نبرد. یکی از مدعیانِ غزل سرای آن موقع، کار را به جایی رسانده که می گوید: « اگر حافظ در دوران ما می بود، حتما غزل پست مدرن می سرود. » اما من معتقدم که اگر حافظ در این عصر می زیست، باز هم سبک خودش و با زبان فاخر ایرانی، غزل می نوشت.
مؤلف« هیجدهم برومر لویی بناپارت» جایی در این کتاب اش می گوید:« همه شخصیت ها و حوادثِ تاریخ، دوباره ظهور می کنند.» سپس این قولِ هگل را اینگونه کامل می کند:« این ظهور، یکبار به صورت «تراژیک » است و بار دیگر به گونه «کمیک» در واقع بار دوم، کاریکاتوریست از تراژدی نخست و چیزی جز تقلیدی مضحکانه نیست.
درست است که «غزل» همه صدای شعر امروز نیست، امّا به قول عزیزی با، خصیصه آبگونگی اش می تواند به روز شود و زنده بماند».
سخن آنان که « مرگ» غزل را اعلام کردند - با وجود آنکه خود از قبلِ غزل به نان و نوایی رسیده بودند - هم گذر زمان نشان داد که قوسِ نزولی هنرشان را طی می کنند و خود به مرگ هنری و ناتوانی رسیده اند.
🔸فضای ادبیات در آن زمان چگونه بود؟ از مجله «جوانان امروز» و طبایی بگویید.
به خاطر مکمل بودن این دو سؤال در هم ادغام کرده و در یک بخش پاسخ می دهم: پرونده ادبی من، با شروع دهه ۵۰ باز می شود. علیرضا طبایی شاعر و مشاورِ ادبیِ «جوانان امروز»، در بیوگرافی ام قسمتِ « همه چیز درباره یک شاعر نوشته» : («غروب»، راستین افتاده، غزلهای او الحق از غزل های رنگین و خواندنیِ معاصر است.)
به نقل قول جدیدی - سال ۹۵ - از آقای رشید کاکاوند - در معرفی مجموعه« سیبی از باغ زمستان» - برنامه رادیو هفت سیما  - بسنده می کنم: « جعفر درویشیان از شاعران و پرچمداران و پیروان نیماست». 
باری .. سالهای ۵۰ تا ۵۷ مقارن با تحوّل کیفی جامعه ایران است. بی عدالتی، تضاد طبقاتی، خفقان و زندانها کارد به استخوان مردم محروم و قشر متّرقی جامعه، رسانده بود: مسلم است که تغییرات، زیربنایی در روبنای فرهنگی و بخصوص شعر آن دوران منعکس می شد و نوید روشنایی می داد: 
شب بلند...    ، نهایتی دارد                       نسیم آخر پاییز نکهتی دارد
(پاییز ۱۳۵۱، چاپ شده در روزنامه اطلاعات)
از آنجا که این فقیر، از اواخر سال ۵۳ تا اواسط سال ۵۶ در زندان های رژیم محبوس بوده ام، فقط و بیشتر در آن محدوده، شاهدِ تحول ادبیِ آثارِ اهل قلم هستم، از یک طرف، منصور یاقوتی را داریم که «چراغ افروز» مادیان کوه است و «زخم» خورده دشمن و دوست ناآگاه. و از طرفی نویسنده« اوسنه بابا سبحان» را که تابستان ۵۵ در زندان و حبس دو ساله خود - شبانه کنار دست خودم - از فرح پهلوی تقاضای عفو می کند. خیلی ها هستند که شاید هنرشان مبارز باشد و خودشان، سازشکارند. چیزی می گویند اما چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند. اگر بپرسی چرا می گویند: به خاطر بقا و اشاعه همزمان است. می گویم مگر شما « گالیله » هستید که پشت تلسکوپ، گردش زمین را می بینی اما به اجبار کلیسا در دادگاه انکارش می کنی که؛ زمین نمی چرخد!
🔸شاعران هم نسل خود راچگونه بررسی می کنید؟

با خواندن سؤال ها حس می کنم هر سؤالی در دل سؤال قبلی متولد شده و تا حد زیادی با هم رابطه سیستماتیک دارند مثلا همین سؤال ۶ ریشه اش در سؤال ۵ است. آری علاوه بر وجود یکی دو انجمن در شهر کرمانشاه، آشنایی شاعران با هم، بیشتر از طریق همکاری با مجله( جوانان) امکان پذیر می شد. به قول ناصر گلستانفر، آنروزها زنده یاد شیون فومنی، آقای عباس درویشی و این کمترین، مثلث شعری کرمانشاه و گیلان را تشکیل می دادیم. دوستان و همشهریان دیگری بودند که با مجله (جوانان) و طبایی همکاری داشتند. 
آقایان اسکندر آزادی« پگاه»- منوچهر ناصحی« پاییز» ( که با نظر و پیشنهاد من از شعر کلاسیک به غزل بنائی روی آورد) هومن ذکایی، علی دستیار، زنده یاد امیر کاویانی« غمگین» زنده یاد عباس صادقی« پدرام»، محمدعلی چاووشی، ابراهیم بزگداری، داریوش کاویانی« آسمان» که در تدوین و تایپ مجموعه (گنجشک ها سلام؛) همیارم بوده است و خیلی های دیگر که متأسفانه به خاطرم نمانده.
آقای علیرضا طبایی، موضوعی را به عنوان « شعر ماه» به مسابقه می گذاشت و شاعران سراسر کشور - که مایل بودند - آثارشان را به دفتر مجله می فرستادند. به ۳ نفر برگزیده، مقام اول، دوم و سوم جوائزی ( از سکه طلا گرفته تا کتاب) با پُست، اهدا می شد. اکثر و تقریبا تمام جوایز را بچه های کرمانشاه خودمان و فومن، درو می کردند. هنوز من بُریده های چاپی مجله را که اول شده بودم دارم - آن روزها، دوستان، اهل قلم با هم بودند نه در برابر هم. 
جوانان و مشاورش،  حقِ زیادی به گردن شعر آن دوره دارد. از شاعرانی که با جوانان شکوفا و شناخته شدند، عمران صلاحی، حسین منزوی، حسین آهی، حسن اجتهادی، محمدرضا عبدالملکیان، هرمز علی پور، اکبر عبداروند و... بسیاری دیگر را می توان نام برد.
🔸چه مواردی به آن نسل آسیب زد؟
جمع و جور نبودن نوشته ها و دفتر شاعران - که اکثرا مجموعه ای و از بین رفته  داشتند که یادش آزارشان می داد- جوّ حاکم آن دوره - کنترل ساواک که منجر به خودسانسوری و گاه اقبال به نوعی شعر سمبولیک نشان دادند، وابستگی به مواد که به قول فروغ:  مرداب های الکل/ انبوه بی تحرک روشنفکران را / به ژرفنای خویش کشیدند. کمتر تصویری از شاعران مطرح می بینی که سیگاری لای انگشت اش نباشد. و این موارد، کشف و شهود هنرمند را از بین می برد امّا بزرگترین آسیب، عدم هماهنگی و تطابق با زمان بود - چرا که جامعه از یک مرحله تاریخی به مرحله دیگر قدم می گذاشت، شاخک های حساس اجتماع و چشم سوم آن اگر موفق به درکِ این گذار نمی شد و با مسیر، همسو، جا می ماند. مثلِ آبزیانِ مُرده ای که دریا با امواجش آنها را به طرف ساحل، پس می زند. می گویند: فروتنی کمرِ ادبیات کرمانشاه را شکست. می گویم: امروزیانی که خود را متخصصِ شعر می دانند و القابِ دکتر و ... را یدکی می کشند اما ۲۰ جلد؛ کتابِ درست و حسابی مطالعه نکرده اند، چه گلی به سر ادبیات زده اند؟ تاریخ قضاوت می کند و از غربالش، دانه ریزها رد شده اند و تنها دُرشت اندیشه ها می مانند.
🔸شاعران امروز چه کاستی هایی دارند ؟
ببینید، یک سری نقص های شخصیتی مثل حسادت، خودبرتربینی و باند بازی و ... اجازه نمی دهد رودخانه شعر به دریای مورد نظرش برسد . این رود، در راه، شاخه شاخه و جویبار می شود که هر شاعری می خواهد با آن مزرعه ی خود را آبیاری کند . در اینجا رسالتی برای شعر و شاعری باقی نمی ماند . چرا باید در یک شهر ده ها و بیشتر انجمن ادبی جدا از هم وجود داشته باشد ؟ 
شاعر، همانطور که برای صیقل شعرش، روی آن کار می کند باید روی شخصیت خودش هم کار کند. شاعران به جای سرسنگین بودن و دافعه باید به هم عشق بورزند و به هم بیاموزند. «توهم دانایی» درد کمی نیست . هستند آنانی که خود را علامه دهر می پندارند و بی نیاز از مطالعه .
با رکیک گویی ، شعار و لودگی نمی توان به جایی رسید. حرف های تکراری، از روی دست هم نوشتن ( یا کپی ) کاربرد اصطلاحات کوچه بازاری و تاریخ مصرف دار، از آفت های شعرند.  
🔸جاودانگی را در چه می بینید و این به چه چیزهایی نیاز دارد ؟ 
به « جاودانگی » معتقد نیستم . «جهان عمل و عکس العمل ها » همواره همه چیز در حال تغییر است ، به جز اصل تغییر .
پس در این پروسه ، همه چیز مقطعی است و نمی تواند جاودانه باشد. بگذرید از بزرگان انگشت شمار چون حافظ و نظامی و خیام و ... 
آری با واژه « ماندگاری » راحت ترم. می شود با درک ضرورت های زمان و تبیین آن ها در زبان اصیل و هنری ، تا مدتی خود را تثبیت کرد. و برای دوره ای ماندگار شد و نه همه دوران ها .
شاعران سبک عراقی در دوره ی خود و سبک خراسانی ها در آن دوره و هندی سرایان نیز در زمان خود قابل نامبری هستند ، همانطور که شاعران مشروطه. شعر ، یک نیاز است و شاعر دارای رسالت . نباید به " مانا " بودن یا " میرا " بودن  وقت صرف کرد . زمان خودش بهترین داور است .  
🔸فضای فرهنگی کرمانشاه چه عیب هایی دارد ؟
من بیش از یک دهه است که در کرمانشاه نبوده ام و اطلاعات زیادی ندارم . مگر گذری و خبری.
اما می دانم به جز عده ای انگشت شمار که به حال فرهنگ و ادب و این دیار تاریخی دل می سوزانند ، خیلی ها آن را از سر تفنن برای سرگرمی خود می خواهند، جدی نگرفتن شعر، کمبود مطالعه  ، گروهی شدن به طوری که هرگروه تنها انجمن ادبی خود را قبول داشته باشد. متأسفانه از دیرباز یک جریان انحرافی در شهرمان پا گرفته که جز " منیّت" نمی شود اسمی رویش گذاشت. 
مثلا از خیلی دورترها ، بچه های " تپه فتعلی خان " با تیر کمان به جنگ بچه های قلماسنگ به دست " پشت بدنه " می رفتند . گاه برای اثبات برتری ، خروس جنگ می دادند . یا شرط بندی سر " کبوترپرانی " تو چند جفت " میل " می گیری ؟ ما با دویست تا بیشترش، در خدمتیم . افتخار بود که فلانی ۱۰ نفر را حریفه و ... افسوس ... حال این معزل به حیطه ی شعر و شاعری هم کشیده شده است که چیزی جز انعکاس فرهنگ لمپنیــسم نمی تواند باشد .
🔸ادارات دخیل در فرهنگ ، چه کاری می توانند بکنند که تا حال انجام نداده اند؟ 
همانطور که می دانید اهل قلم در کشورهای مختلف جهان حق و حقوقی دارند و ساپورت می شوند. 
به قول احمد شاملو : شعرها خواهم گفت /  بهتر از آب روان / غم ، نان ، اگر بگزارد!
دیگر نمی شود پند سعدی را به کار بست که : 
اندرون از طعام خالی دار ؛ / تا در آن نور معرفت بینی 
اداره های دخیل ، باید شاعر و اثرش را از نظر مادی حمایت کنند پیش تر از رفتن یک اثر هنری به ارشاد و ممیزی باید دایره ای از صاحب نظران راستین تشکیل داد تا تشخیص بدهند که این کتاب ارزش هنری و فایده ای برای چاپ و نشر دارد یا نه ؟
بعد از این مراحل ، باید فکری به حال تیراژ پایین کتاب و تخته نشدن پی در پی کتابفروشی ها کرد ، وگرنه کدام فرهنگ و صدورش ...؟! 
🔸یک شاعر ششدانگ، چه ویژگی هایی دارد؟
شاید اندازه و دانگ، برای قریحه شاعری قایل شدن، به مثابه عیار برایِ طلا باشد. ۱۸ عیار است یا ۲۴ یا... . در اینجا اندازه ها به خودی خود، زیاد مهم نیست. چگونگی بهره برداری از آنها همسو با هدفی متعالی مدِ نظر است. حیف است تا می توان النگویی زیبا برای دستِ محبوبی ازین قریحه طلایی ساخت، تبدیل به « زیر سیگاری» برای خاکسترِ سیگارش کرد. فرخی یزدی، سلاحی علیه وضع زمانه خودش ازین ویژگی ساخت و مثلا سوزنی سمرقندی با آن دیوان قطورش، چیزی بی ارزش تر از نعل فرسوده اُلاغ. 
شاعر راستین ( یا ششدانگ) پیش از هر چیز، یک انسان است. روی خودش، کار کرده است و هفت شهرِ عشق را گشته. حالا در قالب شعر، آنرا بازتاب می دهد. متشاعر هم داریم که ابتدایی ترینِ اصول شعر، صور و اسبابِ آن را نمی داند امّا چند جلد کتاب، بهم بافته است که ناچار، همه را باید به آشنا و فامیلِ خودش تقدیم کند، فقط - و به قول خودش - برایِ « دیده شدن».
🔸چه کسانی وبال ادبیات شده اند؟
آنانی که از ادیبات، سفره ای ساخته اند که بر سرِ آن می خورند و راه به کس نمی دهند. اگر از این انرژی، سالیان، چیزی تولید کرده باشند، شعارگونه و تاریخ مصرف دار است. اینان از ادبیات، مافیایی درست کرده اند که با نزدیک شدن به آن مرز، چونان گُرازی خشمگین یا از تو روی می گردانند یا به حال حمله در می آیند. اگرچه از تهی سرشارند اما چندین و چند ریاست دارند. نیاکان آنان در قرون ماضی، به خدمت صاحبان زر و زور در می آمده اند. مثلن یکی شان خانه اش از نقره بوده، دیگری با سرایش ابیاتی که خوشایند شاه بوده، به فرموده تا سه بار دهانش را از زر ، پر کرده اند.
سال ۹۴« سیبی از باغ زمستان» این فقیر، بین ۲۵۰۰ جلد کتاب شعر، کاندید جشنواره بین المللی شعر فجر شد. اما همین اعضای مافیایی که نقش « داور» را در آنروز اجرا می کردند، جایزه را به کس دیگری دادند. در نهایت، من خوشحال شدم که انگی به اثرم نچسبید. 
شاعر، باید دردمند باشد. از روی شکم سیری و بی دردی نمی شود نوشت. به قول زنده یاد استاد بهزاد: سخن از درد چه گوییم که بی دردانیم/...
🔸آیا به زور می شود شاعر شد؟ در مورد کوشش و جوشش، برایمان حرف بزنید!
با زور زدن نمی شود شاعر شد، وقتی هم که شعر شاعر زورکی را می خوانی، احساس کسالت و شرم می کنی. شرم از اینکه به این حرف های منظوم - تازه در سطح بالایش - تهمت شعر را زده اند. اگر بخواهی این جماعت را حالی کنی که: بابا! بیهوده عمر تلف نکنید ما با ۴۰، ۵۰ سال در شعر و شاعری به جایی نرسیدیدم، شما می خواهید کجا را بگیرید؟ می رنجند چرا که انتقاد پذیری ندارند. 
قسمت دوم سؤال: در هر شاعری باید این دو جریان - جوشش و کوشش وجود داشته باشد، منتها « جوشش» مرحله اول کار است. تو مپندار که من، شعر به خودم می گویم/ تا که بیدارم و هشیار، یکی دم نزنم / مولوی/ اشاره به جوشش
عشق و شباب و رندی، مجموعه مراد است/ چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد/ حافظ/ اشاره به کوشش کنستانتین فدین می گوید: در درون هر هنرمندی، باید« ناقد» ی وجود داشته باشد. من با تجربه سال ها شاعری به این نتیجه رسیده ام که در ضمیر شاعران شش دانگه، دو شاعر زندگی می کند. شبیه همین مقوله « آنیما» و « آنیموس» که دال بر نظر بنده است با تفاوت در جنسیت.
🔸موسیقی خوب از نظر شما چه ویژگی هایی دارد؟
موسیقی خوب، باید دارای آن مایه از قدرت باشد که حالِ شنونده را تغییر بدهد: 
چو در دست است روی خوش، بزن مطرب؛ سرودی خوش
که دست افشان،  غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
فرق نمی کند موسیقی به کدام سرزمینی مربوط باشد. از موسیقیِ کلاسیکِ بتهون( سنفونی هایش) تا  ... همیشه لذت برده ام. کارهای زنده یاد « منوچهر طاهرزاده» را هنوز هم دوست می دارم. اکثر ترانه هایی را که « شهریار قنبری» برای خوانندگانِ سرشناس ساخته، خاطره انگیز و شنیدنی هستند. به یادم ماند که « مرحوم شیون فومنی» با چندبار شنیدن موسیقی مورد علاقه اش، الهام می گرفت و سُراغِ شعر می رفت. مهم نیست ابزار موسیقی قدیم باشد یا به روز. مهم توانمندی در اجرای آن است.
روزی با دوستی در «طاق بستان » کنار آب و سایه درختان انبوهش نشسته بودیم، مردی ساز به دست، نزد ما آمد و پس از کوک کردنِ سازش، شروع به نواختن کرد. بی آنکه بخواهم با بالِ آهنگش، آنجا رفتم که آرزویم بود. وقتی گریان بازگشتم او سازش را بغل گرفته و رفته بود. پرس و جو کردم، گفتند: « آقا بالا » است ! او با آن وسیله ساده « مرگ ناپلئون» را هم اجرا می کرد و چه عالی ... .
🔸از آرزوهایتان بگویید؟
از آنجا که کرمانشاه از دیرباز، شهرِ مردانِ گران اندیشه، مهمان نواز و با گذشت بوده، برایش آرزومند رشد و خلاقیت هنرمندانه، توأم با تفکر و دیدِ آسیب شناسانه در جهان ادیبات کنونی هستم.
و برای خودم:
نه یوغ به کار بندگی می خواهم       
نه دشنه پیِ درندگی می خواهم
ته کوزه آب و قرص نانی با تو
یک کلبه برای زندگی می خواهم
از مجموعه رباعیِ«آیینه ها و دروغ» نشر شانی
🔸یک خاطره جالب برایمان تعریف کیند!
خاطره زیاد است ... اما یکی که به « شعر» مربوط می شود حدود ۱۵ سال از آن می گذرد.جایی بودم، جوانی آمد و خود را به عنوان شاعر معرفی کرد و این غزل را خواند:
کولی این حالِ مرا کاش نمی دید که دید
اخترِ فالِ مرا کاش نمی دید که دید
تا پایان از حفظ خواند و نظر خواست. خواستم بگویم این غزل، مال بندهِ است. اما منصرف شدم، دلم نیامد حال گیری کرده باشم، به خودم گفتم؛ حالا که رفته غزل را از بر کرده - خودم از بر نبودم - بگذار دلش به همین خوش باشد از ما که چیزی کم نمی شود.
فقط به او گفتم: یکجا وزن را باخته ای اما در مجموع خوب است. می خواهم بدانم چطور شد که این غزل را سرودی؟ و او برایم تعریف کرد که: یک روز، همراهِ خواهرش در طاق بستان به کولی دوره گردی بر می خورد و او دستش را نگاه می کند و فالش را می گیرد. او هم طبعش گُل می کند و این غزل را می نویسد.
🔸حرف پایانی
با درود و تشکر از مدیر صفحه ادبی هفته نامه صدای آزادی آقای بابک دولتی، شاعر پر تلاش و سایر همیاران و دست اندرکاران ایشان. آرزوی توفیق روزافزون در راستای شکوفایی شهر کرمانشاه را دارم.


اطلاعات شما ذخيره شود ؟