
رویش های ناتمام
BR>این مجموعه که اولین مجموعه ای مستقل سیاوش پورافشار نیز محسوب می شود در برگیرنده ۹۹ شعر آزاد است که امسال توسط انتشارات بوتیمار مشهد منتشر شده است.شعرهایی که در بازه ی زمانی دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد سروده شده اند. جدا از نکات مثبت و خوب این مجموعه ...
محمد مرادی نصاریاین مجموعه که اولین مجموعه ای مستقل سیاوش پورافشار نیز محسوب می شود در برگیرنده ۹۹ شعر آزاد است که امسال توسط انتشارات بوتیمار مشهد منتشر شده است.شعرهایی که در بازه ی زمانی دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد سروده شده اند. جدا از نکات مثبت و خوب این مجموعه متاسفانه بخش اعظمی از شعرها در فضای انتزاعی سیر می کند و شاعر تا حدودی از پرداختن به عینیت ها و جزیی نگری که از ویژگی های بارز ادبیات مدرن به حساب می آید قافل بوده است. و به کلی گویی هایی در مورد انسان و طبیعت و... می پردازد و حتی گاه در مسند خداوندگاری فیلسوف به صدور حکم و نتیجه گیری های قطعی می پردازد و مخاطب را از چرخه ی تفسیرها و تاویل های دلخواه و مختلف باز می دارد . تلاش شاعر در برخی از شعر های این مجموعه با تاثیری کم رنگ از شعرهای سهراب سپهری تنها منجر به خلق شعرهایی با عدم وجود پیرنگ و ساختاری خاص گردیده و صرفا به حسامیزی های جدول ضربی ، بازی های زبانی رو و عریان و... اکتفا کرده است برای مثال تنها به ترکیب ها و نمونه های زیر اشاره می کنم:
- «به هوا شک دارم/ به درخت / به النگوی زرد خورشید» ص ۲۵
- «پرنده تکرار نگاهت» ص ۳۲
- «میلاد چکاوک را خاک کردن» ص ۳۳
- «پژواک لحظه ها در ته دره تبعید عشق »ص ۳۶
- «در فصل مومن پاییز میان عروسی برگ ها »ص ۳۶
- «آن موجودات نامرئی با دهل دغدغه می کوبند روی دریا» ص۲۹
- «وسعت پرواز را بر اندیشه»
- «دنبال اعاده ی روشنی جالیز»ص۸
و...
زبان در بسیاری از شعر های این مجموعه حالتی ایستا دارد و از پویایی و خلق فضاهای تازه و کشف و شهود چندان خبری نیست .زبان بیشتر شعر ها، زبانی به شدت توضیحی و اطناب زده است :
من اشکت را می خرم
چند می دهی؟
من اشکت را می خرم
آن یخ های کبود را
که از کوهسار دلت می آیند
- در کوچه باغ ها نیز
می دهند
- می خواهم تا قبل از اینکه بروم
به آن سمت ها
به تو مساعده جان بدهم
و علی الحساب اشکت را بخرم
و ...
(شعر «مساعده ی جان» ص ۱۹)
عدم تصویر سازی های عینی و خلاق و همچنین عدم یکدستی زبان از عمده ترین مشکلات شعرهای این مجموعه ست که در نمونه بالا هم کلماتی مثل : مساعده ، علی الحساب و ...به آن صورتی که باید با فضای شعر همگون نمی باشند همینطور به جای استفاده از استعاره و تصویرسازی های نو در خیلی از شعرها شاعر ترجیح داده حرفش را بی واسطه و مستقیم بیان کند که اینکار تا حدودی می تواند کلام را به نثر نزدیک تر کند و از ساحت استعاره و شعر دور ...
برای روشن تر شدن بحث در ادامه به شعر «بلاتکلیفی» ص ۳۳ اشاره خواهم کرد:
« بلاتکلیفی »
به شبستان آمدن
از بهستان گذشتن
و مخمصه را پیمودن
بی که سر مهلت را خواراندن
بی که از دلتای فاجعه
عکس گرفتن
به شبستان آمدن
و سراسیمه
میلاد چکاوک را خاک کردن
و آب آلوده از شیطان نوشیدن
بی که دل را در میان گذاشتن
و با خود نشستن
و بر سنگلاخ ها
ثانیه ها را پیمودن
بی که ماندن
بی که مردن
قلاب ِ پرتاب ِ ماهی ها است
همه آنچه از قطار رود شنودن
و مرگ را سودن
بی که یک چند آسودن
در خنکای نسیم اندیشه های هستی گشا
ننشتن
بی که بار وجدان را لرد بستن
بی که مرگ را دود کردن
بی که ماندن
بی که مردن .
شاید اولین سوالی که به ذهن خواننده ی این اثر بیاید چرایی شاعر در آوردن این همه فعل که زبان اثر رو از ساحت شعر بیرون برده باشد .فعل هایی کهنه و ناهمگون که گاه شاعر برای ایجاد موسیقی هم سعی در آوردن قافیه های کناری کرده است (سودن - شنودن - آسودن...) غافل از این نکته که در شعر سپید برای ایجاد موسیقی و ایجاز تا آنجایی که ممکن باشد فعل ها با توجه به قرینه حذف می شوند . زبان به هیچ وجه نمی تواند زبان شعر سپید که نه حتی زبان شعر کلاسیک امروز هم باشد ... کلماتی مثل : شبستان- بهستان- شنودن... جایی در ادبیات امروز ندارد یا لاقل اگر داشته باشند در ساختار مناسب خود خواهند داشت نه در شعر سپید ! سراغ بیان و زبانی اینگونه را باید در تاریخ بیهقی گرفت نه در شعر سپید امروز. حالا سوال اصلی اینجاست که در زبانی به شدت واپسگرا کلماتی مثل : قطار، عکس گرفتن ، دلتا ... چکار می کنند .کلماتی که اصلن قابلیت ذوب در ساختاری اینگونه را ندارند. تشبیه رود به قطار به تنهایی می تونه تصویر خوبی باشه ولی فعل «شنودن»!؟ چه منطق و ساختاری این سطرها رو بهم وصل کرده؟ آیا شاعر تونسته کلام رو وارد ساحت استعاره و شعر کنه؟ اندیشه های هستی گشا یعنی چی و می تونه به چیزی ارجاع داده بشه؟ و ده ها سوال بی جواب دیگر...
ما در بسیاری از شعرهای دیگر هم با مشکلاتی مشابه مواجه هستیم مشکلاتی از قبیل : تعقید معنوی ،نبود فرم و ساختاری متناسب ،یکدست نبودن فضاها ، بیان رو و توضیحی و عدم عمق دادن به کلام و محتوا . و حتی گاه ایجاد طنزهایی غیراصیل در بسترهای جدی
برای مثال شعر «برهان علت» ص ۲۶ که متشکل از ۴ شعر کوتاه می باشد که هیچ علت و منطقی (ولو منطقی شاعرانه و مبتنی بر آشنایی زدایی) پشت آنها نیست
برای مثال :
۱
کلاغان سیاه پوشیدند
از روزی که کبوتران
از شاخه سقوط کردند
۲
سنگ با آینه دوست است
این را
دستانم به من گفت .
حالا در هر دو شعر بالا این سوال برای مخاطب پیش می آید دستان شاعر چه چیز رو مگر به اون گفته؟ نمود این دوستی در چیست ؟ چه استدلال یا آشنایی زدایی و منطق شاعرانه ای پشت این شعر قرار دارد؟حتی اگر شاعر این دوستی رو به عالم روحانی ارجاع میداد قابل پذیرش تر بود. یا بازی زبانی کلاغ و کبوتر هم از این قضیه مستثنا نیست و ارتباط محکمی میان آنها واقعا وجود ندارد.
با این حال ما هرچه به اواسط و انتهای مجموعه می رسیم شعرها به مراتب پخته تر و قوی تر می شوند و هرچه به شعرهای انتهایی مجموعه می رسیم سطرهای درخشان و زیبایی فراوانی رو مشاهده می کنیم ، هرچند گاه استفاده از مخفف «ز» آنهم در شعر سپید که با محدودیت های وزنی روبرو نیستیم جای سوال دارد «ز بعد سالها اما » شعر -چه زود فهمیدم- .ص ۹۳
هدف اصلی از نوشتن نقد بیشتر نشان دادن نیمه ی خالی لیوان است و این نوشته هم از این قاعده مستثنا نبوده و نیست و بی شک سعی من بیشتر نشان دادن کاستی ها بوده و گرنه شعر ها و سطرهای درخشان فراونی در مجموعه وجود دارد که وزن مجموعه بر دوش همین شعرها ست .در واقع این مجموعه شعرهای قدیمی آقای پورافشار رو در خودش گنجانده و با توجه به شناختی که از شعرهای تازه ی ایشان دارم این نواقص بدون شک در شعرهای جدید تر ایشان کمتر خواهد بود . پیشنهاد میکنم دوستان حتمن این مجموعه رو بخونن و خواندن اون رو خالی از لطف نمی دانم .در پایان هم به ذکر یکی از شعرهای زیبای مجموعه بسنده می کنم .و من الله توفیق
«تامل عاشقانه»
اگر به دنبال من هستی
تو با آن چشم های نافذت
خیال کن!
که راه را اشتباه آمدی
یعنی یک چهارراه دیگر
باید قدم بزنی
تا این چشمه
از تو عکسی یادگاری بگیرد