آنچه بر نقد مقدم است / واکنش مخاطب / وحید خواجوی
آنچه بر نقد مقدم است / واکنش مخاطب / وحید خواجوی
به عنوان یک تماشاچی وقتی از تلوزیون بازی های بارسلونا را نگاه می کنم از هنر نمایی مسی، نیمار و بقیه به وجد می آیم. ولع دیدن یک بازی پر هیجان در سطح اول فوتبال اروپا و جهان برایم به حدی است که در پایان بازی از فاصله ی دو سه متری ، به صفحه ی تلوزیون چسبیده ام و گاه آن را بغل کرده ام....

به عنوان یک تماشاچی وقتی از تلوزیون بازی های بارسلونا را نگاه می کنم از هنر نمایی مسی، نیمار و بقیه به وجد می آیم. ولع دیدن یک بازی پر هیجان در سطح اول فوتبال اروپا و جهان برایم به حدی است که در پایان بازی از فاصله ی دو سه متری ، به صفحه ی تلوزیون چسبیده ام و گاه آن را بغل کرده ام. وقتی فوتبال می بینم، اصلا به تفسیر های گری لینه کر یا همین امیر حاج رضایی خودمان توجه نمی کنم و چندان اهمیتی ندارد که عادل فردوسی پور برایم بیو گرافی لیونل را توضیح دهد اما به عنوان بخشی از لذت فوتبال گزارش عادل برایم نوستالژیک است. مطمئنم میلیون ها تماشاچی فوتبال از سراسر دنیا همین حس مرا دارند و البته فرق است بین هنر نمایی های مسی تا زیر توپ زدن های علی اصغری خودمان که گاه مجبوریم زمین رنگ شده با سمپاش را محض گذران وقت به تماشا بنشینیم. من البته با فوتبال بیگانه نیستم و لا اقل می توانم سطح کیفی یک بازی را تشخیص دهم. فوتبال را یک هنر می دانم.
موسیقی را دوست دارم و از شنیدنش بسیار لذت می برم. از آهنگ های شاد کردی گرفته تا صدای رسای شهرام ناظری تا مادرن تاکینگ و پینک فلوید و محسن چاوشی و آهنگ های روسی و فرانسوی و البته تک نوازی های جواد معروفی و هابیل علی اف و یک استعداد نویافته و بکر هم دیاری به نام سیفا که مطمئنم در آینده بسیار از او خواهید شنید. گیتار نوازی را به سبک اسپانیایی بسیار دوست دارم و سنتور نوازی در دستگاه های ایرانی برایم لذت بخش است و دف و تموره (تنبور) مرا به وجد می آورد. هیچ سر رشته ای از ساز نوازی ندارم و گاهی مثل هر آدمی چیزی به تقلید زمزمه می کنم. کم پیش آمده به مباحث تئوریک موسیقی و کیفیت علمی فلان آواز توجه کرده باشم و فقط در جستجوی لذت ساز و آواز بوده ام. بر این باورم که میلیارد ها انسان در سراسر جهان حسی مشابه من دارند. آدم هایی که موسیقیِ خوب را می شناسند و کشفش می کنند.
چنین است درباره ی سینما و معماری و رقص و ... اینکه خلق یک اثر هنری در درجه ی اول می بایست در یک فضای عمومی و همگانی مورد توجه قرار گیرد و واکنش مقدم را مخاطب غیر حرفه ای ابراز کند. به اشک های هواداران فوتبال و شور و حال حاضرین در یک کنسرت و تماشاگران یک فیلم در سینما یا تئاتر اگر توجه کرده باشید باورم را تصدیق خواهید کرد. و البته همه ی این مخاطبان، حداقل می دانند چه می خواهند و می دانند که مطلوب هنری خود را چطور بیابند...
سوزان سانتاگ در مقاله ی معروف "علیه تفسیر" درباره ی لذت بخشی هنر چنین می گوید: "هیچ‌کدام از ما نمی‌توانیم معصومیتِ پیش از آمدن تئوری را بازگردانیم، دورانی که هنر نیازی نداشت که خودش را توجیه کند، دورانی که هیچ‌کس از اثر هنری نمی‌پرسید که چه‌چیزی گفته؛ چرا که می‌دانست (یا فکرمی‌کرد می‌داند) که چه کاری کرده. از حالا تا پایان خودآگاهی، ما به وظیفهٔ دفاع از هنر سنجاق شده‌ایم. فقط می‌توانیم برسر روش‌های متفاوتِ دفاع با هم دعوا کنیم. در واقع ما مجبوریم در دفاع از هنر و توجیه آن از هر روشی که از دید نیازها و تجربهٔ امروزین چیزی به ویژه ابلهانه یا طاقت‌فرسا یافاقد احساس جلوه کند، صرف‌نظر کنیم..
امرزوه، مسئلهٔ ما خود مفهوم محتواست. مفهوم محتوا درگذشته هرچه که بوده، اکنون دیگر عمدتاً یک مانع به حساب می‌آید، یک دردسر، یک بی‌سلیقگی ظریف، یا نه‌چندان ظریف.
گرچه ممکن است به نظر برسد که تحولات واقعی در بسیاری از هنرها ما را از این مفهوم که اثر هنری اساساً همان محتواست، دور می‌کند، این مفهوم همچنان به طرز عجیبی مسلط است. می‌خواهم بگویم که دلیلش این است که این مفهوم اکنون تجلی‌اش نحوهٔ خاصی از برخورد با انواعی از آثار هنری‌ست که نزد اغلب آدم‌هایی که هنرها را جدی می‌گیرند، تثبیت شده است..."
و در ادامه چنین می گوید: " این دوران امروز است، که در آن تفسیر عموماً ارتجاعی و خفقان‌آور است. مثل دود ماشین‌ها و صنایع سنگین که هوای شهرها را آلوده می‌کند، فوران تفسیرهای هنر امروزه حواس ما را مسموم می‌کند. در فرهنگی که معضل کلاسیکش حاکمیت فرد به بهای انرژی و ظرفیت جسمانی‌ست، تفسیر انتقام خرد است از هنر.
حتی از این‌هم بیش‌تر. این انتقاد خرد است از جهان. تفسیر به تحلیل بردن، بی‌رمق کردن جهان است، به قصد ایجاد جهانی سایه‌وار از «معانی». تبدیل کردن جهان است به این جهان. جهان، جهان ما، به اندازهٔ کافی بی‌رمق شده، تحلیل رفته. همزادهایش را کنار بزنیم، تا بتوانیم بی‌واسطه‌تر از اکنون تجربه کنیم..."
دکتر ساموئل جانسون در کتاب زندگی گری معتقد است که واکنش مقدم بر نقد معیار نهایی تعیین ارزش ادبی هر اثر است:" من با شادمانی موافقتم را با خواننده ی معمولی اعلام می کنم؛ زیرا سرانجام عقل سلیم خوانندگان است که به دور از شائبه ی تعصبات ادبی با آن همه ظرافت های نکته بینانه و جزم اندیشی علامه وار باید برای افتخارات ادبی حکم صادر کند."
بخشی از سخنوران امروز - مشخصا در شعر-خواسته یا ناخواسته خود را از جامعه ی مخاطبان جدا کرده و می کنند. ژست منورالفکریِ شاعرانه شان به حدی ست که اگر مخاطبی غیر حرفه ای اثرشان را مورد پسند قرار دهد کسر شأن محسوب شده و همواره غرق در تکنیک های ساخته و پرداخته ی منتقدان و مفسران ،سعی در جلب رضایت آنان دارد به هر قیمتی. منتقدانی که چنان در لابلای متن ریز می شوند که گویی شاعر مجرمی بیش نیست و باید یا از سر اصلاح و تادیب و یا از سر طرد و دفع با او برخورد کرد... بخشی دیگر فارغ از هیاهوی منتقد و مخاطب در بستری آرام روی به تولید آثاری می آورند که ماندگار شوند و مخاطب امروزی را همچون گروه قبل، فاقد وجاهت خوانش اثر می دانند و احتمالا در سال های بعد می بایست محققی پیدا شود و به پژوهش اندیشگی آنان بپردازد. اینها مجموعه ای از خوب های شعر امروز هستند که خود را محدود به طیف بسیار بسته ای از مخاطبان فنی و خاص کرده اند و با وسواسی افراطی و مکانیکی سعی در خلق آثار بی نقصی دارند که کسی بر آنان خرده نگیرد. مخاطب غیر حرفه ای و علاقمند که کم نیست تعدادشان، چاره ای ندارد جز این که یا به شیوه ی پدران لذت و تکانه ی ادبی را در بازخوانی آثار قدما جستجو کند یا دست به دامان متون معاصر صرفا احساسی گذرا و عاری از اندیشه ی زیرین قابل کشف گردد. 
متن امروز خوب است و کم نقص اما مخاطب را به وجد نمی آورد. شیواست اما شیرین نیست، عمیق است اما خشک است و سرد. این خلأ بینابینی را کسانی دارند پر می کنند که کاسبند و موج سوار. ساده نویسان سهل انگار بی اندیشه و فن، زردنویسان بی ریشه ، تن سرایان خوش خط و خال و تیپ نویسان و...
مخاطب مقدم بر منتقد است . او در جستجوی یک تکانه ی هنری است، یک شور توام با شعور اندیشگی اش، یک کشف کاملا هنرمندانه و مبتنی با روح جستوگرش، عاری از پیچیدگی های انتزاعی، عاری از موشکافی موقعیت خالق اثر، یک متن انگیزشی و دارای بار تهییجی . به همین دلیل است که سانتاگ در پایان مقاله ی "علیه تفسیر " می گوید: "به جای هرمنوتیک، ما به قدرت تهییج( اروتیک) نیاز داریم."
شعر در آمریکای پس از جنگ جهانی دوم زمانی به میان مردم نفوذ کرد که شاعران نهضت بیت جملات تکان دهنده و عریان خود را با سوژه های بکر و جسورانه که در لایه ی پنهان خود سرشار از حس وطن دوستی بود، در میدان های عمومی شهر و در میان مردم با صدای بلند و توام با موسیقی می خواندند.
دایره ی نشر آثار برجستگان ما آن چنان محدود شده که یک کتاب در شمارگان شاید کمتر از ۱۰۰۰ جلد چاپ می شود. به نظرم کمترین ارتباط این امر مسائل اقتصادی و اولویت بندی نیازهای جامعه ی مخاطبان است. خیر، مخاطبی که با خوانش یک کتاب به تکانه ی هنری نرسد ترجیح می دهد این لذت و کشف را در جای دیگری بیابد. مثلا به جای این که ۱۰۰۰۰ تومان هزینه ی خریدن یک کتاب شعر خاص کند، پنج برابرش را در یک کنسرت خوب چند ساعته هزینه می کند و بخشی از ذات هنرمندانه اش را ارضاء می کند. او ترجیح می دهد یک فیلم خوب ببیند یا یک رمان خارجی خوب بخواند یا به دیدن یک موزه یا نمایشگاه فرش دستباف برود و ...
شاعر ، پژوهشگر شعر و مخاطب می بایست آشتی کنند. هنر سخنوری و عالی ترین مرتبه ی آن (شعر)، امروز بیش از هر زمانی نیازمند کثرت مخاطب است. مقدمات این آشتی را باید تولید کنندگان اثر و منتقدان فراهم کنند . باید حصارها را شکست و شعر را به میان جامعه آورد. باید به رمز نفوذ کلام فکر کرد. به سوژه های بکر ، جاذبه ی گفتار و دعوت مردم به نیوشیدن شور شعر که بازتاب اندیشه های ناب است.

منابع: 
۱. سوزان سانتاگ - علیه تفسیر(Against Interpretation)- ترجمهٔ مجید اسلامی
مجله هفت - شماره ۶
۲. ویلفرد گرین، لی مورگان و دیگران- مبانی نقد ادبی(A handbook of critical approaches to literature) - ترجمه فرزانه طاهری- انتشارات نیلوفر
۳...
نظرات [۴]
دوشنبه، ۲۳ آذر ۱۳۹۴ :: ۰۴:۵۷
درود بروحید خواجوی عزیز
یکشنبه، ۱۷ آبان ۱۳۹۴ :: ۲۱:۴۰
درحالت فرضی مولف مخاطب منتقد عناصر متمایز ومجزایی هستند ودر عالم واقعی مولف خالق اثر وبعدا مخاطب اثر و هم چنین منتقد اثر می باشد و مخاطب نیز مشارکت کننده در خلق معانی اثر و منتقد اثر می گردد. به هم چنین منتقد نیز در جایگاه مخاطب و مشارکت کننده قرار می گیرد. تاکیدبرمجزاسازی به قصد فهم پذیری صورت می گیرد وگرنه تمام عناصر در تبدیل و تحول به یک دیگرند.
یکشنبه، ۱۷ آبان ۱۳۹۴ :: ۲۱:۲۸
درنقل قول از سانتاگ آیا منظور از تفسیر مبحثی هرمنوتیکی است یا نه فعالیتی خردورزانه که منتج به تولید نظریه برمبنای استنتاج ها عقلانی می گردد؟ چراکه تاویل (وتفسیر )درفرایند هرمنوتیکی به غنای هنری یاری می رساند ونه به عنوان عاملی منفی. دوم آنکه اصالت بخشی به شهود و اصالت حس تاچه پایه می تواند موثر و محکم باشد. دیگر آنکه اصالت بخشی به واکنش مخاطب جای بسی سوال دارد. ایا واکنشهای متفاوت زمانی و مکانی وحالات انسانی درحالت عام و خاص می تواند ملاک قابل اعتنایی در تعیین ارزش هنری باشد. به طور مثال رمان مادام بوواری که در زمانی مورد عنایت مخاطب نبود و زمانی دیگر به عنوان اثری برجسته تلقی گردید.ایا غیر ازاین است که در تطورات اجتماعی فرهنگی و حتی تغییرات فیزیولوژی انسانی نوع واکنش مخاطب دگرگون می گردد.وبراین شاخصه ای بسیارسیال وغیر قابل اتکا مطرح می گردد. درآخر انکه در آسیب شناسی شعر و هنر ایا تنها نداشتن شور اروتیک و هیجان حسی مطرح است یا می تواند پیوستار گسترده ای از عوامل دیگر رانیز شامل گردد. درپایان از مطلب بسیار آموزنده شما استفاده کردم.
جمعه، ۱۵ آبان ۱۳۹۴ :: ۰۸:۳۸
درود بسیار به فرهیخته ودوست داشتنی آقا وحید عزیز، دوست همیشه گی و قدیمی ام... دستت درست! سپاس از تو واین نوشته ی زیبا و خواندنی
اطلاعات شما ذخيره شود ؟