گذری بر داستان «شوون پایگ له بان وه فر»اثر کیومرث بلده / مازیار نظربیگی
گذری بر داستان «شوون پایگ له بان وه فر»اثر  کیومرث بلده / مازیار نظربیگی
داستان ردپایی روی برف (که با نام «جای پایی روی برف» هم ترجمه شده است) ، داستان کوتاهی ست که سعی دارد با استفاده از کمترین فضا و شخصیت سازی ها به هدف خود که خلق یک واکنش سازنده در ذهن مخاطب می باشد، برسد و باید گفت در این راه موفق نیز بوده است.


داستان «شوون پایگ له بان وه فر» (که با نام «جای پایی روی برف» هم ترجمه شده است) ، داستان کوتاهی است که سعی دارد با استفاده از کمترین فضا و شخصیت سازی ها به هدف خود که خلق یک واکنش سازنده در ذهن مخاطب می باشد، برسد و باید گفت در این راه موفق نیز بوده است.
روایتی از یک مرد که به خاطر نا به سامان بودن اوضاع آب و هوا و بسته بودن جاده ، به خانه بر می گردد و برخورد او با تغییر روحیه ی همسر و فضای خانه اش ، اهم از دست پاچگی زن، بوی عطری تند (المان نا مرئی مردانه)، مرتب بودن میز برای پذیرایی از یک مهمان، یک سینی و دو استکان چایی که البته فضا سازی تکراری برای مخفی نگه داشتن ذهنیت خائن بودن زن یا همان همسر در حضور نا مرئی مرد دوم بوده (تکراری از این نظر که ما با چنین سوژه ای از قبل آشنا هستیم و البته باز پروری این سوژه در ابتدای داستان توسط نویسنده ، بوسیله ی برخی المان های داستان نویسی ، نو و جدید شده است که برای نمونه می توان به چگونگی توصیف وی از نحوه ی غافل گیر شدن زن، آب و هوا ی برفی که حاکی از نوعی بی روح بودن روابط حاکم بر آن محیط است، طرز فکر مرد که با مرور اصطلاح «صبر آمدن یا عطسه کردن» در ذهن او هنگام خروج اولیه از خانه خود را نمایان می کند که مرد ، طرز فکری با بن مایه ی خرافاتی و سنتی دارد و ... )، باعث به وجود آمدن ذهنیتی نسبی و شک برانگیز در وجود مرد یا همان شخصیت راوی می شود. در قسمت بعدی داستان، که بخش تازه و بدیع آن نیز به حساب می آید، ردپایی بروی برف هایی ست که در حیاط پشتی خود نمایی می کنند و این ردپاها به علاوه ی المان های ذهنی قبلی، مرد را از لحاظ موقعیت ذهنی فعلی، دچار یک قطعیت می نماید که زنش به او خیانت کرده است.
 داستان در بستر همین رخداد قرار می گیرد، ذهن مرد ، دیگر از آن حالت مرتب ( البته نه نرمال ، چون نمی توان فردی که به واسطه ی یک اتفاق محتمل ، دچار چنین تشویشی می شود را فردی نرمال خواند. از لحاظ روانشناختی، هر کنشی می تواند دارای واکنشی شود که کاملاً با هم متضاد باشند، به عنوان مثال سخت گیری های جامعه ی سنتی و فضای مرد سالارانه ی محیط ما یک کنش است که توسط مردم اجرا می گردد، و نابودی روابط عاطفی و خیانت ها ، خود واکنشی ست که در مقابل آن کنش به پا می خیزد که از قضا کاملاً با هم متضاد هستند. مردم فکر می کنند ذهن نرمالی دارند، در حالی که بیشتر مردم به خصوص در محیط های واپس گرا و سنتی ، دارای قفسه بندی ذهنی هستند که هر چیزی در جای خود قرار گرفته است، این قفسه بندی ها ارثی ، ژنتیکی  و محیطی ست و مردم را بر اساس همان نیز روانه ی زندگی می کند.
 شکستن هر طبقه از این قفسه بندی ، ذهن را مختل می سازد و به تبع ، فرد حامل آن قفسه بندی نیز دچار تشویش می شود ، نمی توان فردی را که ذهنی قفسه بندی شده دارد یعنی بر اساس یک سری معیار ها و اصول زندگی می کند، فردی نرمال دانست ولی می توان گفت که ذهن محدود او مرتب است و این مرتب بودن با هر بی نظمی خلاف ذهن او به هم می ریزد. در تعریف روانشناختی تجربی ، فرد نرمال وجود ندارد چون فرد نرمال در یک فضای ایزوله شده بوجود می آید که چنین فضایی نیز وجود ندارد ولی جوامعی هستند که سعی کرده اند برای خود یک سری آموزش ها و آگاه داری ها را ایجاد کنند و به تبع ، در این جوامع افرادی ظهور می کنند که می توانند به سمت نرمال شدن سیر کنند.
جوامع سنتی یا واپسگرا به هیچ عنوان توانایی ایجاد افراد نرمال را ندارد ، بلکه افرادی را تحویل جامعه می دهد که بروی دست و پاهایشان زنجیر هایی نا آشناست و از سر تا کمر هم در گونی گشادی فرو رفته اند، چنین وضعیت مضحکی برای یک فرد دردناک است و دردناک تر اینکه او فکر می کند تنها راه برون رفت از این مسئله، عصیان (یا روشن فکری تصنعی) است، او به جای باز کردن منطقی دست و پاهایش و به جای برداشتن گونی از رویش، با همان وضعیت در جامعه می چرخد و سعی می کند به هر چیزی که می رسد صدمه وارد کند، او خود را در به درانه به دیوارهای جامعه اش می کوبد و هر آنچه که در اطرافش هست را به مبارزه دعوت می کند و در نهایت با همان حالت به مرگ می پیوندد...) خارج گشته و به خاطر فرو ریختن ذهنیت قبلی اش، بازگویه های مالیخولیایی او شروع می گردد. آنچه که مرد را به قطعیت می رساند، رد پاهایی ست که در حیاط پشتی قرار گرفته است، این رد پاها و تصویر اولیه آن دارای سه رکن می شود، رکن اول ، کفش هایی ست که این رد پا ها را ایجاد کرده که در ذهن مرد، کفش های سیاه و واکس زده ای تداعی می گردد، رکن دوم ، برف است که راوی یا شخصیت مرد خود را آمیخته با آن می داند و مدام فکر می کند (یا در واقعیت اتفاق می افتد) که میان این برف ها غلت می زند و این برف ها بوده اند که واقعیت را بر او نمایان کرده اند و احساس می کند که می تواند با غلت خوردن روی برف ها و نابود کردن آن ها ، واقعیت را از بین ببرد. رکن سوم، خارج از مجموعه ی اول اتفاق می افتد ، آن موقع که مرد، رد پا را دنبال می کند و به رد پاهای دیگری می رسد، او فکر می کند که افرادِ دیگر جامعه نیز به این درد مبتلا هستند. وقتی رد پاها وارد ردپاهای دیگران شد، راوی امیدش را از یاری دیگران از دست می دهد و حتی در دیالوگ ها یا بازگویه هایش از آن ها به عنوان افرادی سطحی نگر یاد می کند که فقط برای لحظه ای، هیجانی وار، گرد ماجرایی جمع می شوند و بدون هیچ تفکر عمیقی، با قضاوت هایی بیهوده از آن دور می شوند. نویسنده سعی کرده این موضوع را به جامعه بسط دهد و البته این کار را بدون هیچ اشاره ی مستقیمی انجام داده است و به خاطر همین می تواند با تفاسیر مختلفی از آن رو به رو شد که حاصل تفکر مخاطب می باشد.
همان گونه که گفته شد از لحاظ روایت شناختی، داستان ردپایی روی برف ، این گونه قابل تفسیر می باشد که نویسنده سعی داشته بدون کوچکترین اشاره ی مستقیمی ، یکی از مهمترین مسائل جامعه ی سنتی را بازگویی کند. جامعه ی سنتی به جامعه ای گفته می شود که در آن خبری از آموزش های تکامل یابنده و فضای خود انتقادی مکمل یا راه گشا نیست و فقط یک سری اصول یا عرف مطلق دارد که همه مطیع آن و یا به عبارتی ملزم به اجرای آن هستند تا بتوانند با دیگران ارتباط برقرار کنند. خود جوامع سنتی باز به چند دسته تقسیم می گردند، ۱) جوامعی که در آن، اصول و عرف مطلق ، با کوچکترین آموزشی همراه نیستند، بلکه به صورت بسته بندی شده تحویل داده و پس گرفته می شود. ۲) جوامعی که در آن اصول وعرف مطلق در آن حکم فرماست ولی برای جلوگیری از طغیان، یک سری آموزش های سطحی و مربوط به همان اصول و عرف ، داده می شود. ۳) جوامعی که در آن اصول و عرف مطلق نسبت به زمان تغییر می کند و به خاطر در هم پیچیده بودن ارتباطات، ظواهر سطحی و تعریف شده بر اساس همان اصول و عرف، از دنیای مدرنیته به آن ها تزریق گشته است، یعنی از لحاظ سخت افزاری، تا حدودی، امکانات مدرنیته در اختیار این جامعه است ولی از لحاظ نرم افزاری هیچ گونه آموزش و فضای خود انتقادی مربوط به آن سخت افزار ها تعریف نشده است.
در جامعه ی نوع اول که ابتدایی ترین نوع جامعه سنتی ست، ما با جامعه ای خنثی رو به رو هستیم، جامعه ای که فقط وقت را می گذرانند، نه سودی دارند و نه ضرری. در جامعه ی نوع دوم ، منافع برخی از افراد تعریف کننده ی آموزش ها در اولیت قرار می گیرد، به خاطر همین این گونه جوامع دارای ضرر بیشتری نسبت به سودشان هستند هم برای خود و هم برای دیگران، معمولاً این گونه جوامع پرورش دهنده ی عصیان گران و تروریست ها هم می شوند. در جامعه ی نوع سوم که مد نظر روایتِ ردپایی روی برف است، ما با جامعه ای رو به رو می شویم، که مردم بدون اینکه آموزش های لازم را دیده باشند، بدون اینکه بن مایه ی قضایا را فهمیده باشند، بدون اینکه دلیل و چرایی اتفاق های اطراف خود را فهمیده باشند، خود را در پوسته های دنیای مدرنیته ، یا خود را در قالب های از پیش آماده شده ی دنیای مدرنیته می اندازند. برای مثال، رابطه ی آزاد زن و مرد یک قالب است، پوشاندن این قالب بر یک ساختار سنتی می تواند خطر آفرین شود، چون ساختار سنتی انعطاف پذیر نیست، آموزشی هم در خود نمی بیند و فکر می کند ، روابط آزاد بین زن و مرد در همان رابطه ی جنسی خلاصه می گردد، فکر می کند که این قالب فقط برای همین موضوع تعبیه شده است، ساختار سنتی که توانایی پذیرش چنین قالبی را ندارد، از هم می پاشد و قالب مذکور در همان شکل فرض شده ی ثانویه به افرادش تزریق می گردد و به جای اینکه اهداف درست روابط آزاد زن و مرد تعریف شود، فقط بروی رابطه ی جنسی تاکید می گردد ، در حالی که روابط آزاد زن و مرد در جوامعی که این تعریف را برای خود برگزیده اند ( دنیای مبدأ ) ، عملکردی متفاوت و دگرگون دارد. ورود قالب های مدرنیته به جوامع سنتیِ نوع سوم که در آن خبری از آموزش عمیق و گسترده و دگرگونی فکری نیست، باعث از هم پاشیده شدن ساختار های انسانی می شود، ساختار خانواده نابود می گردد، ساختار عاطفی بین افراد مورد هجوم قرار می گیرد، روابط زناشویی بی روح و بی هدف می شود و خیانت که بارزترین واکنش است، خود را بروز می دهد.
خیانت در داستان ردپایی روی برف در حقیقت یک واکنش است به تغییر الگوهای نا شناخته، به قالب بندی های بدون پشتوانه ی فکری و به هر آنچه که هویت اشخاص را نابود ساخته، هویتی که ناگهانی از بین رفته و به آن فرصت داده نشده که بتواند خود را دریابد و خود را به روز کند. 
مرد راوی هم که نمادی از افکاری سنتی ست، نمی تواند یک واکنش محتمل را درک کند و از هم فرو می پاشد و با تمام وجود سعی می کند از حقیقت فرار کند. در دنیای سنتی، مسئله ی رابطه ی یک زن و مرد مختوم به رابطه ی جنسی ست، این اصل یک حقیقت نیست، یک واقعه ی سوبژه ای ست که در نا خود آگاه افراد آن جامعه شکل گرفته است. رابطه جنسی در جامعه ی سنتی یک انحصار طلبی به سبک قلمروی جنگل است، تلاش برای حفظ قلمروی خود و تنها فرق مابین انسان و حیوان در این حالت، حافظه ی بازدارنده ی انسان نسبت به حیوان است. قرارداد انحصار طلبی رابطه ی جنسی در جوامع سنتی به نفع مرد امضا شده است و زن در حقیقت کالایی ست که باید در انحصار مرد قرار گیرد. وقتی این کنش تبدیل به سوبژه و بعد عمل می شود، آن گاه باید توقع داشت که در چنین جامعه ای ، برخی زن ها به دلایل مختلف طغیان کنند و چون مسیر درست را تشخیص نمی دهند ، وارد رابطه ی دوم یا همان خیانت شوند. در انحصار طلبی جنسی ، خبری از احساس و عاطفه عمومی نیست، گاهی مرد تصمیم می گیرد بخشی از انحصارش را به زن ببخشد، عاطفه و احساس را وارد رابطه کند و آن گاه در جامعه ی سنتی ، یک «خانواده ی مرتب» تعریف می گردد، خانواده ای که بر اثر لطف مرد پایدار مانده است! چنین پایداری را می توان در برخی خانواده های سنتی دید که مرد کمی عقب می نشیند تا زن هم اعلام حضور کند. زن ها در جامعه ی سنتی ، یک بمب ساعتی هستند، برخی تا ابد تیک تاک و تحمل می کنند، برخی توسط یک رویه ی برنامه ریزی شده ، خنثی می شوند، برخی نیز منفجر می گردند.
اما داستان «ردپایی روی برف» علاوه بر روایت شناختی، از لحاظ «نحوه ی بیان روایت و فرم داستانی» هم قابل بررسی ست. جمله های کوتاه این داستان در ابتدا مخاطب را وارد یک دلهره و هیجان برنامه ریزی شده می کند. یکی از مهمترین نکات در داستان چه کوتاه و چه بلند، همگن بودن سوژه و پیکربندی داستان یا چگونگی ریخته شدن جمله ها در قالب روایت، برای به مقصد رساندن موضوع است. داستان نویس معاصر، نادر ابراهیمی در کتاب مجموعه ی اول می نویسد که «نثر با موضوع می آید ، هر موضوعی نثر خویش را خود انتخاب می کند و به طور کلی ، هر موضوع در هر زمینه ای ، نوع نمود (پیکر بندی) خود را خود بر می گزیند». یعنی هر روایتی با توجه به نوع سوژه و موضوعی که دارد به طور خودکار دارای فرم دلخواه خود نیز می شود و یک نویسنده ی حرفه ای تنها کاری که باید انجام دهد این است که نگذارد این هارمونی از بین برود.
داستان ردپایی روی برف نیز دارای همین ویژگی ست که ولادیمر پراپ، فرمالیست روس، در کتاب ریخت شناسی داستان به آن اشاره دارد که هر داستانی در ابتدا از نوعی تعادل بیانی برخوردار است، نویسنده در ابتدای داستان فقط قصد دارد با نوعی جمله بندی متعادل و آشکار، فضایی را برای مخاطب ترسیم کند، این فضا وابسته به توسیع طرح، تغییر می کند و معمولاً نوعی تعلیق در ادامه به وجود می آید و در نهایت دوباره به یک تعادل ریختی می رسد. در حقیقت او عقیده دارد که یک روایت موفق ، دارای نوسان بیانی ست، نوسان بدین صورت که از حالت پایدار به حالت نا پایدار ، تغییر رویه دهد. ما در ابتدای داستان ردپایی روی برف با توصیف های دلهره آور مواجه می شویم ولی در عین حال ، پیکر بندی این بخش نوعی پایداری را نیز تلقین می کند، فضا و شخصیت ها سر جای خودشان هستند، وقتی از شروع داستان می گذریم کم کم داستان نا پایدار می شود، اوج و فرود پیدا می کند، با فضاهای در هم و شخصیت های نا شناخته مواجه می شود و در نهایت به یک پایداری ظاهری یا پایان بندی باز می رسد.
 باید گفت که این داستان در بخش پیکر بندی موفق عمل کرده است چون همتای موضوع پیش رفته و اوج و فرود ها به موقع و تاثیر گذار بوده است. پایداری ابتدایی مخاطب را جذب می کند، در هم ریختگی های میانی، حاصل مالیخولیایی شدن شخصیت راوی ست پس باید همین گونه باشد، و مهمتر از همه این است که نویسنده هیچ نتیجه گیری را دخیل پایان داستان نمی کند، بلکه شخصیت راوی را همچنان درگیر رد پا و کفش های سیاه واکس زده می داند.
پس اگر بخواهیم ساختار داستان را تقسیم بندی کنیم، داستان طرح خوبی برای بیان به خود گرفته است. این طرح غیر مستقیم دنیای افراد مختلف را مقابل هم قرار می دهد و آن را به چالش می کشاند. از لحاظ شروع ، می توان گفت که داستان با یک آغاز مناسب همراه است. جمله های دلهره آور ولی با فضا و شخصیت سازی پایدار،  مخاطب را جذب می کند و در عین حال به همگن بودن نثر و موضوع هم صدمه نزده است. رابرت اسکولز در کتاب عناصر داستان می گوید که در شروع بندی روایت، باید شخصیت‌های کلیدی معرفی و مناسبت‌ های اولیه‌ ی آنها مشخص شود.
 اوج و فرود ها یا کشمکش ها، قسمت سوم داستان را تشکیل می دهند، یک داستان باید در آن واقعه ای اتفاق بیافتد، باید این واقعه اوج و فرود داشته باشد، باید شخصیت ها با هم در تقابل و تعامل باشند، در داستان ردپایی روی برف این اتفاق افتاده است. از لحاظ فضا سازی و شخصیت سازی نیز باید گفت که در داستان کوتاه، قرار نیست ما با تمام جزئیات شخصیت ها و فضا ها آشنا شویم، اصلاً لازم نیست افراد یا مکان ها اسمی بر خود داشته باشند، فضا سازی و شخصیت سازی در داستان کوتاه یه رویه ی همسو با طرح و موضوع داستان است و هیچ گاه از آن پیشی نمی گیرد، به عبارت دیگر در همان حدی که موضوع می خواهد ، خود را نمایان می کنند، گاهی یک کد یا یک اسم برای تقریب مکان ، فضا و شخصیت ها کافی ست که در داستان ردپایی روی برف هم این اتفاق افتاده است، هر چند که این کد در داستان مذکور ضعیف بوده و قابل شناسایی برای عموم مخاطبین نیست (محله ی شهرستانی) ولی تاثیر منفی در روند داستان نداشته است.
دیالوگ ها در صورت وجود می توانند نقش بسزایی در ارزش گذاری ساختار داستان داشته باشند. دیالوگ ها در داستان کوتاه باید همگام با طرح ، شخصیت ها و فضا ها بوده که بتوانند کمکی به روند داستان کنند. دیالوگ ها می توانند بار معنایی یک داستان را به دوش بکشند، بار معنایی که نویسنده را از جبهه گیری مستقیم مبرا می کند، درست است که دیالوگ ها هم نوشته ی نویسنده ست ولی این دیالوگ ها اگر از زبان شخصیت غیر راوی زده شود می تواند نفوذ پذیر تر باشند. در داستان ردپایی روی برف، این اتفاق می افتد، دیالوگ ها با صحنه ها همگن است، با شخصیت ها و جامعه ای که داستان معطوف به آن است همگن است. در این جامعه همه از تعدد این اتفاق حرف می زنند، از خود کشی، از نا هنجاری ها.
در مورد پایان بندی هم باید گفت که داستان مذکور، پایان بازی به خود گرفته است، معلوم نمی کند که چه بلایی به سر شخصیت های آن می آید، یک سری اشاره های پنهان می شود ولی تکلیف نهایی را خود مخاطب تعیین می کند و این ویژگی بسیار خوبی برای یک داستان به خصوص از نوع کوتاه آن است.





نظرات [۸]
سه شنبه، ۲۴ شهریور ۱۳۹۴ :: ۱۴:۲۷
درود ها و سپاس ها با داستان در ابتدا ارتباط برقرار نکردم ولی بعد از خواندن این تحلیل بهتر متوجه آن قسمت مبهم نهایی داستان شدم. تحلیل بیشتر سمت و سوی جامعه شناسی داشت و خیلی آموزنده بود. به ویژه تعریف و طبقه بندی جامعه سنتی. نگاه نویی بود. البته فرم داستان هم مد نظر گرفته شده و در کل تحلیل بسیار خوبی بود
یکشنبه، ۲۲ شهریور ۱۳۹۴ :: ۱۱:۵۶
احسنت!!!! فوق العاده بود!!!
شنبه، ۲۱ شهریور ۱۳۹۴ :: ۱۷:۰۰
بی نهایت زیبا وسپاس بیکران.
شنبه، ۲۱ شهریور ۱۳۹۴ :: ۱۶:۵۸
استاد نظربیگی عزیز ودوست داشتنی درودها برشما و حسن انتخابتون.
شنبه، ۲۱ شهریور ۱۳۹۴ :: ۱۶:۴۷
سپاس ما اندک است برای شما استاد شعر و سخن که ما را اینگونه با نوشته های زیبایتان سرمست میسازید.
شنبه، ۲۱ شهریور ۱۳۹۴ :: ۱۶:۰۴
جالب است داستانی با همین عنوان از عطا تهایی وجود دارد...که مرحوم گلشیری ۱۷ سال پیش در مجله کارنامه چاپ کردند.
یکشنبه، ۱۵ شهریور ۱۳۹۴ :: ۱۶:۱۳
بسیار عالی استفاد کردم از قلم خوبتان
چهارشنبه، ۱۱ شهریور ۱۳۹۴ :: ۱۰:۴۷
بابا چه سلیقه و ذوقی داری!! حتی با وجود جانبداریهاتون واقعا غوغا کردید٬ خیلی زیبا و قابل ستایش بود زیبا اندیش...باسپاس فراوان
اطلاعات شما ذخيره شود ؟