درآمدی بر اشعار و ترانه های رحیم معینی کرمانشاهی / محمدامین مروتی
درآمدی بر اشعار و ترانه های رحیم معینی کرمانشاهی /  محمدامین مروتی
همان گونه که پیش از این هم گفته شده هدف از تدوین مجموعه سخنوران کرمانشاه ، ادای دین به زحمات و تلاش های آن ها در ارتقای فرهنگ این دیار بوده است. در مورد معینی عزیز، قسمت عمده این مقاله قبل از وفاتش نوشته شده بود و...


همان گونه که پیش از این هم گفته شده هدف از تدوین مجموعه "سخنوران کرمانشاه"، ادای دین به زحمات و تلاش های آن ها در ارتقای فرهنگ این دیار بوده است. در مورد معینی عزیز، قسمت عمده این مقاله قبل از وفاتش نوشته شده بود و چون می دانستم حال خوشی ندارد، سعی داشتم این مقاله به سرعت تهیه و در زمان حیات به شخص خودش تقدیم گردد تا این ادای دین معنای ملموس تری یابد که افسوس اجل مهلت نداد و چاپ آن به بعد از فوت او موکول شد.
زندگی معینی:
 رحیم معینی کرمانشاهی در سال ۱۳۰۱ خورشیدی در کرمانشاه متولد شد. وی فرزند کریم خان معینی و کریم خان فرزتد "معین الرعایا" است که در نهضت مشروطه به دست مردی ناشناس به تحریک عده‌ای از مالکین و به واسطة درگیری با آنان کشته شد.
از سال ۱۳۴۱ به کار نقاشی پرداخت و در این راه پیشرفت کرد و تابلوهایی نیز به یادگار گذارد که از جمله تابلو حضرت مسیح که کار سیاه قلم است ولی به علت مخالفت خانواده ناچار شد نقاشی را رها کند. خودش می گوید: 
 " ابتدا به هنر نقاشی روی آوردم و در این فن به چیره دستی قابل توجهی رسیدم. وقتی با مخالفت شدید اطرافیانم روبرو شدم و به من گفتند که نقاشی عملی حرام است، ستون فقراتم به درد آمد. اعماق اندیشه هایم فریاد کشید: اعتراض دارم. مدتها بود اعتراض داشتم به همه چیز و همه کس؛ معترض بودن با این گونه افکار، زیر بنای طرز تفکرم شد. آزادی و آزادگی را از هر روزنی جستجو می کردم..."
نکته مهم این است که این علاقه به نقاشی، بعدها به صورت تصویر سازی و اصطلاحا تابلوسرایی در ترانه هایش ریزش کرده است؛ چنان که اشتیاق شاملو به موسیقی در نوجوانی و منع شدنش نیز در شعر او ریزش کرده بود . 
در قصیده ای که به عشق زادگاهش کرمانشاه سروده، وصیت کرده که درطاق بستان دفن شود که مع الاسف بدان عمل نشد: 
سلامی گرم تر زِ آتش به کرمانشاه و مردانش
درودی پاک تر از گل، نثارِ جمله پاکانش
برای آن که بشناسند قدر یک چنین خاکی؛
جوانان، کاش بنشینند، پای حرفِ پیرانش
دِرَم اینجا چُنان کاه و کَرَم اینجا چنان کوهی
هزاران حاتم طائی ، قدم بوس فقیرانش
چرا بر زادگاه خود نورزم عشق، تا هستم
که بوی مهربانی آید از کوه و بیابانش
من از کرمانشه و، کرمانشه از من تا ابد باقی
در اینجا آنچنانم من، که سعدی در گلستانش
جدا زین خلق˚ ویرانم، به ظاهر گر چه آبادم
سرم با شهر تهران و، دلم در طاق بستانش
به خاک آنجا سپاریدم، که تا باقیست این گیتی
مزارم غرق گل گردد ، زِ اشک گلعذارانش
تو ای همشهری پاکم ، نگهدار این وصیت را
که در آغوش شهر خود بیارامد سخندانش


فعالیت های سیاسی و اجتماعی:
در شهریور ۱۳۲۰ و هم زمان با سقوط رضا شاه فعالیت های سیاسی خود را آغاز کرد و از طریق نوشتن مقاله های تند و صریح  مخالفت های خود را آشکار ساخت از جمله فعالیت های عمده ی او انتشار روزنامه انقلابی "سلحشوران غرب" بود که به زندان و تبعیدش منجر شد .طرفداری از دکتر مصدق و نهضت ملی شدن نفت، دلیل توقیف روزنامه و تبعیدش می گردد. قصیده غرّایی هم در سوگ مصدق سروده است.
در منظومه "اختر و منوچهر" ، ضمن چهار تابلو، حقایقی از اجتماع زمان را مجسم کرد. در مقدمه دیوانش " ای شمعها بسوزید"  در سال ۱۳۴۴ و در وصف شاعر متعهد می گوید:
" دردهای روحی و سخنان غم آلود یک شاعر برجسته نمی تواند انفرادی و شخصی باشد . او در سایه ی سعادت اجتماعی ، سعادت فردی خود را می جوید . همیشه در اختلافات شدید طبقاتی و ظلم های فاحشی که ناشی از این تلاطم اجتماعی بوده است . هنرمندان و شعرای برجسته در ملت های آلوده به این مفاسد ظهور کرده و آیینه ی شفاف تصویر نمای زمان خویش بوده اند ." 
بعدها به تهران آمد و در روزنامه "باختر امروز" دکتر فاطمی قلم می زد. به سفارش دکتر مصدق در اداره انتشارات رادیو به استخدام درآمد. سردبیر خبرگزاری پارس شد و همزمان معاونت رادیو را هم عهده دار گردید که به دلیل سختگیری و سخت پسندی، بسیاری از خوانندگان به اصطلاح مبتذل و کاباره ای را از همان ابتدای مسئولیت از رادیو اخراج کرده است.
استاد معینی کرمانشاهی قبلاً «عشقی» و بعد از مدتی «شوقی» و سپس «امید» و بالأخره «معینی» را برای تخلص برگزید. 
چنانچه از مقدمه اش بر کتاب "خورشید شب" بر می آید معینی دنیایی از احساس و اندیشه است که هنوز به قرار گاهی نرسیده و آرام و قرار ندارد.
در عرصه اجتماع، انسانی آزاده است که از آرزوهای انسانی اش سخن می گوید و زمانی که سخنش ناشنیده می ماند به تعبیر خود به "نالیدن ستمکشانه" بسنده می کند و به مانند آزاده ای تنها و بی همزبان، جریده می رود و در خویش می ریزد و سیر می کند.

بی شک جذاب ترین و به یادماندنی ترین بخش فعالیت های هنری معینی، ترانه سرایی اوست. او با وارد کردن مضامین‌ تازه و تأکید بر تصویرسازی در ترانه سرایی جایگاه ویژه ای دارد. از ترانه‌های بسیار خاطره انگیز و مشهور وی می‌توان به "سرو بید"، "یاد کودکی"، "نگرانم"، "رفتم که رفتم" (آهنگ‌ها از علی تجویدی)، "شب زنده داری" و "طاووس" (آهنگ‌ها از پرویز یاحقی)، "از تو گذشتم" (آهنگ از حبیب‌الله بدیعی) و "انسان" ، "راز خلقت" ، "یاد من کن"و "بر موج غم نشسته منم" اشاره کرد.
وی تنها با علی تجویدی ۴۰ ترانه ماندگار بر جای گذاشته و با اساتیدی چون پرویز یاحقی و همایون خرم نیز همکاری داشته است. 
معینی در ۲۶ آبان ۱۳۹۴ در تهران در ۹۳ سالگی دار فانی را وداع گفت و نزد همسر همدل و مهربانش در "بهشت سکینه " کرج به خاک سپرده شد.

کتاب ها:
 از اشعارش سه مجموعه شعر به نامهای: "ای شمع‌ها بسوزید"، "فطرت"، "خورشید شب" و نثر شاعرانه ای با عنوان "حافظ برخیز" ، طبع شده اند. در مقدمه کتاب ای شمع ها بسوزید تصریح نموده، اشعار کتاب را بین سال های ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۰سروده است. گزیدۀ تصنیف هایش هم در دو کتاب با نام های "راز خلقت" و "خواب نوشین" منتشر شده است. "ای شمع‌ها بسوزید"، غالبا متضمن عاشقانه های مردم پسند معینی تا اواسط دهه چهل شمسی و مربوط به دوران جوانی وتا حدودی دوران میانسالی اوست ولی "خورشید شب"، "فطرت" و "حافظ برخیز" بیشتر به سویه های عرفانی، خودشناسانه و فلسفی متمایل و مرتبط با دوران پختگی بیشتر شاعر است. حشر و نشر و تعلق خاطر معینی به مولانا و حافظ از این دو کتاب اخیر به خوبی پیداست، اما منزلت و اعتبار فردوسی نزد معینی، جایگاه شاخص تری دارد که در "شاهکار"ش منعکس است.
معینی از حافظ نشناسی مدعیان حافظ شناسی به خود حافظ شکایت می برد و درد دلی طولانی با او دارد:
حافظ برخیز و بین به جنگلِ الفاظ
این همه حافظ شناس از چه دمیده!
حافظ برخیز و بین« که اشک شفق رنگ»
زین همه رندان یکی به خواب ندیده!
حافظ برخیز و بین که عارف و عامی
بنده تزویر و روزگار شریر است
حافظ برخیز و بین که« هر گل» سرخی
زیر پر« زاغ های» زشت اسیر است
حافظ برخیز و بین « ز شاخة سروی»
« نکتة توحید بلبلی نشنیدیم»
حافظ برخیز و بین « در این همه اوراق»
« شرح گلی را ز مرغ صبح ندیدیم»
حافظ برخیز و بین« چه کج کُله هایی»
« تندنشین» سروران بزم غرورند
حافظ برخیز و بین ، « به پای خزف ها»
« خون به جگر لعل ها»، چقدر صبورند
حافظ برخیز و بین چه« نامه سیاهم»
« ابرخطاپوش» اگر چه سیل بریزد
حافظ«فالی بگو فرشته در آید»
حافظ« قرآن بخوان که دیو» گریزد

فطرت:
کتاب فطرت در سال ۵۶ چاپ شده و ملهم از مثنوی مولوی است. همان گونه که مولانا، بازگشت نی به نیستان را به عنوان بازگشت انسان به اصالت خود مطرح می کند، معینی هم بازگشت به فطرت را بازگشت به  اصالت بشر می داند و در لابلای ابیات خود شواهدی از مثنوی را تضمین می کند:
اصل خلقت بر بنای فطرت است
هر اصیلی رویِ پای فطرت است
"بشنو از نی" را نخست آغاز کرد
بابِ فطرت را از اینجا باز کرد
چون که از فطرت جدا شد ناله کرد
تا بگوید حال خود با سوز و درد
وام بگرفتم زِ بحرِ مثنوی 
موج˚ موج˚ از بیکرانِ معنوی
فطرت نی، فطرتم آزاد کرد
داستان نی مرا ارشاد کرد
بانک فطرت، بانگ نای و نیست باد
هر که این فطرت نداند، نیست باد
او ز نایِ نی سخن آغاز کرد
فطرت من ،خود، زبانم باز کرد
کُلّ کتاب در حقیقت دیالوگی بین فطرت و علم است معینی معتقد است مسخِ فطرت، کار "علمِ عالم سوزِ مردم کش" است و جدا شدن علم از اخلاص همان و جدا شدنش از فطرت همان.:
هر کجا علمی شد از فطرت جدا
هر دم از او گردد آشوبی به پا
روحِ عقلِ آدمی شد علم او
روحِ علم آمد عمل، ای نکته جو
بعد از آن اخلاص شد روحِ عمل 
علم بی اخلاص سر تا پا دغل
عالِم فاسد اگر عابد شود
از فسادش، عالمی فاسد شود
گر جهان اکنون اسیر محنت است
ارمغانِ علمِ دور از فطرت است 
در واقع علم جدا شده از فطرت اخلاصش را می بازد و آلت دست جهان جویان می گردد. معینی چاره را در بازگشت به طبیعت، هنر، دین فطری و عشق می داند.
 انسان روزمره از ملالت هایش به طبیعت پناه می برد تا به فطرت خود یاز گردد:
هر که را بینی به هر شهر و دیار 
در تلاش زور و زر، بی اختیار 
چون زِ پا افتد ز رنج خستگی
 یادش آید با طبیعت بستگی
با همه افکارِ پر چون و چرا
می شود مسحورِ رقصِ برگ ها
معینی معتقد به وحدت متعالیه و فطری ادیان است. دین فطری هم دین وحدت بین ابنای بشر است و دوری از فطرت کار را به منازعه و نفاق می کشاند. اما در حقیقت همه ادیان به مثابه یک سمفونی آهنگ واحدی را  می نوازند:
انبیا را چترها یک رنگ بود
هر چه دین آمد، به یک آهنگ بود
رو به یک سو جسمشان و جانشان
در همان سو امت و ایمانشان
نیست گامی بیشتر تا این حریم
کمترین راه است خط مستقیم
فطرتِ دین را چو خود نشناختی
خلق را تک تک، نفاق انداختی
و عشق عین فطرت و حقیقت آن است: 
هر کجا فطرت، همان جا نور عشق
 شرحِ فطرت، معنی منشور عشق
عاشقی، جانبخشی و جانبازی است
عشق، دانشگاه آدم سازی است
عشق از فطرت بجوشد نَز هوا
هیچ جز فطرت نداند عشق را
در پایان این دیالوگ طولانی بالاخره علم به فطرت تسلیم می شود و می گوید :
من نبودم آن که دنیا سوز گشت
حرصِ انسان آتش مرموز گشت
جاهلان، از من شررها ساختند
تیرها بر قلبِ من انداختند
من نبودم آن که خون خلق ریخت
فطرتِ انسانی از انسان گریخت
چون ز علم، این ضجّه ها، فطرت شنید
در سکوتِ خویش آرام، آرَمید



شاهکار: 
کار بزرگ و یه معنای حقیقی کلمه شاهکار او "شاهکار" اوست. یعنی به نظم کشیدن دوره منظوم تاریخ ایران .
"شاهکار"، به سبک و اسلوب شاهنامه فردوسی و در بحر متقارب سروده شده است و به لحاظ تاریخی از آنجا شروع می شود که حکیم طوس قلم را زمین گذاشته . یعنی از اضمحلال ساسانیان تا زمان معاصر و به واقع به نوعی ادامه شاهنامه است. برخی به لحاظ سترگی کار، آن را با شاهنامه مقایسه کرده اند که به نظر می رسد باید گذشت زمان صحت و سقم این مدعا را ثابت کند. تا کنون ۱۰ جلد این کتاب مشتمل بر حدود ۱۰۰۰۰۰ بیت از سوی انتشارات سنایی  به بازار کتاب عرضه شده است که تا پایان مشروطه را در بر می گیرد و چهار جلد دیگرش هم در مرحله تدوین و مجوز گرفتن است. شاهکار مبین چشمه جوشان طبع شاعری است که کما هو حقه، شناخته نشده است.
شباهت دیگر شاهکار به شاهنامه استفاده حداکثری از واژگان سره پارسی است که البته به اندازه فردوسی بر آن تاکید و ابرام نشده است. همچنین گفتنی است که معینی با این اثر، رکورد دیگری را هم شکسته و ان این که بیش از همه شاعران تاریخ ادب پارسی بیت سروده. پیش از او صائب با حدود ۹۰۰۰۰ و مولانا حدود ۶۰۰۰۰ رکورد دار بوده اند.
در آغاز به تاریخ نویسان درباری می تازد که شمائید که با تعریف و تمجید هایتان، حکام ظالم را در ظلمشان مصرّ می کنید:
«از ایـن کاسه‌لیسان ایـّام بـود                   که ضحّاک و چنگیز آمد وجـود»
سپس به فردوسی خطاب می کند که من هم کار تو را بعد از غلبه اعراب ، پی گرفته ام:
در اینجا تو را ای سخنگوی توس                    به هر لحظه باید شوم خاکبوس
کـه بــا راه‌یـابـی زِ افکــار تـو                      زِ کـردار و پنـدار و گفتــار تـو
پس از یک‌هزار ساله شهنامه‌ات                      کـه ایـران‌ستا بوده آن خامه‌ات،
مـرا دستِ قسمت˚ به حکمِ خدا،                     بـه دنبالت ای رهـروِ پـارســا
زِ بـزم و زِ رزمِ یـلان گفت و گفت،                 کـه تـا بختِ ساسـانیان رو نهفت
به تخت کیـان چون که تـازی نشست،              سخنگـو پیِ ختـم بـازی نشست
خـود از جا شد و خامه را جا نهاد سخن را پس از خود به ما وانهاد

 من اکنون در این سن به گریان˚‌سخن،              نشستم به سوگِ شهیدِ وطن
بـه یــاد عزیـزان قلم‌زن شــدم شناگر به دریای گفتن شدم 
معینی بهترین پند فردوسی را از زبان ایرج، توصیه به بی آزاری می داند:
«به خاکی که شعرش زبان در زبان،                 جهانتاب گـردد زمـان در زمـان
که گویندگانش به هر یک کلام،                     به هر کس رسانـند صدهـا پیـام
که فردوسی آن یکّه‌تـاز سخـن،                     کـه در هر کلامش سـرود وطن،
ره رستگاری چـو بگشاده اسـت،                    به این بیت، درسی عجب داده است
میازار موری که دانه‌کش است                      که جان دارد و جان شیرین خوش است
کدامین کسی در بسیـط زمین، نگویــد بر اینسان˚ منش ، آفـرین؟
در پایان داستان‌ها هم به سبک و سیاق فردوسی پند و موعظه می دهد: 
سیاحت کنی چشمِ تاریخِ پیر                    که چونست احوالِ شاه و امیر؟
خوش آن کس که قسمت امیرش نکرد؛        امیرش نکرد و اسیرش نکرد
بـه مـا یـا رب آزادگـی را ببـخش همین ارجِ افتادگی را ببخش
 زِ هَر گفتِ آن مرد شیریـن‌کلام                      به گوش من آید چنین آن پیام:
کـه زیبائی و زشتـی روزگـار                         نمــانَد بــرای کسـی پـایـــدار
که ضحّاک بر تخت هرچند مست، فریدونی و کـاوه‌ای نیـز هسـت     
اما به مردم هشدار می دهد که دیگر زمانه ی نشستن به انتظار ناجی، سپری شده است:
 نشستن به امّیــد یک کــاوه‌ای، نبـاشد به جـز قصّـة یـاوه‌ای 
معینی درشاهکاراز ابومسلم در خراسان، مازیار در مازندران، بابک در آذربایجان، یعقوب در سیستان، نادرشاه در ایران به نیکی سخن گفته و آنان را با قهرمانان شاهنامه مقایسه کرده و امثال آقا محمدخان را با ضد قهرمانان شاهنامه مقایسه می کند:
مثلا در مورد تیمور لنگ می گوید:
 چو فهمید آن دیـو، در این دیـار،                    سری نیست شایستة کارزار
و در مورد شاه صفی:
به شومی چو آن دیوخو گشت شاه،                  به فرمانش افتاد خون‌ها بـه راه
اعتقاد به قضا و قدر یکی یکی دیگر از شباهت های شاهکار به شاهنامه است:
 قضا و قدر چون زمان‌پو شوند،                        چرا سربلندان اَجَل‌جو شوند؟!
چـرا تا درختـان به بـار اوفتند،                        تبرها زِ هر سو به  کار اوفتند؟
قضا گفت، این انتهای ره است                     قدر گفت عمرش عجب کوته است 
ابومسلم با سیاوش مقایسه می شود:
 بر آتش جَهان شد سیاوش‌نشان                  برازندة تـاج و تخـت کیـان
بـه زین جَست و پا در رکابِ بلنـد        بـه بـانگ فریـدونِ ضحّـاک‌بنـد 
بابک خرّم دین با رستم:
تو گفتی که بابک همان رستم است که پشتِ زمان زیرِ دستش خَم است 
مازیـار با سهراب:
 بزرگی که نامش درخشان چو مهر               منوچهـربخت و سیـاووش‌چهـر
به کوپال، سهرابِ دورانِ خویش        کـه گردآفریدی به فرمـان خویش 
اگر رستم فرّخزاد در شاهنامه می‌گوید:
 زیان کسان از پی سـود خویـش، بجویند و دین اندر آرند پیش 
معینی کرمانشاهی هم می‌گوید:
 به نام تو این فتنـه‌ها می‌کننـد خدایـا، خدایـا، خدا می‌کننـد
فردوسی می گوید:
 یکـی داستـانست پُر آب چشم                       دل نازک از رستم آید به خشم
و معینی هم در باب حمله مغول می گوید:
یکی شعر بنوشته با خون چشم                      به‌شرطی که چنگیز ناید به‌خشم            
فردوسی می گوید:
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین،              پس از مرگ بر من کند آفرین     
و معینی:
مرا ای قلم، کـن مدد در سخن                     که لعنت نباشد به من، بعد من
غرور جمشید در شاهنامه:
هنر در جهان از من آمد پدید                     چو من نامور، تخت شاهی ندید
جهـان را بـه خوبی من آراستم       چنانست گیتی کجـا خواستم 
غرور شاه عبّاس در شاهکار:
که من خود گران‌گوهر مطلقـم                  چو در باور خویشتن بر حقم
که بی‌رخصت من کسی پای خویش      نباید نهد سوی قصدی به پیش      
معینی اکثراً با دید مثبتی به شاهان شاهنامه می‌نگرد و برخلاف حاکمان صفوی که حکم خود را حکم خدا می‌دانستند، معینی این‌ گونه نمی‌اندیشد و به نقد این تفکّر می‌پردازد:
"چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه"،               بنا کـرد کم‌کم چنین قتلگـاه
بفرمــود اگر این سخـن آن حکیـم        نظر داشت بر خسروان حکیم 
نادرشاه و کریم‌خان هر دو شخصیّت‌های محبوب معینی هستند. امّا وقتی نادر به قتل عام مردم دهلی روی می‌آورد، او را به تیمور لنگ تشبیه می‌کند و او را نکوهش می‌کند.
معینی فتحعلی خان زند را بسیار دوست دارد و بارها او را به شخصیّت‌های شاهنامه همچون رستم، سهراب، سیاوش، اسفندیار و دیگران تشبیه می‌کند و آقا محمّدخان قاجار را از قول کریم‌خان زند پیران ویسه می‌نامد:
به مکر آنچنان دیدش اندر نهاد، که پیران ویسه به وی نام داد 
فتحعلی خان زند را هم بسیار می ستاید:
 تو گفتی نمودی شد از هـر نهـاد                    که بیـرون زِ شهنـامه پا را نهـاد
به صورت سیاووش خورشیدخـوی                   که پاکیزه‌دامان و خوش‌آبـروی
به قـامت زِ سهـراب نقشی دگـر                     کـه در چشـم او آذرخشـی دگر...
در این چهره‌ها لطفعلی‌خان زِ خویش، نشـان داد چهـر اساطیـرِ پیـش 
در وصف قتل قائم مقام به دست محمّدشاه می گوید:
 بدانسان خفیفانه در آن مغاک، بکشتش که ضحّاک شد شرمناک 
معینی خطاب به امیرکبیر می‌گوید:
 تویی تای بوذرجمهر این زمان چــرا آمـدی بی‌انوشیــروان؟ 
و خطاب به آقاخان نوری:
 وجود تو هم از تـو ضحّاک‌وار                       زِ ذات تـو پـرورد بسیــار مــار
چو از مغز شاهت نه دیگر غذا،         خـورد مـارهـای تـو مغـز تـو را 





سبک و زبان معینی:
معینی نازک خیالی های سبک هندی را با سوزهای عاشقانه سبک عراقی به خوبی ترکیب می کند که معمولا مخاطب های بسیاری در میان هموطنانمان و خاصه جوانان عاشق دارد. دو غزل زیر از این نمونه هاست:
خانمانسوز بُوَد، آتشِ آهی، گاهی ناله‌ای می‌شکند پشت سپاهی، گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود؛ به عزیزی رسد افتاده به چاهی، گاهی
 عجبی نیست، اگر مونس یار است رقیب بنشیند بَرِ گل، هرزه گیاهی، گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی دل برقصد به بَر از شوقِ گناهی، گاهی
اشک در چشم، فریبنده‌ترت می‌بینم در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی
زرد رویی نبود عیب، مَرانم ازکوی جلوه بر قریه دهد خرمنِ کاهی، گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم بهرِ طوفان زده سنگی است پناهی، گاهی
و ایضا: 
من نگویم که به درد دل من گوش کنید بهتر آنست که این قصه فراموش کنید
عاشقان را بگذارید بنالند هنوز            مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید
خون دل بود نصیبم، به سر تربتِ من لاله افشان به طرب˚ آمده می˚ نوش کنید
بعد من سوگ نگیرید، نیرزد به خدا بهرِ هر زرد رخی، خویش سیه پوش کنید
غیر غم دارو ندارم به جهان چیست مگر؟ رشک˚ کمتر به منِ هستی بردوش کنید

زبان معینی روان، ساده و بی تکلف و همه فهم است. به هیچ وجه اثری از تعقیدهای کلامی در آن دیده نمی شود. زبان ساده و طبع روان معینی در این غزل به خوبی حس می شود:
مرا بی یار و غمخوار آفریدند
مرا بیمارِ بیمار آفریدند
مرا با درد عشق سینه سوزی
از اول، بی پرستار آفریدند
مرا دائم قرین رنج کردند 
چو گل در سایه ی خار آفریدند
مرا چون مرغ خوشخوانی در این باغ 
گرفتارِ گرفتار آفریدند
مرا لبریز محنت˚ خلق کردند 
مرا از غصه سرشار آفریدند
روانی و سادگی در این ابیات هم به چشم می خورد:
چه گویم ، چه ها دیده ام سالها
اسیرانه نالیده ام سالها
کلامی پسندِ دلم ای دریغ
نه گفتم، نه بشنیده ام سال ها
من آن شمع خود سوز زندانیم
که دزدانه تابیده ام سال ها
 در بیت زیر سنگی که  غریق بدان آویخته، او را فرو می کشد و در این حال، پناه بردن به سنگ در دل طوفان- و آن هم سنگی که دل معشوق است- شرایط دشوار عاشق را به تصویر می کشد:
دارم امید که با گریه، دلت نرم کنم
بهرِ  طوفان زده، سنگیست پناهی گاهی
تعابیر دلنشین و جاندار را در ابیات زیر نیز می توان دید:
ساز، آن سوز ندارد که بنالد با ما
بهرِ تسکینِ دلِ سوختگان ، نَی ببرید
هر کجا محفل گرمی است که رنگی خواهد
قدحی خون دل ما ، عوضِ مَی ببرید
در چمن غنچه پر پر شده ای ، گر دیدید
پی به بی برگی ما ، از ستم دَی ببرید
تصویر سازی از مشخصه های بارز شعر معینی است که به علائق گذشته او به نقاشی هم باز می گردد:
این غم انگیزترین چهرة پاییزانست
که به هنگام بهار آید و گریان آید
ابر آهی است، که از سینة مردان خیزد
گریه دردی است، که با دانة باران آید

رویکرد اجتماعی معینی کرمانشاهی:
معینی در تمام آثارش و در تمام عمرش، در کنار بیان حس و حال وجودی و اگزیستنسیل، از دغدغه های اجتماعی سخن گفت و این رویکرد اجتماعی را از اوان جوانی تا پایان عمر با خود دارد. این دغدغه ها در غزل زیر بازتاب کاملی یافته است: 
در بندها بس بندیان , انسان به انسان دیده ام
از حُکم بَر تا حکمران , حیوان به حیوان دیده ام
در مکر او، در فکر این , در شُکر او، در ذکر این
از حاجیان تا ناجیان , شیطان به شیطان دیده ام
دیدى اگر بى خانمان , از هر تبارى صد جوان
من پیرهاى ناتوان، دربان به دربان دیده ام
اى روزگار دلشکن , هر دم مرا سنگى مزن
من سنگ ها در لقمه نان , دندان به دندان دیده ام
شرح ستم بس خوانده ام , آتش به آتش مانده ام
من اشک چشم کودکان , دامان به دامان دیده ام
ماتم چه گویم زین وطن؟ کز برگ˚ برگِ این چمن
من خون چشم شاعران، دیوان به دیوان دیده ام
با این رویکرد اجتماعی پررنگ، طبیعتا وطن خواهی هم در شعر معینی جای نمایانی دارد:
ز آشیان گو نکند یاد˚ پرستوی غریب 
این زمان هرکه بَرَد نام وطن، سوختنی است
عزلتی جوی که پروانه ی دیوانه ی نور
تا شود گرم پر و بال زدن، سوختنی است
در زلزله ای که پیش از انقلاب  اتفاق افتاده از علاج واقعه بعد از وقوع گلایه می کند و ضمن داستان کوتاهی می گوید:
پیرمردی با فضیلت دوش نالان می گریست
گریه ای از سوز دل ، با های های دیگری
گفتم ای بالا و پستی دیده ، این زاری زِ چیست ؟
داغ نور دیده دیدی ، یا بلای دیگری ؟
گفت ای ناپخته بنشین ، تا بگویم قصه چیست
درد من باشد کنون، از ماجرای دیگری
نوشداروی پس از مرگ است ، این بَر سَر زدن
درکمین بنشسته هر ساعت ، قضای دیگری
آدمی دیگر اسیر دست ابر و باد نیست
در چنین عصر اتم ، با عزم و رای دیگری
فکر یک ایران محکم کرد باید ، تا دگر
لرزشی مدفون نسازد ، بینوای دیگری
در یک مناجات دلنشین اجتماعی، خیرخواهی خود نسبت به همنوعانش را به زیبایی مصور می سازد:
ای خدا ! دیگر به طفلان دیده گریان مده
دَورِ طفلی، آنچه من دیدم به اینان آن مده
ای خدا! در نو نهالان، تاب رنج عمر نیست
من یکی بودم ، به ایشان جز لب خندان مده
ای خدا !قلب جوانان را به جای شور عشق
در شباب عمر، چون من، خون سرگردان مده
ای خدا! اکنون که از چل عمر و آب از سر گذشت
یا بکُش ، یا در سر پیری دل نالان مده
ای خدا! از ما گذشت ، اما عنان خلق را
اینقدر ها هم به دست هر چه بی ایمان مده
ای خدا ! شرمنده ام شرمنده از چون و چرا
شکوه گویم کردی اما ، فرصت عصیان مده
هر چه دیدی ای روان آشفته چون من، در سخن
دامن صبر و متانت را زِکف آسان مده
این خیرخواهی بعضا جنبه نصایح اخلاقی می گیرد:
از بهیمی کینه بر خیزد، از انسان لطف و انس
پند آدم سازِ من، آویزه گوش شما
جرعه ای نوشیدن و از هوش رفتن حال نیست
ای خوشا گر ساقی میخانه؛ مدهوش شما
عیب پوشی را نگویم ، حُسن پوشی کم کنید
سایه های ابر رحمت تا که سِرّ پوش شما
به قول شفیعی کدکنی، "آنچه می خواهد نمی بیند و آنچه می بیند نمی خواهد" :
نه طراوتی به صبحی، نه فراغتی به شامی
نه محبتی زِ مهری، نه عطوفتی ز ماهی
نه ظرافتی به فکری، نه صداقتی به ذکری
نه سلامتی به روحی، نه کرامتی به راهی
نه بشارتی ز شوقی،  نه اشارتی به ذوقی
نه ز روزنی امیدی، نه به سایه ای پناهی
نه تبسمی به چهری، نه تبلوری به چشمی
نه تمرکزی به قلبی، نه تاثری به آهی
سخنی اگر برآید، نه به دلنشین˚ کلامی
نظری اگر به منظر، نه به مهربان نگاهی
به چنین زمان بد خو  ، که نه همدلی نه دلجو
به چه دشت و در نهم رو، که سری کشم به چاهی
به کویر پرغباری، که نه ره، نه ره شناسی
به کنار چشمه ساری، تو مرا رسان ، الهی
باز در غزلی دلنشین، نقد اجتماعی را به بصیرتی عارفانه در می آمیزد و در نقد خود بزرگ بینی و  استکبارطلبی می گوید:
ما وقار کوه را گاهی به کاهی دیده ایم
ماورای آنچه می بینید ، گاهی دیده ایم
سالک روشن دلیم ، از گُم شدن تشویش نیست
جای پای دوست را ، در کوره راهی دیده ایم
رنگ و رو ای گل! دلیل لطفِ باطن نیست؛ نیست
این کرامت را گَهی هم در گیاهی ، دیده ایم
ای به دست آورده قدرت ، کار خلق آسان مگیر
عالمی در خون کشیدن ، ز اشتباهی دیده ایم
از نوای بینوایان ، این قدر غافل مباش
بارها تاثیر صد آتش ، به آهی دیده ایم

حزنِ فردیِ معینی، در عین حال همواره طنینی اجتماعی هم دارد:
ردایم عشق وکفشم صبر و راهم بی سرانجامی
ندانم چون بیارامم درونِ پیرهن امشب
غم از من، گریه از من، ناله آوارگی از من
تو هم ای مرغ شب بیدار شو ، بانگی بزن امشب
هوا تاریک تر از شب˚ زِ آهِ بینوایان شد
افق رنگین کمان بندد، ز اشک مرد و زن امشب
انسان های نالایقی که جز ناکس نوازی و نیرنگ نمی دانند، دل شاعر ما را به درد می آورند و از این رو نقد ریا در غزل هایش بسیار پررنگ است: 
نـدارد چشـم من، تاب نگـاه صحنه سازیها
من یکـرنگ بیزارم، از این نیـــرنگ بازیها
تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری
بنــــازم هــــمت والای بـاز و بی نیازیها
به میدانی که مـی بندند پای شهسواران را
تو طفل هرزه پو، باید کنی این ترکتازیها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غیر از این حاصل
من و از کس بریدن ها، تو و ناکس نوازیها
بخصوص شاعران مدیحه گو در این میان نابخشودنی اند. لذا  باز در نقد جابجایی لیاقت و بی لیاقتی می گوید:
دلقکان تکیه چو بر مسند ساقی بزدند
پر شد از باده ی آلوده به سم، ساغر ما
بس که با صورت حق، سیرت باطل دیدیم
جلوه نور خدا هم نشود باور ما
فضل˚ خاموش و مریدانِ فضیحت، به خروش
عجب از حوصله ی آن که دهد کیفر ما
کودکانیم که هر دم به جدالی سر گرم
فکر پوسیده ی بازیچه ی ما، خنجر ما
شاد از آنیم که گه، شمع عروسی بشویم
اشک ما زینت ما ، ناله ی ما زیور ما
و خود را به ناگه در عصر آل مظفر می یابد:
لب˚ بسته، شعر گفتنِ ما هم شنیدنی است
امشب به درد هر چه سخنور رسیده ام
درد˚ آشنایِ حافظِ آشفته خلوتم
امشب به عصر ِآل مظفر رسیده ام
باز نقد ریا به شیوه حافظ:
فقط نه در دلِ خلق خدا، نفاق افتاد
میان شبنم و گلبرگ ها، فراق افتاد
اگر که میکده روزی پناهِ حافظ بود
دوباره حاجتِ ما هم بر این رواق افتاد
و شاکر است که "زور مردم آزاری" ندارد:
آزار مرا هرگز، یک مور نمی بیند
سنگینی جسمم را، جز گور نمی بیند
و در مقابل خود کوس بی نیازی از خلق می زند .چرا که دلخوش و مبتهج به عالم عشق است:
من که مشغولم به کاردل ، چه تدبیری مرا
من که بیزارم زِ کار گِل ، چه تزویری مرا
من که سیرابم چنین از چشمه ی جوشان عشق
خلق اگر با من نمی جوشد ، چه تاثیری مرا
من بدین ویرانیِ دل، بسته ام امید ها
عشق، آبادِ ابد بادا ، چه تعمیری مرا
قدر ندیدن اهل هنر و بر صدر نشستن بی هنران و بی ثمران، از گلایه های مکرر معینی است:
ای بی ثمران سروِ شما سبز بماند
مقبول˚ به جز سرکشیِ بی هنران نیست
در جای دیگر می گوید:
رهرو صدق شدم، رهزنِ خونریزِ زمان
سنگ ها بود که بر پای من لنگ انداخت
به یکی جرعه مرا صیقل ذوقی بزنید
که ز بس گشته زمان˚ تیره ، دلم زنگ انداخت

شاعر، حافظ وار به خود دلداری می دهد که مگر نه این است که آیین و بنیاد فلک بر کجمداری است:
هر زمان در شکوه افتم، عقل بردارد خروش
کاین سرای رنج، بنیادش به جاهل پروری
مور را دیدم که چون پَر زد، در آب افتاد و رفت
گر پریدن دارد این خفّت، مبارک بی پَری

طبعا مردم گریزی، از توابع و نتایج این نوع سلوک اجتماع با شاعر است:
می گریزم زین دغلکاران دنیا می گریزم 
تا نیابندم دگر، گم کرده جا پا می گریزم
جز بَلا، زآمیزش این ناسپاسان بر نخیزد
یا شَوَم پنهان به کنج خلوتی یا می گریزم
بس که ترسیده است چشمم از فسون تنگ چشمان
هر کجا بینم نگاهی گرم و گیرا،  می گریزم
معینی می گوید در این محنت آباد دنیا یا مانند حافظ باید در مقابل ظلم دم نزنی و خاموش باشی یا مانند سعدی از دست خودت فریاد کنی:
جهان ترکیبی از داد است و بیداد
من و تو حاصلِ این جمعِ اضداد
دو ره در پیش پا بینم، دگر هیچ
در این ویران سرای محنت آباد
زِ ظلم غیر ؛ حافظ وار خاموش
زِ دست خویش ، سعدی وار فریاد
چنان از نیات بشر مایوس است که پس از سفر بشر به کره ماه می ترسد انسان تباهی را به آسمان هم بکشاند:
چو پای آزِ بشر، در فضا به راه افتاد
زمین به عاقبت شوم آسمان خندید
و باز نقد بیش خواهی و آویختن در تعلقات دنیوی:
سر، درون ســینه بردم تا بـبینم خویش را
طـعمه ی دندان گرگِ آز دیدم میش را
عمر سودا نیست، ای سوداگران خود پرست
بیشـترجـو، بیشتر دارد زیـــانِ بیـش را
گـــر سَـری آزاده می خواهی، رها کن زور و زر
ایــن تعلق هاست کافزون می کند تشویش را...
و به زبان حکما، توصیه می کند که "به جای دشنام به تاریکی شمعی روشن کنید": 
سینه ای خواهم چو اقیانوس بی ساحل فراخ
تا بگویم قصه ای، از روزگار تنگ خویش
مهر را با کس جدالی نیست در روشنگری
ای تو دل˚ تاریک! با خلقان رها کن جنگ خویش
و آرزومند بارشِ باران شعور:
ابرها آرام آرام، آمدند از راه دور
در کویر جهل، تا بارند بارانِ شعور
اشک شد سیلاب خون، ای دست بزم آرایِ غم
تا به کی سازِ مخالف، تا به کی آهنگ شور

رویکرد اگزیستانسیالیستی-  نیهیلیستی:
شاعران غالبا رویکردی اگزیستانسیال به هستی دارند و به تبع حسّ و حال خود از عالم و مافیها سخن می گویند. در کثیری از شاعران اهل فکر، این رویکرد وجودی، غالبا رنگ و بوی نیهیلیستی هم به خود می گیرد. معینی هم خود را عصاره درد و رنج می داند و هستی را پوچ  می خواند:
افسانه های ناقص محنت کشان مخوان             من سر گذشت کامل آلام هستی ام
تومار زندگانیم ای نیستی! بپیچ                       دیگر بس است قصه ی ایام هستی ام
دست طلب بریده زِ دامان آرزو                         ننهاده سر به بسترِ آرام هستی ام
هستی چنین که هست، ز من بشنوید، نیست       من با خبر˚ کبوترِ پیغام هستی ام
من چیستم؟ فسانه ای از عالم وجود                  مجهولِ صرف و نقطه ی ابهام هستی ام
چون شمع شب نخفته به امید صبحگاه               چشم انتظارِ مژده ی فرجام هستی ام
در این احوال، حزن نی و زبان موسیقی را بیش از هر چیزی زبان حال خود می یابد و می گوید:
ساز، آن سوز نـدارد که بنالد با ما
بهر تسکین دل سـوختگان ، نَی بِبَرید
هر کجا محفل گرمی است که رنگی خواهد
قدحی خون دل ما ، عوضِ مَی ببرید...
 درد را مقامی تلقی می کند که با هنرمندی ملازم است:
بیان درد مکن ، جز برای صاحب درد
من اهل دردم و، دانم دوای صاحب درد
مقام درد ببین ، با هنر بخوانندش
کسی که خوب در آرد ، ادای صاحب درد
در غزل معروف "دیوانه چنین باید"، این سوزو ساز هنرمندانه را بسیار خوب به تصویر می کشد:
می گریم و می خندم ، دیوانه چنین باید
می سوزم ومی سازم ، پروانه چنین باید
می کوبم ومی رقصم ، می نالم ومی خوانم
در بزم جهان شور، مستانه چنین باید
من این همه شیدایی ، دارم ز لب جامی
در دست تو ای ساقی ، پیمانه چنین باید
خلقم زپی افتادند ، تا مست بگیرندم
در صحبت بی عقلان ، فرزانه چنین باید
یکسو بَرَدم عارف ، یکسو کِشَدم عامی
بازیچه ی هر دستی ، طفلانه چنین باید
موی تو و تسبیحِ   شیخم  به در از ره برد
یا دام چنان باید ، یا دانه چنین باید
بر تربت من جانا ، مستی کن ودست افشان
خندیدن بر دنیا ، رندانه چنین باید
چنان که گفتم نیهیلیسم و پوچ گرایی و نوعی نارضایتی اغلبی، در کثیری و بلکه اکثر شاعران دیارمان پررنگ است و این سوای شرایط اجتماعی به طبع حساس و زود رنج شاعران و تاثیر شکست های عشقی در روحیاتشان هم مرتبط است .در مورد معینی هم شکست عشقی، بروز و ظهور مشابهی دارد:
نباشم گر در این محفل ، چه غم ، دیوانه ای کمتر
خوش آن روزی ز خاطر ها روم ، افسانه ای کمتر
تو ای تیر قضا ، صیدی ز من بهتر کجا جویی
به کنج این قفس، مرغ ِ نچیده دانه ای کمتر
چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغ سخنگویی؟
نوایی کم ، غمی کم ، ناله ی مستانه ای کمتر
چه حاصل زین همه شور و نوای عاشقی ای دل
نداری تاب مستی، جانِ من ، پیمانه ای کمتر

 رمانتیسم و عاشقانه های خاکی در شعر معینی کرمانشاهی:
غزل های عاشقانه معینی، عمدتا بر محور رمانتیسم و بیان حس اغراق شده چرخ می زنند که چنان که گفته شد مشتریان و مخاطبان پرو پا قرص خود را در جامعه ما خاصه در بین جوانان دارد. شعرهای خوش وزن و ساده ای که دادِ عاشق از معشوق می ستانند و به زبانی تاثیرگذار حرف دل او را می زنند، خیلی سریع بین نوجوانان و جوانان شایع می شود و زبان حالشان می گردد. شعر"کوچه" فریدون مشیری سرآمدِ بی رقیبِ این گونه اشعار است. نوشته های "کارو" هم از این دست بود. معینی هم با چند شعر زیبا من جمله دوبیتی پیوسته ی " نفرین نامه"، در این زمینه گوی بلاغت زده است:
نفرین ابد بر تو ، که از پیکر عمرم
نیمی که روان داشت جدا کردی و رفتی
نفرین ابد بر تو ، که این شمعِ سحر را
در رهگذر باد رها کردی و رفتی

نفرین به ستایشگرت از روز ازل باد
کاین گونه تو را غِرّه به زیبایی خود کرد
پوشیده زِ خاک ، آینه ی حسن تو گردد
کاین گونه تو را مست ز شیدایی خود کرد

این بود وفاداری و ، این بود محبت؟
ای کاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت
ای کاش ، که آن محفل دلساده˚ فریبت
بر سر درِ خود ، مهر و نشانی ز قفس داشت

دیوانه برو ، ورنه چنان سخت ببوسم
لب های تو می˚ ریخته را ، کز سخن افتی
دیوانه برو ، ورنه چنان سخت خُروشم
تا گریه کنان آیی و  در پای من افتی

دیوانه برو تا نزدم چنگ به گیسوت                    
صورتگر تو ، زحمت بسیار کشیده
تا نقش ترا با همه نیرنگ ، به صد رنگ
چون صورت بی روح ، به دیوار کشیده

تنها بگذارم ، که در این سینه دل من
یک چند ، لب از شکوه ی بیهوده ببندد
بگذار ، که این شاعر دلخسته هم از رنج
یک لحظه بیاساید و ، یک بار بخندد

ساکت بنشین ، تا بگشایم گره از روی
در چهره ی من ، خستگی از دور هویداست
آسوده گذارم ، که در این موج سرشکم
گیسوی به هم ریخته بر دوشِ تو ، پیداست

من عاشق احساس پر از آتش خویشم
خاکستر سردی چو تو  با من،  ننشیند
باید تو زِ من دور شوی ، تا که جهانی
این آتش پنهان شده را ، باز ببیند

مضامین عاشقانه های معینی بیشتر زمینی و خاکی و پر سوز و گداز است و از این رو زبان حال جوانان عاشق می تواند بود:
جز صفای خاطر محزون ، ندارم خصم جانی
جز محبت در جهان ، هر گز نکردم اشتباهی
یا سخن با من بگو ، تا خوش کنم دل را به حرفی
یا نوازش کن دلم را با نگاهِ گاهگاهی
داروی دردم تو داری نا امید از در مرانم
ای به قربان تو جان دردمند من الهی
ناله عاشقان حکمتی دارد و آن این که خداوند این ناله را دوست دارد. لذا خاموش کردن آن به مصلحت نیست:
من نگویم ، که به درد دل من گوش کنید
بهتـــر آنست کـه این قصه فراموش کنید
عـــاشــقان را بگــــذارید بنالند هـمـه
مصلحت نیست ، که این زمزمه خاموش کنید
بعــد مـن سـوگ مگیرید ، نیرزد به خدا
بهر هر زرد رخی ، خویش سیه پوش کنید...
سـخن ســــوختگـان طرح جنون می ریزد
عاقلان ، گـــفته عشاق فراموش کنید
 به قول مولانا:
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
غزل دلنشین "من و تو" هم نمونه اعلای دیگری است:
آن‌جا که تویی ، غم نبود ، رنج و بلا هم
مستی نبود ، دل نبود ، شور و نوا هم
این‌جا که منم ، حسرت از اندازه فزون‌ ست
خود دانی و من دانم و این خلق خدا هم
آن‌جا که تویی ، یک دل دیوانه نبینی
تا گرید و گریاند از آن گریه ، تو را هم
این‌جا که منم ، عشق به سرحدّ ِ کمال‌ ست
صبر است و سلوک‌ ست و سکوت‌ ست و رضا هم
آن‌جا که تویی باغی اگر هست ، ندارد
مرغی چو من ، آشفته و افسانه‌ سرا هم
این‌جا که منم ، جای تو خالی‌ ست به هر جمع
غم سوخت دلِ جمله ی یاران و مرا هم
آن‌جا که تویی جمله سرِ شور و نشاطند
شه‌ زاده و شه ، باده به دستند و گدا هم
این‌جا که منم بس که دورویی و دورنگی‌ ست
گریند به بدبختی خود ، اهل ریا هم 
بنا به عادت مالوف و عرف معهود، گلایه از معشوق پای ثابت این نوع رمانتیسم عاشقانه است :
خدا را مهلتی ای باغبان تا زین قفس گاهی
برون آرم سر و حالی به مرغان چمن گویم
مرا در بیستون بر خاک بسپارید تا شب ها
غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم
بگویم عاشقم ، بی همدمم، دیوانه ام، مستم
نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم
از آن گمگشته ی من هم نشانی آور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا، سخن با پیرهن گویم
تو می آیی به بالینم ولی آن دم که در خاکم
خوش آمد گویمت اما، در آغوش کفن گویم
و باز:
دردا که درد عشق تو از گفت و گو گذشت 
وز عمر من مپرس که آبی ز جو گذشت
هر کس نشان من ز تو پرسد همین بگوی 
دیوانه ای که عاقبت از آبرو گذشت
تطهیر، شرط اول ذکر است در نماز 
عشق آن عبادتی ست که از هر وضو گذشت
من کیستم به دام تو ای چرخ واژگون؟ 
دریا دلی که از سرِ هر آرزو گذشت
مضامین شعر معینی کمابیش همان هایی است که انقلاب هنری نیما را در پی داشت. معشوق بی وفا و پر آزار و عاشق مظلوم و نا کام. در مجموع معینی در زمینه شعر، در سلک سنت گرایان است:
اشک گرم و خلوت سردِ مرا نادیده ای
تا بدانی اینقدر ها هم شکیبا نیستم
دل به دست آور شوی با مهربانی های خویش
لیکن آن روزی، که من دیگر به دنیا نیستم

به قول روانشناسان، شاعر رابطه "مهراکین" با معشوق دارد و در نتیجه این عشق بی سرانجام کار را به کین هم می کشاند و گاه کار به سودای انتقام از معشوق می کشد:
من گلی بودم در این گلشن تو خوارم کرده ای
همچو خاری در میان گلرخان خوارت کنم
همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم
کهنه کالایت بخوانم ، بی خریدارت کنم
بعد از این لاف و صفا و مهر با مردم مزن
خلق را آگاه از طبع ریا کارت کنم
مع هذا و در عین حال این عشق با همه آزارهایش، پیرانه هم سر تداوم دارد:
بگذشته شب از نیمه و من باز سیه مست
ای رهگذران بهر خدا خانه ی من کو
من پیر غمم ، پیر دلم ، پیر امیدم
ای عمر عبث ، شوق جوانانه ی من کو
تا چند نثار دگران، اشک من، ای چشم
خود مستحقم ، گوهر یکدانه ی من کو  
چرا که شاعر می داند غم بهترین و برترین هنر عشق است:
افسانه ی محبت ، هر چند کس نخواند
من سر گذشت خود را ، پُر زین فسانه خواهم
می آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بینم
مستی بهانه سازم ، گُم کرده خانه خواهم
معینی در باب رابطه عاشق و معشوق، سخن مهمی می گوید . آن این که منشاء زیبایی معشوق بیش از هر چیز در ذهن شاعر است:
تو زیبا نیستی؛ من کلکِ زیبا آفرین دارم
تو شیدا نیستی؛ من شورِ شیدا آفرین دارم
جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد 
تو لیلا نیستی من عشق لیلا آفرین دارم
تو مشغول خود و من با تو در بیداری و خوابم 
تو رویا نیستی من فکر رویا آفرین دارم
در این گلزار از هر سو خرامد سرو آزادی 
تو رعنا نیستی من چشم رعنا آفرین دارم
تو سودِ اشک من هستی که جوشان تر ز دریایی 
تو دریا نیستی من اشکِ دریا آفرین دارم
تو با شیرینی  شعر من این سان مجلس آرایی 
تو گویا نیستی من طبع گویاآفرین دارم

و البته برعکس این وضعیت هم صادق است ؛ این که معشوق هم الهام بخش عاشق است. حتی در عاشقانه ی زیبایی از خود به عنوان اثر معشوق یاد می کند:
در سخن های من نموداری
آینه دار روزگار توام
از تو من شهره ی جهان شده ام
بهترین شعر و شاهکار توام
زیر پا مفکنم به بیزاری 
دفتر عشق و یادگار توام
معینی گاه نیز مانند حافظ عشق و رندی را به نظربازی می آمیزد و می گوید:
هر چند نظربازی، سر منزل عشق آمد
دل جز تو به هر مَنظَر، منظور نمی بیند

نگاه دینی معینی کرمانشاهی:
نگرش دینی معینی مانند اغلب شاعران، معنا گرا و محتواگراست. صدق نیت مهمترین رکن این جهت گیری دینی است. در قطعه ی "آهت را به من ده" که در مثنوی مولانا با تفصیل بیشتر و شکل دیگری آمده، بر اهمیت این صدق و سوزدل تاکید می کند: 
عابدی را گفتم ای دست من و دامان تو
کن دعایی ، تا نهم پایی در این میدان تو
گفت از طاعت چه داری؟ کوفتم بر سر که آه
گفت آهت را بمن ده ، هر چه دارم زان تو
معینی بزرگترین آفت ایمان را فاصله ی مدعا و عملِ مومنین می داند:
بحث ایمان˚ دگر و جوهر ایمان˚ دگر است
جامـه˚ پاکـــی دگــر و پاکی دامان دگر است
کس ندیدیم که انکـار کـند وجدان را
حرفِ وجدان دگــر و گوهرِ وجدان دگـر است
کس دهـان را به ثناگوییِ شیـطان نگــشود
نفی شیطان دگر و طاعت شیـطان دگــر است
کس نگفته است و نگوید کـه دد ودیـو شَوید
نقش انسان دگر و معـنی انسان دگـر است
کس نیامد کـه ِستاید ستم و تفرقه را
سخن از عدل دگر ، قصه احسان دگر است
هـرکـه دیدیم به خدمت˚ کمری بست به عهـد
مــــرد پیمان دگـر و بستـن پیمان، دگر است
هرکه دیدیم به حفظِ گله، از گرگان بود
قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است
هرکه دیدیم به هم ریخته احوالی داشت
موی افشان دگر و سینه پریشان دگر است
هرکه دیدیم دم از طاعتِ سلمانی زد
نام سلمان دگر و کرده سلمان دگر است
محتوا و معنای دین ساده است و در عشق و لطف عام و فراگیر متجلی می شود:
آن کس که ندارد هنر عشق و محبت
زو  رحم مجویید که این نیز ندارد
آلوده ام امـا همـه شب غرق مناجات
با دوست سخن این همه پرهیز ندارد
گیتی همه اویست و هم او هیچ؛ به جز لطف
از وُسعِ نظـــر، با من ناچیز ندارد
عــاشق زِ سر مستی اگر کرد خطایی
معشــــــوق که بحثِ گله آمیز ندارد
سرگرمی بازار جهان، داد و ستد هاست
آن وامِ خدایی است که واریز ندارد
معینی این دینداری فطری و عارفانه را به حکمت برمی آمیزد:
ای نمازت در تفکر! سجدة جانت قبول
جهد و صبری در صفوفِ روزه دارانت قبول
بر سر سجاده ی فطرت، عبادت می کنی
در دل محراب غم، تعظیمِ ایمانت قبول
سر نهادن روی دست و رو نهادن سوی عشق
جان فدا کردن به رسمِ رادمردانت قبول
از رگِ جانِ تو آتش می پرید از شوقِ مهر
نومسلمانی مبارک ، صدقِ سلمانت قبول
هر طرف خاکِ سیه، گلگون ز خون غیرت است
ای زمانِ پر مرارت ، عید قربانت قبول
این رویکرد دینی در نقد ظلم و دنیاپرستی و خدعه اهل دنیا هم به کار می آید:
چون که بن˚ صفیان، به صفّین ، حیله بر قرآن گزید
بدره ی زر را شُریح پیر ، بر ایمان گزید
عرشیان از فرشیان در خدعه، کمتر نیستند
آن ملک با آن تقرب ، هیئتِ شیطان گزید
خطبه ها بر نام هارون روی منبرها بلند
موسی بن جعفر اما ، گوشه ی زندان گزید
می ز یک دست آمد اما ، مستی ما گونه گون
ساقی یکرنگ مجلس ، ساغرِ الوان گزید
عالما ، علمت مبارک ، خشمگین چشمت ز چیست؟
من فدای آن که با مستی لبِ خندان گزید
در خداجویی به خلق آویختن ، جایی نداشت
هر که از این خویش را بگسست، راه آن گزید
در مناجاتی به خدا خطاب می کند که:
دست ها سوی تو و دل ها پی سودا گری
زین عبادت شرممان بادا، که پنهان بین تویی
دفترم سجاده، مُهرم خامه، اشعارم نماز
شور ایمانم فزون کن ای که ایمان بین تویی
در نعت و مدح حضرت علی(ع) گفته است:
چون، اوج کمال بشری می بینم
چون، جمع صفات آدمی می بینم
در دورنمای عالم انسانی
کوتاه سخن، فقط علی می بینم
در واقع دینداری معینی رنگ و بوی عرفانی دارد هر چند خیام وار و حافظ وار هم در کشف راز دهر می کوشد.
و حتی" احمد ملک سعیدی" را مراد خود در عاشقی و عرفان می خواند و در سوگش می سراید:
پرّان چو مَلَک ، ملک سعیدی
از مجمعِ دوستان من رفت
در عشق به من چها نیاموخت
سر حلقة عاشقان من رفت
او اصل مرا به من نشان داد
آن مُرشدِ بی نشانِ من رفت
"دستم بگرفت و پا به پا برد"
آن رهبر و راهبان من رفت
ویس من و بایزید من مرد
شمس الحق نکته دان من رفت
این دو بیتی زیبا هم که در شبکه های اجتماعی به کرات به نام مولانا نشر شده و می شود از معینی است:
هر لحظه که تسلیمیم در کارگه تقدیر
آرام ترم  ز آهو، بی باکترم از شیر
وان لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج است پیِ رنجم، زنجیر پی زنجیر
البته معینی نقد خود به عرفان سنتی را هم دارد و من جمله رابطه مبتنی بر اطاعت محض مراد و مرید را آسیب زا می داند: 
به دنیای عرفان بگویم چرا
ندارند جائی مراد و مرید
از این دست زاید زِ بس کور و کر
که از بایزیدی،بسازد یزید
در شعری با حال و هوای "ساقی نامه" ها می گوید:
بیا ساقی به ما ده عکسِ ما را
در آن ساغر که با او خُدعه نتوان
بیا ساقی مرا بر من عیان ساز
بیا ساقی مرا از من ، تو بِستان

"خورشید شب" عرصه ی تفکر در حقیقت عالم و آدم و خودشناسی و خداشناسی، جان شناسی و جهان شناسی است. معینی شاعری متامل در آفاق و انفس، در جستجوی راز خلقت و حداقل راز زندگی و شناخت خود است. غزل "خوشه چین" حکایت گر این جستجوی بی پایان است.برای یافتن خویشتنِ خویش هزارتوی وجود خود را می کاود تا با خوشه چینی و به گزینی اقوال و اعمال،  ققنوس وار از خاکستر خود سر بر کند:
 پرده پرده، آنقدر از هم دریدم خویش را 
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویش من هم اینک از درِ صلح آمدست 
جمله گوش از غیر بستم تا شنیدم خویش را
خویشِ خویش من مرا و هرچه من ها بود سوخت 
کُشتم آن خویش و زِ خاکش پروریدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس 
خویش یابی را گُزیدم بس گَزیدِم خویش را
مَی شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم 
تا زِ تاکستان هستی، خوشه چیدم خویش را
برغم گوهرناشناسان بی هنر خریدار خود بود و پیش از آن که برده و مقلد کسی شود،  به شناخت گوهر خود نائل می شود و آن را به بهای اشک گرم و سوز دل خریداری می کند:
برده دارانِ زمان ها چوبِ حرّاجم زدند 
دست اول تا برآمد، خود خریدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم 
ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را
در حقیقت با نور افکنی و سوختن، ذره ذره به خودشناسی و خودسازی  می پردازد:
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام 
قطره قطره سوختم، تا آفریدم خویش را
هوی˚ هویِ بزم درویشان کرمانشه خوش است 
چون به دالاهو رسیدم ، وارسیدم خویش را
به جلوه های تفکر چون نقش ها دیدم
گهی به خویش رسیدم، گهی خدا دیدم
و در عالم تفکر، حج عارفانه می گزارد:
به حج نرفته، نگاهم همیشه مُحرِم بود
چو ذرّه ذرّه ی خلقت به ربّنا دیدم
دلم به جذبة لبیک و خلوتم ، عرفات
خروش هَروَله، در عرش کبریا دیدم
هزار درد ، به جان داشتم که عشق آمد
نکرده ام ایچ مداوائی و شفا دیدم
تو آنِ من، چو به من جوهرِ نظر دادی
ز خود گسستم و درخویشتن تو را دیدم
معینی عاشق است و خود را به قطره ای محبت می فروشد. با اشک ریختن، چشم روشن می شود و انسان از دست نفس نجات می یابد:
قطره ای اشک محبت، به جهان قیمت ماست
روشن آن چشم، که از ما بستاند ما را
در پی یافتن حقیقت زندگی، به همه دری می زند و عمری به ره باد، می دود:
در پی  تجربه، کاهی به ره باد شدیم
تا کجا عمر  ندانم، بدواند ما را
 زبان شعر، همیشه گویاترین زبان عشق بوده و معینی نیز بدین زبان تکلم می کند:
گوهر انسان، از آن روزی که تابیدن گرفت
با زبان شعر، ‌عشق ما، درخشیدن گرفت
هم عشق است که بدو تعلیم آزادگی می دهد:
هیچگه بر هیچ درگه سر نیفکندم، به مُزد
روح من در نطفه، راهِ عشق ورزیدن گرفت
عشق به رغم سیاست، نیازی به حاجب و درمان ندارد:
با سیاست جو بگو، بر چند رنگی ها مناز
آن که صافی شد، سرِ یکتا پرستیدن گرفت
نور، درگاهی ندارد، تا به دربانش نیاز
هر که گفتا "من"، طریق خود فریبیدن گرفت
پیامبر فرمود لاصلوه تم الابالحضور ولی معینی از این عدم حضور گلایه دارد:
خلق را نان و پیازی بس اگر عدلی زِ پی
باز گرد ، ای با خدا در گفتگو، از کوهِ طور
جمله قامت بسته ها صف صف به سوی قبله گاه
در نماز هیچیک اما نمی بینم حضور
و دین فروشی و هزار چهرگی را آفت دین می یابد:
آتشی کو که زنم، داغ به پیشانیِ خویش
تا به بازار برم نقدِ مسلمانیِ خویش
چهره ام در بُن هر موی، دو صد نقش گرفت
می کشم خجلت از آئینة پنهانیِ خویش
سویه های فلسفی  شعر معینی کرمانشاهی:
گفتیم کتاب "ای شمع ها بسوزید" غالبا متضمن عاشقانه های مردم پسند معینی تا اواسط دهه چهل شمسی است ولی "خورشید شب"، "فطرت" و "حافظ برخیز" بیشتر به سویه های عرفانی، خودشناسانه و فلسفی متمایل است. شعر معینی به مضامین فلسفی تمایل دارد و این صبغه فلسفی بیش از هرچیز رنگ و بوی خیامی-حافظی دارد:
با من آئید به میخانه که جانان اینجاست
عشق و شوریدگی و حال و دل و جان اینجاست
با من آیید به این خانه ی حسرت زدگان
دردِ دنیا، همه همراه به درمان˚ اینجاست
در جایی دیگر با حافظ چنین درد دل می کند و در عین این که جهان را ترکیبی از زشتی و زیبایی می بیند، آشکارا وجه زشتی را پررنگ تر می بیند:
ای جهان زشت خو، این قدر زیبایی چرا؟
با همه نادان نوازی هات، دانایی چرا؟
من ندانستم چه طرح و رنگ و نقشی داشتی
یک شب ای شادی به خواب من نمی آیی چرا؟
حافظ اکنون پیش رویم یک سخن دارد به دل
کای زمان ، صیاد مرغان خوش آوایی چرا؟
"سینه مالا مالِ درد"ش را، کسی مرهم نبود
ای کَسِ ما بی کسان ! غافل ز غم هایی چرا؟
شمع بزمِ گرمِ یاران، سالها بودم ولی
از من اکنون کس نمی پرسد که تنهایی چرا؟
ای رفیق روز شادی ، حال غمگینان بپرس
گشته ام ویرانِ ویران ، غافل از مایی چرا؟
مانند اخوان شبی که حالی خوش دارد ترسان و لرزان از عاقبت خود از خدا می پرسد:
شبی پاک تر از دل هر چه مست
مرا دامن دوست آمد به دست
بگفتم کزین حد گذر ده مرا
وَزانسوی هستی خبر ده مرا
در این سو نفهمیده ام چیستم
در آن سو بفرما که من کیستم
در این شرمساری کشیدم چو آه
درخشید و گفتا  مترس از گناه
"چو دریای رحمت تلاطم کند
گنه صاحب خویش را گم کند"
معینی به تبعیت از بوعلی می گوید:
گفتمش ای به منت لطف، در این قحطیِ ذوق
من که با باده خوشم ،از سرِ شب تا به پگاه
باده نوشم تو مدان، باده مرا می نوشد
نور از مَه نه به مِهر است، که از مِهر به ماه
حرمت باده چو گفتند، هم از حرمت اوست
این شفابخش،  نباید که به هر دستِ تباه
بوعلی وار و حکیمانه مرا ساغر و می
تا فراموش کنم، این همه رنج جانکاه
اما خیام وار هر چه بیشتر می جوید، کمتر می یابد:
زِ جوشان˚ موجِ ذهنم، هر چه می گیرم حُبابستی
به سوزان دشتِ فکرم، هر چه می بینم سرابستی
به چرخان دوک ذوقم، هر چه می بافم  پُر از لافم
به خالی جامِ مغزم، هر چه می کوبم به خوابستی
زِ بازوبندِ قیدم، هر چه بگشایم، پُر از بندم
زِ تو در توی ذاتم، هر چه بر چینم حجابستی
کجا بودم، کجا هستم، کدامین پاسخ روشن
که زَ اول تا به آخر، هر چه پرسم بی جوابستی
رقم خوانا مرا راهی به مفهوم مسائل ده
اگر پیچیده بحث آئی، چه حاصل از کتابستی
تو خود در نکته ها پنهان، تو آن نادان، من این نادان
در این مستی رهایم کن که این عین صوابستی

ترانه های معینی کرمانشاهی:
هر وقت در رادیو برنامه گلها را می شنیدم و می شنوم، شنیدن مکرر نام معینی کرمانشاهی، برایم غرورآفرین بوده است. اگر بخواهیم کمتر از ده نفر را به عنوان بهترین ترانه سرایان کشور معرفی کنیم بی هیچ گمان، معینی یکی از آن هاست. معینی خود بر این باور بود که هنر شاعری و غزل سرایی اش تا حد زیادی تحت الشعاع ترانه سرایی هایش قرار گرفته و حق آن کماهو حقه و به درستی شناخته نشده است و این نظر تا حد زیادی صائب است.  
درخشش ترانه هایش قدری مجال شناخته شدن وجهه شاعریش را محدود ساخته است. در گفتگویی در باره مشخصات ترانه می گوید:
۱ـ ترانه سرا در مسیر حرکت صحیح این فن در درجه اول، باید شاعر به معنای وسیع کلمه باشد؛با اصول جمله بندی، ترکیبات و نوآوری ها، اشارات و کنایات شعری و تمثیل های زیرکانه برای رسانیدن پیام شاعرانه، آشنا باشد.برای بیان آهنگ باید با طبعی پُربار، قادر به استخدام کلمات ظریف بوده تا با قدرت خلاقه شعر و بازگو کردن مفاهیم موسیقی به کج راهی کشیده نشود.
۲ـ احوال آهنگ‌ها را در مقامات مختلف باهوش شاعرانه بشناسد و برای هر حالتی از آهنگ، مفاهیم مناسب در قالب کلمات بیان کند.
۳ـ تداوم مطلب را از ابتدای آهنگ تا انتها رعایت کند، تا گوش شنونده در شنیدن فرازها آشفته نشود.
۴ـ تلفیق بسیار دقیق حالات گوناگون آهنگ ها با معانی کلمات در حالات کلامی مانند: سئوال، گریز، حاشا، پرخاش، گلایه، نارضایتی، تمنا، شیفتگی و امثال این احوال، در جوهر کلمات، ضرورت کامل و حتمی دارند. نباید به دلخواه و تنها از روی تطبیق با سیلاب، هر کلمه را روی هر فراز آهنگ گذاشت که کاری عبث و بیهوده است.
۵ـ دو پاره نشدن کلمات در دو سیلاب موسیقی، از اهم فن ترانه سرایی است.
۶ـ انتخاب موضوع از شروط ریشه ای در ترانه سرایی است. آهنگ از سازمان به هم پیوسته ای شکل گرفته که اساتید موسیقی ایرانی به آن توجهی خاص دارند. سزاوار نیست ترانه سرا این سازمان را به هم ریزد و با کلمات و جملات نامتجانس، خط فکری آهنگ را مشوش کند. این کار مشکل ترین مرحله ترانه سازی است. ترانه سرا باید بداند که در ساختن هر اثر، با کیفیت تداوم یافته آهنگ شریک است. «آهنگ ـ ترانه»، اثری شخصی و جداگانه نیست. اثری مشترک است. ( گفتگو با میلاد دارابی)
نوآوری‌های‌ معینی در ترانه سازی دو وجه دارد: «تصویر پردازی و استفاده از تمثیل و داستان» . از تصویر سازی هایش به‌ «تابلو سرایی» تعبیر می شود و ترانه های داستانیش مانند "سرو و بید"، "برق و خرمن" و "طاووس" با اقبال عام و خاص مواجه شد.
ترانه‌‌ای در باره جنگ شش روزه‌ی اعراب و اسراییل به نام "جنگ و آتش" سروده، یا ترانه‌ا‌ی به‌نام «خشم طبیعت»، متاثر از زلزله‌ی سال ۱۳۴۷ خراسان رخ داد سروده .
 
عجب صبری خدا دارد! از محبوب ترین و مشهورترین ترانه های اوست که قالب نیمایی دارد و مخلص دغدغه های اجتماعی و عاطفی اش را با بلاغت هر چه تمام تر به تصویر کشیده است. محبوبیت این ترانه بدان سبب است که در آن معینی بسیاری از سوال و جوابهای فلسفی را که دغدغه ذهنی تک تکمان بوده و هست مطرح می کند. به نوعی ابتدا از فلسفه شرور در عالم می پرسد و گله می کند . اما در پایان می بیند هر چیز در جای خویش نیکوست و حکمتی دارد:  

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
بروی یکدیگر ،ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ، 
بر لب پیمانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را 
واژگون ، مستانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره˚ پاره، در کفِ زاهد نمایان ،
سبحه ی، صد دانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنونِ صحرا گردِ بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و  دیوانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
به گردِ شمعِ سوزانِ دلِ عشاقِ سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق˚ را ،
پروانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد ! 
اگر من جای او بودم .
به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز برِ یک ناروا گردیده؛ خواری می فروشد ،
گردش این چرخ را 
وارونه ، بی صبرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
که می دیدم مُشوّش عارف و عامی ، زِ برق فتنۀ این علمِ عالم سوزِ مردم کش ،
به جز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،
تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
و گر نه من به جای او چو بودم ،
یک نفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

متن آهنگ سنگ خارا:
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد
گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد
یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم
تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم

سرو و بید:
      سروی و بیدی ...... بـرلـب جـویـی ...... گـرم سخن بودند
                بی‌خبـر ازخـود ...... هرچه توگویی ...... چون دل‌من بودند
                  سرو خودآرا ...... مست و طرب‌زا ...... بـرسـر نـاز آمد
                  بیـد کهن را ......  دیــد و بـگفتــا  ...... کز توچه بازآمد؟
                 من‌که توبینی      سرکش و سبزم      شاهد گلشن ایجادم
                                   مست غرورم و آزادم من
                    کرده به قامت      شور قیامت      پیکرخُرم و آزادم
                                  غرق سرورم و دلشادم من
                        آسیب خزان هرگز ...... کی برگ و برم ریزد ......
                         گر برف زمستانها ......  یک‌جا به‌سرم ریزد ......
                     چون پیری      که دهد پندی      به‌سخن بید آمد  
من‌آشفته‌سر ای‌جوان ، جهان دیده‌ام      زمن بشنو ، که دلسردی خزان دیده‌ام
                                    زگشت زمان چه دانی؟
                           تو را هرگزکسی      سایه‌ای نبیند به بر
                          که بگذارد خسی      یا گلی درآن سایه سر
                                    چه حاصل زسرگرانی؟
     اگرافتاده حالم وگر بشکسته بالم      همین بس مرا ، که هرکس مرا
                                      بخواند به سایبانی
طاووس:
در کنار گلبنی خوش رنگ وبو طاووس زیبا
با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا
از غرورش هر چه من گویم یک از صدها نگفتم
نکته ای در وصف ان افسونگر رعنا نگفتم
تاج رنگینی به سر داشت
خرمنی گل جای پر داشت
در میان سبزه هر سو
بی خبر از خود گذر داشت
هر زمان بر خود نظرش بود سراپا
نخوتش افزون شد از ان چتر زیبا
بی خبر از کار دنیا
من که خود مفتون هر نقش و جمالم
هر زمان پابند یک خواب و خیالم
خوش بدم گرم تماشا
چو شد ز شور او
فزون غرور او
پای زشتش شد هویدا
هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا
من همان طاووس مستم
چتر خود نگشاده بستم
یک جهان ذوق و هنر هستم ولی با صد دریغا
سینه ای بی کینه دارم
روح چون ایینه دارم
گنج شعر و شور و حالم
این همه نقدینه دارم
جلوه ی ان مرغ شیدا
گفته ی جان پرور من
پای ان طاووس زیبا این دل بی دلبر من

"دارم سوالی ای خدا" هم صبغه فلسفی و پرسشگری از راز جهان  دارد:
دارم سوالی ای خدا
ای آشنا با فکر ما
وی قادر قدرت نما
چون می نوشتی این سرنوشت ما خاکیان را
قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکیان را
ای داور عرش آفرین
صورتگر فرش زمین
وی مالک ملک یقین
باید به بال اندیشه پویم هفت آسمانت را
یک یک ببینم هم ثابت و هم سیارگانت را
باید سیاحتها کنم در زهره و در مشتری،
شاید که خورشید افکند آنجا فروغ دیگری
تا مگر در آسمان، در دل آن اختران
ز آنچه می جوید بشر ذره ای یابم نشان
شاید آنجا زندگی، دور از این غوغا بود
معنی صلح و صفا بلکه در آنجا بود
جویای راز خلقتم هان ای خدای مهربان
با شهپر اندیشه ها بر قله ی عرشم رسان
دارم سوالی ای خدا
ای آشنا با فکر ما
وی قادر قدرت نما
چون می نوشتی این سرنوشت ما خاکیان را
قسمت چه کردی از ملک هستی افلاکیان را

از دیگر ترانه های ماندگارش، رفتم که رفتم"، " در این حال مستی"،"امید جانم ز سفر باز آمد"،"آشفته حالی" ،"کجا سفر رفتی"، "شبگرد" و "روزگار کودکی" است. 
۴.۹.۹۴     
منابع:
۱-کتاب های معینی کرمانشاهی: ای شمع ها بسوزید، فطرت، خورشیدشب، خواب نوشین، حکایت نگفته، حافظ برخیز و شاهکار
۲-بررسی بازتاب شاهنامة فردوسی در شاهکار رحیم معینی کرمانشاهی بر اساس نظریّة ترامتنیّت" (زمستان ۱۳۹۳، صفحه ۷-۳۸ . نشریه متن پژوهی ادبی شماره ۶۲. نویسندگان: داوود اسپرهم وامید سلطانی)

اطلاعات شما ذخيره شود ؟