دیوانگی در جهت عقربه های رو به جنوب
و آزاد نوروزی
سرپل زهاب اقلیم شاعر پروری است. حداقل یکی دو دهه ی از این پیش این جمله را تایید می کند حضور نام آورانی همچون احمد عزیزی به تنهایی کافی است تا سرپل زهاب با شعر و شاعری گره بخورد و هوای آنجا از عطر شعر و ترانه سرشار باشد . جالب این جاست که با توجه به کوچک بودن جغرافیای طبیعی آن تنوع نگاهها و سلایق شعری بسیاری دارد. از شاعران سنتی گرفته تا شاعران آزاد.
آزاد نوروزی نیز از شاعران پویای این اقلیم است جایی که در آن عمران پورها ، الفتی ها، عزیزیها، داوودیها، و بسیاری دیگر درخشیده اند و بالیده اند. این روزها شاهد چاپ کتابی تازه از آزاد نوروزی هستیم کتابی در حال و هوای شعر آزاد و با نام متفاوت دیوانگی در جهت عقربه های رو به جنوب. این کتاب را در شماره های بعد بیشتر معرفی خواهیم کردو در اینجا تنها بسنده می کنیم به برش هایی از این کتاب:
دوباره /کوچه های پشت سرم را داد نزن
و اینقدر نپرس/که هنوز شعر می گویم یا نه
کسی وقت رد شدن از خیابان/سراغت را از من نمی گیرد
دیر وقت است /باید بروم
مهتاب صورتش را/ از لب برکه پس می کشد
و در گوش خدا چیزی می گوید/که هفت کوچه آن ورتر
دختری تا صبح پیر می شود/موهای سپید
چقدر به صورت کودکانه ات می آید
اما دروغی که بویش لبهایت را برداشته
با بوی تند ادکلن ات از بین نمی رود
مثل عکس این مرد/که روبان سیاه گوشه اش
هیچ معصومیتی به چشمانش نمی دهد
دیر وقت بود/که پشت این پنجره نبض یک قرار
به سراشیبی افتاد/و صبح زنی نبودن گونه هایش را
گردن آیینه انداخت
وقت رد شدن از آیینه کسی سراغت را
از من نمی گیرد/ نپرس هنوز شعر می گویم یا نه
***
درختها/تا امتداد بود ادامه داشتند
در مسیر بادهای خالکوبی شده بر پوست زنان گل آلود
در اعماقش درخت شده بود/ریشه هایش
از قلب تصویر یک جفت مفرغی برهنه آب می خورد
در عقربه های پنج دقیقه مانده به دیوار
با موهایش بافته شدم/به تکه های از پیراهنی که خودش را
به تابستان درخت ها آویزان کرده بود
به من دخیل ببندند/به من دخیل ببندند با شرح حال یک درخت
در روزنامه ای/به تاریخ یک روز یک ماه یک سال تمام هجری
با جویدن چند اسم فراموش شده
دنبال آدم های خیس این خطوط راه می افتم
رودخانه های جاری در آنها بر مداری گیج در انتهای تو
مرا به برهوت زنان سرازیر می کند
چه آتشی می بارد از خدای اوکالیپتوسها
پنج دقیقه بعد از تو/می رسم به زنهای پنج دقیقه بعد از دیوار
رد لبهای حل شده در چروک گونه اش
با ناخن هایش پاک می شود/دستهای مفرغی من پیراهنت را
از درخت پایین می کشند/جهنم به پا می شود
زن دارد اسم های قدیمی را نجویده قورت می ده