نقدی بر رمان بادبادک باز نوشته ی خالد حسینی / مازیار نظربیگی
نقدی بر رمان بادبادک باز نوشته ی خالد حسینی / مازیار نظربیگی
رمان The kite runner یا بادبادک باز در نوع خود رمانی بسیار گیرا و تاثیر گذار است که به زبان اصلی انگلیسی در سال ۲۰۰۳ در آمریکا منتشر شده و تا کنون در بیشتر کشور ها ترجمه و مورد استقبال ویژه ای نیز قرار گرفته است. این رمان را هم می توان جز ادبیات معاصر افغانستان نامید و هم جز ادبیات معاصر انگلیسی زبان ها.

رمان The kite runner یا بادبادک باز در نوع خود رمانی بسیار گیرا و تاثیر گذار است که به زبان اصلی انگلیسی در سال ۲۰۰۳ در آمریکا منتشر شده و تا کنون در بیشتر کشور ها ترجمه و مورد استقبال ویژه ای نیز قرار گرفته است. این رمان را هم می توان جز ادبیات معاصر افغانستان نامید و هم جز ادبیات معاصر انگلیسی زبان ها. 
اگر از لحاظ محتوایی به آن نگاه کنیم می توان به خوبی ریشه های فکری موجود در جامعه واپسگرا افغانستان و تقابل آن با فرهنگ جهان غرب را ببینیم و همچنین از لحاظ زبانی، یک سری ترفند های خاص زبان انگلیسی را به خود اختصاص داده و به همین خاطر کمتر در آن ما با ویژگی های زبان فارسی یا پشتو از جمله کنایه ها، استعاره ها و ضرب المثل ها رو به رو می شویم (هرچند با چند ضرب المثل و کنایه ی فارسی در آن روبه رو می شویم ولی اساس آن بر پایه ی ادبیات انگلیسی استوار گشته است). 
داستان در آمریکا کلید می خورد و نویسنده مدام با فلش بک های ذهنی اش سعی دارد با بازگو کردن خاطره هایی از گذشته به خصوص از محل زندگی قبلی اش ، افغانستان ، رمان را سر و سامان دهد که به نظر در بیشتر موارد موفق بوده است. روند داستان خطی ست و نحوه ی بازپروی خاطره ها هم خطی می باشد و البته نویسنده به عنوان دانای کل از ابتدا همه چیز را می داند و فقط سعی می کند با به موقع گفتن برخی از قضایا، حس تعلیق و غافل گیری را در داستان حفظ نماید که باید گفت در برخی موارد موفق و در برخی موارد نا موفق بوده است. به عنوان مثال ، ردپا و سرنخ های زیادی قبل از اینکه ارتباط نا مشروع پدر امیر با مادر حسن آشکار شود، وجود دارد، یا اینکه آصف ، همان عضو طالبانی باشد که امیر برای حل مشکلش با او مواجه می شود. در رمان به سبک بادبادک باز که روایت محور است، حس تعلیق بسیار مهم می باشد بر خلاف رمان های مدرن و فرا مدرن که از روایت فاصله می گیرند. البته می توان تصور کرد که این رمان با بن مایه ی فکری رمان های کلاسیک و به سبک رمان های مدرن نوشته شده و به خاطر همین عیارش از رمان های عامه پسند بالاتر و با این حساب روایت، بازیچه ی فلسفه ی نویسنده شده است.
دو شخصیت اصلی این داستان به نام های امیر و حسن ، یک سری خصوصیت های متضاد با هم دارند که همین تضاد ها ، از آن دو مکمل های خوبی ساخته است. امیر از یک خانواده ی اشرافی و از قوم پشتون هاست . حسن ، پسر خدمت گذار این خانواده ، از قوم هزاره ها و زندگی فقیرانه ای را در پیش گرفته است. امیر شخصی ضعیف ، ترسو و حسود تداعی می شود و حسن شخصی ، قوی ، شجاع و فداکار به حساب می آید و در عین حال دوستی عمیقی مابین این دو وجود دارد. شروع داستان هم درباره ی این دوستی و اتفاق هایش می باشد که البته ضعف اصلی داستان در همین شروع آن (پنجاه صفحه اول) دیده می شود، جایی که نویسنده فقط خاطره تعریف می کند و خبری از فضاسازی های تو در تو و عمق بخشی به توصیف ها نیست و خیلی ساده به بازگویی یک سری از پیشامد ها می پردازد و باید گفت که حالت توصیف کلاسیک به خود گرفته است. ولی بقیه داستان اینگونه نیست و در ادامه موتور ذهن او انگار روشن شده می شود.
ویژگی بسیار مهمی از این داستان در این خلاصه می شود که هر دو شخصیت اصلی ، فاقد مادر هستند و آن ها در یک محیط کاملن مردانه رشد می یابند و در کل شخصیت زن در این رمان به دو بخش عمده ، در فضای افغانستان و آمریکا تقسیم می شود. در فضای افغانستان ما فقط با اشاره و حرفهایی گذرا از زن ها رو به رو می شویم و به هیچ عنوان آن ها نقش کلیدی در ماجرا ها ایفا نمی کنند و راوی بدین ترتیب قصد داشته به مخاطب بفهماند که در افغانستان به طور کلی زن مفهوم انسانی ندارد و به خاطر همین از هیچ پرسوناژ زنی در فضای افغانستان استفاده نشده مگر اینکه مرده باشند و یا اینکه بسیار گذرا و در حد بسیار ضعیف، همچون مادر آصف که زنی عصبی و دست پاچه است یا همسران فرید و وحید که حتی چهره شان هم معلوم نیست و فقط دیالوگی در حد یک سلام دارند. اما در فضای آمریکا، دو زن وارد روایت می شوند که یکی از آن ها به اسم ثریا در نهایت نقش متوسطی به عنوان همسر در زندگی امیر بر عهده می گیرد و تاثیرات مثبتی نیز در روند فکری امیر می گذارد (چون وی چند سالی در آمریکا بوده و در نظر نویسنده رشد یافته است ). 
 در کل در رمان، هیچ شخصیت زنی به اندازه کافی پردازش نشده و نویسنده به خوبی نشان داده که در جامعه ی سنتی مد نظر، ( خاور میانه یا فارسی یا اسلامی ) زن یک موجود بی ارزش است و نگاه اکثریت افراد جامعه ی سنتی به زن ها، یک نگاه سطحی می باشد و بدین ترتیب وی لزومی ندیده که بخواهد خلاف واقع عمل و به زور شخصیت زنی را که در جامعه ی سنتی هیچ پرورشی نیافته، تبدیل به قهرمان یا کمک قهرمان کند. زن های این رمان، یا فاحشه (مادر حسن) هستند یا اینکه سر زا (مادر امیر) از بین رفته اند و در نهایت نویسنده ، زن های این جامعه را مطیع یک امر مطلق بینانه می بیند به نام موجود پست تر از مرد. این ساختار شکنی نویسنده یکی از بهترین دست آورد های رمان بادبادک باز می باشد، که گاهی با حذف یک پرسوناژ جنسیتی در روند داستان ، عمق فاجعه را به صورت عملی نمایان سازند. 
از نظر جامعه شناسی هم، ساختار افغانستان بی شباهت به ایران نیست، افغانستان هم مانند ایران از ملت ها و مذاهب مختلف تشکیل شده است از جمله پشتون ها (سنی ها) و هزاره ها (شیعه ها) که اولین ویژگی مشترک این ملت ها، دید ناپسند آن ها به زن هاست. در نگاه اکثریت مرد های جامعه سنتی، زن ها، موجوداتی ضعیف و ناکارا هستند که همیشه به مراقبت و نگه داری نیازمندند و این طرز فکر آنقدر در عمق جامعه رخنه کرده که خود زن ها نیز به واقعیت بودنش از طریق تلقین درونی، تن داده اند. زن های جامعه سنتی هیچ گاه جریان ساز نمی شوند و یا اگر جریانی می سازند در میانه ی هرم، زیر مجموعه ی افکار مردانه می شوند، زیر مجموعه ی تجارب مردانه.  
زن های جامعه سنتی در انجام دادن کوچکترین اقدام های اجتماعی ، آشفته و پریشان هستند و همیشه خود را نیازمند به یک مرد می بینند. زن های جامعه سنتی در گردابی گیر افتاده اند و بدی ماجرا این است که نسل های بعد از او نیز میراث دار این گرداب می شوند. در رمان بادبادک باز پای هیچ زنی به عنوان قهرمان یا شبه قهرمان به میان نیامده تا نشان دهد که زن ها وضعیتی اسفناک دارند و در جامعه ی مورد نظر در ردیف اول اتفاق ها نیستند. و این نقطه ی قوتی ست برای یک رمان، که بتواند بدون آوردن هیچ حرفی، تمام حرف هایش را در این زمینه به زبان آورد.
علاوه بر امیر و حسن، پدر های آن ها نیز شخصیتی از داستان به حساب می روند که هر دو تیپ محسوب می شوند چون نمود بیرونی و نوع های بیرونی آن ها در جامعه زیاد است. در واقع امیر و حسن ادامه ی شخصیت های پدر هایشان هستند با یک سری تمایز های خاص. حسن از همان ابتدا خصوصیت های پدر امیر را دارد و نوع پردازش داستان از همان ابتدا دست نویسنده را رو می کند که رابطه ی خاصی بین حسن و پدر امیر وجود دارد و بعد ها مشخص می شود این رابطه چه بوده است. مشخص شدن این موضوع روند تازه ای به داستان می دهد و باید گفت که داستان مملو از این غافل گیری های برنامه ریزی شده است. رمان بادبادک باز به احتمال قوی طرح اولیه داشته و نویسند از ابتدا می دانسته است که با چه هدفی دست به قلم می برد و این موضوع هم یکی از نقد هایی ست که به این رمان رواست. 
اینکه نویسنده همه چیز را همچون جورچین کنار هم می چیند تا طرح اصلی در بیاید (تعلیق داستان بر خلاف داستان های سورئال و مدرن امروزی، مصنوعی و کلاسیک است)، حتی در بازگویی خاطره ها که معمولن آشفته هستند، سعی می شود اولویت بندی اتفاق بیافتد تا روند خطی داستان صدمه نخورد. یا اینکه این داستان شبیه فیلم های هالیوودی در نهایت به نفع آمریکا و منافع اش تمام می شود و مردم افغانستان را محکوم و گناه کار واقعی می پندارد. همه ی این ها طرح هایی ست که در ذهن نویسنده بسته بندی شده و به قضاوت نهایی مخاطب صدمه می زند. نویسنده باید بی طرفانه تر به این وقایع می پرداخت یا اینکه همانند مسئله زن ها، به طور کلی حرفی نمی زد و در نا گفته ها، حرف هایش را بیان می کرد. 
برای نمونه، شخصیت سهراب ( پسر حسن ) در پایان بندی رمان، مدام از رویای دیدن شهرهای آمریکا و پل قرمز و معروف سن فرانسیسکو حرف می زند بدون اینکه برای او که ده ساله است چنین شوقی طبیعی باشد! یا اینکه تمام تجاوز ها و خشونت ها به طور مستقیم منتهی به خود مردم افغانستان و شوروی می شود. حتی نام کشور آلمان به طور نمادین استفاده می گردد و کشوری می شود که مادر آصف در آن به دنیا آمده ، کشوری که زادگاه هیتلر نیز بوده است.
  آصف یکی دیگر  از  شخصیت های این رمان به حساب می رود که تاثیر زیادی در کش و قوس های داستان دارد و در حقیقت وجود پلید او این داستان را به وجود آورده است. تعرض جنسی او به حسن و تبدیل شدن وی به یکی از مقام ها بلند پایه ی طالبان و دوباره تعرض او به فرزند حسن، در چند بخش مختلف، داستان را رو به جلو می برد. آصف نقش کلیدی در داستان دارد ولی مخاطب او را نمی شناسد. مخاطب نمی تواند با آصف ارتباط بر قرار کند، آصف فقط در نقش یک نماینده شیطانی سر می رسد، کارش را انجام می دهد و در نهایت می رود. تنها ردپاهای او یک پنجه بکس، چشم های آبی و یک سری دیالوگ هاست که به هیچ عنوان نمی توان آن ها را به عنوان بعد روانشناسی این شخصیت کافی دانست. شخصیتی که تمام فرود های داستان را به گردن گرفته است و بدون او داستان به طور کلی تبدیل به خاطره نویسی می شود. 
آصف نماینده ی بخشی از مردم فاشیست افغانستان و تمام جوامع سنتی است او نیز یک تیپ محسوب می شود که در یک خانواده مرفه زندگی کرده و بدون هیچ دلیلی، برای همه مشکل آفرینی می کند. یکی از این مشکل آفرینی ها، تجاوز جنسی او به حسن به خاطر شیعه بودنش و برای جبران دفاع حسن از امیر می باشد. این تعرض جلوی چشم های امیر که خود را مخفی کرده اتفاق می افتد و گناه حاصل از عدم دفاع متقابل امیر از حسن، گریبان گیر امیر می شود و این حس گناه شرایط و اتفاق ها را تغییر می دهد. در جامعه ی سنتی که مرد و مردانگی حرف اول را می زند (و حتی برای توصیف یک زن خوب گاهی او را یک زن ِ مرد صفت می نامیم!) کم کم به انسان ها این طرز فکر تزریق می شود که بهترین راه برای حقیر کردن مرد مقابل، از بین بردن مردانگی او ست. این مقابله به دو نوع بوده است، یا بریدن آلت طرف مقابل یا تجاوز به او. در جامعه سنتی این یک افتخار برای شخص فاعل محسوب می شود که بتواند به هر طریقی که شده به دشمن خود تجاوز کند! ( به خاطر همین در کشور های جهان سومی مدام از تجاوز دشمن صحبت می شود!) در حالی که در جامعه ی مترقی، این عمل فقط از یک شخص روانی صورت می پذیرد. در حقیقت در جامعه مترقی که علم روانشناسی توسعه یافته، شخص فاعل را نه یک فرد سالم و پیروز، بلکه یک دیوانه ی روانی می نامند که احتیاج به درمان دارد. پس به راحتی می توان فهمید که طریقه ی رفتار جامعه با نا هنجاری ها چقدر می تواند بر شیوع یا سرکوب آن تاثیر گذار باشد. رمان بادبادک باز به خوبی این مفهوم را در خود گنجانده است، جامعه ی ضعیف و بیمار، ناهنجاری هایش را مایه قدرت و جامعه ی هشیار و قوی ، نا هنجاری ها را مایه بیماری و ضعف می پندارد.
رمان بادبادک باز نقش دوگانه در تقابل با مردم افغانستان بر عهده گرفته است ، نقش اول آن ، تعریف و مجسم کردن مردمی ست که در آن ها ریشه های نفاق و نژاد پرستی به چشم می آید، مذهب حرف اول و آخر را می زند. زن در جامعه سنتی نقش بسیار کمرنگی را ایفا می کند و در نهایت مقصر اصلی مشکلات افغانستان خود مردمش هستند.
 نقش دوم رمان در قبال انسانیت ها و رفتار های نیکویی ست که در نزد مرد افغانستان موجود است و رمان سعی داشت گاهی آن ها را بازگویی کند که البته این نقش در کل، زیر مجموعه ی نقش اصلی قرار گرفته است چون شخصیت های باقی مانده فقط با مهاجرت به آمریکا که یک اجبار قلمداد می گردد عاقبت خوبی پیدا می کنند و همه ی شخصیت ها که افغانی هستند دارای نقص های رفتاری و گناه های نا بخشودنی معرفی می شوند. تنها شخصیت های مثبت این رمان، شخصیت های حسن ، پدر او علی و پسرش سهراب است، که در نوجوانی به حسن تجاوز و در جوانی با شلیک گلوله توسط طالبان کشته می شود و این در حالی ست که او نا مشروع به دنیا آمده است چون زن علی که مادر حسن بوده فاحشه از آب در می آید و در نهایت فرزند او نیز عاقبت شومی پیدا می کند و بازیچه ی هوس رانی طالبان می شود! یعنی نویسنده به این قضاوت تاکید داشته که در این منطقه ی خاص جغرافیایی ، اتفاق ها جدا از انسان ها در حال رخ دادن است. این نتیجه گیری در بعضی قسمت های داستان واضح تر می شود، وقتی امیر از زندگی نا امید می گردد و در شرایط سختی قرار می گیرد به سراغ نماز خواندن و اعتقاد به خدا می رود و در حالت عادی این عمل را فراموش می کند.
 نویسنده سعی دارد بگوید که بخشی بزرگی از وجودیت انسان ها وابسته به فضای بیرونی آن هاست، فضای حاکم بر ذهن و جامعه است و هر چقدر این وابستگی بیشتر باشد ، امکان مستقل بودن انسان ها به صفر می گراید. در جامعه سنتی این اتفاق می افتد، انسان ها خود را در بند زنجیر ها و قالب ها می بینند، سرنوشت خود را در دستان خود نمی بینند، این رویه کم کم از انسان ها، یک سری موجود های بی خیال و تنبل و حاضر بگیر می سازد. اتفاقی که برای جامعه ی ما نیز افتاده است. وقتی مسئولیت هر انسانی به دوش یک منبع دیگر بیافتد، وقتی قرار باشد انسان ها به جای تلاش، دست به نیایش و انتظار ببرد آنگاه جامعه مملو از انسان هایی می شود که خود را تهی از هر توانایی می بینند و خود را شکست خورده ی بی چون و چرا می پندارند و آن گاه کسانی چون طالبان خود را به منبع ای که مردم برایش سر فرود می آورند وصل می کنند و اعمال خود را نیز تا بتوانند به راحتی هرچه تمام تر بر مردم ساده دل سوار شوند.
در نهایت می توان گقت که رمان بادبادک باز یک رمان متوسط از لحاظ ادبی و غنی از لحاظ مفهومی ست و به خوبی توانسته فضای حاکم بر جامعه افغانستان را بازگو کند اگر چه از قضاوت ها و پیش داوری های نویسنده در امان نمانده است که امری مرسوم و طبیعی می باشد. 
خالد حسینی نویسنده و پزشک افغانی-آمریکایی این اثر در سال ۱۹۶۵ در کابل افغانستان به دنیا آمده و در حالی که فقط یازده سال سن داشته به خاطر شغل پدرش به آمریکا مهاجرت می کند. او به غیر از رمان بادبادک باز که اولین رمانش نیز به حساب می آید، دو رمان « A Thousand Splendid Suns، یک هزار خورشید تابان» و «And the Mountains Echoed ، کوهستان ندا در داد» را نیز با همان نگرش زن و افغانستان به نگارش در آورده است. 
بعضی قسمت های انتخاب شده از این رمان:
بابا گفت: فقط یک گناه وجود دارد. آن هم دزدی است. هر گناه دیگر هم نوعی دزدی است.می فهمی چه می گویم؟
مأیوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم: نه، باباجون!
بابا گفت: اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی.حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی. حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف می دزدی.می فهمی؟ 
... گفت خیلی میترسم
گفتم چرا ؟
گفت چون از ته دل خوشحالم ، این جور خوشحالی ترسناک است! پرسیدم آخه چرا ؟ جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد!
ناراحت شدن از یک حقیقت بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است .
خواب می بینم که گل های لاله باز در خیابان های کابل غنچه زده و رباب در خانه های سماور دار به ترنم درآمده و باز آسمان پر از بادبادک است...
فقط یک لبخند بود نه بیشتر، این کار ، همه چیز را روبه راه نمی کرد. هیچ چیز را روبه راه نمی کرد. فقط یک لبخند. چیزی به حقیری برگی در جنگل که پس از رمیدن پرنده ای می جنبد...
اسلام آباد غرب/۱۳۹۴

نظرات [۴]
جمعه، ۱۰ مهر ۱۳۹۴ :: ۰۷:۴۹
مچکرم بابت تفکر قلمت هم قطار
جمعه، ۰۳ مهر ۱۳۹۴ :: ۰۸:۳۷
خسته نباشید دوستان
یکشنبه، ۲۹ شهریور ۱۳۹۴ :: ۱۳:۳۴
آقای نظر بیگی درود ها و سپاس ها از قلم سبزتان بهرمند شدم. بیان دیدگاه ها نسبت به تجاوز برایم تازگی داشت. دید تازه ای گرفتم و راغب شدم رمان را بخوانم
یکشنبه، ۲۹ شهریور ۱۳۹۴ :: ۰۹:۰۹
مطلب خوبی بود اگر چه کمی نامنسجم بود. ممنونم از نویسنده
اطلاعات شما ذخيره شود ؟