چند قدم هرمنوتیکی در برهوت / مازیار نظربیگی
چند قدم هرمنوتیکی در برهوت /  مازیار نظربیگی
در سال های اخیر تعاریف مختلفی از تفسیر، فلسفه ی معنایی و هویت اثر (بخشی از فلسفه ی سمانتیک هنر) در انجمن ها و نوشته های ادبی به چشم می خورد و این نشان می دهد که هنوز هم محتوا و تفسیر آثار می تواند رکن جدا نا پذیری از ادبیات و دیگر متون باشد...

چکیده
در سال های اخیر تعاریف مختلفی از تفسیر، فلسفه ی معنایی و هویت اثر (بخشی از فلسفه ی سمانتیک هنر) در انجمن ها و نوشته های ادبی به چشم می خورد و این نشان می دهد که هنوز هم محتوا و تفسیر آثار می تواند رکن جدا نا پذیری از ادبیات و دیگر متون باشد. به عبارت دیگر با آمدن رویه ی فرمالیستی به نظر می رسید که بحث محتوای آثار کم کم در حاشیه ی موضوع قرار گیرد اما ادبیات با تعاریف جدید (ساختار گریزی برای ساختار گزینی) دوباره روند منطقی خود را در پیش گرفت و این بار سعی کرد از فرم برای رسیدن به محتوا استفاده کند. هرمنوتیک هم علمی برای پی گیری همین روند است، برای تجزیه ی اثر و به مفهوم رساندن لایه های پنهان آن، برای یافتن هویت و چرایی اثر. 
در این مقاله هم قصد بر این بوده که به صورت فشرده و مفید، دوره های مختلف هرمنوتیک و تعریف کنندگان آن را باز شناسی کنیم و در نهایت با روش نهایی هرمنوتیک که تلفیقی از دوره ها و تعاریف مختلفش می باشد شعری از آقای حجت جواد پور را به باز پروی مفهومی برسانیم.

نگاه اول: گفتاری در باب هرمنوتیک

دوره های مختلفی بر این واژه و نوع کارکرد آن گذشته است که مهمترین دوره ی آن بر می گردد به آغاز قرن بیستم، جایی که هایدگر پایه گذار فلسفه ی جدیدی از فهم متون شد که علاوه بر از بین بردن روش شناسی اشلایر ماخر و دیلتای ، نظریه ی مرگ مؤلف را نیز رقم زد. بعد ها گادامر، فیلسوف آلمانی، فعالیت استاد را در همین زمینه ادامه داد و بررسی آثار این دو متفکر قرن بیستم نشان می دهد که متن شفاهی یا کتبی هیچ گاه نمی تواند یک معنای مطلق داشته باشد بلکه هر متنی یا به بیان بهتر ، متونی که دارای لایه های زیرین هستند را می توان در دوره های مختلف زمانی و مکانی، به نوعی که خواهان تفکر و دانایی اطراف مفسر است، به گوناگونی محتوایی رساند به طوری که هر متنی که از زیرِ قلم مفسر بیرون می آید خود می تواند یک تالیف جدید و البته وابسته به تالیف اولیه به حساب آورد که هیچ ربطی به مقصود اولیه ی مولف نیز نداشته باشد. به بیان ساده، مقصود اولیه ی مولف امری غیر قابل دریافت و ناپدیدار معرفی می شود. هایدگر این آفرینش دوباره را مرهونِ سه اصل می داند ، پیش داشت، پیش نگرش و پیش برداشت.
اگر فرض کنیم متنی مقابل ما قرار دارد و ما هیچ شناختی از مؤلف آن نداریم، در موقع خواندن آن ، حس و عقل به طور نا خود آگاه بر اساس داشته هایش به یک نگرش مجرد و وابسته به خود می رسد و گاهی برداشت هایی می کند که منتهی به دانایی بسته بندی شده ی ذهن ماست.

(یک مثال ساده، فردی که طرفدار تیم پرسپولیس و رنگ قرمز است ، در قطاری نشسته و بی صبرانه به سمت بازی استقلال و پرسپولیس، پیش می رود، در حالی که تمام فکر و ذکر او این بازی ست،‌ به طور اتفاقی یک تیتر را روی جلد مجله ی نفر جلویی اش می بیند با این طرح که : "آسمان در حقیقت آبی رنگ نیست! " او بدون هیچ تفکری ، رنگ قرمز در ذهنش تداعی می شود، برتری این رنگ بر رنگ آبی و نیز اینکه احتمالاٌ نگارنده ی مقاله ی روزنامه هم طرفدار پرسپولیس است و به احتمال فراوان طرفدار آن مجله هم خواهد شد و برای بقیه هم تعریف می کند که فلان مجله طرفدار پرسپولیس است! در حالی که ممکن است نگارنده ی آن مقاله در طول عمرش هیچ وقت فوتبال نگاه نکرده و صرفاٌ فقط یک مقاله ی سیاسی نوشته باشد!)

 بر همین اساس، هایدگر همانند کانت عقیده دارد که حس و عقل به خاطر همین پیش فرض ها می توانند خطا کنند ولی یک فرق اساسی مابین این دو نظریه وجود دارد. کانت، حس و عقلِ تمام انسان ها را یک جور و با یک ساختار معرفی می نماید که بر اساس آن خطا ها نیز همگن می شوند ولی هایدگر و همراهان او عقیده دارند که این گونه نیست و حس و عقل هر فردی متناسب با نوع شکل گیری و تکامل دارنده ی آن است که بعد ها علم روانشناسی و ژنتیک هم تا حدی توانست بر این مقوله تیک صحیح بزند.

با این اوصاف به نظر می رسد که هایدگر بهتر از کانت و به تبع، بهتر از اشلایر ماخر و دیلتای در مورد هرمنوتیک، مسائلی را بیان کرده ولی او به این نکته توجه کافی نداشته است که پیش داشت ها می تواند بر گرفته از شناخت مستقیم و یا غیر مستقیم ما از مؤلف هم باشد و تنها به خاطر دانسته ها یا نوع عقل و حس ما نباشد. با این طرح جدید که برگرفته از هرمنوتیک مدرن بود ، دوباره بازگشت به سال های اولیه ی هرمنوتیک آغاز گشت. در هرمنوتیک مدرن که پیشرو هایی همچون امیلیو بتی و اریک هرش داشته، علاوه بر اینکه سعی شده است ساختار فلسفی هرمنوتیک حفظ گردد ولی نقد هایی هم بر آن واقع گردیده است که بر گرفته از دوران روش شناسی و شناخت از مؤلف ( قرن هیجده و نوزده میلادی ) می باشد. با این اوصاف که گاهی مفسر بر اساس شناختی که از مولف دارد می تواند بهتر از کسانی که مولف را نمی شناسند به تحلیل محتوایی یک اثر دست بزنند. متاسفانه این رویه به جای اینکه مربوط به آثاری شود که از قدمت کوتاه مدتی برخوردارند ، به آثار باستانی هم گرایش پیدا کرد، در حالی که هرمنوتیک مدرن وابسته به شناخت از مولف و حفظ چارچوب های متن بر اساس خواسته ها و مقصود مولف ، مواردی نیست که بتوان آن را به دوره های مختلف تاریخی بسط داد ، بلکه از لحاظ زمانی، حد نسبتی کوتاه مدت را به خود اختصاص می دهد و این بر می گردد به نوع تعریف هرمنوتیک مدرن که اساس آن شناخت نسبی ما از مولف و کمکی است که این موضوع به ما می کند.

در ادامه ی این روند، میشل فوکو وقتی دید که نظریه ی هرمنوتیک فلسفی هایدگر به نوعی مورد تحریف قرار گرفته و بر اساس آن ، آثار کانت، نیچه و حتی خود هایدگر را به عنوان آثاری نژاد پرستانه و خشونت طلب در دو جنگ جهانی مورد استفاده واقع شده و کسانی همچون هیتلر بر اساس توهم خود، طرح فکری ای افراطی را از تفاسیر من در آوردی فلاسفه ی آلمانی به ارث برده و هم چنین وقتی دید که در هرمنوتیک مدرن، سعی در باز شناسی و تاریخ سازی های شخصیتی مولف شده (تا بتوان بر اساس آن به عمق متن پی برد)، سعی کرد چند مفهوم قدیمی را دوباره زنده کند. میشل فوکو ، نظر پروتاگوراس، از فیلسوفان یونانی و نسبی گرای قبل از میلاد مسیح را سر لوحه ی این نظر قرار داد (که از آن به عنوان واژگونی یا وارونگی یاد می شود) با این تفسیر تحت الفظی که هر عقلی می تواند برای مفاهیم ادبی و غیره، دو نوع کاملاٌ متضاد ، استدلال و در نهایت تفسیر ختم به حقیقت بیان دارد. یعنی وقتی بیتی از حافظ خوانده می شود ، این بیت هم می تواند به عشق زمینی اشاره گردد و هم به عشق الهی و به طور سیستماتیک، عقل توانایی این تضاد آفرینی را دارد به خاطر همین تعریف و البته گسترش آن و نیز تعاریف دیگر که بیانش به درازای سخن می انجامد، اساس هرمنوتیک مدرن فرو ریخت و جای خود را به هرمنوتیک پست مدرن داد که ساختار اصلی آن دوباره وابسته به هرمنوتیک فلسفی هایدگر و گادامر است.

در هرمنوتیک پست مدرن دیگر خبری از روش های ثابت و شناخت کامل و همیشگی از مولف نیست اما در عین حال می تواند باشد! فضایی که در این گونه ی جدید تحلیلی بوجود آمده تا حدی سعی کرده ضعف های دوره های قبلی خود را با بی تعریفی و بی ساختاری بپوشاند. این هم پوشانی بدین معناست که می توان بر اساس استعداد متن و عدم توانایی دسترسی به مولف مورد نظر به تحلیل محتوایی آن متن پرداخت و باید در نظر داشت که عقل همزمان می تواند یک تحلیل بر خلاف همان را نیز به بیان در آورد، اینجاست که شناخت از المان های مولف (از جمله بعد روانی و جسمی، بعد محیطی، بعد تاریخی و ...) می تواند تا حد توان این تضاد را کاهش دهد. به خاطر همین در هرمنوتیک پست مدرن یکی از ارکان تفسیر متون می تواند خود مولف شود ( این تعریف به خاطر بی ساختاری این فضاست و اگر کسی مدعی شود که نه این گونه نیست در حقیت پست مدرن را زیر سوال برده است چون باید از او پرسید که اگر این گونه نیست پس چگونه است؟ و پاسخ او به طور خودکار یک روش یا تعریف مطلق می شود که نقض غرض هدف رویه ی پست مدرن است.)

 هر چند می توان متون را جدا از مولف، تحلیل مفهومی کرد ( مرگ مولف با توجه به تعاریف هرمنوتیک فلسفی ) ولی حضور او به عنوان یک مخاطب در کنار دیگران می تواند به فهم درست تری از متن او بیانجامد. ولی می دانیم که این امر همیشه شدنی نیست، ما آثاری را داریم که مولف آن ها دیگر در میان ما نیست و کسی هم آشنایی مطلقی از آن ها ندارد، یا حتی خود مولف به هر دلیلی دوست ندارد در مورد اثرش صحبت کند، بدین ترتیب باید به همان هرمنوتیک فلسفی بدون در نظر گرفتن مولف قانع بود، این اتفاق انواع تحلیل ها را کنار هم قرار می دهد و برتری نسبی یک تحلیل را نیز هر مخاطبی با توجه به قالب بندی دانایی اش برای خود مد نظر قرار می دهد.

با این تفاسیر ، مرگ مولف و مطلق انگاری آن یک ترکیب همیشه کار آمد برای دنیای امروزی نیست. مولف خود به عنوان کسی که می تواند مخاطب اثرش باشد توانایی ابراز نظر و تحلیل را دارد و چه بسا خود مولف یک منتقد سرسخت اثر خویش نیز گردد. نمونه ی بارز این حرکت را می توان در فیلسوفی همچون ویتگنشتاین به نظاره نشست که برخی به طعنه او را ویتگنشتاین اول و دوم می نماند.

 و در صورت دسترسی نداشتن به مولف و سکوت او می توان بدون در نظر گرفتن وی به تحلیل متن پیش رو پرداخت و باید در نظر داشت در این رویه، پیش داشت و پیش نگرش و پیش برداشت ها چه به طور ذاتی و چه اکتسابی و چه از فضای اطراف و چه از مولف ، به طور سیستماتیک در تحلیل محتوایی ما دخیل خواهد بود.


نگاه دوم: تحلیل هرمنوتیکی شعر برهوت بدون در نظر گرفتن مولف

ابتدا شعر "برهوت" از جناب "حجت جواد پور" را با هم می خوانیم:
همه ایستاده اند / آنجا که هیچ بادی نمی وزد ! / چه استوار می نمایند /  بی ریشه ها! / چه ثباتی دارد / بی وزنی! / حتی مترسک ها هم / شخصیت دارند، / آنجا که بادنماها / با لجاجت / رو به یک جهت دارند! / هیچ پژواکی / در زیر تاقهای شهر نمی پیچد / و روزن ها هم / خوابی را برنمی آشوبند! / تنها جنازه ها قادر به رستاخیزند! / در برهوت حرکت  / دریا آرام / فرو رفته در ابهامی گنگ. / درختان / ایستاده از رقص. / ابرها  / انباشته در انزوای افقی دوردست. / و در پی حاصلخیز کردن برهوتند / شیفتگان استقرار! 

 شاید آشوب / همان حقیقتی است / که با آفرینش یک جهان منظم / پنهان شده است!؟
***

برهوت در واژه به مکانی در یَمن گفته می شود که بر طبق روایات مختلف چاهی نا مطبوع است که مملو از ارواح کفار و شیاطین می باشد. در پر کاربردترین اصطلاح پارسی هم به صحرا یا جایی مسطح، خشک و بی آب و علف، بیابان برهوت یا همان برهوت می گویند و البته گاهی هم به صورت ترکیب با مفاهیمی که تهی از ویژگی های خاص خود هستند نیز آورده شده است ( برهوت دانش، برهوت معنا و ... ) و می توان برای توصیف نگاره واری از آن به کویر لوت اشاره کرد، چنین فضایی وقتی در ذهن مجسم می شود ، می توان با شعر بهتر ارتباط برقرار کرد ، پس این اسم برازنده ی شعر می باشد که در همان ابتدا، تکلیف صحنه سازی ها، صدا، نور و حتی تدوین های اثر را همانند یک فیلم مشخص می کند.

ما در چنین فضایی دنبال چه ویژگی هایی هستیم؟
الف ) یکنواختی زندگی به خاطر نبود المان های تحولی هم چون باران و باد های ابر آور و حتی یکنواختی تابش خورشید و جهت سایه ها.
ب ) نبود سرسبزی و به تبع آن نبود درختان تناور و زیبا.
ج ) مکانی خشک و بی روح و به ظاهر مرده و بی تحرک.

همه ی این ویژگی های فوق در شعر دیده می شود و این یعنی فضاسازی های همریخت با ذهن ما به درستی در لابه لای شعر انجام شده است. وقتی فضاسازی های مرتبط و منظم باشد باید به دنبال رد پای منطق و شعور در شعر بود. معمولاٌ اشعاری که سطر های آن دارای گره های هم نوا هستند ، دارای یک مفهوم زیرین هم نوا هم می شوند. اشعاری که آشفتگی سطر ها و عدم هم گره ای در آن ها دیده می شود می تواند دو دلیل پیدا کند ، یا اینکه شاعرِ اثر، خود فقط می دانسته که چه کرده است یا اینکه خود نیز نمی داند و در حالت اول می شود با سعی و رمز گشایی به مفاهیمی منطقی رسید ولی در حالت دوم این رویه یِ مفهوم یابی عبث است و چون ما نمی دانیم که شاعر هدفش از سطر های بی هویت و بی ربطش چیست بهتر است به جای رویه ی هرمنوتیکی آن به همان نگاه های مقطع ای و زیبا شناسی شعر توجه کنیم تا اینکه بخواهیم آن را از دید مطلق مفهومی تجزیه کنیم.

ولی خوشبختانه شعر برهوت دارای منطق و هم گره ای سطری است و انگار شاعر می دانسته و نیز می خواسته است که مخاطب شعر را بفهمد و استفاده کند و چنین ویژگی در اشعار منطقی و اندیشه محور یافت می شود.

برهوت یک شبه شهر یا یک شبه سرزمین است که شاعر قصد دارد آن را توصیف کند، جایی که همه ایستاده اند، بی حرکت، فقط به یک نقطه خیره شده اند. باد، همان آورنده ی دانایی و تلاش و برکت هم در کار نیست. روی زمین ، خار و خاشاکی که حتی ریشه ای در زمین ندارند نیز استوار ایستاده اند. خار و خاشاکی که در جایی میان زمین و آسمان سیر می کنند و نماد انسان هایی هستند که از بخت بد روزگار یا اینکه با هدفی خودساخته و منفعت بار به هیچ جایی وصل نشده اند.

مترسک ها نماد انسان هایی هستند که از این برهوت دفاع می کنند و وقتی دارای شخصیت می شوند که کاره ای باشند و وقتی کاره ای هستند یعنی شاعر توانسته یک فضای خود ساخته پدید آورد با این مضمون که برخی از انسان ها در شکل و شمایل یک مترسک، بدون هیچ تفکر و حرکتی، فقط روی برهوت ایستاده اند تا نگذارند هیچ عامل بیرونی ، خدشه ای بر آن فضا پدید آورد و چون مترسک همیشه عاملی از طرف بقیه تلقی می گردد این بار خود به طور مستقل در نقش عاملی برای سیطره بر حوالی اطرافش ظاهر می شود.

باد نماها، همان پیشرو ها یا در مفهومِ فرهیختگان جامعه هستند که همگی بر اساس صفتی که شاعر به آن ها داده است ، یک جهت را نشان می دهند و این نمایانگرِ نبود تفکر های متضاد و منتقد است. در خیلی از جوامع این اتفاق قابل رویت می باشد که اکثریت جامعه و به خصوص کسانی که متفکر جامعه محسوب می شوند به جای اینکه خطوط متقاطع باشند و مسیر های مختلفی را برای انسان های اطرافشان به نمایش در آورند ، با کمی لج بازی و غرور و تغییر لحنی بی فایده، در نهایت همه فقط یک مسیر را می دانند و همان را هم نشان می دهند، در واقع نقد ها همگی پوشالی و ساختگی می شوند.

یکی از ویژگی های برهوت، سکوت و نبود پژواک است، پژواک معمولاٌ در جایی به گوش می رسد که چند صخره و قله ی مرتفع بر آن شکل گرفته باشد. ولی وقتی در جایی مسطح هستیم و همه به اندازه هم می دانند و انگار فهم آن ها جیره بندی شده است، دیگر خبری از پژواک نیست و حتی اگر کسی هم حرف درستی بزند، در جامعه پخش نمی شود و هیچ گاه مفید واقع نمی گردد چون کمتر کسی آن را به خاطر کوته بینی هایش ، می فهمد و تحلیل می کند.

روزنه های نور، وقتی فرد خفته را از خواب بیدار نکنند، یعنی همیشه جهت آن ها یکنواخت و یک سو خواهد بود و این به خاطر یکنواختی تابش نور خورشید و یکریخت ماندن این روزنه هاست که اگر جهت نور تغییر کند و این روزنه های امید، شکل و شمایل بزرگتر و وسیع به خود بگیرند ، آن وقت تمام خفتگان بر زیر این سایه های پهناور ، از شدت نور دانایی، از خواب غفلت بیدار خواهند شد.

در چنین فضایی ، جنازه ها، گاه قهرمانان سرزمین برهوت می شوند. جنازه هایی که در هنگام زیستن به خاطر شرایط اطرفشان توانایی این مقوله را ندارند و اگر تغییر رویه می دهند، کشته می شوند و یا اینکه بعد از مدتی ، پس از مرگ، فعالیت های آن ها مورد توجه قرار می گیرد و همین امر باعث رستاخیز می شود.

تفسیر دیگری که می شود از این سطر ارائه دهد مربوط به مرده پرستی و افکاری ست که وابسته به افراد زیر خاک رفته ی قدیمی ست. به صورتی که انگار به واسطه ی افکار به جای مانده از آن ها، همیشه همان جنازه ها در حال راه رفتن و قد بر افراشتن هستند.

دریا و ابرهای باران زا، دو نماد برای زندگی ست، یکی نماد دانایی های دوره ای ست و دیگری تمدن و مقدار پس انداز ِدانایی های ماست برای رشد و حاصلخیزی زندگی، که ابرها به خاطر نبود تفکر های زاینده ( باد ) و نبود مغز و دست های توانا، هیچ گاه به نزدیکی برهوت نمی آیند و در سرزمین های دورتر از برهوت که دانایی و تلاش در آن ها حکم فرماست، انباشته شده اند.

دریا که نماد تمدن بود نیز در هاله ای از ابهام و تردید گیر افتاده است و این نشان می دهد که برهوت مورد نظر ،‌ سرمایه ای به بزرگی دریا دارد ولی به خاطر کج فهمی ها و کج رویی ها، برایش غیر قابل استفاده شده است.

عده ای هم که در برهوت سیر می کنند ، به خاطر ویژگی های شخصیتی که بی تحرکی و خفتگی و نادانی ، جزئی از آن است، در تکاپوی حاصلخیزی این برهوت هستند، این یک پارادوکس معنایی ست، این افراد برهوت را در معنای لغتی، حاصلخیر نمی کنند بلکه آن را گسترش می دهند و در واقع آن را وسعت می بخشند که به نوعی انگار آن را حاصلخیز می کنند چون در برهوت جز بدبختی و جهل، چیز دیگری کشت نمی شود.


و نگاه آخر: پایان بندی شعر

فلاسفه ی زیادی از قبل از میلاد مسیح گرفته تا به امروز ، بر سر این موضوع که جهان آیا دارای حرکت است یا سکون، جدل های فراوانی داشته اند، شاید یکی از قدیمی ترین جمله ها در این مضمون را هراکلیتوس گفته باشد که "هیچ گاه شما نمی توانید دو بار در یک رودخانه قدم بگذارید". 

در طول تاریخ فکری بشر، بر سر این تحول و حرکت ، بحث های فراونی شکل گرفته است،  برخی گفته اند ، جهان در حرکت است ، برخی گفته اند این خطای ذهن و حس ماست، برخی گفته اند گاهی حرکت هست و گاهی هم خطا. به هر شکل آن چیزی که امروز می توان به طور عینی دید و علم نیز به طور دوره ای آن را ثابت کرده است، این است که جهان در حال حرکت و انبساط است و ما بر اساس همین واقعیت شهودی و تجربی هم زندگی می کنیم . وقتی جهان در حال حرکت باشد یعنی استقرار و ایستادگی بر یک حرف و یا یک عقیده به هیچ عنوان نمی تواند درست باشد، اگر عقیده داریم که جهان در حال حرکت و انبساط است، باید توجه کنیم که این مقوله ، شخص ما و افکار ما و نیز عقاید ما را در بر می گیرد.

دنیای اطراف ما دارای هارمونی و نظم است. ولی این نگاره ی ما از جهان، در واقع دید سطحی و محدودی ست که به جهان اطراف داریم. اگر از فضایی با احاطه ی بیشتر به اوضاع اطراف خود بنگریم متوجه می شویم که جهان هستی همانند یک حباب که هر لحظه بزرگتر می شود و هر لحظه امکان فروپاشی دارد به نظر می رسد ( بر اساس ترم های تئوریکی علم ) .

 یک حباب با یک نظم و هارمونی خاصی بعد از فوت کردن ما در یک لوله ی شیشه ای آغشته به آب و کف، بزرگ و حجیم تر می شود ولی آنچه در آن خفته است یک انفجار لحظه ای ست که هر لحظه امکان دارد باعث فروپاشی این نظم و هارمونی شود. پایان بندی شعر هم به همین مورد اشاره دارد، جهان با تمام نظم و هارمونی اش، یک حباب در حال انبساط است و در خود بی ثبات ترین تعریف هستی را به همراه دارد و این یعنی اختفای آشوب و حرکت در دل ایستایی و نظم.

اسلام آباد غرب/مازیار نظربیگی/آخرین ویرایش آبان ۱۳۹۴.
________________________________________

منابع اصلی و مفید جهت ارجاع و مطالعه بیشتر:

۱ریچارد پالمر، علم هرمنوتیک ، مترجم: محمد سعید حنایی، نشر هرمس، ۱۳۷۷.
۲بابک احمدی، ساختار و تأویل متن ، نشر مرکز، چاپ پانزدهم، ۱۳۹۲.
۳هانس گئورگ گادامر، آغاز فلسفه ، مترجم: عزت الله فولادوند، نشر هرمس، چاپ پنجم، ۱۳۹۲.
۴ژان وال و روژه ورنو، نگاهی به پدیدارشناسی و فلسفه های هست بودن ، مترجم: یحیی مهدوی، نشر خوارزمی، ۱۳۸۷.
۵جوئل واینسهایمر، هرمنوتیک فلسفی و نظریه ادبی ، مترجم: مسعود علیا، نشر ققنوس، چاپ دوم، ۱۳۸۹.
۶ژوزف بلایشر، گزیده هرمنوتیک معاصر ، مترجم: سعید جهانگیری، نشر پرسش، ۱۳۸۰.
۷هیوبرت دریفوس و پل رابینو، میشل فوکو: فراسوی ساختگرایی و هرمنوتیک ، مترجم: حسین بشیریه، نشر نی، چاپ سوم، ۱۳۸۲.
۸برتراند راسل، تاریخ فلسفه غرب، مترجم: نجف دریا بندری، نشر تهران، ۱۳۵۱.
محمد حقوقی، شعر زمان ما (احمد شاملو)، نشر نگاه، چاپ سیزدهم، ۱۳۹۲.
۹ محمد حقوقی، شعر زمان ما ۴ (فروغ فرخ زاد)، نشر نگاه، چاپ یازدهم، ۱۳۹۳.

Martin Heidegger, "Nur noch ein Gott kann uns retten," Der Spiegel (۳۱ Mai ۱۹۷۶), ۱۹۳-۲۱۹. Trans. by W. Richardson as "Only a God Can Save Us" in Heidegger: The Man and the Thinker (۱۹۸۱), ed. T. Sheehan, pp. ۴۵-۶۷.
Liddle, Andrew R. and David H. Lyth, Cosmological Inflation and Large-Scale Structure, Cambridge University Press,  April ۲۰۰۰.


نظرات [۲]
دوشنبه، ۱۸ آبان ۱۳۹۴ :: ۰۵:۴۸
سلام مقالەتان را با دل و جان خوندم و آموختم دوست عزیز من
جمعه، ۱۵ آبان ۱۳۹۴ :: ۱۱:۱۷
درود بر مازیار نظربیگی عزیز مرد زحمتکش عرصه نقد
اطلاعات شما ذخيره شود ؟