خواب شتر ، پایان حماسه / فرهاد عزتی زاده
خواب شتر ، پایان حماسه / فرهاد عزتی زاده
. اسفندیار در درونش دارای جدالهای دوگانه است و در مسیرش به یک دو راهی می رسد . هنگامه گزینش راه درست است . اسفندیار و لشکر به دو راهی می رسند . یکی به دز گنبدان می رود و راه دیگر به زابلستان .در پیشاپیش سپاه شتری در حرکت است که از رفتن باز می ماند و هرچند شتربانان چوبش می زنند ، بر نمی خیزد . شتر بر راه اسفندیار می خوابد . اما شاهزاده پهلوان ناشگونی را در کشتن شتر می داند ...



چون بیشتر خواندم و آگاه تر شدم ، جان نا آرام من بر آن شد که در فرود حماسه در تاریخ کشورم مویه ای سر دهد .جان و تن به آیین مردان کورد، گریستن را بایسته ندانسته و ساز را  برگرفتند . پس از آن دلم در پی هوای دیگری رفت و بر آن   قرار گرفت  که لختی  قلم رادر ستیزهای رنج آلود و درونی پهلوان رستم دستان و اسفندیار - شاه و پهلوان  - بگریانم .  ریشه ماجرای  این کین تاریخی به زمانی باز می گردد که خسرو ،  شاه دادگر ایرانیان بر آن شد که این جهان را گذاشته و به سوی نا دیار رخت بندد . آنگاه  لهراسب  دهقان نژاد را بر تخت نهاد و با شورای پهلوانان رای زنی نمود و زال از این گزینش دل ناخورسند بود . کیخسرو  فرزند سیاوش و فرنگیس و نوه کاوس کی و افراسیاب  تورانی بوده است . لهراسب نسب به کی قباد رسانده وبه روایت بندهش شاهی باورمند و نیک بود که یکصد و بیست سال بر کشور ایران فرمان  راند . تاریخ چنین روایت کند که نام یکی از فرزندان وی کی گشتاسب بوده است . شاهزاده  جوان برای تصرف فرمانروایی و جانشینی پدر ستیزهایی را موجب می شود که شرح آن در این مقال نگنجد .  وی گاهی خشم آلود به بارگاه شاه می تازد و زمانی دیگر به قهر کشور را ترک نموده و ناشنخت  در سرزمین روم سالها کسب تجربه می نماید . در آن سامان سرانجام طی ماجراهایی با دختر شاه روم ، کتایون ازدواج می نماید . فروانروایی  گشتاسب ، مصادف با ظهور پیامبر ایرانی زردشت است . وی ، نخست زردشت را به  بند کشید و پس از آن به تدریج به آیین وی گرویید و از کسان خود خواست که به آیین زردشت بگروند . چون گشتاسب بر تخت شاهی ایران نشست ، شاه تورانیان ارجاسب بود . شاه کهن ، لهراسب ، به خواست خود و با جنگهای روانی گشتاسب ، گوشه ای گزیده و راهی بلخ می شود تا به عبادت و ستایش یزدان مشغول شود .
چو گشتاسب را داد لهراسب تخت 
فرود آمد از تخت و بربست رخت 
به بلخ گزین شد ، بدان نوبهار 
که یزدان پرستان بدان روزگار 
مر آن خانه را داشتندی چنان 
که مر مکه را تازیان این زمان .
بدان خانه شد مرد یزدان پرست 
فرود آمد آنجا و هیکل ببست .
ببست آن در آفرین خانه را 
نهشت ، اندر آن خانه ، بیگانه را 
بپوشید جامه پرستش ، پلاس ؛
خرد را ، چنان کرد باید سپاس 
نیایش کرد همی خورشید را 
چنان بوده بد راه، جمشید را 
چنین به نظر می رسد که شاه لهراسب به آیین خورشید پرستی ، در آن آفرین خانه ، به مدت سی سال به عبادت مشغول بوده است .
همی بود ، سی سال پیشش  بپای ،
بر این سان ، پرستید باید خدای .
گشتاسب به آیین زردشت گرویده و بر ایران حکم می راند . در خاندان لهراسبی تاج خواهی و تاجگذاری آمیخته با لجاجت پدر و ستیز پسر برای تصاحب آن بوده است . فرزند گشتاسب ، اسفندیار از پدرش گشتاسب تاج شاهی را می خواهد . پدر از شاهی و فرمانروایی  دل بر نمی کند . به نیرنگ رقیبان(گرزم) دل شاه بر اسفندیار گران می شود و شاهزاده جوان به بند کشیده می شود . 
سر خسروان گفت : بند آورید 
مر اورا ببندید و زاین ، مگذرید 
به پیش آوریدند آهنگران ، 
غل و بند و زنجیرهای گران 
ببستند او را همه دست و پای 
به پیش جهاندار گیهان خدای 
شاه توران ، ارجاسب ، نا خرسند از دین نو ایرانیان و آگاه از در بند بودن اسفندیار ، به ایران لشکر کشیده و و تازان تا بلخ پیش می آیند . در بلخ شاه پیر لهراسب از پرستشگاه بیرون جسته ودر  پیکار با تورانیان ، در نبردی نابرابر به خاک می کشیده می شود  . شاه گشتاسب به خونخواهی پدر و برای راندن تورانیان به سوی بلخ لشکر می آراید . جنگ آغاز می گردد . اما بخت با گشتاسب نیست .
فراوان از ایرانیان کشته بود 
ز خون یلان ، کشور آغشته بود 
پسر بود گشتاسب را سی و هشت 
دلیران کوه و سواران دشت 
بکشتند یکسر ، بر آن رزمگاه ؛
به یکبارگی ، تیره شد بخت شاه 
سر انجام شاه گشتاسب ، پشت به دشمن از میدان می گریزد و چاره را در یاری جستن از اسفندیار می بیند . جاماسب وزیر خردمند گشتاسب به دیدن اسفندیار رفته و بندها گسسته می شود و شاهزاده ی پهلوان طی نبردهایی ارجاسب را شکست می دهد . در طی هفت خوان ، رویین دژ را تسخیر کرده و خواهرانش را آزاد و تورانیان را شکست سختی می دهد . شاهزاده دارنده هفت خوان ، خواستار تاج وتخت پدر است. این ادامه ستیزی است که شاه گشستاسب خود از بانیان آن بوده است . خواهندگی تاج و تخت پیش از کناره گیری پدرگویی به رسم و سنتی تبدیل گشته است  . شاه لهراسب پذیرفت و تاج را به گشتاسب واگذار نمود . اما گشتاسب در یک کشاکش درونی با خود و در یک کشاکش بیرونی با شاهزاده تن به خواست او نمی دهد . شبی اسفندیار مست به مادرش کتایون چنین می گوید : 
چنین گفت با مادر اسفندیار
که: با من ، همی بد کند شهریار 
مرا گفت : چون کین لهراسب شاه 
بخواهی ، به مردی ، ز ارجاسب شاه 
همان ، خواهران را بیاری ز بند 
کنی نام ما را به گیتی بلند 
جهان از بدان پاک بی خو کنی 
بکوشی و آرایشی نو کنی 
همه پادشاهی و لشکر توراست 
همان ، تخت ، با گنج و افسر تو راست .
اسفندیار به گلایه و گاهی تهدید و ناراحت از وعده های گشتاسب چنین سخنهایی می راند و سرکش و بی پروا با مادر سخن می راند . اما کتایون از سخنهایی درشت او می هراسد و چنین می گوید :
بدو گفت که : ای رنج دیده پسر !
ز گیتی چه جوید دل تاجور 
مگر گنج و فرمان و رای سپاه؟
تو داری، بر این بر ، فزونی مخواه
یکی تاج دارد، به سر، بر پدر ؛
تو داری همه لشکر و بوم بر 
اما شاهزاده اسفندیار درشت تر سخن می راند و مادر را مورد عتاب قرار می دهد :
چنین گفت با مادر اسفندیار 
که: نیکو زد این داستان شهریار 
که: پیش زنان ، راز هرگز مگوی 
چو گفتی ، سخن بازیابی به کوی 
به کاری، مکن  نیز فرمان زن ؛
که هرگز نبینی زنی رای زن 
چون بامداد بر می دمد ، اسفندیار نزد پدر جهت تاج جویی نمی رود . اما در روز سوم شاه گشتاسب از قصد و اراده اسفندیار آگاه می گردد . پس با وزیر جاماسب و فالگویان به شور می نشیند و از سرنوشت شاهزاده می پرسد :
بخواند آن زمان شاه جاماسب را 
همان ، فالگویان لهراسب را 
برفتند با زیجها بر کنار 
بپرسید شاه، از گو اسفندیار 
در این صحنه نیز ستیز و کشاکشی ناساز آغاز می گردد . شاه از سویی، مهر پدری در دل ، دل با اسفندیار دارد و از سوی دیگر تاج شاهی و قدرت او را مسحور خود نموده است . جاماسب حکیم نیز در چنین کشاکشی است . دانش او می نمایاند که اسفندیار به خاک در می آید و او از مرگ این پهلوان و شاهزاده رنجور است . شاه نیز از این خبر دل گران می دارد و خواستار اگاهی از چگونگی مرگ اسفندیار می شود .جاماسب سرانجام چنین می گوید :
ورا هوش در زابلستان بود 
به دست تهم پور دستان بود 
شاه از جاماسب می پرسدکه اگر تخت شاهی را به اسفندیار واگذارد ، آیا او از مرگ به دست پوردستان رهایی می یابد ؟ اما جواب جاماسب چنین است :
از این بر شده تیز چنگ اژدها 
به مردی و دانش ، که یابد رها ؟ 
سخن از سرنوشت و بودنی کار است و اینکه از چنگال مرگ رهایی وجود ندارد .اما در اینجا اشاره به باوری باستانی نیز وجود دارد و آن سرنوشت و تغییر ناپذیری آن است. آیا اگر اسفندیار به جنگ رستم نمی رفت ، در صحنه و فرازی دیگر به دست او کشته می شد ؟ زیرا فالچیان و موبدان این تقدیر را پیشبینی نموده اند و هوش او را به دست رستم زابلی دانسته اند ؟ شاید باور به سرنوشت در مورد زاد و مرگ چهره نشان دهد و دامنه  آن تمام زندگی را در بر نگیرد و راه زندگی و شیوه آن ، در سیطره و اختیار خود انسان است ! 
این ایده که در نامه سترگ وجود دارد ، نیاز به کنکاش دارد .دانش و فر و بزرگی و پهلوانی نیز چاره گر رهایی از مرگ  نمی باشد . سر انجام اسفندیار، در بارگاه شاه خواست خود را بر زبان می آورد و از رنجهای خود و ستمهای گشتاسب بر خود در حضور شاه و سران سخن می راند . از بند و زنجیرهای گشتاسب بر پیکر خودش و از جنگهایش با ارجاسب و کشتن دشمنان دین و بت پرستان سخن می گوید . از ندانم کاریهای گشتاسب و بزم او در زاولستان و کشته شدن لهراسب پیر در بلخ توسط ارجاسب شکوه می نماید و از انتقامش از ارجاسب ، شاه توران گفته ها بر می شمارد :
ز تن ، باز کردم سر ارجاسب را 
بر افراختم نام گشتاسب را 
سر انجام خواستش را بر زبان می آورد :
بهانه کنون چیست ؟من بر چه ام ؟
پر از رنج ، پویان ز بهر چه ام ؟
اما گشتاسب ، پادشاه ایران، در یک آشفتگی و ستیز درونی ، طرحی دیگر و راهی دیگرمی نمایاند.  وی با اینکه مهر پدریش بر اسفندیار فزون است و بی شمار ، اما دل با قدرت و شکوه و شوکت شاهی دارد . قدرتی که با جدال و ناراحتی و بهانه های فراوان از لهراسب به وی رسیده است . سرانجام آگاهانه اسفندیار را به سوی مرگ رهنمون می شود:
به گیتی نداری کسی را همال 
مگر بی خرد نامور پور زال 
به مردی همی زآسمان بگذرد 
همی خویشتن کهتری نشمرد 
به شاهی ز گشتاسب نارد سخن 
که : او تاج نو دارد و ما کهن !
برهنه کنی تیغ و کوپال را 
به بند آوری رستم زال را 
که چون این سخنها بجای آوری 
ز من نشنوی زآن سپس داوری 
سپارم تو را گنج و تخت و سپاه 
نشانمت با تاج ، در پیشگاه 
شاه لهراسب کین دیرینه خود را از خاندان زال بر زبان می راند و هنگامه جانشینی لهراسب و ترک پادشاهی در خاطره تاریخی وی ماندگار است . زیرا به گمان او زال خانواده خود را ریشه دار و خانواده لهراسبی را تازه به دوران رسیده می داند .اما اسفندیار نا خرسند از این پیشنهاد است و وبه شاه می گوید که چرا قصد نبرد با کسی را دارد که کاووس شاه وی را (شیرگیر) نامیده است . شاه گشتاسب لونی دیگر از نیرنگ را نمایان می سازد :
ره سیستان گیر خود با سپاه 
اگر تخت خواهی همی با کلاه 
آنگاه سخنی دیگر بر زبان می آورد که دور از آیین شاهی و پهلوانی است :
چو ایدر شوی ، دست رستم ببند 
بیارش، به بازو فکنده کمند 
سپس خواستی مادی و این جهانی را نیز بر زبان می راند که چون خانواده  زال کام و گنج دارند ، سر از پادشاهی پیچیده اند و نافرمانی می کنند . اسفندیار در یک حالت دوگانه به سر میبرد . فرمانبری از شاه و همچنین تاج جویی که خواست خود وی است. به شاه چنین می گوید :
تو را نیست دستان و رستم به کار 
همی راه جویی، از اسفندیار 
تو را باد این تاج و تخت مهان !
مرا گوشه ای بس بود ، ز این جهان 
اما شاه به او می گوید که تندی نکند و اگر تاج شاهی را خواهان است ، باید با لشکربه سیستان برود.  اسفندیار با ستیزی درونی آه کشان از بارگاه شاه خارج می گردد . جانی دوگانه ورنج آلود ، سویی دل با تاج و سویی دل با جهان پهلوان رستم زاولی ...
شاهزاده نزد بانو کتایون ، ملکه ایران  و دختر شاه روم ، می رود . مادر در آشوبی چندگانه فرزندش را از نبرد با رستم می هراساند .به او یادآور می شود که رستم مرد کارزارهای فراوان است و به او می گوید که سوی زابلستان نرود . بستن دست و پای رستم را که مردی خداوند شمشیر و گوپال است ، کاری نا ممکن می داند . سر انجام  واقعیت عریان را به فرزندش یادآور می شود :
مده ، از پی تاج ، سر را به باد 
که با تاج شاهی ز مادر نزاد 
به او یادآور می شود که وی برنا و جوان است و پدرش پیر و در ناتوانی و اینکه سرانجام  وی شاه خواهد شد .اسفندیار رنجدیده از شاه در نزد مادر به ستایش رستم زبان می گشاید :
نکوکارتر زو به ایران کسی 
نیابی، وگر چند پویی بسی 
چنو را بستن نباشد سزا 
چنین بد نه خوب آید از پادشا
اسفندیار از سویی از شاه فرمان می برد ، از سویی وی رانکوهش می کند و از جانبی دیگر زبان به ستایش جهان پهلوان می گشاید .غوغایی در درون شاهزاده بیداد می کند ، تاج خواهی و جنگیدن با مردی که همه عمر در خدمت کشور و شاهان بوده است . از سویی امیدوار است که رستم تسلیم شود تا با او نجنگد و سخن سردی از زبان اسفندیار نشنود . بانو کتایون چون قادر نیست که اسفندیار را از رفتن به سیستان بازدارد ، چون زنان کورد مویه سر می دهد وموی از سر بر می کند . گویی این سفر را بازگشت پذیر نمی داند :
ببارید خون از مژه مادرش 
همه، پاک بر کند، موی از سرش 
و سپس به فرزندش می گوید که گرچه تنی پیلوار و نیرویی فزون دارد ، اما سرانجام همین قدرت و نیرو وی را خوار خواهد کرد .زیرا رستم پیلتن ، شکست ناپذیر است . در آخر به فرزندش چنین می گوید :
مبر پیش پیل ژیان هوش خویش 
نهاده بر این گونه بردوش خویش 
اسفندیار بر خلاف رای مادرش به همراه فرزندانش و در هنگامه بانگ خروسان لشکر را به حرکت وا می دارد و به سوی زابلستان پیش می رود . 
همی راند تا پیشش آمد دو راه 
فرو ماند بر جای پیل و سپاه
کنایات و اشارات هویدا هستند . اسفندیار در درونش دارای جدالهای دوگانه است و در مسیرش به یک دو راهی می رسد . هنگامه گزینش راه درست است . اسفندیار و لشکر به دو راهی می رسند . یکی به دز گنبدان می رود و راه دیگر به زابلستان .در پیشاپیش سپاه شتری در حرکت است که از رفتن باز می ماند و هرچند شتربانان چوبش می زنند ، بر نمی خیزد . شتر بر راه اسفندیار می خوابد . اما شاهزاده پهلوان ناشگونی را در کشتن شتر می داند .نیش خاری در دل ، چنین می گوید :
بد و نیک ، هردو ز یزدان بود 
دل مرد باید که خندان بود 
با بیم و هراسی در دل ، در کناره رود هیرمند پرده سرایی برپا می شود :
وز آنجا بیامد سوی هیرمند 
همی بود ترسان ز بیم گزند 
شاهزاده رویین  تن بی میل ، از جنگیدن با رستم در کناره هیرمند با سران لشکرش باده خواری می نماید و سرانجام با پشوتن رای زنی می نماید که : مردی خردمند و دارای فر و زیب را به سوی رستم بفرستیم تا شاید با خوشی و خیر تن به بند دهد . روشن است که شاهزاده برای جنگیدن نیامده است . او بر کرانه رود هیرمند که تفرجگاه است ، سراپرده زده است . بی خوف از دشمن و هجوم او ، باده می گسارد . اگر به هجوم و جنگ می اندیشید ، آیین جنگ را می آراست و استحکامات دفاعی ایجاد می نمود . سر انجام بهمن جوان ، برای بردن پیام به زابلیان برگزیده می شود . جوانی نابیوسیده روزگار به عنوان قاصد نزد مردی می رود که ششصد سال است که جهان پهلوان است . بهمن جوان حامل پیامهای ناساز با هم است . به او سفارش می گردد که با درود و نیکی با رستم سخن بگوید و به او یادآور شود که از دادار فرمان ببرد . سپس به پهلوان بگوید که در طی سالیان به بارگاه لهراسبیان نیامده است . نکته نغز آن است که خاندان لهراسب خود را پهلوان دانسته و در کشاکش با تورانیان خود را بی نیاز از کمک رستم دانسته اند : 
چه مایه جهان داشت لهراسب شاه 
نکردی گذر سوی آن بارگاه 
سپس به بهمن جوان سفارش می گردد که به خاندان زال بگوید که تاج و تخت و اسبان و دارایی آنان در سایه فرمانروایی لهراسبیان است . آنگاه دین داری خاندان گشتاسب و آیین دین بهی را متذکر گردد که در سایه دین جدید بی رهی نابود گشته است . قدرت نمایی نموده و دامنه قدرت لهراسبیان را به خاندان زال یادآور شود که از توران تا در هند و روم است :
ز توران برد تا در هند و روم 
جهان شد مر او را چو یک مهره موم 
در این پیام نیز ستیزی وجود دارد . گستردگی فرمانروایی لهراسبیان در مقابل حوزه فرمانروایی زابلیان قرار داده شده است . سپس به بهمن سفارش می گردد که رستم  با خاندانش به رای زنی بپردازد و از رودابه نیک نام  نیز مشورت بخواهند و رستم تسلیم شده و دست بسته به بارگاه 
گشتاسب برده شود . اسفندیار با نام بردن از رودابه ، قصد آن دارد که از مهر مادری بهره جسته و رستم را به تسلیم وادارد . چنانکه سخنهای وی را با مادرش بیاد آوریم ، وی کسی است که  زنان را خوار می دارد . اما در اینجا آگاه از تسلیم ناشدن رستم در پی چاره است که راهی بیابد و جنگی درنگیرد . در بررسی این نبرد حماسی اختلاف دینی رستم و اسفندیار نا پیدا می باشد . اما روشن است که اسفندیار یک جنگاور راه دین است و رستم را به آیین دین بهی فرا می خواند . رستم ، یکتا پرست است . اما به خورشید و ماه نیز سوگند می خورد . برنده پیام باید در پایان به نرمی یادآور شود که در صورت عدم تسلیم ، خانه و کاشانه بر سر آنان ویران می گردد : 
نباید کتان خانه ویران شود 
به کام دلیران ایران شود 
جوان ناچشیده سرد و گرم روزگار ، بهمن ، چون قاصدان به سوی زابل می رود . چون دیده بان خبر به زال می برد ، پیر خردمند ، سوار بر اسب ، کمند به فتراک و گرز به دست  ، یال بر می افرازد . اما با دیدن سوار و جامه شاهانه ، بیمی در جان وی می خلد :
چنین گفت که : این نامور پهلو است ؛
سرافراز با جامه خسرو است .
زال پیر از محل دیده بانی به درگاه می آید ، بیمناک و اندیشه مند ؛ از فراز به فرود می آید و بر روی زین خم گشته و قامت پهلوانی وی چفت می گردد . آیا زخمی کهن و کینی تاریخی فرایاد آمده است .در سالیان دراز فرمانروایی لهراسبیان ، زال و رستم به بلخ نرفته اند و گسستی در میانه رخ نموده است. چنین است که در زمانه حکمداری لهراسبیان از گرزو رستم و رخش آوایی بر نمی آید .  
چون بهمن به درگاه می رسد ، زال را نمی شناسد و وی را مرد دهقان نژاد خطاب می کند . آگاهی در مقابل ناآگاهی رخ می نمایانند . زال از جامه خسروی سوار ، وی را از سواران شاهی می داند و اما بهمن بر این امر آگاه نیست . جوان شاهزاده از زال پیر جویای جهان پهلوان می گردد . زال ، جوان را به سرای فرا می خواند و از او پرسان می شود که آیا از خانواده سلطنتی است ؟  چون جواب از بهمن می شنود ، از اسب فرود آمده و به رسم کهن نماز می گزارد .آنگاه  که بهمن دعوت او را رد می نماید ، راه بلدی جهاندیده به نام شیرخون را همراه وی می نماید تا به  شکارگاه ، نزد رستم روند . چرا زال خود همراه شاهزاده به شکارگاه نرفت ؟ آیا در برابر تیزگویی های بهمن بر آشفته شد ؟ یقین برخورد شاهزاده جوان برخورنده بوده است . مرد جهاندیده ، شیر خون نیز تا آخر همراه بهمن نمی رود ، بلکه با اشاره انگشت شکارگاه رابه او می نمایاند .جهان دیدگی در مقابل جوانی و خامی قد می افرازد . در درون بهمن نیز ستیزهایی ناساز با هم در جدال هستند . چون از فراز کوه ، پایین دست را می نگرد و جهان پهلوان را می بیند ، بیم و ترس در جان او رخنه می نماید و خردی کودکانه وی را وا می دارد که با سنگی غلتان ، جهان پهلوان را بی جان کند تا اسفندیار جاندار بماند . زواره ، برادر رستم ، صدای سنگ غلتان را می شنود و هراسان می گردد. اما رستم بی پروا ، بیم و ترس را به دل راه نمی دهد و حتی از جای خود نمی جنبد . گوشت گور می خورد و سرانجام با پاشنه ی پا ، سنگ غلتان را از حرکت باز می دارد . ترس بهمن و خوشحالی زواره و فرامرز در مقابل هم چهره می نمایانند . بهمن از فراز کوه پایین می آید . پر از بیم و هراس و در اندیشه مدارا با جهان پهلوان رستم دستان و نه جنگیدن با وی . دیداری شکوه مند در کوهستان و شکارگاه ، شاهزاده جوان و یل شیرگیر ایران ، جهان پهلوان رستم زاولی . جامه خسروی وی می نمایاند که او شخصی گشتاسبی باشد . پس رستم به رسم کهن رابطه شاهان و پهلوانان ، به پیشوازش می رود :
پیاده شد از اسب بهمن ، چو دود ؛
بپرسیدش و نیکویها نمود 
چون شاهزاده خود را می شناساند ، رستم او به او ادای احترام می نماید و از او پوزش می خواهد و به جای نشستن فرا می خواند . اما چرا بهمن چون دود از اسب پیاده می شود ؟ آیا در برابر بزرگی یل شیرگیر چنین می نمایاند و یا او در چشم رستم چنین است . اما سراینده ، آینده مه آلود و دود رنگی را پیش روی خواننده می گذارد . پیام اسفندیار رسانده می شود . رستم شاهزاده بهمن را به لختی استراحت و خوردن دعوت می نماید . نان و گوشت گور . بهمن و برادرش کم خوراک هستند و در هر وعده یک گور خوراک رستم است . رستم به ریشخند به شاهزاده جوان می گوید که با چنین خورد و خوراکی چگونه در هفت خوان اسفندیار شرکت جسته است ؟ بهمن به یل شیرگیر با کنایه و زخم زبان چنین می گوید :
بدو گفت بهمن که : خسرو نژاد
سخنگوی و بسیار خوار مباد 
خورش کم بود ؛ کوشش و جنگ بیش 
به کف برنهیم ، آن زمان ، جان خویش 
در اینجا برتری نژادی و کنایات تلخ به میان آورده می شوند و این کینه ها را افزون می نماید . پس رستم جام باده به بهمن تعارف می کند . بهمن هراسمند از اینکه توسط زابلیان (چیزخور) شود ، درنگ می نماید . اما زواره پیش از او از آن جام باده می چشد و به بهمن می گسترد که در آیین پهلوانی ، چنین کاری جایی ندارد :
بترسید بهمن ، ز جام نبید 
زواره ، نخستین ، دمی در کشید .
بهمن نظاره گر تن پیلوار رستم ، حیران و درمانده ، با او سواره ، از شکارگاه بیرون می آیند . پیام رستم به اسفندیار چنین است که : 
به پیش تو آیم کنون ، بی سپاه،
ز تو بشنوم ، هرچه فرمود شاه 
سخنهای ناخوش زمن دوردار 
به بدها ، دل دیو رنجور دار 
مگوی آنچه هرگز نگفته ست کس
به مردی ، مکن باد را در قفس 
پاسخ رستم نیز دارای درونمایه های متضاد است . گاهی زبان به ستایش اسفندیار می گشاید و زمانی او را بیم می دهد . سرانجام او را به مهمانی و خوان خود فرا می خواند و وعده می دهد که :
چو هنگام رفتن فراز آیدت 
به دیدار خسرو نیاز آیدت 
عنان از عنانت نپیچم به راه ،
خرامان بیایم به نزدیک شاه 

سپس وعده می دهد که با آرامش شاه خشمگین را آرام خواهد کرد و از او خواهد پرسید که چرا باید پای رستم را به بند کشید . بهمن سوی پرده سرای پدر باز می گردد و رستم پر اندیشه از این رویداد ودر یک آشفتگی به زواره و فرامرز می گوید که زال و رودابه را خبر دار سازند و مهیای پذیرایی از شاهزاده اسفندیار باشند . بیم و امید جان نا ارام پهلوان را در می نوردد . چه خواهد شد و چکار باید کرد که از جنگ جلوگیری شود . رستم به سوی هیرمند می رود و زواره و فرامرز سوی زاولستان . چون بهمن به نزد پدر می رود ، زبان به ستایش رستم می گشاید . اما اسفندیار در حالتی نا متعادل بهمن را خوار می دارد و بر می آشوبد و او را مردی می شناسد که در نزد زنان بالیده است و آواز روباهی نشنیده است . این برآشفتگی از آن روی است که اسفندیار کسی را هماورد خود نمی داند . بر اسب سیاه می نشیند و به همراه صد سوار بر کرانه هیرمند به استقبال رستم شیرگیر می رود . دو اسب ( رخش و اسب سیاه ) با دیدن هم خروشی برمی آورند . رستم از هیرمند گذشته و از اسب پیاده شده و به شاهزاده اسفندیار ادای احترام می نماید . دیدار شاه و پهلوان ، با شکوه و دیدنی است . پهلوان به شاهزاده ادای احترام نموده و خرد را گواه می گیرد که یکی از آرزوهای وی دیدن چهر اسفندیار بوده است . زیرا وی را مانند سیاوخش دوست می دارد . شاهزاده از اسب فرود آمده و رستم را در بر می گیرد :
که یزدان سپاس ، ای جهان پهلوان !
که دیدم تو را شاد و روشن روان 
رستم نیز وی را می ستاید :
یکی آرزو خواهم از نامدار 
که باشم بر آن آرزو کامگار 
خرامان ، بیایی سوی خان من ،
به دیدار روشن کنی جان من .
اسفندیار در جواب چنین می گوید که شاه گشتاسب ما را نفرموده است که در زابلستان ماندگار شویم و درنگ کنیم .چنانکه به جنگیدن هم نفرموده است . انگاه از رستم می خواهد که خود برپای خودش بند نهد و تسلیم شود :
تو خود بند بر پای نه ، بی درنگ 
نباشد ز بند شهنشاه ننگ 
اسفندیار نیز از این خواست خود جگر جسته و دلتنگ است وبه رستم می گوید که :  نخواهم گذاشت تا شب بند بر پابت بماند . شاهی را از پدر می ستانم و و آنگاه جهان را به تو خواهم داد . شاهزاده تاج جو در یک کشاکش درونی بسر می برد ، فرمان بری از شاه و از سوی دیگر بند بر پای رستم شیرگیر نهادن هردو کاری سخت و شاق و ناممکن می باشند .شاهزاده براین گمان است که اگر رستم خود بر پای خویش بند نهد ، سه کار هم زمان صورت خواهد گرفت . فرمان شاه اجرا می گردد ،به رستم آزاری نمی رسد و شاهزاده تاج بر سر خواهد نهاد . اما رستم او را به ارامش فرا می خواند و اینکه دیواهریمن او را نفریبد. به شاهزاده می گوید که تمامی فرمانهایت را اجرا خواهم کرد ، مگر :
مگر بند ، کز بند، عاری بود 
شکستی بود ، زشت کاری بود .
اما اسفندیار از قبول مهمانی رستم سرپیچی می کند  و نمی خواهد در صورت قبول نکردن رستم به اینکه بند بر دستش نهد ، با او بجنگد و حرمت نان و نمک شکسته شود .
اما رستم دعوت او را به مهمانی و باده نوشی قبول می کند و اجازه می خواهد که برود و جامه شکار را از تن بیرون آورده و جامه مهمانی بپوشد . اسفندیار به او می گوید که در هنگام  برپایی سفره کس به دنبالش خواهد فرستاد .
قبول کردن رستم برای رفتن به خوان اسفندیار و نپذیرفتن اسفندیار برای رفتن به مهمانی رستم  از ستیزهای پیدای این حماسه هستند . اسفندیار با برادرش پشوتن ، رایزنی می نماید . در ستیزی نا هماهنگ با خود ، رستم را به مهمانی نمی خواند . پشوتن به اسفندیار می گوید که از جنگیدن با مردی که بزرگی و مردمی بودنش همگام و هماهنگ هستند ، بپرهیزد . کسی را که در میان مردم و در دل مردم جای دارد ، نمی توان به بند کشید . اما اسفندیار سر از فرمان شاه پیچیدن را سر از فرمان یزدان پیچیدن می داند . شاهزاده پهلوان ، افزون بر میلش برای تاج خواهی ، به شدت دیگاه دینی دارد و مدام از جنگیدن با دین ستیزان سخن می راند . وی در پرده سرای خود به همراه یارانش باده می نوشد و رستم چشم انتظار است که از سوی شاهزاده کسی وی را به خوان فرا بخواند. اما زمان به درازا می کشد و رستم ناراحت از این آیین ورای اسفندیار سوار بر رخش ، گرزی گاوسر به دست ، به سوی هیرمند می آید. سپاهیان اسفندیار، به دیدن رستم، زبان به ستایش وی می گشایند . اسفندیار ناچار به پیشوازش می آید :
بدو گفت رستم که : ای پهلوان !
نو آیین و نوساز و فرخ جوان 
خرامی نیرزم ، به مهمان تو 
چنین بود ، تا بود ، پیمان تو 
به گیتی، چنان دان که رستم منم ، 
فروزنده تخم نیرم منم 
نگهدار توران و ایران منم 
به هرجای پشت دلیران منم 
نخواهم که چون تو یکی شهریار 
تبه گردد از چنگ من ، روزکار 
.....................................
اما در کنار خشم و خزوش ، زبان به ستایش اسفندیار می گشاید ، او رابیم می دهد و سپس وی را می نوازد . اسفندیار زبان به پوزش می گشاید و از خستگی راه جهان پهلوان و دوری راه سخن می راند . پیدا و آشکار است که بهانه ، راست و پسندیده نیست .در اقدامی دیگر بر کران سفره ، رستم را در دست چپ خود می نشاند . جهان پهلوان بر می آشوبد و چنین جایی را در خور و در مقام خود نمی داند . اسفندیار به بهمن می گوید که برای وی کرسی زرنگار بیاورد . پهلوان بر کرسی می نشیند ، در حالی که ترنجی بویا را در دست دارد و می بوید . بوی خوش ترنج پهلوان خشمگین را آرام می سازد تا خوان اسفندیار را درهم نریزد .گام به گام به سوی جنگی نافرجام نزدیک می شویم . 
اسفندیار در سرای خود و بر خلاف شاهی و پهلوانی ، نژاد رستم و تخمه وی را خوار می دارد . زال را دستان بد گوهر می نامد . اما رستم از نژاد خود می گوید وبه اسفندیار سفارش می کند که راه دیوان را در پیش نگیرد . به یادش می آورد که زال بزرگ و با دانش است و خود وی صدها دیو و پتیاره را در جنگها از بین برده است . سر انجام جهان پهلوان تهدید را آشکار می سازد:
زمین را همه ، سر به سر ، گشته ام ؛
بسی شاه بیدادگر کشته ام .
به شاهزاده اسفندیار یادآور می شود که وی ششصد سال است که از کشور پاسداری می نماید و شاهی خاندان لهراسب در نتیجه کارهای وی بوده است . زیرا وی در تمام رزمها حامی خاندان کاووس بوده است و حکومت از خاندان کاووس به لهراسبیان رسیده است . اسفندیار زبان به ستایش رستم می گشاید و در همان حال دست رستم را گرفته و می فشارد وزورآزمایی می ناید .این نیز نوعی از ستیزی است که به سوی فاجعه رهنمون می شود .خونابه زرد از زیر انگشتان رستم جاری می گردد . اما وی آژنگی به چهر نمی آورد :
بیفشارد چنگش ، میان سخن 
ز برنا بخندید ، مرد کهن 
ز ناخن فرو ریختش آب زرد 
همانا نجنبید ، از آن درد ، مرد 
 آنگاه رستم ، انگشتان اسفندیار را می فشارد :
همی گفت و چنگش به چنگ اندرون 
همی داشت ، تا چهر او شد چو خون 
همه ناخنش پر از خوناب گشت ،
بروی سپهبد پر از تاب گشت .
پس از آن ستیزی دیگرگونه آغاز می گرد ، اسفندیار او را تهدید می نماید که وی را از اسب گرفته و دست بسته به سوی شاه خواهد برد ودر آنجا اجازه نخواهد داد که آسیبی به وی برسد . مهر و کین در کنار هم  در دل هردو وجود دارد .از سوی دیگر ، رستم وی را تهدید می نماید که او  را از اسب گرفته و نزد زال خواهد برد و سپس تاج شاهی برسرش خواهد گذاشت. باده خواری آغاز می گردد . چون رستم عزم رفتن می کند ، باز هم از آشتی سخن می راند . اما اسفندیار به او می گوید که برود و خود را برای نبرد فردا آماده نماید . رستم در جدالی درونی با خویش پی چاره می گردد .تسلیم و دست بسته به بارگاه گشتاسب برده شود و  یا با اسفندیار بجنگد و او را از پای درآورد . هردو عمل در نزد وی خوار و نفرین شده است . تسلیم شدن به معنی آن است که از دست جوانی شکست بخورد و به بارگاه  گشتاسب برده شود و نام جهان پهلوانی خود را به ننگ بیالاید . اگر به دست اسفندیار کشته شود ، خاک سیستان به یغما خواهد رفت . اما اگر اسفندیار کشته شود ، ننگ شاه کشی در جهان برای وی ماندگار خواهد ماند. با جانی نا آرام و دلی پر تشویش به سرای خویش باز می گردد. از آن سوی پشوتن بسیارمی کوشد که اسفندیاررا از جنگیدن با رستم بازدارد . اما اسفندیاربا دلی پر از مهر رستم، سر ازفرمان شاه پیچیدن را مخالف دین و آیین زردشت می داند . رستم در سرای خویش با دلی اندوهگین ، در حالی که آه جگرسوز می کشد ، از زواره می خواهد که سلاحهای جنگی را آماده نماید.اما تدبیر زال چیز دیگری است . او از رستم می خواهد که از سیستان بگریزد :
به بیغوله ای شو، فرود از مهان ،
که کس نشنود نامت، اندر جهان 
رستم نمی پذیرد و خشم آلود رجز می خواند : به نیرو او را از پشت زین بر می گیرم و در آغوش می کشم ! سخن از کشتن به میان نمی آید :
ببندم ، به آوردگه ، راه اوی؛
به نیرو بگیرم کمرگاه اوی 
زباره ، به آغوش ، بردارمش،
به شاهی ، ز گشتاسب ، بگذارمش 
زال وقوع حادثه را با دیدن سوار بلخی پیش بینی کرده است . پس خندان از این سخنان رستم به درگاه یزدان می نالد :
بر اینگونه ، تا خور برآمد زکوه 
نیامد زبانش ز گفتن ستوه 
سرانجام رزمی ناخواسته سر می گیرد. رستم باز هم در تلاش است که جنگی آغاز نشود . او به اسفندیار می گوید که اگر میل دیدن جنگ و شنیدن صدای چکاچاک شمشیرها در رزم را دارد ، سواران ایران و زابل بجنگند و رستم و اسفندیار نظاره گر باشند . اما اسفندیار وی را خوار داشته و نمی پذیرد . آیا رستم وی را شاهزاده ای تشنه جنگ و خونریزی می داند که چنین پیشنهادی می دهد و یا چون غریقی است که به هر خسی چنگ می زند .در صحنه رزم ، تقابل رخش و باره اسفندیار نیز دیدنی است . سراینده چنین می گوید :
ببینیم تا اسب اسفندیار 
سوی آخور آید همی،بی سوار؛
و گر باره رستم جنگجوی 
به ایوان نهد ، بی خداوند، روی 
آخور و ایوان ، دو مکانی هستند که برای اسبان پهلوان و شاهزاده در نظر گرفته شده اند . سرای از آن رخش است و آخور شایسته اسب اسفندیار ! 
در هنگامه جنگی  نا خواسته و پر از نمایشهای پهلوانی ، زواره و فرامرز ، بیمناک از اسفندیار ، نا متعادل و بی دستوررستم دستان، به سپاه اسفندیار هجوم برده و دو تن از فرزندان وی را می کشند. 
اسفندیار ، رستم را مردی پیمان شکن می خواند . اما رستم به شمشیر و خورشید و دشت نبرد سوگند می خورد که دستور چنین کاری را نفرموده است و حاضر به قبول مجازات زواره و فرامرز است . جنگ، دوباره، بین رستم زابلی و اسفندیار رویین تن آغاز می گردد . تیرهای رستم بر اسفندیار کارگر نیست . اما تیرهای اسفندیار رستم و رخش را زخمی می نمایند . به ناچار، رستم از رخش فرود آمده وبه فراز کوه می گریزد . شاهزاده در فرود، وی را به تمسخر گرفته و از وی می خواهد که  تسلیم شود . زواره دل نگران از فرجام برادر ، در فراز کوه وی را می یابد . رستم به زواره سفارش می کند که نزد زال رفته و تن رخش را تیمار نماید . بازگو می نماید که اگر خود زنده ماندم به سرای باز خواهم گشت . از فراز کوه رستم چاره گر و دور اندیش از اسفندیار مهلت می خواهد که نزد زال ورودابه رفته و رای زنی نماید وسپس تسلیم شود . آنگاه خسته و خون آلود به سرای باز می گردد . زال و زواره و فرامرز و رودابه گریان از زخمهای رستم ورخش پی چاره می گردند . رستم قصد گریز از میدان رزم با اسفندیار را با زال در میان می گذارد . زال چاره کار را در کمک گیری از سیمرغ می داند. به آیین و دستور ، سیمرغ را می خواند . مرغ فرمانروا ، زخمهای رستم و رخش را درمان می نماید . آنگاه به رستم می نمایاند که چگونه با تیر گز به چشم اسفندیار زده و وی را از پای درآورد . اما یادآور می شود که با کشتن اسفندیار ، وی نیز دچار زوال خواهد شد . در سپیده دمی ، جنگی دیگر آغاز می گردد . رستم با تیر گز به چشم اسفندیار زده و وی را از پای در می آورد . بی گمان چشم و دید که با آن جهان را می بینند ، کنایه ای ظریف از دید و داوری اسفندیار است . آسیب جای وی چشمش می باشد.  اسفندیار را نه تیر گز ، بل جمود فکری و آیینی وی از پای درآورد . بدینگونه تاریخ حماسی ایرانیان به پایان می رسد . 


اطلاعات شما ذخيره شود ؟