واکاوی دو شعر از فرهاد کریمی / شهین خسروی‌نژاد
واکاوی دو شعر از فرهاد کریمی /  شهین خسروی‌نژاد
نخستین پرسش در مواجهه با عنوان کلی اثر این خواهد بود که آیا می‌توان میان دو شعر ارائه شده رابطه‌ای یافت که آنها را به‌اشتراک در زیر چتر «در من بلوطی‌ست که...» قرار دهد؟ ورود به این دو متن ما را با دو ساختار متفاوت روبه‌رو می‌کند که نمی‌شود با یک رویکرد واحدی به هر دو نگریست...

 
نخستین پرسش در مواجهه با عنوان کلی اثر این خواهد بود که آیا می‌توان میان دو شعر ارائه شده رابطه‌ای یافت که آنها را به‌اشتراک در زیر چتر «در من بلوطی‌ست که...» قرار دهد؟ ورود به این دو متن ما را با دو ساختار متفاوت روبه‌رو می‌کند که نمی‌شود با یک رویکرد واحدی به هر دو نگریست و می‌باید چارچوب‌های نظری متفاوتی را برایشان در نظر گرفت. ابتدا به شعر «دونادون» می‌پردازیم.
«از هزاره خودم برمی‌گردم/ از روز بعد از پردیور دست‌های تو/ چه‌ن جار واتِم پیت دله دیوانه/ از هفت که می‌گذرد این گُمزی/ گذشته از گذشتن می‌گذرد و/ تکرار می‌شود در مقامِ بعدی/ که اضافه می‌کند به ضمیر از روشنا به تدریج/ به خودم که برمی‌گردم/ در من بلوطی‌ست/ که ریشه‌هایش تویی‌هایش تویی هویش تویی!»
 دریافت اولیه از شعر دونادون حرکت دایره‌وار آن است، سیری که از خود می‌آغازد و ضمن اشاره به اِشراقی تدریجا کسب‌ شده به خود بازمی‌گردد.
چنین حرکتی ظاهری ساخت‌مند بدان می‌بخشد. این گردش دایره‌وار، تجسم خود را در ترکیب صرفی نام شعر باز‌می‌یابد: از تکواژ «دون» آغاز کردن، تکواژ خیزابی «آ» را طی کردن و دوباره به «دون» برگشتن. دون به لحاظ فرمی‌ و آوایی گرایش به تو و پایین دارد و چنین گرایشی تصادفا با یکی از وجوه دلالتی آن دارای همسویگی است. دون ـ پست و پایین ـ القایی مکانی دارد مکانی که می‌تواند خانه، سرزمین، ‌زهدان مادر، دل و مشابه آنها را شامل باشد. اما (آ) به سمت بالا سیر می‌کند و از سرشتی زمانی برخوردار است، گویی همان هزاره‌ای که سطر اول شعر به آن اشاره دارد.
در ادامه به نشانه‌های ناآشنای دیگری برمی‌خوریم: «پردیور و گمزی». این جریان بیگانه‌زایی در بند دوم به اوج خود می‌رسد. این بند در فضای زبانی به کلی دیگری قرارمان می‌دهد، نمودی که کنجکاوی برمی‌انگیزد اما در عین حال خطر فاصله‌گیری از منِ نوعی فارسی زبان را هم دارد و امکان نادیده گرفته شدنش را. دو سطر این بند حامل زبانی‌ در اقلیت قرار گرفته شده‌اند. حضور این اقلیتِ سطری با تمایزهای نشانه‌ای و ساختاری در میان سطرهای اصلی‌ای که اکثریت زبانی متن را تشکیل می‌دهند، آنها ‌را به‌گوشه رانده و به فرعی تبدیلشان می‌کند. چنین رفتاری البته بازگوکننده یک حقیقت زبان‌شناسانه ـ جامعه‌شناسانه است، حقیقتی که در جوامع چندزبانی رخ می‌دهد و همواره زبان اصلی ‌و رسمی‌ یا همان زبان اکثریت با سلطه بلافصلش آن دیگری‌ها را به تحلیل می‌برد. زبان اقلیت در محدوده جغرافیایی‌اش و در میان گروه‌هایی که از ویژگی‌های قومی‌ یا فرهنگی مشترکی برخوردارند محلی از اِعراب می‌یابد اما خارج از آن به امری بیگانه و ناپذیرفتنی مبدل می‌شود که تنها با فرو رفتن در دایره گروهی خودش امکان حیات می‌یابد. چنین موقعیتی ممکن است ناخودآگاهانه آن را از روحیه‌ای دردمند، چالش‌گر و انزواطلب برخوردار سازد.
اینجاست که ادبیات اقلیت شکل می‌گیرد. یکی از ویژگی‌هایی که ژیل‌دلوز و گتاری بر ادبیات اقلیت ذکر می‌کنند این‌است که همه‌چیز در آن ارزشی جمعی و اشتراکی می‌یابد، آنچه هر مولفی به‌گونه‌ای فردی می‌گوید پیشاپیش شکل‌دهنده کنشی مشترک است (دلوز، ۱۳۷۴: ۲۱۶ و ۲۱۷) آنان همچنین زبان اقلیت را سرچشمه ادبیات اقلیت نمی‌دانند بلکه ادبیات اقلیت را چیزی می‌دانند که یک اقلیت در دل زبان اکثریت می‌سازد (همان، ۲۱۵). ساختار ترکیبی دونادون با نمایش زبانی در دل زبانی دیگر، انعکاسی از صدای اقلیت در دل اکثریت است و می‌تواند ضمن القای چندصدایی بودن نوعی تک‌افتادگی زبانی را به‌نمایش بگذارد. برجسته‌سازی با فونت ضخیم‌تر و ایجاد فاصله، نمودی از این تقابل ضمنی‌ است.
 چنین ظرفیتی اما شرایط لازم را در جهت تحقق بخشیدن به ادبیات اقلیت، در مفهوم مورد نظر دلوز و گتاری، به متن اعطا نمی‌کنند یا خواهان آن نیستند. شاید یکی از دلایلش این‌باشد که ادبیات اقلیت، بدان مفهوم، در زبانی امکان شکل‌گیری دارد که از وطن مالوفش کنده شده و در گرداب زبان اکثریت سرگردان شده است حال آنکه متن دونادون اشاره به زبانی دارد که هنوز به‌شدت وابسته جغرافیا و فرهنگی است که در آن ریشه دارد و تمامی‌ تلاشش رسیدن به تعادل و وحدت با آن‌ است. بنابراین ما شاهد ارزش‌های مشترک در متن هستیم که قرار نیست با خودشان به تناقضی برسند، بلکه خواهان وحدت‌اند و گویی آن «آ» ی دونادون شکلی از طی طریقی ‌است برآمده از این حافظه جمعی. از این‌رو از علایق، اسطوره‌ها، فرهنگ و هنر آن بهره می‌گیرد و با ویژگی‌های خاص بومی‌ و جغرافیایی‌اش درهم می‌آمیزد. دونادون به‌درستی مصداق این دیدگاه رولان بارت است که نویسندگان فقط می‌توانند به طرح واژگان و فرهنگی بپردازند که همواره از قبل نوشته شده است (سلدن، ۱۳۷۲: ۱۳۵). می‌توان ارتباط بینامتنی تنگاتنگی میان متن دونادون با متن‌های پیشینی یافت که سرشتی به‌شدت فرهنگی دارند و حامل پندارها و آمال‌های یک اقلیت زبانی و قومی‌اند، خود آن متن‌ها نیز به متن‌هایی بسیار کهن‌تری پیوند خورده‌اند که حضور آنها در تلاطم تاریخ به غیبت رفته است. می‌توان از خلال گردش دال‌ها به صدای مکالمه متن با چنان متن‌های رازآلودی گوش فرا داد و رد اسطوره‌هایی را پی گرفت که توانایی آن را دارند تا در دل فرهنگ مشترک از نشانه‌ها، کدسازی کنند.
 دونادون قرار است در هزاره‌های سپری شده دون‌پاشی کند تا صورت‌های گمشده‌ای از خودش را به‌دام بیندازد. خودی که از منزل‌ها گذشته، هزاره‌ها طی کرده، مرارت‌ها کشیده... خودی خواهان رسیدن به بصیرت، از خلال دون به دون شدن و گذشتن از جسم‌ها و جامه‌های جمادی و نباتی و جانوری و غیره خویش. در اینجاست که شکل زبانی پردیور شباهت می‌یابد با فروهر (و شاید هم فرویهر؟) و با گذشتن از هفت مقام‌ موسیقایی و معنوی، و در اصل زبانی، کلمه را به سرچشمه‌های مهری‌اش برمی‌گرداند.
این پلی ا‌ست که از آن می‌گذریم و نمی‌گذریم زیرا مبدا و مقصدش از دون/ درون است به دون/ درون ـ از دانه به بلوط است و از بلوط به دانه:
دون آ دون. های و هوی، هم نعره مستان است از شور و سرمستی‌ و هم ناله و فغان است در مصیبت. های ـ هوی ـ های ـ هوی ـ... تلاطم وجدها و رنج‌های یک ملت و نفس‌های شعر است که ریشه در وجود شاعر، در سرزمینش و در زبان و خاطره‌های قومی‌اش دارند. هر چند رفتار متنی، تکرار و تقلید ساختارهای متعارف پیشین نیست و با بازی‌های فرمی‌اش به‌واقع هر لحظه در حال دورشدن از آنهاست.  

بازنشر از :     http://armandaily.ir/?News_Id=۱۳۱۴۷۲
 
اطلاعات شما ذخيره شود ؟