سعید عبادتیان در گفت و گو با صدای آزادی: شعر فراتر از هر چیزی به من عزت داده است
سعید عبادتیان در گفت و گو با صدای آزادی: شعر فراتر از هر چیزی به من عزت داده است
خانقین در گذشته‌ی زندگی کلهرهای غرب استان کرماشان نقطه ای ویژه بوده است. رفت و آمدهای تجاری کوچک، خرید و فروش مایحتاج اولیه و گاه کولبری قاچاق مهمترین عامل بقای اقتصادی کلهرها بوده است. در ایام جوانی که نامزد داشته روزی در راه برگشت از خانقین، کنار چشمه ای می رود که آبی بخورد و استراحتی کند. چشمش به دختری پری پیکر می افتد. به صد دل شیفته اش می شود.

 جلیل آهنگرنژاد- صدای آزادی :غروب یکی از روزهای مردادماه ۱۳۹۸ خورشیدی است. منتظر مهمانی هستم که بیش از دو و نیم دهه است که مشترکات فراوانی با هم داریم. او کسی نیست جز سعید عبادتیان. شاعری که امروزه فراتر از جغرافیای کرماشان هواخواهانی ویژه دارد و بسیاری از سروده هایش ترانه‌ی عشق، دوستی و مهرورزی انسان های دور و نزدیک ما شده‌اند. قطعاً آنچه پیش روی شماست، دریچه‌ای کاملاً متفاوت به لایه های پنهان زندگی گاهی ایلی و گاه هنری این شاعر دوست داشتنی است. بخشی از پاسخ ها را به دلیل سه دهه دوستی با او از پیش می دانم اما چون برای دوستدارانش ضرورت دارد بیان شود، آنها را هم پرسیده ام و پاسخ هایی شیرین را از این شاعر خوشنام کلهر گرفته ام. بی هیچ حرف دیگری بخش اول گفتگوی صدای آزادی را با سعید عبادتیان می خوانیم: 
معمولاً بسیاری دوست دارند بدانند سعید عبادتیان را که به عنوان یک شاعر می‌شناسند، چه مشکلات و یا شادی هایی را از سر گذرانده است؟ تلاشم این است که شما را به لایه هایی از زندگی بکشانم که عموماً در جایی مطرح نمی شود. دوست دارید از کجا شروع کنید؟!
من هم مثل تمام آدمهای دیگر گذشته‌ای دارم. اما این «گذشته» در زندگی‌ام  نقشی مانا داشته و هنوز هم دارد. حالا که قرار است متفاوت حرف بزنم، بگذارید اول از دایی هایم (خالوانم) بگویم.  آنان سالیان دور و دراز در میان عشایر زندگی کرده‌اند در میان ایل، هنرمندان قابلی بوده‌اند. با نوای شمشال و بلور پیوندی عمیق داشته اند. در میان طایفه‌ی ما تنها خالوانم به «بلورژَن» معروفند. اولین البومی که به اهتمام غلامحسین پروه منتشر کردم، صدای شمشال یکی از آنان با شعرهایم همراه شد و یکی دو مقام را در آن آلبوم اجرا کرد. نغمه ها و مقاهای فراوانی در این ساز هست. عموماً اکثر بچه ها با دایی هایشان بیشتر اخت می شوند و من هم سال های کودکی ام را با آنان گذرانده ام . شاید یکی از مهمترین جذبه هایی که مرا به سمت «خالو» کشاند، همین صدای ناب «شمشال» بود. در این سالها همچنان حسرت آن روزها را در دل دارم. روزهایی که هرگز بر نمی گردند.
از میان اقوام و اهل خانه، کدام یک در زندگی شاعرانه و ورودتان به این عالم رازآمیز نقش داشته اند؟
بی هیچ وقفه ای می گویم: پدرم. چرا که پدر راوی داستانهای زیبای  کوردی بود. گاه که داستان می گفت، یک ماه ادامه می یافت. خوب به یاد دارم که در آن سالها وقتی داستان «حسن حلبه» را می گفت، بیش از یک ماه ادامه داشت. در شب های سرد و طولانی زمستان ، منزلمان همیشه از مهمان پر بود. مهمانانی که برای امری متفاوت در آنجا جمع می شدند. آن کار متفاوت، گوش سپردن به داستان گویی های ویژه ی پدرم بود. 
آیا تنها راوی داستان بود؟ یا اینکه اطلاعات ادبی دیگری هم داشت؟
نه! نه! علاوه بر این که در داستان گویی شُهره بود، یک شاهنامه خوان قابل هم بود. اکثر داستانهای منظوم شاهنامه را از حفظ داشت. بعلاوه داستان های شیرین و فرهاد منظوم و همچنین لیلی و مجنون و البته دهها داستان دیگر. یکی از قابلیت های دیگر پدر در حافظه ی داستانی اش ، داستان های تمثیلی بود که شخصیت های آنان غیر انسان بودند. خلاصه بگویم پدرم حافظ و راوی دهها داستان عموماً کوردی بود که با بیانی زیبا مردمان بسیاری را به شنیدن ترغیب می کرد. به یاد دارم که بسیار پیش می آمد داستانی به نقطه‌ی اوج می رسید و پدرم آن را به شبی دیگر موکول می کرد اما مخاطبانش بسیار اصرار می کردند که دنباله اش را بگوید ولی پدر آنها را به شب آینده حواله می کرد. 
شما از هنر روایت داستان پدر گفتید. طبیعی است که در آن زمان بنا به قرابت خاصی که بین مردمان کلهر و یارسان وجود داشت، نغمه های یارسانی نیز در میان کلهرها تا حدودی رایج بود. آیا از کلام پدراز این گنجینه هم برخوردار می شدید؟
به نکته خوبی اشاره کردید. واقعیت این است که ارتباط بین مردمانمان زیاد بود و وی بسیاری از نغمات آیین یارسانی را در حافظه داشت و جالب اینجا بود که با همان لحن و صدا برای مان می خواند. 
در مصاحبه های کلیشه ای عموماً سوالی از این دست می پرسند که شعر را از کجا شروع کرده اید و چند تُن شعر سروده اید! و ... می خواهم اگر اجازه بدهید، به همین روال غیر معمول، سوال بپرسم. دقایقی دیگر در گذشته همچنان بمانیم. پدری با این ارتباط عمیق و ویژه با ادبیات و هنر حتماً زندگی ویژه ای داشته است. ما را همراه کنید که زندگی پدرتان را در کلمات و جملاتی خاص ببینیم!
حتما ! اتفاقاً مشتاق تر شده ام که اینطور حرف بزنم. پدرم زندگی متفاوتی داشته است. خانقین در گذشته‌ی زندگی کلهرهای غرب استان کرماشان نقطه ای ویژه بوده است. رفت و آمدهای تجاری کوچک، خرید و فروش مایحتاج اولیه و گاه کولبری قاچاق مهمترین عامل بقای اقتصادی کلهرها بوده است. در ایام جوانی که نامزد داشته روزی در راه برگشت از خانقین، کنار چشمه ای می رود که آبی بخورد و استراحتی کند. چشمش به دختری پری پیکر می افتد. به صد دل شیفته اش می شود. 
به روایتی که مردم می گویند، زیباترین دختر کلهر بوده پدر عاشقش می شود. نامزدش را فراموش می کند. سوغاتی را که از خانقین برایش آورده، رها می کند و یکی دو روز در سکوت روزگار را می گذراند. برادر بزرگترش علت نگران و سکوتش را می پرسد و پدر راز دلش را با او در میان می نهد. آن کسی که به او دلباخته است، دختر «علی پهلوان» از همراهان داود بود. پدر، عمو و چند نفر از بستگان چند روز بعد به خواستگاری می روند. اما با شروط و شروط روبرو می شوند. 
درست به یاد دارم که زمانی که پدر به داستانهایی می پرداخت که در آن ازدواجی قرار بود شکل بگیرد، حتما شرطهایی برای داماد تعیین می شد. حتی اگر داماد، شاهزاده می بود. شرطی که جلوی پای پدرم می گذارند، این است: علی پهلوان سه پسر دارد. اگر پدرم بتواند در مبارزه «زوران» آنها را شکست بدهد، می تواند داماد آن خانواده باشد. 
روزی پدرم با دویست راس گوسفند راهی خانقین می شود که آنها را در آنجا بفروشد. در خانقین مرد صاحبنامی به نام «عبدالله بگ» زندگی می کند و پناه بسیاری از مسافرانی است که از ایران و از میان کلهرها به آنجا می روند. پدر گوسفندان را به باغی که مال همین عبدالله بگ است، می برد تا هم رفع گرسنگی کنند و فردا در بازار چوبداران خانقین آنها را بفروشد. مرد عربی از راه می رسد و می گوید: شما که از گیلان غرب آمده ای، علی پهلوان را می شناسی!؟ پدر بی کمترین مکثی می گوید: بله! او پدر زن من است و... مرد عرب می گوید که فلان مقدار از ما قرض گرفته و پنج سال است که برنگشته. تما دویست راس گوسفندانش را به جای آن قرض به زور از پدر می گیرد. با هم درگیر می شوند. پدر یکی سیلی در گوشش می خواباند و دستار عربی سرش می افتد. این اتفاق در بین اعراب، حیثیتی است و برایشان مایه شرمساری ویژه است و حتی باید برای این کار مراسمی در حد «خون صلح» برپا شود و بزرگان به وساطت بیفتند. 
به ناچار و با مواجهه با این صحنه، پدر فرار را بر قرار ترجیح می دهد و به سمت ایران با شتاب اسبش را می راند. پس از مدتی متوجه می شود که چند سوار تعقیبش می کند و دارند به او نزدیک می شوند. نگران می شود اما در زمان کوتاهی متوجه می شود که آنها فرستادگان همان مرد کورد صاحب نام هستند. به او می گویند که عبدالله بگ از ما خواسته شما را برگردانیم. چون برای کوردهای خانقین ننگ است که از دست مردی عرب فرار کنند. او را بر می گردانند و با آن عرب در حالیکه همه گوسفندانش را برده، صلح می کنند و پس از آن به سمت ایران دوباره برمی گردد. پدرم می گفت وقتی به نواحی جبل رسیدم،بیشتر احساس تنهایی می کردم و گاه با گریه خودم را تسکین می دادم و گاه هوره می خواندم ولی چراغ امیدی در دلم روشن شد وقتی به یاد «گوهر» می افتادم. 
پس از مدتی پدرم به خانه علی پهلوان می رود تا حکایت خانقین را تعریف کند. با کمال ناباوری آنها می گویند که ما چنین قرضی از کسی نگرفته ایم و هر که گفته حتماً کلاهبردار بود و باقی ماجرا. حکاین نامزدی و ازدواج با گوهر هم با برخورد سرد آنها روبرو می شود. تا بالاخره یک روز بهاری در منطقه ای سرسبز به نام «آسمان دوله» زمان موعود برای اجرای شرط علی پهلوان می رسد. پدر، هر سه پسرش را شکست می دهد و به گوهرش می رسد. 
زندگی به طور معمول ادامه پیدا می کند تا اینکه روزی دیگر از خانقین که برمی گردد، از دور متوجه می شود که افراد زیادی در اطراف خانه شان جمعند. نگران می شود.می داند اتفاق مهمی افتاده. زنش (گوهر) پا به ماه است و پیش پای او از دنیا رفته. در حیاط خانه چشمش به تیشه ای می افتد. بیدرنگ آن را برمی دارد و بر فرق خود می کوبد و بیش از دو هفته به حالت کما می رود و پس از آن کم کم بهبود می یابد. به سیاه چادر خود میرود به این بهانه که می خواهد تنها باشد. اما سیاه چادرش را آتش می زند و پس از آن آوارگی را ترجیح می دهد و حدود ده سال نزد یکی از دوستانش می رود. در آن سالها دوباره می تواند کم کم سرمایه و ثروتی جمع کند و به جمع خانواده در گیلان غرب برگردد و به پیشنهاد اقوام با مادرم ازدواج می کند. مادرم نیز از این خانواده هنرمند است که در ابتدای مصاحبه ذکر کردم. در یکی از شعرهایم درباره آنها آورده ام:
«خالوان م ره‌و دیرن / مال له پشت شه‌و دیرن / ئه‌سپه‌یل که‌وکه‌و دیرن/ بال بووراخه بالیان / تاف ئاوه‌یله یالیان/....»
چه حکایت جالبی شد!. حالا وقتش رسیده که کمی هم به خودت برگردی! در یک نگاه کلی و گذرا از سعید عبادتیانی بگو که خودت هستی!
من تا پنج سالگی در میان ایل و عشیره زندگی کرده ام. در بهار ۱۳۴۲ در دامن دشت رنگین گواور به دنیا آمده ام. البته پس از یک «قران» سخت!.پس از آن به گیلان غرب مهاجرت می کنیم. اما پدر همچنان با دنیای عشایری قطع ارتباط نمی کند. کار و شغلی اصلی پدر پس از ان  خرید محصولات کشاورزی در منطقه بود که پس از خرید، آنها را در کرماشان می فروخت. سال ۱۳۵۰ به دبستان مهرگان رفتم. یکی از خانه های قدیمی اعظمی بود که در آن روزگار به عنوان مدرسه از آن استفاده می کردند. 
فکر می کنم معلمان آن سالها، بیش از دیگر معلمان می توانستند با دانش آموزان مستعد ارتباط ایجاد کنند. در این مدرسه با چنین معلمانی روبرو بودید؟! از آنها چه خطی در ذهنتان باقی مانده؟ کدام اتفاق یا خاطره هنوز از آن روزگاران، شما را قلقلک می دهد؟
سوال خیلی خوبی است. راستش روزگار تحصیلم در آن دبستان برایم بسیار خوشایند بود. معلمی که اولین درس های جدی ادبیات را به من آموخت، نیز مایه ی خوش اقبالی‌ام بود.متفاوت بود. ما را با داستان و شعر به طور جدی آشنا کرد و حتی پول خرید مداد و دفتر بچه ها را هم بر عهده گرفته بود. زنگ های آخر کلاس، تازه شروع عشق ما به داستان و شعر می شد. برایمان داستان می خواند شعر می خواند و همین که داستان خوانی هایش تمام می شد، با ماشین «ژیانش» مار به در خانه هامان می رساند و همیشه این کارش یود!.
رژیم گذشته بود. از آن روزگار بود که شاملو، فروغ ، دولت آبادی و بسیاری از بزرگان را از همان کلاس پنجم دبستان شناختم. جدا از نویسندگان ایرانی ما را با بزرگان ادبی آن سوی مرزها آشنا می کرد. یارشارکمالها و دیگران را از همان روزها می شناختیم. آن روزها بود که اولین شعر زندگی ام را سرودم: شه‌وان خه‌و دیونم/ خه‌و راحه‌تی / خه‌و نان/ خه‌و ئازادی گشتمان» 
بسیار خوب!. اما این شعر کمی حال هوای اشعار سیاسی قبل از انقلاب دارد!.
دقیقاً همین طور است. انقلاب داشت شکل می گرفت و ما هم مثل همه مردم برای زندگی تازه تر آماده می شدیم. در راهپیمایی ها شرکت می کردیم و در آن فضای باز سیاسی همه‌ی گروهها و تشکل ها را می دیدیم که آزادانه در کنار خیابان بساط پهن می کردند و ایده های خودشان را به نمایش می گذاشتند. خیابان ها پاتوقی شده بود برای بجث و گفتگوهای دو و چند جانبه. هر کدام با شعاری آمده بودند. آن چیزی که هر روز روی سرمات تلنبار می شد، باران «ایسم»های عجیبی بود که تا آن زمان کمتر شنیده بودیم. جالبتر آنکه در آن روزها مشتاق شده بودیم که اطلاعاتی درباره ایسم ها به دست بیاوریم و آدمهایی دور و برمان جمع شوند. اما قسمت تلخ داستان هم کم کم پا گرفت. روی تیره‌ی روزگار، خودش را به ما نشان می داد و انگشت نمای خلق شدیم. از دست اندازهای سختی گذشتیم و تنها پناهگاهمان دوباره ادبیات شد و شعر!. 
به بخش خوبی ورود کردید. ادبیات جانپناه بسیاری از انسان های بزرگ بوده است. آنچه آشکار است این است که ادبیات بویژه بخش ذوقی آن ارتباط عمیقی با عواطف و احساسات انسانی دارد. آیا در آن سالها حس «دوست داشتن» نیز شما را همراهی می کرد!؟ به زبان ساده تر عشق ها و احساسات جوانی را می شد در آن روزهای شما دید!؟ 
ببینید! انسان وقتی از خیابانهای کودکی می گذرد و کم کم به شاهراههای جوانی می رسد، دوست دارد «دلداری» را هم تجربه نماید. بیشتر این دوست داشتن های جوانی با جوهر قرمز شکست، خط می خورد. اما از آن عواطف و احساسات آمیخته با شکست، رگه هایی همواره در ناخودآگاه انسان می ماند و تا مرزهای قیامت همراه و همرازش خواهد بود. من هم در این عرصه بی تجربه نیستم. کسی را در همان خیابان های جوانی دوست داشته ام که بسیاری از شعرهایم به همان حال و هوا سروده شده:
په‌نجه‌مانگ ه‌ات و له‌ لا شاحه‌ێ ده‌وار
مانگ و هساره هڵات
له سه‌رپه‌چیه له شه‌وق ئاگر
هزار ئاگربه‌ر هات و ت ناتی...
این دوران با تمام فراز و فرودهایش از سرمان رد شد و به‌ زندگی جدی و رسمتی تری ورود کردیم
گوشه ای از آن بخش جدی زندگی رسمی تان را اشاره وار برای مخاطبان بازگو کنید 
در اداره‌ امور عشایری استخدام شدم. این یکی از شانس های خوب من در زندگی بود. چرا که‌ با آن بافت ایلی و سنتی اصیل اجدادی ام را می توانستم همچنان در کنار آنان حفظ کنم. جامعه‌ی ما در آن جغرافیا حدود هفتاد درصد عشایری بود. به همین خاطر و به دلایلی دیگر که عرض کردم، با شوق بسیار سالها این شغل را ادامه دادم. 
می توانم از شما درباره ازدواج تان هم بپرسم؟! زندگی مشترکان چگونه شکل گرفت؟
چرا نه! با اشتیاق پاسخ می دهم. ایام جنگ را با مردمان مظلوم شهر و دیارم صبورانه می گذراندیم بخشی در آوارگی و بخشی در وطنی که خوف دشمن، همواره تهدیدی روانی برای همه ما بود. در آن ایام برای مدتی از چنگ جنگ راهی «گواور» شدیم. همسایه ای داشتیم. دوست داشتم با دخترش ازدواج کنم. افرادی برای این کار و ارتباط با خانواده ی آنان مأمور شدند. اما بسیاری از مسائل سنتی دست و پاگیر شدند. پسرعموها ادعای حقداری می کردند و داستان خواستگاری ما مثنوی هفتاد من شد و چندین سال درگیر این مسائل شدم. بالاخره سال ها صبوری و سختی، میوه‌ی شیرینش را داد. توانستیم با هم زندگی خوبی تشکیل دهیم و حاصل این زندگی عاطفی و ارزشمند چهار دختر به نام های: مریم،مهتاب، آسو و غزل است. همه با هنر نفس می کشند و در این وادی پرشور، دستی بر آتش دارند و خلاصه اینکه دلخوشی ما در این زندگی عجیب همین دخترانم هستند. 
بسیار خوب ! اولین اثر رسمی تان چگونه به میان مردم رفت؟ و این مسیر چگونه استمرار یافت؟!
اولین کاری که به صورت رسمی از من منتشر شد، همان آلبوم صوتی تصویری «پابران» بود که با زحمات غلامحسین پروه به شکلی شکیل ارائه شد. پس از آن با دوست هنرمندم خشایار رشیدی آشنا شدم. حاصل این دوستی هنرمندانه آلبومها و کنسرت هایی است که بسیاری از مخاطبان ادبیات و فرهنگ کوردی با آنها آشنا هستند. این روند همچنان ادامه دارد و روزگارم را با شعر رنگ آمیزی می کنم و با صدای رسا می گویم: شعر عزتی به من داده که هیچگاه نه پول و نه چیز دیگری یارای همانندی با آن را ندارند. 
حرف پایانی تان را هم می شنویم!
سالهاست در وادی شعر کلاسیک کوردی کار می کنم و بعلاوه با شعر آزاد نیز مأنوسم. اینها تکه‌هایی از پازل زندگی من بودند که در گفتگو با «هفته نامه صدای آزادی» بیان کردم. امیدوارم فرصتی تازه تر ما را به داستانهایی شیرین تر از شعر بکشاند. با آرزوی روزگارانی سبز برای مردمان شریف دیارم که به تک تکشان عشق می ورزم.
 انتشار در هفته نامه صدای آزادی / شماره ۵۶۵  . دی ماه ۱۳۹۸



اطلاعات شما ذخيره شود ؟