بهشت‌، به پیشنهاد / نقد اسماعیل زرعی بر مجموعه داستان(جهنم به اجبار) شهلا شیخی
بهشت‌، به پیشنهاد / نقد اسماعیل زرعی بر مجموعه داستان(جهنم به اجبار) شهلا شیخی
به تازگی مجموعه داستان (جهنم به اجبار)اثر:خانم شهلا شیخی، نویسنده و منتقد کرمانشاهی توسط نشر آشنایی منتشر و در بلوط هم معرفی شده. استاد «اسماعیل زرعی»، نویسنده، رمان نویس و منتقد جان آگاه پیشکسوت کرمانشاهی بر این مجموعه ی تازه چاپ؛ نقدی جامع، نوشته اند که ضمن تشکر از ایشان که انتشار آن را در سرویس داستان بلوط مجاز دانستند، این نقد و نگاه را با هم می خوانیم:


سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی:به تازگی مجموعه داستان (جهنم به اجبار)اثر:خانم شهلا شیخی، نویسنده و منتقد کرمانشاهی توسط نشر آشنایی منتشر و در بلوط هم معرفی شده.
استاد «اسماعیل زرعی»، نویسنده، رمان نویس و منتقد جان آگاه پیشکسوت کرمانشاهی بر این مجموعه ی تازه چاپ؛ نقدی جامع، نوشته اند که ضمن تشکر از ایشان که انتشار آن را در سرویس داستان بلوط مجاز دانستند، این نقد و نگاه را با هم می خوانیم:
***
عنوان را که می‌بینی‌، «جهنم به ناچار‌«، چهره‌ی خشنی دارد‌؛ آماده می‌شوی برای رویارویی با حوادثی هولناک‌، برای خواندن‌ِ ماجراهایی که شعله‌هایی از خشم و نفرت به جانت بیاندازد‌؛ ببردت به سرزمین‌های خون و خلاف و خفقان‌؛ بسوزی در یک کلام؛ اما ورق که می‌زنی‌، با اولین سطر‌، با اولین داستان‌، تا آخر‌ِ مجموعه‌، همراه می‌شوی با شاعرانه‌ترین حس‌ها‌؛ کنار‌ِ رودی می‌نشینی که بر بسترش احساس‌ِ ناب‌ِ انسانی جاریست. رودی گاه خروشان و گاه آرام‌‌؛ دقایقی که عاشقانه‌ها می‌آمیزند با ترفند‌ها و تکنیک‌های ماهرانه‌ی خالق‌شان‌؛ ناچار بالا و پایین می‌شوی‌؛ بر سطح‌، بر کرانه‌هایی که زیر سایه-روشن‌ها می‌بردت این‌سو و آن‌سو‌، چشم‌ا‌نداز را می‌کاوی‌‌؛ تا بعد‌، تا موقع‌ِ غوطه زدن در اعماق‌، می‌جویی گوشه و کنار‌ را  مکرر‌. غرقه می‌شوی‌، در استخر‌؟... در دریا؟ و یا در اقیانوس؟... طوری که خوش داری تا ابد به کاوش‌ِ شیرین‌ات ادامه بدهی‌؛ هرچند تشنگی می‌کشاندت به لحظه‌ی نهایت‌ِ شعف‌، به لایه‌هایی که ناگزیزی دریابی‌؛ به کشف و شهودی که نمی‌توانی ازش غافل بمانی. داستان‌های «میز‌ِ رویا»‌، «صورتی‌«‌، «کابوی میلیون دلاری»‌، «پلاکارتی روی دیوار» و... از این دست‌اند
   و «تاوان‌های بیهوده‌«، «آفتاب‌ِ یخ کرده پشت‌ِ عینک دودی»‌، «چخوف» و... را که می‌خوانی‌، سطرسطر‌ِشان بقدری نرم و لطیف پیش می‌بردت‌، که گویی پا بر سپیدی ابرها گذاشته‌ای. 
نه اغراق‌، باوری است بنابر عمری تجربه، که « جهنم به ناچار‌» یکی از زیباترین و تکنیکی‌ترین مجموعه‌ داستان‌هایی است که تاکنون از داستان‌نویسی کرمانشاهی چه در داخل استان و چه خارج از آن منتشر شده است‌؛ به گواهی‌ِ پاکیزگی نثر‌‌؛ به اعتبار‌ِ چینش‌ِ دقیق‌، زیبا و بجای واژگان‌، به خاطر موضوع‌هایی سرشار از لطافت و تازگی‌، به استناد به ساختار بی‌نقص‌ِ داستان‌ها و به... 
«جهنم به ناچار»‌، مجموعه‌ای است شامل سیزده داستان‌، به قلم‌ِ توانمند‌ِ شهلا شیخی‌، که اگرچه دیر به ارایه‌ی آثارش در قالب‌ِ کتاب پرداخته‌، اما نخستین قدم را خوش درخشیده است. آنهم چه درخشیدنی!!!
این مجموعه در ۱۲۸ صفحه‌، به قطع رقعی‌، با تیراژ ۱۰۰۰ نسخه‌، توسط انتشارات آشنایی منتشر شده است. 
اگرچه ارزش و اعتبار‌ِ داستان‌ها بقدری است که می‌طلبد‌ از لایه‌های متعدد‌ِ هیچ‌کدام غافل نشویم‌؛ اما نگاه‌ِ همه‌سو‌ نگر کو؟.. تازه‌، زمان مگر مهلت می‌دهد در مجالی اندک برگ‌برگ گل‌های گلستانی به وسعت‌ِ «جهنم به ناچار» که نه‌، خدایی‌اش‌، «بهشت‌، به پیشنهاد» را همه بویید؟
ناگزیز‌، مروری مختصر می‌کنم‌، و نارسا بی‌گمان‌، به ۱۳ داستانی که انتخاب عددی‌شان انگار به عمد نحوست‌ِ حک شده در اذهان خرافه‌پرستان را به سخره گرفته است:
۱-   میز رویا
داستان‌، دارای سه لایه‌، و شاید لایه‌های بیشتر است که من کشف نکرده‌ام. ظاهر‌اً ماجرای عاشقانه‌ای است که از زبان‌‌ِ کارگر‌‌ِ رستورانی روایت می‌شود به نام کاظم آقا. رویا‌، زنی که (ریزه‌میزه بود‌؛ آنقدر که تو مشت یک آدم‌ِ گنده جا بشود. ترکه‌ای و مغرور‌؛ اما لبخند که می‌زد به دل می‌نشست. جوری راه می‌رفت که حاج رضا مجبور بود از تو شیشه تماشاش کند)[۱] هر روز‌، کمی مانده به یک‌ِ بعدازظهر برای ناهار می‌آید‌، پشت‌ِ میزی که مخصوص او و حتا به نام اوست می‌نشیند‌؛ تا کاظم‌آقا مثل پروانه دورش بچرخد و با دل و جان سفارش‌هاش را انجام بدهد.
حاج‌ رضا‌ شکم‌گنده‌، صاحب‌ِ منضبط و حسابگر‌ِ رستوران‌، که محاسن‌ِ سفیدی هم دارد‌، دلباخته‌ی اوست‌، طوری که (سر ساعت دوازده می‌نشست پشت میز و نگاه می‌کرد به ساختمان بلند‌ِ روبه‌رو‌؛ به پنجره‌ای که آب‌پرش را آبی کرده بودند. رویا خانم را می‌دید با شال سفید زیر تاق آبی. آن‌قدر نگاه‌اش را کش می‌داد تا از در‌ِ شیشه‌ای می‌آورد‌، می‌نشاندش پشت میز(
ظاهر‌ِ قضیه همین است: مردی میانسال‌، موقر و با ابهت دل به دختری می‌بندد که هر روز بعد از کار‌، حالا چه کاری؟... می‌آید برای صرف‌ِ ناهار. کاظم‌آقا که از حاج‌رضا مسن‌تر است‌، مدام رفتار و کردار‌ِ دختر و صاحب‌کارش را زیر نظر دارد و در نهایت‌، فرجام‌ِ حزن‌آلودی که در پایان داستان رقم خورده است.
آنچه «میز رویا» را از داستان‌های ساده‌ی عاشقانه متمایز می‌کند‌، جدا از نثر شاعرانه و سنجیده‌اش‌، در هم آمیخته‌گی واقعیت و رویاست. از آغاز تا پایان‌ِ ماجرا‌، من‌ِ مخاطب می‌مانم آن که می‌آید تا دقایقی‌، یا ساعتی پشت‌ِ میز بنشیند‌، غذایی بخورد‌، یا نخورد‌، واقعاً زنی است از جنس آدمی‌، با پوست و گوشت و استخوان؟... فرشته‌ای است به گفته‌ی کاظم آقا (: حاجی‌، ترا به خدا خودت می‌ببینی‌اش که همیشه. هر روز با آن شال سفید که پرش می‌رسه به شانه‌هاش از آسمان میاد زمین یا نه؟... من که هیچ‌وقت راه رفتنش را ندیدم‌؛ حتا نشستن‌اش پشت‌ِ میز!)؟... یا وهمی است سکر‌آور‌‌، رویاست؟...
روایت‌ِ داستان نه تأکید‌ی به واقعی بودن‌ِ رویدادها دارد‌، و نه اصراری بر قطعیت‌ِ وقوع‌ِ ماجرا در رویا.
اما لایه‌ی سوم‌، دردناک‌ترین بخش‌ِ قضیه است. موقعی که بفهمیم‌، عاشق‌ِ واقعی این داستان‌، نه حاج‌ رضای بازاری که حتا برای عشق هم چرتکه می‌اندازد‌، بلکه کاظم‌آقاست. پیرمردی که همه‌ی دقایق‌ِ روزها‌، ماه‌ها‌ و سال‌های عمر‌ِ حسرت‌آلودش را آتش می‌زند برای لحظه‌ی دیدار و یا تجسم‌ِ پندار.
رویا‌، جوان است‌، زیباست‌، کاظم‌آقا برای داشتن‌اش‌، برای حفظش ناچار منتسب‌اش می‌کند به حاج‌رضا. عشقش را تقدیم‌ِ صاحب‌کارش می‌کند چون خودش را شایسته‌ی آن نمی‌داند‌، زیرا پیر است‌؛ چون دستش تهی است‌؛ برای آن که بزعم خودش از جایگاه‌ِ اجتماعی مناسبی بهره‌مند نیست.
و این‌، نهایت‌ِ عشق است‌، نهایت‌ِ گذشت است و پایین‌ترین سطح‌‌ِ خودکم‌بینی. 
«میز رویا» جدا از سه لایه‌ای که اشاره شد‌، مثلثی است عاشقانه بین رویا و حاج رضا و کاظم‌آقا «‌سه ضلع‌ِ عاشقانه برای سه تن» از یک منظر‌، البته اگر بسنده کنیم به آنچه نگاشته شده در صفحات کتاب‌؛ اما چنانچه شیوه‌ی شیرین‌ِ روایت ببردمان به وادی خیال‌، خواه‌ناخواه حاج‌رضا را خط می‌زنیم بخاطر حسابگری‌اش حتا در عرصه‌ی عشق. او را می‌گذاریم فقط به عنوان دستاویزی از سر‌ِ ناچاری برای کاظم‌آقا‌، تا بهانه‌ای باشد برای کشاندن‌ِ رویا به پشت‌ِ میز‌ِ رویایی‌اش. 
داستان با سه شخصیت‌ِ درخشان شکل می‌گیرد‌؛ اگرچه هرازگاه پُر می‌شود از جمعیت‌، جماعتی که تو خیابان می‌آیند و می‌روند و یا مشتریانی که زن و مرد‌، پیر و جوان‌، مجرد و متأهل مجموع می‌شوند برای صرف‌ِ غذا‌‌؛ اما همه منهای حاج رضا‌، کاظم‌آقا و رویا‌، در سایه‌اند‌، نمی‌بینیم‌شان‌‌؛ فقط حس می‌شوند‌. همهمه‌ی گنگ‌‌شان‌، پچ‌پچه‌‌ی گفتگوهاشان‌، صدای جویدن‌‌ِ لقمه‌ها، خش‌خش‌ِ رفت و آمد‌ها‌، خنده‌ها و نگاه‌هاشان‌؛ آن‌هم نه در لابه‌لای سطور‌، در ذهن‌ِ مخاطب می‌شود سمفونی‌ای که در پسزمینه‌ی روایت‌ِ عاشقانه‌ای ناب به گوش می‌رسد.
۲-   جهنم به ناچار
جهنم به ناچار به شیوه‌ی داستان در داستان روایت شده است‌‌؛ نه از جنس آنچه دیده‌ایم و خوانده‌ایم‌؛ سرک کشیدنی است از داستانی به داستان‌ِ دیگر‌‌؛ ناخنک‌زدن اصطلاح مناسب‌تری است براش. شهلا شیخی «جهنم به انتخاب خودم»ِ نگارنده‌ی این سطور را دستمایه قرار داده‌، شخصیت‌هاش را وام گرفته و تکه‌هایی از ماجراها‌، تا با همان‌‌ها دنیایی تازه خلق کند‌ پُر آشوب‌، درهم‌برهم‌، مثل آنچه در جهان‌ِ واقع هست‌؛ نه که عکس‌برداری از جهان‌ِ هستی باشد‌، آشفتگی این‌روز‌ها‌، بی‌سر و سامانی این دنیا منظورم است‌؛ این که همه بین‌ِ هم می‌پلکند‌؛ هر کس فقط خودش را می‌بیند و منافع‌اش را و... دنیایی که هر کس می‌تواند خودش را حاکم‌ِ بلامنازع آن بداند‌، که در حقیقت نیست‌، نه حاکم‌، هیچ نیست. همه بازیچه شده‌اند تا داستان‌نویسی محترم به‌ گفته‌ی خانم شیخی تکلیف‌شان را مشخص بکند یا نکند‌؛ کسی پیدا بشود برای پادرمیانی‌‌، برای پارتی‌بازی تا نقشی به ثواب یا به زیان برای دیگری دست و پا بشود یا نه. 
به همین هم بسنده نمی‌کند‌، می‌رود سراغ هشت-نُه کتاب دیگرم‌؛ درواقع نیمی‌، یا کمتر از نیمی از جهان‌ِ داستانی اسماعیل زرعی را کم‌ یا بیش پیوند می‌زند به هم‌‌؛ جراحی می‌کند‌؛ اجزاء جدا شده را خلاصه می‌کند و چفت و بست می‌زند در داستانی نچندان کوتاه‌، نه بی‌ربط‌، نه با پرش‌هایی از یک کتاب به کتاب دیگر از سر‌ِ بازی با واژگان‌؛ وقایع مربوط به شخصیت‌های «جهنم‌، به انتخاب خودم» جاده‌ی پر پیچ و خم اما مطمئنی است که همه‌ی ماجراها را ختم می‌کند به هم. روایت‌ِ این یکی‌، جهنم به ناچار را می‌گویم‌، گسترده‌تر از داستان اصلی است‌؛ خیلی؛ هم از لحاظ پیرنگ و هم از نظر تعدد شخصیت‌ها‌؛ طوری که بلندترین داستان این مجموعه محسوب می‌شود‌؛ بعلاوه‌ی پل‌ِ ارتباطی بین ۹ کتاب که شیخی‌، زیرکانه رشته‌ی مشترک‌شان را یافته و گره زده است به هم.
لحن «جهنم به اجبار» طنز‌آمیز است و ماجراهاش متعدد. زمان‌ها‌، مکان‌ها و حتا شخصیت‌ها در هم می‌آمیزند و از یکدیگر فاصله می‌گیرند تا جایی دیگر آمیختگی و گسستگی مکرر شود. اوقات هم مدام پس و پیش می‌شود. جستجویی است حین‌ِ قصه‌گویی. طبیعی است جستجوگر هرچه جلو دستش برسد را زیروبالا کند‌‌‌، کناری بگذارد و دوباره بکاود تا سراغ‌شان برود دفعه‌ی دیگر و از گوشه‌ای دیگر. 
راوی‌، موضوع‌های مختلفی را دنبال می‌کند‌، یکی‌اش در سطور بالا مختصر توضیح داده شد. دومی‌اش‌، کشف‌ِ انزواگزینی داستان‌نویس‌ِ محترم است که با همه‌ی هیاهوی اطرافش خوش دارد در خلوت خودش باشد. (آخر به هر ترفندی بود توی خواب‌هایش دیدمش... که گوشه‌ای از سبیل‌هایش را می‌جوید و خیره به درگاهی اتاق چشم به راه‌ِ کسی بود). کشف‌ِ اول‌، یا بعبارتی‌، برداشت‌ِ نخستین‌‌، تغییر حالت‌ِ داستان‌نویس محترم است‌، شخصیت‌ِ اصلی این داستان‌، که به نظر می‌رسد دغدغه‌‌اش سرانجام‌ِ (الف. جیم. ک) باشد. مخلوق‌ِ ذهن و قلمش‌؛ جوان یالقوزی که از متن رمان گریخته و ناخواسته خودش را به کشتن داده است.
اما موضوع سوم نه به جستجو‌، برحسب تصادف آشکار می‌شود: داستان‌نویس محترم عاشق شده است: (یک روز داستان‌نویس محترم که شاعر هم هست، شعری برای ما نُه نفر خواند. هشت نفریم البته. رفتم تو فکر‌ِ شعرش و تو فکر‌ِ خودش که حال و هوایش عوض شده بود. صدایش رعشه‌ای داشت که لو می‌داد‌ ته دلش چه خبر است؛ همین‌طور آه‌ِ عمیقی که بعد از هر مکث، از سینه بیرون می‌زد. هفته‌ی قبل، داستانی خواند که در آن خود را مبرا از هر توطئه‌ی عشقی خوانده بود. در رنج‌نامه‌ای که شکل داستان‌ِ عینی زیبایی یافته بود‌، انگشت‌ِ اتهام یکایک دوستان ادیب و غیر ادیب‌اش را دور‌، و بعکس‌، همه را به خیال خودش متهم به کژفهمی و حتا تعارض کرده بود. همه هم بی‌اعتنا به جوش‌و‌خروش‌ِ داستان‌نویس محترم فقط لبخند زدند و با زدن‌ِ دستی به شانه‌اش گفتند: بی‌خیال‌؛ مگر عاشق شدن چه عیبی دارد؟(
«جهنم به ناچار» همچنین آغازی است برای آشنایی با سه شخصیتی که در دیگر داستان‌های مجموعه در شکل‌ها و ماجراهای متعدد حضور می‌یابند. در «میز رویا» عدد‌ِ سه منحصر ‌شد به دو مرد و یک زن‌؛ هر سه همان آن معرفی شدند. در این یکی نه. راوی را داریم‌، بی‌آن که نامش را بدانیم تا انتها‌، نه فقط «در جهنم...»‌، تا پایان کتاب‌؛ اگرچه جنسیت‌اش را حدس می‌زنیم‌، از حلاوت کلام‌، از عطر خنک‌ِ منتشر شده در لابه‌لای سطور‌، از لطافت بیان‌، جزئی‌نگری‌ها و چه و چه که افشا می‌کنند پس‌ِ پرده‌، شهرزادی است‌ قصه‌گو‌، با سبک و سیاق داستان‌نویسی‌ِ امروز البته.
بعد‌، مهتاب معرفی می‌شود‌، همسر‌ِ داستان‌نویس محترم در این داستان‌؛ دو ضلع‌ِ زنانه از مثلثی عاطفی-ادبی که برای معرفی ضلع سومش‌، برای آن که بدانی کیست‌؟ ناچار تحمل می‌کنی دست‌کم مطالعه‌ی چهار داستان دیگر را. این همه درنگ‌، تردید به جان می‌اندازد‌، یا دریغ؟... نکند؟...  
نام که مهم نیست. آنچه معین می‌کند خط و مرز‌ِ رابطه‌ها را‌، حدود‌‌ِ پیوستگی یا گسستگی انسان‌ها را بویژه اگر روابط باز باشد و ذهن‌ِ جامعه بسته‌، نوع جنسیت است‌؛ بخصوص اگر بایدها و نباید‌ها در عقاید ریشه دوانیده باشد و بخواهی از حصاری هم بگریزی‌؛ نه از سر‌ِ هوی و هوس‌؛ بعکس‌، با تعمق‌، برای ایجاد پایه‌ریزی واقعه‌ای غیر‌ِ متعارف بزعم اکثریت‌‌؛ برای بذر پاشی نهال‌ِ دوستی‌، ایجاده مرواده‌های هنری‌، ادبی‌، فرهنگی‌، و از همه مهمتر‌، رابطه‌‌ی منزه‌‌ی انسانی. 
در «جهنم به ناچار» گریزی زده می‌شود به پیوند‌ِ عاطفی راوی با شوهر‌ِ مهتاب: (داستان‌نویس محترم از سال‌ها پیش مرا می‌شناسد‌‌؛ از وقتی موهایم را پشت سرم رها می‌کردم و با شلوار جین و بلوز سفید یادداشت‌های دخترانه‌ام را نامه می‌کردم و برایش به آدرسی ناشناس پست می‌کردم. با داستان‌نویس محترم روزها و شب‌ها و سال‌هایم را پشت سر گذاشته‌ام(
داستان‌هایی که بنیادشان بر مثلثی عاطفی-ادبی از سه شخصیت‌ِ ثابت استوار است، اگرچه ماجراهاشان فرق می‌کند‌، موضوع‌هاشان‌، حال و هواشان و سرجمع‌، ساختارشان‌، اما بر جاده‌ای ناپیدا مسیری را دنبال می‌کنند که در نهایت پیوندشان می‌دهد به هم. داستان‌نویس محترم، مشکل قلبی دارد: (دوباره دستش را روی قلبش گذاشت). قلبی که از همین آغاز‌، هرازگاه با درد می‌تپد‌، در آخرین داستان‌ِ مجموعه از تپش می‌ماند. انگار از ابتدا تا انتها نه خانم‌ِ شیخی‌، قلبی بیمار‌، قلبی عاشق روایتگر‌ِ داستان‌هاست.

۳-   صورتی
«صورتی» داستان تغییر و تبدیل و تکامل است‌، سفر از شی‌ء‌وارگی تا... نه‌، اجازه بدهید (تا) را نه به راحتی‌، که لقمه‌ی آماده‌ای ‌‌می‌شود برای مخاطب‌، که ذهن را تنبل ‌می‌کند‌، بازش می‌دارد از لذت‌ِ کشف و شهود‌‌؛ در طی مسیر‌، در طول‌ِ جاده‌ی سحر‌آمیز‌ِ واژگان و در ایستگاه‌های تعمق‌ بیابیم؛ که سرخوشی‌ِ جرعه‌جرعه‌‌ای، ریشه در جان دارد و عمری به درازای آنچه طالبی. 
حیرت و معما آغاز‌‌ِ کار است؛ شگفتی مهتاب از رفتار شوهرش و معمای آنچه او با خود آورده‌؛ همه‌‌، در خانه‌ای اتفاق می‌افتد که سرشار از تلاطم‌ِ زندگی است‌، از دوستی‌، از عشق‌، کار‌های روزمره‌‌، راز و رمز‌هایی پوشیده و از شیطنت‌هایی بین پدری دلباخته و دختری آگاه‌؛ هرچند مرگ هم مدام از هر گوشه‌ چنگ و دندان نشان می‌دهد.
«صورتی» از زبان دوم شخص‌ِ بی‌طرف آغاز می‌شود. بی‌طرف را می‌نویسم اما باور نمی‌کنم‌، چون  مخاطب‌اش فقط و فقط مرد‌ِ داستان است‌‌. نه که گوشه و کنایه‌ی دیگری باشد برای پرده‌برداری از حسی‌، حالی‌، چیزی. چیزکی هم اگر باشد‌، عبور از کانال‌هایی هزار سو را باید‌، تا به مفهومش برسی. 
مرد‌، چیزی بزعم خودش شبیه به لب همراه آورده است‌، اگرچه از این تشبیه مردد است و در ادامه نام صورتی را برایش بر‌می‌گزیند‌؛ اما این همه پنهان‌کاری چرا؟ که زن را‌، مهتاب را‌، دچار هراس و هیجان می‌کند و کنجکاو: (‌‌مهتاب دوباره پُر سروصدا می‌شود. می‌خواهد دست به جیبت ببرد‌؛ بیرونش بیاورد و ببیند چیست. سریع بلند می‌شوی. دور‌ِ خودت می‌چرخی‌. دست‌‌های او دور می‌شوند. نیمه‌کاره‌، با ملاقه‌اش‌‌، می‌نشیند و پنجه به صورت می‌کشد. می‌گوید: انگار زنده است. خودم دیدم‌ جنبید...  ‌تپید!.. لب بود‌. لب بود مگر نه؟!!!)
لب که دقیقاً نه‌، چون قد می‌کشد‌؛ قواره می‌شود‌؛ می‌شود اندازه‌ی مشتی بسته‌؛ نه که رشدش را دیده باشی‌، در محمل‌ِ‌ِ تغییر و تبدیل باش تا صبح‌، که صبح‌ِ دولت‌ات بدمد‌؛ اگر صبح دولتی باشد!!!
مرد مشکل قلبی دارد‌؛ و هرازگاه نفسش راه‌ِ خروج نمی‌یابد. آنچه یافته‌، جای کپسول هوا را براش می‌گیرد‌، جای داروهای هر روزه‌اش: (دست به جیب می‌بری. جعبه‌ی لوله‌ای شکل‌ِ قرص‌هایت نیست. تنگی نفست بیشتر می‌شود. دست‌ِ چپت را توی جیب‌ِ چپ می‌کنی و همراه‌ِ آن بالا می‌آوری‌، می‌چسبانی‌اش به قلبت‌. کم‌کم آرام می‌گیری). آرامش‌ِ یکی که ناآرامی دیگری را به دنبال دارد: (از بین‌ِ پلک‌های نیمه باز مهتاب را می‌بینی که صورتش را آب زده‌؛ دستی به موهایش کشیده است. نزدیکت می‌‌آید. کمی بوی قورمه‌سبزی همراه با عطر‌ِ ملایمی که دوست داری به مشامت می‌نشاند. می‌نشیند کنارت و عاشقانه‌، کمی هم البته کنجکاو نگاه‌ات می‌کند. لبه‌ی کتت روی شبیه لب را گرفته است. مهتاب حسش می‌کند‌؛ هنوز تا باور فاصله دارد. عادت کرده گاهی دست به سینه‌ات بگذارد و ضربه‌ها را هماهنگ کند. چشم می‌چرخانی طرفش. از نگاه‌ات می‌فهمد موقعش نیست. پس می‌نشیند. دلت می‌سوزد. دستش را می‌گیری و نزدیک‌ِ لب‌هایت می‌بری. صورتت صاف است‌؛ دوتیغه. دستش روی پوستت می‌لغزد. انگشت‌هایش گرم است و رایحه‌ی کِرم‌ِ ساویز می‌دهد. ته‌مانده بوی قورمه سبزی توی اتاق پیچیده است. این بو را دوست داری. تحریکت می‌کند برایش حرف بزنی: این باطری‌ها مصنوعی‌اند. گاهی ولتاژشان کم و زیاد می‌شود. نگفته‌ام بهت‌ زیاد هول نکنی!)
در همین چند سطر‌، رابطه‌های بیرونی و درونی‌، خواسته‌ها و سلیقه‌ها‌، احساس و احوال و پیچیدگی نحوه‌ی زندگی‌ِ نمونه‌ترین زوج‌هایی به‌ظاهر شیفته، نمایش داده می‌شود‌؛ و بویژه سوء‌استفاده از دلدادگی و باوری ناب. اما بعکس‌ِ زن‌ِ خانه که در پرده‌ی عشق‌، اعتماد و خانه‌داری می‌چرخد، پگاه‌، دختر خانواده‌، با پدرش ایاق است‌؛ تیز‌هوش است و تیزبین: (می‌گوید: پس نفس گرفتی بابا جان‌، دَمت گرم. دیدم رنگ‌ِ چشم‌هات عوض شده. دیدم هی نگاه‌ات پر می‌کشد آن دور‌دورها‌، نگو... 
بعد از مکثی کوتاه می‌پرسد: خیلی منتظرش بودی؟ 
همیشه روراست بوده‌اید با هم. می‌شود بدون ایجاد رنجش‌، کمی هم زن‌ِ خانه را دور زد(
خطاست. زن‌ِ خانه را نمی‌شود دور زد‌، هرقدر ساده‌، هر قدر مطمئن. خیانت‌، یا شکل تعدیل یافته‌اش‌، تنوعی بنیاد نهاده بر روابطی پاک‌ حتا‌، چیزی نیست زیاد پنهان بماند. او می‌داند پشت‌ِ پرده‌ی کلمات‌، سر‌ِ مردش به جایی گرم است‌؛ حتا اگر مردی باشد نامتعادل ایستاده بر پرتگاه‌ِ گور. حس‌ِ حضور‌ِ رقیب بقدری قویست که حتا می‌توان مجسم‌اش کرد‌، مقایسه‌اش کرد. مهتاب (از ذهنش می‌گذرد: اگر موهای من هم بلند بود‌؟... اگر موهای من هم روشن بود؟...)
در این داستان همه درگیرند به نوعی‌؛ مهتاب پنجه در پنجه‌ی دلشمغولی‌های چرخاندن چرخ‌ِ زندگی است به دلخواه‌ِ شوهرش‌؛ درگیر شک و تردید‌ِ ویرانگر‌ِ دلباختگی مردش و از همه بدتر‌، دغدغه‌ی از دست‌ دادن‌ِ او هم از محدوده‌ی خانه و هم از گستره‌ی هستی. مرد‌، دست و پنجه نرم می‌کند با مرگ از سویی و از سمت‌ِ دیگر احاطه‌ شده است بین دو عشق. عشق‌ِ آرام‌ِ همراه با تحمل‌، درنگ و خاموشی‌ِ مهتاب‌؛ و زنی بقدری شیفته که برای بازگردانیدن‌ِ مرد‌ِ دلخواه‌اش به عرصه‌ی زندگی براستی جان‌ِ خودش را درکالبد‌ِ او می‌دمد: (‌صورتی‌ پُر صدا می‌تپد‌؛ با همه‌ی توان. انگار واقعه را حدس زده است. فرشته بال‌بال می‌زند. طول‌ِ موج بال‌هایش به قلبت می‌نشیند. به نفس‌نفس می‌افتی. فرشته در تو پیش می‌رود. می‌سوزی. ناله می‌کنی‌؛ فریادهایی خفه سر می‌دهی. دستت از صورتی جدا می‌شود و بوسه‌های کمرنگ در هوا معلق می‌مانند. نمی‌خواهی از چنگ‌شان بدهی. قلبت می‌گیرد. درد در وجودت می‌دود. ناچار همراه‌ِ نسیمی برمی‌گردد توی اتاق‌؛ همراه‌ِ صورتی‌اش‌؛ همراه‌ِ زیبایی‌اش‌، شادبی‌اش‌؛ همراهِ هستی‌اش.
‌نیم‌خیز می‌شوی. می‌بینی‌اش. می‌شناسی‌اش. بوسه‌ای تقلا‌کنان خودش را به تو می‌رساند‌؛ به‌زور روی لبت می‌نشیند. می‌مکی‌اش. می‌مکی‌اش تا سیراب شوی. فرشته لب برمی‌چیند. نمی‌خواهد کمرنگ شود. تلاش می‌کند قلبت را پاره‌پاره‌ کند و خودش را بین‌ِ ‌پاره‌ها غرق کند. قلب سنگین می‌شود. هنوز آخرین فریاد را نزده‌ای که پگاه‌ات می‌رسد. مهتاب‌، چراغ‌ِ روی سرت را روشن می‌کند. 
او‌، بیهوش افتاده است. انگار مرده‌ است. موهایش برهنگی‌ات را می‌پوشاند(
در این مجموعه‌، دنبال تکنیکی‌تر از «صورتی» نمی‌گردیم‌، که نیست‌؛ اما نهایت‌ِ ایجاز‌، اوج پیچیده‌نویسی و پوشیده‌گویی را به تماشا می‌نشینیم‌، بعلاوه‌ی بازی‌های زیبای کلامی.

 ۴-  کابوی میلیون دلاری
کابوی میلیون دلاری دو چهره دارد. ساده که نگاه‌اش کنیم‌، شبیه فیلم‌های غربی است‌، از نوع وسترن‌اش‌. مکان هم اگرچه نام‌ِ ایرانی دارد‌، کم‌‌یا‌بیش همانست و با موضوعی که کمی به ظاهر نامأنوس می‌شود با دنیای غرب: (آنجلینا‌، زن زیبایی که صورتش به اندازه‌ی همه‌ی لامپ‌ها برق می‌زد و شبیه قدیسه‌ا‌ی از قرن‌های گذشته بود‌، گفت: گرترود، گرترود. دیگر از شنیدن اسمش حالم بهم می‌خورد‌؛ خصوصاً از چشم‌هایش که بدجوری خیره می‌شود به آدم. وقتی هم که می‌خندد عیناً مادر ترزاست. بیخودی همه دوروبرش را می‌گیرند. فلسفه، فلسفه، این دیگر چه کوفتی است که از زبانش نمی‌افتد؟! 
بی‌اعتنا به جمع سرش را گذاشت روی سینه‌ی آلفردو‌‌؛ دستش را حلقه کرد دور‌ِ‌ِ او و گفت: منظورش از احمق تو هم بودی آلفردو. نشنیدی گفت مرد‌ها زن‌ها‌ی احمق و زیبا را دوست دارند؟(
 در همین سطرهای وام گرفته از کتاب‌، نطفه‌ی تحریک و دسیسه بسته می‌شود تا (آلفردو)‌‌ هفت‌تیرکش‌، نفراتش‌، مرد‌ِ چاق‌، مرد‌ِ سامسونت به دست‌، مرد‌ِ کور‌، فرانکشتاین و مردی با عینک دودی‌ را طوری گوشه و کنار‌ِ کافه‌اش بچیند‌ که محاصره‌ی مرگی حتمی باشد برای گرترود اشتاین؛ آن‌هم در حضور عده‌ای زن و مرد که در گوشه‌ای به فلسفه و هنر و ادب مشغولند. 
همین.
اما اگر به لباس گاوچرانی آلفردو اعتنا نشود‌‌؛ اگر بی‌اعتنا شویم به اسم‌ها و عنوان‌های خارجی‌، و اگر به‌جای گرفتار شدن در ترفند‌ِ شهلا شیخی برای کنایه‌گویی‌، فرافکنی و دور زدن‌ِ رک و راست‌ِ آنچه باید‌ بگوید‌، رو یکایک‌ِ نفرات مکث کنیم و دنبال نمادها و نشانه‌ها بگردیم‌، متوجه می‌شویم حق دارد لقمه را یک دور بچرخاند‌؛ مصیبتی که نازل شده‌، نه یک شهر و یا کشور‌ِ خاص‌، گوشه‌گوشه‌ی جهان را مُسَخَر کرده است.
چنانچه آلفردو‌، نماد قدرت باشد‌، بعلاوه‌ی قانون‌، قضاوت و در یک کلام مالک‌ِ مطلق دنیای پیرامون‌، که حمایت می‌شود از جانب‌ِ چاق‌‌، یا دقیق‌تر‌، از جانب سرمایه‌داری‌؛ که هر دو‌، بنا به موقعیت و ماهیت‌شان مزدوران متعددی در اختیار خواهند داشت برای پیشبرد کارها و رسیدن به مقاصدشان تبعاً. آنجلینا‌ نیز نشانه‌ی زیبایی‌های هولناک‌ و اندیشه‌های پلید‌ِ پشت نقابی‌ می‌شود دقیقاً متضاد آنچه می‌نمایند. صورت و سیرتی سخت در تعارض‌؛ بویژه در دنیایی ظاهربین که اغلب یا از رو شکل و شمایل داوری می‌شود و یا داوران بسنده می‌کنند فقط به شنیده‌ها. 
در جامعه‌ای که اینان می‌زیند‌، رشته‌ی خواب دیگران اگر پاره شود‌، اگر به پرده‌ی جهل و خرافه‌ خراش بیفتد، و یا هراس از بهم خوردن‌ِ جریان‌ِ زندگی‌ِ ساکن‌ِ ساده‌‌ی هدیه شده در اذهان خدشه وارد شود، امپراتوری‌ِ پوشالی‌شان فرو خواهد ریخت براحتی. و چنانچه گرترود اشتاین‌‌ِ آگاه که نه از فلسفه‌، از فلسفه‌بافی‌، از تزویر‌‌، از مهمل‌بافی و حرافی‌های تهی به تنگ آمده‌، در تلاش باشد تا نور معرفت بپاشد به پیرامونش‌، می‌شود مصداق‌ِ استحقاق‌ِ روشنی بخشی شمع‌، ذوب شدن است؛ و جبراً جبران اندیشه‌ی سازنده‌ی اشتاین‌، پاداشی ندارد جز مرگ.
داستان زمانی آغاز می‌شود که آلفردو‌ِ هفت‌تیر به دست‌، تو کافه‌ی زیرزمینی‌اش منتظر ورود گرترود اشتاین است. به همین هم اکتفا نکرده‌، در گوشه و کنار مأمورانش را گذاشته نکند تیرش خطا برود و قربانی بگریزد از محاصره. 
در مهلکه‌ای از توطئه و نیرنگ و حسد و ده‌ها نوع دیگر از نادرستی‌، استاد‌ِ فلسفه در کنجی‌، محصور بین جماعتی زن و مرد تدریس می‌کند‌؛ آن‌هم نه برای آنان که هر یک گرم‌ِ دیگریست، کلئوپاترا مشغول دلبری از مردی که محو او شده‌؛ زن‌‌ِ پیری که روی دماغش قوس بزرگی دارد مرتب چرت می‌زند و... که انگار واگویه‌ می‌کند برای گریز از ذهن‌‌مشغولی‌اش‌، برای تقویت‌ روحیه‌ی محافظه‌کارانه‌ای نه به قصد دور ماندن از کژ‌ی‌ها‌، فقط تحمل بیاورد وقوع حادثه را.  
در (کابوی میلیون دلاری) شخصیت‌ها  به سه گروه تقسیم شده‌اند: بد‌اندیشان که زر و زور را در سیطره دارند‌ و عاملان مرگ را. بعدی‌، عده‌ا‌ی‌اند فارغ از دغدغه‌ها و غافل از جهان‌ِ پیرامون‌‌‌؛ بقولی اگر دنیا را آب ببرد‌، اینان را خواب برده است‌؛ و گروه سوم‌، خوش‌قلبان‌، از دختر کتابفروش گرفته که هشدار دهنده‌ی دیوار موش دارد است‌؛ و دختری با مانتوی ماشی که به مرکز قدرت نزدیک می‌شود شاید بموقع زنگ‌ِ خطر را برای قربانی و یا کسانی که می‌توانند مانع نابودی او شوند به صدا در آورد‌؛ و فیلسوف در رأس همه‌، که اگرچه در همه حال نگران گرترود اشتاین است اما در چنبره‌ی انفعالی حقارت‌آمیز گرفتار شده‌، بشکلی که برغم آگاهی از وقوع مرگ‌ِ حتمی انسانی بی‌گناه‌، کمترین قدمی برای پیشگیری نمی‌تواند بردارد: (فیلسوف منظور دختر را می‌فهمد. از قبل هم خودش بویی از ماجرا برده بود. از لحظه‌ای که آمده بود دنبال چاره‌ای می‌گشت که تا گرترود را از مهلکه دور نگهدارد. سعی می‌کند سر‌ِ آلفردو کلاه بگذارد. می‌گوید: امروز حالم هیچ خوش نیست‌. کسی هم نمی‌آید. مطمئنم دیگر کسی نمی‌آید!
 عمداً اسم او را به زبان نمی‌آورد تا حواس آلفردو پرت شود. نیم‌خیز ادامه می‌دهد: من می‌روم خانه. شما فلسفه‌تان را ببافید!
آلفردو ششلول را می‌دهد دست دیگر و می‌گوید: صبرکنید قهوه‌تان حاضر شود بعد تشریف ببرید!
لحنش سرشار از تحکم و تهدید است. فیلسوف‌، روی صندلی وا می‌رود و از شدت‌ِ ناامیدی رنگش سفید می‌شود. منتظر قهوه‌ی قجری می‌ماند)
 فیلسوف‌، نماد دانش‌ِ بی‌عمل است. فقط می‌تواند حرف بزند و دل بسوزاند. حتا توان برخاستن و تعطیل کردن جلسه‌‌‌اش را که در واقع دام‌ِ نیستی است ندارد. توانایی‌اش در ریختن‌ِ اشک خلاصه می‌شود و کشیدن‌ِ جسد آگاهی به دوش‌: (دختر سبز‌پوش رنگش پریده. زیر بازوی فیلسوف را می‌گیرد تا از جسد‌ِ گرترود جدایش کند. بسختی بلندش می‌کند و از زیر‌زمین بیرون می‌بردش. فیلسوف به پهنای صورت اشک می‌ریزد. دختر سرش را با تأسف تکان می‌دهد: می‌دانستی گرتروداشتاین از فلسفه بافتن خوشش نمی‌آمد؟ او فلسفه‌اش را به عمل می‌کشاند در حالی که ما فقط فلسفه می‌بافیم! 
فیلسوف‌، اشکریزان تنها می‌تواند سر تکان بدهد)
آنچه قلمی شد‌، نمایی است از یک دیدگاه‌، و بسنده کردن‌ به روایت‌ِ یک منظر‌؛ بی‌گمان پنجره‌های دیگر را که بگشاییم‌، چشم‌اندازهای متنوع‌تری خواهیم دید‌؛ همچنان که مخاطبان‌ِ دیگر‌، به فراخور‌، برداشت‌های متفاوتی خواهد داشت‌، که این بشارت در پایان داستان‌، به خواننده‌ی آن داده شده است: (مرد‌ها می‌خندند نگاهی به هم می‌اندازند. یکی‌شان می‌گوید: عجب فیلم‌ِ عالی‌ای بود. مدت‌ها بود این جور بازی نکرده بودیم!)
۵-   پلاکارتی روی دیوار
  تعلیق از درگاه‌ِ زندگی تا سقوط در ورطه‌ی مرگ‌؛ دقایقی که نه می‌توان نام هستی بر آن گذاشت و نه نابودی‌؛ آن‌، یا آناتی که جان از بدن رفته‌، هنوز اما به اسارتی دردناک گرفتار مانده در ذهن‌.
 مبنای (پلاکارت) بر این لحظات استوارند.
ماجرای زنی که آن که دوستش دارد‌، آن که به دیدارش می‌آید‌، از یکسو یادآور‌ِ روزهای دلباختگی است‌ در قالب و قامتی دلنشین‌، با کلامی سرشار از مهر‌؛ و از منظری دیگر‌، گویی پیک‌ِ نابودیست در جامه‌ا‌ی دلفریب: (جواب نیامد. دوباره پرسیدم: شما؟
دلشوره به جانم افتاد: نکنه در باز بوده‌، پشت‌ِ سرم آمده‌؟... شاید زنگ‌ِ همسایه‌ها را زده‌، اسمم را گفته تا راه‌ش بدن بیاد بالا؟ 
غلغله‌ی ذهنم اوج می‌گرفت. رو پنجه‌ی پا رفتم پشت‌ِ پنجره‌ی آشپزخانه. نگاه‌ام از نوک‌ِ شاخه‌های لخت‌ِ درخت‌ها پایین سُرید. خودش بود‌؛ تکیه داده به پراید‌ِ بی‌صندوقی سیاه‌رنگ. سپرها هم رنگ‌ِ سیاه خورده بود. سراپا سفید پوشیده بود. دست‌ِ باد‌، شال‌ِ سپیدش را با خودش می‌بُرد(
سپیدی کفن و سیاهی تابوت‌، کنار هم خوش نشسته‌اند‌؛ پس از بازگشت‌ِ زن از آرایشگاه که تداعی‌گر آرایش مردگان است در دوران باستان.
زن که هنوز با باور‌ِ مردن فاصله‌ی بسیار دارد‌، خریدهاش را می‌کند‌: (تکه‌ای لباس کشیدم روم و آماده شدم بروم خرید. شماره‌ی آژانس را گرفتم. بوق‌ِ ممتد گوشم را آزار داد. گوشواره‌هام سنگینی می‌کرد. با کفش‌های پاشنه بلند نمی‌توانستم از پله‌ها پایین بروم. خوابیدم رو چرخ‌ِ خرید و خودم را هُل دادم پایین(
تدارک جشن‌ِ نابودی‌اش را می‌گیرد از پیش: (‌نمی‌توانستم خریدهام را از پله‌ها ببرم بالا. سرگردان ماندم بین آن‌ همه خرما و گردو و شیرینی نارگیلی و زعفران. هر بسته را سر‌ِ پله‌ای جا گذاشتم تا همسایه‌ها بین‌ِ خودشان تقسیم کنند)، و به روزمره‌گی سابقش می‌پردازد‌؛ اگرچه آنچه می‌کند و آنچه می‌پزد‌، با کِرده‌ها و پخته‌های بودنش تفاوت دارد: (هرچه آرد را به هم می‌زدم خام می‌ماند. حیران و درمانده مقداری ازش ریختم تو دیس‌‌ِ گلسرخی. دورش را کنگره زدم. موهام هنوز سیاه بود. طره‌‌ایش رو چشمم را می‌پوشاند. با سر‌ِ انگشت پسش زدم. لاک ناخن‌هام سیاه بود و نوک‌شان سفید‌ِ رنگ‌‌پریده.
پنجره را باز کردم تا بو حلوا تو باد و باران پخش شود. هنوز تکیه داده بود به پراید‌ِ سیاه و بالا را نگاه می‌کرد. باران تند‌تر شده بود. دست دراز کردم تا چند قطره رو پوستم بنشیند. آب از کنار دستم چکید رو شاخه‌ی درخت. انگشت‌هام خشکیده بود‌، عین‌ِ شاخه‌های زمستانی. ترسیدم. نگاه‌ام را بالا آوردم. صدا مرا بُرد سمت‌ِ آینه. سفیدی چشم‌هام سیاه شده بود. ترس به دلم چنگ زد‌ و قلبم را فشرد‌؛ آنقدر که نفسم بند رفت(
پلاکارت‌، داستانی است به شیوه‌ی جریان سیال ذهن‌، با نثری شاعرانه و البته پاکیزه. روایت‌ِ لحظاتی که تا دم‌ِ مرگ‌ رفته‌گان‌، بهتر و بیشتر درکش می‌کنند‌‌؛ چون تجربه‌اش کرده‌اند‌، نه هر مرگی‌؛ وداع پس از روزگاری که به عشقی دلخوش بوده‌ایم‌؛ به زندگی چسبیده‌ بوده‌ایم و به شادی‌هایی اندک مثل: (سه و نیم بعداز ظهر قرار داشتم‌‌؛ شش‌ِ عصر برگشتم‌. گیج بودم از بو آرایش. تو ترافیک که ماندم دلم لک زد برای سکوت‌ِ دلگیر خانه. 
تو آینه‌، چشم‌های زنی را دیدم که آشنا بود برام. زنی با موهای کوتاه شده‌‌ی بور و لنز آبی. صبح‌، رنگ‌ِ چشم‌هاش عسلی بود‌؛ موهاش هم(
در بیشتر‌ِ داستان‌های مجموعه‌ی (جهنم به ناچار) گرایش‌ِ شهلا شیخی به خلق‌ِ داستان‌های دیریاب مشهود است‌؛ نه از نوع‌ِ تحمیلی‌، جوششی است از درون‌؛ سرریز‌ِ زرق و برق‌های طلای ناب است بجای جریان آب‌ِ زلال. ناگزیر درک‌شان بازخوانی‌هایی گاه مکرر می‌طلبد و درنگ بر جزئی‌ترین واژگان.
لحن‌ِ اندوهناک‌ِ راوی‌، ریشه در رنج‌ِ زنان‌‌ِ همه‌ی دوران‌های تاریخ دارد. انگار مرثیه‌خوان استیلای جهانی‌ِ از دست رفته‌ی دوران‌ِ دور‌ِ زن‌سالاریست. انگار همه‌ی عظمت‌ِ آن حکم‌روایی‌، اکنون خلاصه شده، تبدیل شده است نه به تار‌ِ مو‌، به خاطره‌ای از موهایی که زمانی می‌شد نماد داشتن باشد‌؛ حتا اگر آن دارایی نیز پایه‌اش بنا شده باشد بر وهم: ( ‌دست دراز کردم خاطره‌ی سپید‌ِ موهاش را بردارم برای خودم. پنجره‌ی آشپزخانه باز بود. تند‌بادی وزید. همه را با خود برد(
نه تنها در این داستان‌، در بیشتر‌ِ کنج و کنار‌ِ مجموعه‌، مرگ را دو قسمت می‌کنم‌؛ لذت‌ِ نابی که هرگز نمی‌توان از آن دل کند‌؛ و یا آخرین چاره برای خلاصی.
۶-    پوتین‌های ستوان 
در «پوتین‌های ستوان» لحن‌ِ شهلا شیخی مردانه می‌شود‌؛ نه مرد‌های جا افتاده‌ی نسل‌ِ قبل و یا پیشتر‌‌؛ جوان‌های پا به میانسالی گذاشته‌ی امروزی که رگه‌هایی از دو نسل را هم‌زمان یدک می‌کشند‌؛ جنب و جوش‌ِ جوانی بعلاوه‌ی تأمل و تعمق‌ِ سرد و گرم‌ چشیده‌ها به نسبت. نسلی که زن و مردش اگرچه هرازگاه دور هم جمع می‌شوند تا دقایقی شعر بخوانند‌، داستان‌ بخوانند‌، نقد کنند و بحث کنند شاید بهانه‌ای باشد برای در جمع و با جمع بودن‌، اما درون‌ِ همه‌شان لایه‌های تنهایی‌، فضا را سخت به حسرت آمیخته است‌؛ همان‌طور که ظاهر‌ِ خط و خراش‌دارشان هم دچار مکث‌مان می‌کند رو جا پای زمان: عبدل‌، (کمی لق می‌زد تو راه رفتن)‌؛ احمدرضا (به ردی که از گوشه‌ی ابروی راست تا چانه‌اش کشیده شده بود دست کشید. یک وقتی چاقو خورده بود‌؛ ما هم ترسیده بودیم)‌؛ (سیاوش. کمی می‌لنگید. همیشه عقب می‌ماند از جمع، با فاصله و شاید شرمنده. یکبار از ساختمانی پریده بود به ناچار. همه می‌دانستیم)‌؛ داوود (از جا بلند شد. نگاه‌ام به موهای یکدست سفیدش افتاد. کمی خجالت کشیدم که هنوز یکتا پیراهن تنش بود و دلش گرم زنش که بسیار دوستش می‌داشت)‌؛ ستوان (می‌خواست با درجه‌ی ستوانی از مرز بگذرد، نشد. همان ستوان‌ِ سابق ماند) و...
در جمع این دوستان‌، دیگرانی هم هستند مثل آرش‌، روایتگر داستان که زنش (مدام بهانه آورده بود شعر نان و آب نمی‌شود. آنقدر دوستش داشتم که شاگرد نانوا شدم و دستم سوخت. زنم را ول کردم و با تنهایی‌ام دست دادم‌)‌، ملیحه‌، نجمه‌، فرشته‌ و داوود‌؛‌ و در کنارشان کسانی که داغ‌شان مانده بر دل‌. لابه‌لای سطرهای بعد می‌گویم کی‌ها.
داستان‌، در فصلی آغاز می‌شود که طلیعه‌دار زمستان است‌؛ زمستانی سخت‌، یا... اصلاً مگر زمستان با زمستان تفاوت می‌کند که درجه‌بندی‌اش کنیم؟... باید منتظر ماند و دید چون هنوز (رد پاهای پاییز رفته‌رفته رو تن‌مان بیشتر و بیشتر می‌شد و یادمان می‌انداخت چندمین پاییز است که تنها، با هم و دور از هم، دور از سال‌های پُر خاطره جمع می‌شویم در خودمان تا در نگاه‌ِ هم دوباره بهار‌هایی را پیدا کنیم که با همه‌ی سیلاب‌ها و گِل و لاش‌شان و با همه‌ی خیس شدن‌های رگباریشان گرم‌مان می‌کرد(
حالا گرما را باید کجا و در چه جستجو کرد؟ در پارک‌ِ ولیعصر‌، در خانه‌ی نجمه‌، یا رو کوه؟... و با چه؟... چایی؟ (‌اول عبدل آمد‌؛ همان کت شلوار مشکی تنش بود و همان موقع هم پاییز سوزش را به جان‌مان می‌نشاند. دید تو کاپشن بهاره‌ام مچا‌له‌ام. گفت: الان یک چایی داغ گرمت می‌کنه!)‌... با (آش عباسعلی تیمچه[۲]!) ؟‌، با دیدارهایی که مدام غم می‌نشاند رو دل و یا خواندن‌ِ داستان؟ (صدای احمدرضا درآمد: قصه‌ای دارم؛ مردی از کوه پرت شد یا پرتش کردند، کسی نمی‌داند. می‌خواست آفتاب را در آغوش بکشد...)
 احمد‌رضا آینده‌ی خودش را می‌بیند؟ چون (شعری خواند که در آن دلش برای آفتاب تنگ شده بود) یا به بازگویی روایت‌‌ِ پر کشیدگان پرداخته است؟
داستان‌، روایتگر‌ِ نسل یا نسل‌هایی سوخته است‌؛ در دوران‌ِ بیداد‌گری اعتیاد (رو چمن‌‌ِ روبه‌رو، چند جوان تکیده دور هم نشسته بودند. عبدالرضا رد نگاه‌ام را گرفت و گفت: بچه‌های ان ای اند[۳]. آنجا را باش! 
: کجا؟ 
با حرکت سر به زوج جوانی اشاره کرد که مرد نرم‌نرم می‌افتاد تو بغل‌ِ زن) تا تنهایی‌هایی که اشاره شد به شکل‌های مختلف‌؛ به اضافه‌ی فرهنگ که نه‌، سلیقه‌ای که این روزها ریشه دوانیده و رشد می‌کند تو اذهان‌، مثل نگاه‌ِ ملیحه به تشکیل زندگی سالم: (تاق ابروهاش او را شکل زنم می‌کرد. دست رد به سینه‌ام زد. گفت: ازدواج امری ابلهانه‌ است برای من. به اندازه‌ی کافی ابله تو دنیا جمع شده‌اند. من شعر می‌گویم اما تو برو به زندگی‌ات برس‌!) و جمع ببندیم این‌ها را با جنونی که سهم‌ِ اهل تعمق است از شدت‌ِ فشارهای درونی و مرگ به شکل‌های مختلف (فرشته تو تصادف کشته شد. داوود هم مدتی رو ویلچر نشست، ولی دوام نیاورد‌؛ مُرد. بچه‌ای هم نداشتند. نجمه سراپا سیاه پوشیده بود و سر قبر داوود ایستاده بود. ستوان‌ِ سابق زیر بازویش را گرفته بود گفتم: این خالی شدن‌ها را با شعر می‌شود پر کنیم؟(
هم‌صدا با آرش‌، شهلا شیخی‌، و یا هر کس که دغدغه‌ی درگیری‌ها‌ از یک طرف و انحطاط‌، انحراف و درماندگی جامعه‌اش را دارد‌، می‌پرسم: این خالی شدن‌ها را می‌شود با شعر یا داستان پر کنیم؟...
۷-قول
قول‌، روایت‌ِ تعقیب‌ِ یک صداست‌؛ صدایی که نه فقط مانع گسستن‌ِ رشته‌ی زندگی‌، حتا مرگ را هم بی‌رنگ می‌کند‌‌؛ آن‌هم از زبان مُرده‌ای سردرگُم‌، که از آغاز تا پایان‌، به آنچه باور‌ ندارد‌، دور افتادنش از جهان‌ِ هستی است. بیان‌ِ روایت‌، در حالتی برزخی‌، نه برای جسم‌، برای ذهن‌، که سرگردانی‌ِ تنیده بر آن‌،‌ حتا به ماورای زندگی نیز سرایت کرده است.
داستان‌، با بیرون آوردن‌ِ راوی از سردخانه شروع و با دفنش پایان می‌پذیرد‌؛ مسافتی خیلی کوتاه برای شرح‌ِ ماجرایی بسیار طولانی که از یک سو ناگفته‌هاش در طول حیات جا ‌مانده است و از طرف‌ِ دیگر‌، ادامه‌اش زیر خاک پنهان خواهد شد: (آوردنم بیرون. رعشه گرفتم. یخ‌هام قرچ‌قرچ شروع کرد به ترک برداشتن. کسی که نمی‌شنید‌‌؛ فقط خودم...)
برودت یخچال با سردی مرگ در آمیخته تا ذهن بقدری دچار رخوت شود که در تشخیص وقایع در شک و تردید بماند‌؛ حتا موقعی که سرمای درون با گرمای بیرون در تناقضی آشکار به هم گره می‌خورد اما چیزی از سرگردانی نمی‌کاهد: (رخوت‌ِ دلپذیری افتاده بود تو تنم. خوشم می‌آمد همان‌طور تو هوا سایه‌روشن‌ها را تماشا کنم که از روم رد می‌شدند؛ بعد یک دل‌ِ سیر بخوابم. فقط نمی‌دانستم چرا برام هورا می‌کشند و چرا هوراشان این شکلی است؟‌.)
اگرچه هیچ اشاره‌ای نه به جنسیت‌ِ صدا می‌شود و نه به جنسیت‌ِ راوی‌، اما جنس‌ِ کلام‌، زنانه است: (صدا آمد. جیغ زنی بود از ته دل‌. یخ دلم آب نشده بود، سنگینی‌ای هم مانده بود روش. نشد آه بکشم تا بیفتد بیرون. سنگینی همان‌جا ماند تا دوباره برم تو هوا و سرگردان بمانم که جیغ‌ِ مادرم بود یا هانیه و ... کی؟)
سیطره‌ی سرگردانی‌، مشاهدات را در پرده‌ی ابهام می‌پیچد‌؛ حتا یادها و خاطرات را‌؛ بشکلی که نه علت‌ِ سر‌ِ دست برده شدن تلنگری می‌شود برای آگاهی‌؛ نه همهمه و هیاهوی آن همه که به سوگ نشسته‌اند و نه حتا وقوف به آنچه مانع گسستن‌ِ راوی از زندگی شده، یعنی قولی که داده است. به کی؟... 
به صاحب‌ِ صدایی که زمان می‌بَرَد تا مشخص شود‌: (صدایی بوضوح آمد و پشت‌بندش انگار هق‌هقی خفه به گوشم رسید. مادر نبود که‌؛ شاید هانیه؟... ترسیدم به کسی دیگر فکر کنم‌.)
 بعد از شک و تردید در تشخیص‌ِ صدا‌، ترس‌، نوید‌ِ یادآوری می‌دهد‌؛ البته نه به شکلی ناگهانی‌، بتدریج، کم‌کم‌؛ آن هم نه آنچه گذشته و یا به عبارت‌ِ بهتر‌، جا مانده است‌؛ تنها شهابی که در آسمان‌ِ یادها بیش از لحظه‌ای نمی‌پاید‌: (گرمای آزار دهنده با خودش بوی مردار می‌آورد که از پوشش‌ام رد می‌شد و دماغم را پر می‌کرد. صدا لابه‌لای فریاد‌ها گم شد یک لحظه...)
 توجه راوی به یک صدا‌، بین هیاهوی طبیعی‌ِ اطرافیان‌، و ترس از به یاد آوردنش نشانه‌‌ی مبهمی است به پیوند‌ی عاطفی‌ که حادثه‌ی مرگ از خاطر زدوده‌اش‌. حالا می‌خواهد مرگی به دلخواه باشد و یا هر علت‌ِ دیگر: (صدایی مرا بین زمین و هوا معلق نگاه داشته بود‌. یادم نمی‌آمد کیست اما کم‌کم خطش جلو چشم‌هام جان گرفت‌؛ امضای خودم را هم پاش شناختم. بین سیاهی‌ای که روش چادر زده یک کف دست نور‌ِ رنگ پریده، تکه‌ای روشن و سفید ساخته بود که خطوط آشنا را از ذهنم پاک می‌کرد. صدا از دهانی باز با دندان‌هایی مرتب بیرون می‌آمد. خاطره‌ی دو دندان پُر کرده تو ذهنم پس و پیش ‌شد. دندان‌های هانیه سالم بود و مال‌ِ مادر مصنوعی)
دندان‌ها نشانه‌های بعدی هستند‌، تلنگری برای یادآوری بیشتر: (صدا نزدیک‌تر شد؛ مرا به نام می‌خواند. حتماً کار مهمی داشت‌؛ واجب‌تر از بقیه که این قدر بلندتر داد می‌زد. تو دلم دعا کردم بشود براش کاری کرد. قولی بوده که من امضاش کرده بودم‌؛ برای چه؟ یادم نیامد.
هوا گرم‌تر شده و غبار‌ِ خاکی که زیر و رو شده‌، رو پوششم نشسته بود‌. سیاهی‌ها بین‌ِ هم می‌لولیدند. دنبال هانیه ‌گشتم‌؛ دنبال مادر و بقیه‌ای که می‌شناختم شاید کمک کنند یادم بیاورند چه قولی داده‌ام.)
شک و تردید‌، ترس‌، دندان‌هایی که خاطراتی را تداعی می‌کنند و در مرحله‌ی بعد‌، قول‌، قدم‌هایی هستند نه به پیش‌، به پس‌، برای بازگشت به دوره‌ی دلدادگی‌؛ به زمانی که قلب‌ها برای هم می‌تپیده‌اند و دیدارها شور و شوق می‌آفریده‌اند: (تلاطم درونم آرام می‌شد که صداش آمد دوباره. یاد‌ِ کسی افتادم که فراموشش کرده بودم: نباید از یادش بروم. نباید از یادش بروم!)
افسوس زمانی از کرده‌هامان چه از سر‌ِ اجبار و یا به اختیار آگاه و یا پشیمان می‌شویم که دیگر راه‌ِ بازگشتی نیست: (گذاشتنم تو مستطیل، رو صورتم را کنار زدند، بو خاک‌‌ِ مرطوب آورد نشاندش بین‌ِ پلک‌هام. شناختمش. نه فقط ظاهرش‌، حس و حال‌ِ همیشگی‌اش را هم. همراه با شُره‌ی اشک‌هاش حرف می‌زد. لب‌خوانی‌اش کردم. راست می‌گفت. قول داده بودم بمانم برای همیشه! دلم تنگ شد. خواستم برگردم پیشش. بلند هم شدم. سرم خورد به سنگ. دردمند افتادم تو مستطیل. درمانده فقط گوش سپردم به صدای ریزش خاک.)
۸-   آفتاب یخ کرده پشت‌ِ عینک دودی
  آفتاب یخ کرده پشت‌ِ عینک دودی‌، ماجرای برودت‌ِ رابطه‌هاست‌؛ نمایش زمستان‌ِ عاطفه‌ها. زمانی که دو دوست نه پس از مدت‌ها‌، از پس‌ِ فاصله‌هایی بعید به هم می‌رسند که زمان و مکان را به هم آمیخته است‌؛ یکی (به دیوار تکیه داده بود. آشکارا می‌لرزید. کاری نمی‌توانستم بکنم جز گوش دادن و لب ‌گزیدن. از گفتن که خسته شد‌، پرسید: ابراهیم جان‌، بریم یک جای گرم بشینیم؟) و دیگری که با بیان‌ِ (گرما تو تنم می‌دوید. رگ و پی‌ام به عرق نشسته بود. خورشید با طمأنینه سرازیر می‌شد در جاده‌ی غروب، اما نیزه‌هاش هنوز پوست را آزار می‌داد. کاش یک کلاه‌ِ آفتابگیر داشتم اگرچه از سن من گذشته این چیزها. گفتم: بریم یک چیز خنک بخوریم). تضادی را پایه می‌ریزد از همین آغاز‌، نه فقط از درون‌، از نوع سلیقه‌ها‌، خواسته‌ها‌، نگاه به جهان‌ِ هستی‌ و... و حتا ظواهر را هم.
ابراهیم را همین جا داشته باشیم تا بعد ببنیم کیست‌؛ اما شخصی که از جامعه بریده‌‌، یا بواقع‌، هستی با او در تقابل و تعارضی ویرانگر‌، نرم‌نرم به نابودی می‌کشاندش، هژبر است که انگار بقدری تحقق‌ِ خواسته‌هاش وارونه بوده که ناگزیر وارونگی پیشه کرده‌: (آب هویج سفارش دادم. هژبر یک قهوه‌ی داغ)‌؛ (گفتم: بلند شو‌، به گمانم آفتاب دیگه نسوزانه!
: کجا ابراهیم جان؟ کدام آفتاب؟)
هژبر از آن‌ِ دنیای امروز است‌، نه از مردمان‌ِ روز. او‌، داستان‌نویسی است بی‌قرار‌، به دنبال‌ِ رسیدن به تعالی و با دیدگاهی نخست آرمانگرا که زمانه‌،‌ تحول و تکاملش را پذیرا نیست. تا موقعی که از امید می‌نوشته‌، مورد استقبال بوده؛ اما همین که واقعیت‌ها را دیده و به آن پرداخته است، هرجا که بوده و یا باشد‌، پس‌اش می‌زده‌اند و می‌زنند‌؛ نه فقط در ورای آب‌ها‌، در موطن‌، در زادگاه‌اش هم: (‌به قصه‌ای که سوغات آورده بود پشت کردند‌؛ به خودش هم. دلش شکست. خورشید هم که از زندگی‌اش رفته بود. شاید کمی همدردی گرمش می‌کرد. رگ‌های پیشانی‌اش متورم شد و زد بیرون. دنبالش دویدم پایین. پوزخند‌ِ آدم‌های پشت‌ِ سرش درد به دلم ریخت.)
هژبر می‌گوید: (اول که نوشتم‌، همه‌اش برگ‌ِ سبز بود. تو سرما خواندند و خوششان آمد. به چاپ هفت و هشت رسید. خورشید هم گرم بود اما یواش‌یواش سرما سست‌اش کرد‌؛ جوری که از بغلم سُر خورد. نوبت‌ِ برگ‌های زرد و خشک که رسید‌، زیر پاهاشان له شد و ناله‌های پاییزی آرامش‌شان را گرفت. به چاپ دوم نرسید. لیز خوردم رو یخ‌؛ افتادم عمق‌ِ سرما. مدام می‌لرزم ولی عادت کرد‌ه‌ام‌. آن‌ها هم عادت کرده‌اند به من، مثل سرما!)
او از مشاهده‌ی واقعیت‌های موجود بقدری دلزده شده است که در هیچ‌جا آرام نمی‌‌گیرد. زندگی‌اش را با خورشید آغاز کرده و آرزوهایی بزرگ‌. در طول مسیر هم آرزوهاش رنگ باخته و هم خورشیدش غروب کرده است: (غم‌ِ صداش نگذاشت جواب بدهم. صبر کردم کمی سبک شود. بخصوص حالا که یاد‌ِ خورشید تو جانش خلیده بود. همیشه هما را خورشید صدا می‌کرد‌؛ شاید به هوای رقابت‌ِ عاشقانه‌اش با من و مهتاب.)
تلاش‌ِ راوی برای همدردی و بخصوص آشتی او با زندگی نتیجه‌ای ندارد: (اطراف ما پُر شد از آدم‌های جورواجور؛ همه گرمشان بود و پناه آورده بودند به خنکی کافه. همهمه‌ی سرسام آور‌ِ میزهای تنگ‌ِ هم چیده نمی‌گذاشت راحت حرف بزنیم. آرزو کردم رفته بودیم پارک‌، زیر سایه‌ی درختی. گفتم با دفعه‌ی قبل کلی توفیر کردی!
عینک را با نوک‌ِ انگشت بالا داد و گفت: پیرتر شدم!
: این را که من هم شدم. تیپ‌ات را می‌گم. پنج سال پیش شبیه بیتل‌ها بودی با مو‌های بلند و کفش‌های کیگرز. فقط گیتارت کم بود!)
از هژبر‌ِ زمستان‌زده که بگذریم‌، به ابراهیم می‌رسیم‌، نقطه‌ی مقابل او: (بعکس شلوغ‌کاری‌های هژبر‌ِ سال‌های قبل‌، من‌، همه‌ی عمر مردی بودم آرام. سیاهی‌ها را می‌دیدم بی‌عینک‌ِ دودی‌؛ می‌نشاندم‌شان پشت‌ِ واژه‌ها‌؛ برخلاف‌ِ او که همه‌اش از امید حرف می‌زد و از حرکت.)
 ابراهیم‌، رفتاری منطقی و ظاهری بی‌درد دارد و بقدری خود‌دار‌، که فقط با درنگ بر اشاره‌‌ی کوتاه‌ِ بین‌ِ گفتگوش با هژبر می‌توان دریافت او نیز بنوعی گرفتار است‌؛ گرفتار‌ِ غمی بقدری عمیق که خواب‌های شبانه را از چشمش می‌تاراند: (شب‌ها نمی‌توانم بخوابم. بیداری هم کلافه‌ام می‌کنه. ناچارم از لای پنجره‌، ستاره‌ها را بشمارم و به تعداد زنده‌ها بین مرده‌ها قدم بزنم!)
 اگرچه در برابر‌ِ پرسش‌ِ بی‌کلام‌ِ هژبر پاسخ می‌دهد: (نمی‌دانم. شاید می‌گردم رد پایی از خودم پیدا کنم!)‌ اما جوابش گریز است‌ انگار، از باز کردن‌ِ سفره‌ی دل‌‌؛ که مجموعه را تا انتها برویم و بگردیم‌، شاید بدانیم گم‌کرده‌اش چیست یا کیست‌؛ اما برای شناختن‌ِ خودش کافی است دقت کنیم به جمله‌ی: (من این‌بار دور از چشم مهتاب بستنی خوردم. شیرینی برام قدغن بود.)
مهتاب را که یادمان هست در داستان‌های پیشین‌؟ همراه‌ِ راوی‌، که تا پایان کتاب بی‌نام خواهد ماند و اشاره کردیم به مثلثی عمیقاً عاطفی توأم با ادبیات؟... ضلع سوم‌ِ‌ مثلث‌، ابراهیم است‌؛ اگرچه در « آفتاب یخ کرده پشت‌ِ عینک دودی» راوی قبلی غایب شده و این‌، جای او نشسته است.
در باره‌ی ابراهیم و روابط انسانی سه تن در دنیایی که می‌رود انسانیت‌اش روزبه‌روز بیشتر و بیشتر رنگ ببازد‌ وقت هست‌ بعد از این‌، بیشتر حرف بزنیم. فعلاً به «آفتاب یخ‌کرده...» باز می‌گردیم‌؛ به خورشیدی که غروب کرده و مهتاب که بزعم هژبر رنجیده است: (جواب داد: نه ابراهیم. امشب را دیگه میرم هتل. مهتاب با من راحت نیست. خورشید را که ندید‌، ابروهاش رفت تو هم!)
 خداحافظی هژبر با ابراهیم‌، بدرود تا دیداری دوباره نیست‌؛ وداعی است دردناک بر پایان یک زندگی‌ِ در آغاز شاد و پُر شور و در پایان‌ سراسر رنج‌؛ برخلاف‌ِ آرزویی که در اذهان عموم جا دارد‌، گشایش بعد از تنگنا‌، نه سقوط از فراز به نشیب‌. اما مگر با آرزو می‌شود زندگی‌ِ دلخواه را ساخت؟: (هنوز به مهتاب نگفته‌ام. چندبار پرسید: چرا آن شب نیامد؟... چرا بی‌خداحافظی رفت؟... هما چی شد؟
هما مدتی قبل ایمیلی فرستاد. مهتاب خوابش می‌آمد، سر‌ِ شب رفته بود تو رختخواب. لب‌تاب را برده بودم زیر نور‌ِ ستاره‌ها. خبر داده بود: عاقبت افسردگی کار دستش داد. فعلاَ تو آسایشگاه بستریه. نمی‌خواهد ببینمش‌؛ نه من و نه هیچ‌کس‌ِ دیگه!
تازگی‌ها داستانی از هژبر به دستم رسیده. نمی‌دانم از آسایشگاه فرستاده است یا جایی دیگر. داستان‌ِ مردی که رو یخ سُر می‌خورد‌؛ می‌افتد. می‌خواهد بلند شود‌؛ یعنی باید بلند شود‌؛ ولی...
 نمی‌دانم عاقبت بلند می‌شود یا نه. آخرش را گذاشته برای من. باید ویرایشش هم ‌بکنم‌؛ آماده‌اش کنم برای چاپ.)
«آفتاب یخ کرده پشت‌ِ عینک دودی» داستان مرگ‌ِ آرزوهاست‌، با زبان و ساختاری که پیشتر‌، در داوری کلی مجموعه‌ی «جهنم به اجبار» زیبایی‌اش ستوده شده است.
۹-   تاوان‌های بیهوده
«تاوان‌های بیهوده» بازگشتی شد به سال‌‌ِ ۶۰ یا ۶۱‌، دقیق یادم نیست. نه به دلیل شباهت‌ِ اشخاص و نوع ماجراهاش‌، لطافت‌ِ عاشقانه‌اش‌ منظورم است که لذت‌ِ رمان‌ِ «پر» نوشته ماتیسن را برگرداند به ذهن در آن دوران. از «پر» هیچ در خاطرم نمانده جز لذت‌ِ خواندنش به شکل‌ِ خاطره‌ای بشدت مه‌آلود‌ بعلت مسافت‌ِ طولانی‌ِ طی شده در جاده‌ی عمر؛ اما کلمه‌کلمه‌ی «تاوان‌های بیهوده» را بی پس و پیش می‌توانم چندباره بگویم که بشدت خلیده است در وجودم‌. شرح‌ِ غمگنانه‌ی‌ِ دلدادگی‌ و گذشت است‌، سرشار از حس و عاطفه‌؛ ماجرای جوانی‌های ابراهیم‌ِ اکنون شصت ساله و عشق ممنوع‌ دهه‌های قبلش به فریبا. خیانت به همسر‌، شاید به علت‌ِ بناچار زیستن در فاصله‌هایی دور و مدت‌های زیاد که اگرچه می‌گویم‌، خودم هم می‌دانم توجیه‌ کودکانه‌ای بیش نیست.
جنگ در جبهه‌ها جریان دارد‌؛ و جذابیت‌ِ ابراهیم‌‌، جوان‌ِ مانده در عقبه‌ی یگان‌، نبردیست بین‌ِ دخترها و زن‌های بی‌شوهر برای تصاحب او.
داستان زمانی شروع می‌شود که راوی‌، در آستانه‌ی پنجاه سالگی دچار حمله‌ی قلبی است‌؛ عارضه‌ای که پیشتر‌ ابراهیم را درگیر می‌کرد، این‌بار افتاده است به جان ضلع‌ِ دیگر‌ِ مثلث‌ِ عاطفی‌-ادبی‌ِ تکرار شونده در مجموعه‌ی (جهنم به ناچار)‌‌؛ طوری که می‌کشاندش به مرز‌ِ بین مرگ و زندگی: (حرف نمی‌زنم اما رفته‌رفته فریادهای کوتاه‌ام بلند و بلندتر می‌شود. سینه‌ام را چنگ می‌زنم. نفسم بریده‌بریده است. دهانم برای بلعیدن هوا باز و بسته می‌شود. درد‌، بیشتر که می‌شود می‌رود پایین‌تر و در شکمم می‌پیچد. شکمم منقبض می‌شود. آن را در مشت می‌فشارم. فرزانه به هق‌هق می‌افتد، صدای گریه‌اش اشکم را درمی‌آورد. پدرش توی درگاهی هنوز منتظر ایستاده. دلم می‌خواهد ردش کنم‌ برود پی کارش اما کلمه‌ای از دهانم بیرون نمی‌آید. صدای هراسان‌ِ فتانه را می‌شنوم: آلو اورژانس؟...
دست‌هایم شل می‌شوند دو طرف‌ِ بدنم. نفس‌ِ آخر را می‌کشم و توی بغل فرزانه می‌افتم....)
در بیمارستان‌، در لحظاتی بین هوشیاری و بی‌هوشی‌، دوست‌ِ خانوادگی‌اش به گفته‌ی یکی از دخترهاش‌، یا همکار‌ِ ادبی‌اش به نقل از دختر‌ِ دیگر‌، نه در کسوت‌ِ نظامی‌گری‌، نه پیر و بازنشسته‌، در شکل‌ِ شکیل‌ِ پزشکی جوان می‌آید برای معاینه‌اش: (ابراهیم می‌‌آید روی سرم خم می‌شود. خودش است. از قاب عکسی که به دیوار اتاقش آویزان است بیرون پریده، آمده همین‌جا کنار‌ِ تخت‌ِ من‌؛ فقط روی شانه‌ی لباس‌ِ سفیدش ستاره‌ای نمی‌درخشد. پلک می‌زنم. بی‌اعتنا به داد و بیداد‌ِ لیلا به سینه‌ام دست می‌کشد و با انگشت‌هایش روی آن ضرب می‌گیرد. سوزشی در بازویم حس می‌کنم. ابراهیم نزدیک و نزدیکتر می‌شود. ستاره‌هایش یکی یکی پیدایشان می‌شود. آسمان‌ِ صبح از پنجره خودش را می‌کشاند روی تختم‌....)
شباهت‌ِ شگفت‌‌انگیز دو تن‌، اگرچه در آغاز بُهت و سرگردانی به همراه دارد‌؛ اما بتدریج راوی را می‌‌برد به خانه‌ی خاطرات‌، به مرور‌ِ داستان‌ِ منتشر نشده‌ای از ابراهیم که فقط به او نشانش داده است. ماجرای رابطه‌ی هوس‌‌آلوده‌ی مردی متأهل با دختری که همه‌ی هستی‌اش را در طبق عشق و اخلاص گذاشته است: (فریبا را از قصه‌‌ی منتشر نشده‌ای که ابراهیم بر اساس‌ِ خاطراتش نوشته است می‌شناسم. او‌، دل به مردی می‌بندد که زن‌، و دختری سه ساله دارد. فریبا دلخوش به روابط پنهانی است و به فرجام عشقش نمی‌اندیشد. ابراهیم هم جوان‌تر از آن که به حواشی رابطه‌اش فکر کند.)
فریبا اگرچه می‌داند ابراهیم زن دارد و دختری سه ساله‌، اما عشق که ملاحظه‌کاری و حساب کتاب سرش نمی‌شود. حتا اگر موضوع برملا شود‌، کار به دعوا‌، شکایت‌ِ خانواده‌، دادگاه و در نهایت زندانی شدن‌ِ خطاکار بکشد‌؛ او‌، کار‌ِ خودش را می‌کند. نه تن به سقط جنین می‌دهد‌؛ نه دل می‌کند از یار‌ی که پس از تنبیه‌ای نه چندان بایسته‌، ناگزیر کوله‌ی دلدادگی‌اش را کول می‌گیرد و برمی‌گردد به زادگاه‌‌، پیش زن و دخترش تا تجربه‌ی تلخش را قطره‌قطره لابه‌لای قصه‌هایش بچکاند.
ابراهیم در پنداری خطا‌، گمان می‌کند فریبا به خواسته‌ی خانواده‌اش تن داده و هرچه بین آن دو بوده تمام شده است‌؛ نه طفلی در بین است و نه عشقی‌؛ غافل که هر جا باشد‌، در هر سنی و سالی‌، دختر‌‌، کنار‌ِ اوست‌، آنقدر نزدیک تا همه‌ی رفتارش را ببیند‌، نوشته‌هایش را بخواند‌، دلخوش باشد به کتاب‌ها و بریده‌های روزنامه‌ها و هر رد و نوشته که از آن‌ِ اوست‌؛ و به یاد‌ِ عشق‌ِ از دست رفته‌، فرزندش را ابراهیم بنامد‌‌؛ به بهترین نحو بزرگش کند‌‌؛ پزشکی تحویل جامعه بدهد که توان‌ِ قصه‌‌نویسی را از پدر‌ِ هرگز ندیده‌اش به ارث برده است.
بستری شدن‌ِ کوتاه مدت‌ِ راوی‌، پرده از رازی به قدمت‌ِ بیش از دو دهه برمی‌دارد. شباهت رزیدنت‌ِ جوان و داستان‌نویس‌ِ پیر‌، زمینه‌ای می‌شود برای ملاقات با فریبای دیگر نه جوان‌، پا به سن گذاشته‌، مستور: (می‌آید. خودش است‌؛ عیناً توصیفی که ازش شنیده‌ام‌: گوشتالود‌، نه چاق‌؛ با قدی متوسط‌؛ پوستی خوشرنگ‌؛ و صورتی زیبا و نجیبانه. هم‌سن من باید باشد‌، یا کمی بیشتر. خوب مانده. نزدیک می‌شود. چین‌های ریز دور چشم‌هایش پیداست. دست می‌دهد. لبخندی کمرنگ دور لبش را خط‌خطی می‌کند.)
«تاوان‌های بیهوده» یگانه داستانی است در مجموعه‌ی «جهنم به ناچار» که روایتی خطی و ساختاری ساده دارد‌‌؛ انتخابی درست و بجا با توجه به مضمون که بشدت احساس و عواطف مخاطب را درگیر خودش می‌کند.
۱۰-  برف‌های تشنه
مضمون (برف‌های تشنه‌) عشق و حرمان است‌؛ برای مرضی‌، از هفت‌هشت سالگی‌اش تا موقعی که شوهر دارد‌‌‌، دو دختر‌؛ و سومی‌اش هم در راه است.
داستان‌، با پس و پیش شدن‌های ذهنی‌، پیش و پس می‌رود‌، تا بعد از امر و نهی‌های بی‌اثر‌ِ سینا‌، شوهر‌ِ راوی‌، امر و نهی‌های‌ِ واقعی‌، یا واهی‌‌؛ و بی‌اعتنایی مرضی‌ به اعتراض‌های او‌؛ و اصرار بر انجام شیطنت‌ها و لج‌بازی‌‌های کودکانه‌اش‌، نقطه‌ای آگاهی ما از آغاز عشقش را براستی ببرد به کودکی‌اش: (تو راحتی جمع شدم‌؛ شدم قد یک بچه‌ی هفت‌هشت ساله. بچه گنجشکی تو دلم پرپر می‌زد برای مرضی مرضی گفتنت‌. داداش بزرگه رد‌ِ خنده‌هام را بو کشید‌؛ امان نداد سین سلام به گوشش برسد‌؛ کشیده‌ی محکمی تو صورتم زد: بار آخرت باشد تو رو پسر مردم می‌خندی!)
عشق‌ِ مرضی از همان ابتدا محکوم به شکست است‌، چه با سیلی‌ِ محکم‌ِ دوران‌ِ کودکی، تا چهارده‌ سالگی و ادامه‌ی شماتت‌های برادر‌ِ بزرگتر از طرفی ‌و بازجوهایی‌های برادر‌ِ کوچک‌تر از طرف‌ِ دیگر‌؛ و ادامه‌اش حتا تا بیست سالگی و این مرتبه از زبان شوهر: (... لعنتی...کوفتی... هرزه‌... بی‌پدر و مادر... مادری کن!)
مگر می‌شود مادری کرد؟ وقتی عشق همزادت بوده است‌؛ با تو رشد کرده‌، از طفولیت به نوجوانی و جوانی رسانیده‌ باشدت‌؛ طوری همه‌ی وجودت را مسخر کرده باشد که جز آن نبینی و نشنوی‌؛ و مادر‌، تنها حمایتی که می‌تواند از تو بکند‌، تضرعی است بی‌ثمر: (مادر با بغض گفت: تو عاقل‌تری بزرگ‌تری. مرضی چهارده سالشه. حالا کو تا زنانگی؟
با خودم گفتم: ... تا عشق... تا ازدواج! حتماً مادر تو دلش می‌گه کاش این یکی را هم پسر زاییده بودم!)
نه که شهلا شیخی به‌ ورطه‌ی ته‌مانده‌ی هنوز باقی در باور عموم بپردازد‌، ارجحیت‌ِ پسر به دختر‌. آرزوی مادر برای پسر زاده می‌شدن‌ِ راوی را می‌توان به روایت‌ِ بیان‌ِ نشده‌ی شکست‌ِ عشقی زائو نیز تعبیر کرد‌؛ یا هر برداشت‌ِ دیگر‌، که به باور‌ِ من و تو نزدیک‌تر باشد.
ذهن‌ِ مرضی در سراسر‌ِ داستان از دو موضوع انباشته شده است‌، صدای پسر‌خاله‌‌، که مدام در مخیله‌اش می‌پیچد: (مرضی... مرضی...)‌؛ و دعوتش می‌کند به دلدادگی‌؛ به قد کشیدن‌، بزرگ شدن به امید‌ِ وصال‌؛ و طنین‌ِ مخالفت‌ها و سرکوفت‌های اطرافیان‌، چه خانواده‌ی نسبی باشد و چه سببی: (فراموش کن... باید فراموشش کنی... با دخترها خودت را سرگرم کن. سارا را می‌گذاری مدرسه. برای صبا قصه بگو. سومی هم داره از راه می‌رسه... آشپزی... قهوه... سریال و...)
تن دادن به زندگی‌ای‌ از سر‌ِ تکلیف‌، چیزی نیست که بشود تسلیمش شد. مرضی‌‌، یا به ‌عبارت‌ِ بهتر‌، راوی‌، اگرچه جز صدا و ریشی سیاه از دلداده‌اش‌، هیچ نشانه و یا تصویری به ما نمی‌دهد‌؛ انگار بی‌اعتمادی به همدلی و همراهی دیگران بقدری در جانش خلیده‌، که آنچه می‌شنویم‌، نه به قصد‌ِ آگاهی مخاطب از وقایع‌، که واگویه‌هایی درونی زنی است‌، در آستانه که نه‌، قدم گذاشته در سرزمین‌ِ جنون: (‌: حواست کجاست دختر؟ تو عروس خوشگل‌ِ سینایی. ببین چه موهای بور و بلندی مثل خوشه‌ی آفتاب!
: دختر چه مرگت شده. تو برف‌ها دنبال چه می‌گردی؟!)
به هم آمیختن گذشته و حال‌، نمایش‌ِ توأم‌ِ درون و بیرون‌، بسنده کردن به اشارتی کوتاه به‌جای شرح و تفصیل ماجراها‌، و حتا خساست در توضیح‌ِ واگویه‌ها نیز‌، از ویژگی‌های دلپذیر‌ِ شیوه‌ی داستان‌نویسی‌ِ شهلا شیخی است. او با کلامی سنجیده‌، طوری قطره‌قطره آگاهی از ماوقع را به جان‌ِ ما می‌ریزد که که تا مدت‌ها‌، و شاید برای همیشه در وجودمان نقش ببند. به عنوان نمونه‌، در (برف‌های تشنه‌) جدا از عنوان‌ِ عجیب‌ِ داستان‌،‌ آنچه از سرانجام‌ِ عشق‌ِ راوی دستگیرمان می‌شود‌، توضیح‌ِ مختصری است که از زبان برادر‌ِ بزرگ‌ِ مرضی می‌شنویم: (داداش بزرگه ریش خرمایی‌اش را خاراند: میگن تو برف‌ها گم شده. انگار آب شده رفته زمین. همه جا شب بوده و تاریک. گفتم نرو. گفته بودم به ما نمی‌خوره‌؛ وصله‌ی ما نیست این پسر. اصلاً از جنس دیگری بود، سر به هوا!)
این که عشق‌ِ همه‌ی عمر‌ِ مرضی کجا می‌رفته‌، چرا می‌رفته‌ و چه بلایی به سرش آمده‌؛ بعلاوه‌ی تشنگی برای دانستن‌ِ وقایع‌ِ پنهان مانده در سال‌های سخت‌ِ دلدادگی‌ِ پنهانی، همه و همه گذاشته می‌شود برای حدسیات‌ِ مخاطب که صحیح و یا نا‌صحیح به پُر کردن‌ِ سپیدی‌های صفحات‌ِ داستان بپردازد‌؛ آن‌هم نه در حال و هوایی به دلخواه‌، زیر‌ِ لحن‌ِ بشدت اندوهگینی که سایه‌اش را بر سر سطر‌سطر‌ِ (برف‌های تشنه‌) گسترده است.
۱۱-زیر سایه‌‌ی شمع
می‌شود بین لنگه‌های دری بایستی که از راهی دور آمده و شده است‌ امیدی برای برآورده شدن‌ِ حاجات‌ِ مردم‌؛ شمع نذرکنی‌؛ عشق‌ِ از دست رفته‌ات را ببینی بازو در بازوی زنی که می‌شناسی‌اش‌؛ روزهای تلخ و شیرین‌ِ گذشته‌ات را به یاد بیاوری در فصل‌های متفاوت‌؛ چرخی بزنی دور‌ِ فصلی از زندگی‌ات بی‌آن‌ که از جات جنب خورده باشی؛ بین‌ِ فاصله‌ی رفت و برگشت‌های ذهنی پرده از رازهای مگو برداری‌؛ دیداری داشته باشی با روزهایی که نه کامل‌، نصفه‌نیمه به کامت بوده است‌. این‌ها نه که شادت کند‌، تلخ‌، طوری که: (تلخی‌ات را به جانم می‌کشانی. وسط‌های راه رهایم می‌کنی. در خودت فرو می‌روی. می‌دانم وقت‌ِ رفتن است. همیشه لب‌تاب‌ِ لعنتی‌ات را بیشتر از من دوست داشته‌ای. دلم می‌‌خواهد بکوبمش زمین و صدای خُرد شدنش را زیر پاهایم بشنوم.)
خلاصه اگر بگویم‌، باید خیلی هشیار باشی‌، رو سطر‌سطر‌ِ داستان که نه‌، رو کلمه‌ به کلمه‌ مکث کنی‌، فکر کنی‌، هر واژه را چند مرتبه پس و پیش‌ کنی‌، بالا و پایین‌، از زاویه‌های متعدد نگاه‌اش کنی تا بدانی‌، آن‌ هم شاید‌، (زیر‌ِ سایه‌ی شمع‌)، تو روشنایی‌هاش که نه البته‌، نیازی نیست‌، داخل‌ِ نوسان‌ِ تاریکی‌هاش‌، چه گذشته است‌؛ و چه می‌گذرد.
اگر از من بپرسند که می‌گویم خانه‌ات آباد شهلا شیخی‌، پشت‌ِ تریبون هم گفته‌ام‌؛ در جلسات‌ِ ادبی هم‌‌‌؛ نه به این شکل‌، لعنتی بوده از سر‌ِ شوق‌، که حالا تغییرش می‌دهم و مکتوبش می‌کنم‌. خانه‌اش آباد‌، بخاطر آن که این‌قدر زیبا می‌نویسد‌‌، زیرکانه‌؛ طوری ذهن‌ِ مخاطب را به چالش می‌کشدکه هم آگاهی و هم احساس سرریز می‌شود از ساختار‌ِ دلپذیر‌ِ داستان‌هاش. نه که حرف‌های عجیب‌‌غریب بزند‌، یا قلنبه سلنبه‌‌؛ از یک ماجرای ساده‌ی عشقی‌، نه‌ نه‌، با پوزش‌‌. عشق که ساده نیست‌. چه کلام‌ِ شتابزده و بی‌مسئولانه‌ای‌؛ بعکس‌، بقدری عرض و عمق و درازا دارد که پدر درمی‌آورد‌. تصحیح می‌کنم: از یک ماجرای عشقی داستانی می‌سازد که شکل و شمایلش هم محزونت می‌کند‌، می‌بردت ته‌ِ‌ته‌ِ دلتنگی و هم می‌کشاندت به دقایق‌ِ ناب‌ِ کشف‌ و‌ شهود: (نمی‌دانی از درون می‌سوزم. دست‌هایم را سُر می‌دهم طرف‌ِ دست‌هایت‌؛ یخ کرده‌اند. پس می‌کشم. خیابان پُر از صدای بارانی است که روی ماشین‌ها ضرب گرفته. از لابه‌‌لای بوق‌ها و ترمز‌ها رد می‌شوم. انگار من نیستم. جسمی از من‌ِ خیس است که رد می‌شود. ماشینی بوق‌ِ ممتدی می‌زند. پاهایم مور‌مور می‌شود. دست‌هایم شوری را از گونه‌ به لب‌هایم می‌کشانند: باران شور است؟!
ناگهان هوا بوی کویر می‌دهد‌، اگرچه آفتابی نمی‌تابد کمی گرمم کند.)
(زیر‌ِ سایه‌ی شمع‌) داستان زنی است که اگرچه از بی‌وفایی‌های عشقش به تنگ آمده‌، اما هرگز جرأت‌ِ دل کندن از او را ندارد‌: (از بهانه‌هایت دلم گرفت. آن روز که در داغی آفتاب‌ِ ظهر گُل می‌چیدیم تا غروب را با عطرشان تماشا کنیم مدت‌هاست از یاد برده‌ای.
توی قابی شاه‌ِ نجف ایستاده‌ام و به شمعی که نذر کرده‌ام زل زده‌ام. ‌خیال آب شدن ندارد. نوک انگشتم را کنار‌ِ شعله‌اش می‌چرخانم.)
فاصله‌ی زمانی بین آغاز و پایان داستان به کوتاهی بودن‌ِ لحظاتی است در زیارتگاهی‌؛ دیدن‌ِ آن که از دستش داده‌ای و رقیبی که نه مثل تو پاکباخته‌؛ نه حتا به اندازه‌ی تو نگران‌ِ ذهن‌مشغولی‌های کسی که بیرحمانه کنارت گذاشته‌، جذب زرق‌وبرق‌های معمولی. دقت کنید‌‌: (‌غرق شده‌ای در خودت‌؛ اما همراه‌ات جذب‌ِ ویترینی است که زردی‌اش منعکس می‌شود روی صورت‌تان. چند خط به پیشانی‌ات افتاده که هر لبخند‌، عمیق‌ترشان می‌کند. زن با لب‌های سرخ‌ِ نیمه باز خوشحال است. برق‌ِ طلا روی سفیدی دندان‌هایش افتاده...)‌؛ مروری بریده‌بریده از هرآنچه در آغاز هستی‌ات را شکل داده و در نهایت به خاکسترت نشانده‌؛ و دقایق‌ِ بی‌تابی‌، و عصیانی از سر‌ِ درد: (از جلویت رد می‌شوم. شمع‌ِ نیم‌سوخته‌ای توی مشتم گرفته‌ام. چربی‌اش لای انگشت‌هایم سریده است. پاهایم محکم‌اند اما دلم می‌لرزد. لب‌هایت نیمه باز مانده. زن‌، بازویت را می‌کشد. دندان‌هایم روی هم چفت شده. نگاه‌ات روی لب‌هایم می‌ماند. صدایم در نمی‌آید. چشم می‌چرخانم سمت‌ِ دیگر. بی‌شتاب و بی‌نگاهی به پشت سر پیش می‌روم‌. شمع را پرت می‌کنم گوشه‌ای در تاریکی کثیف و کبره‌بسته‌ی بازار‌؛ شاید کسی برش دارد و باز روشنش کند‌؛ شمع است دیگر.)
(زیر سایه‌ی شمع) از نظر مکانی‌، جای‌جایی از گستره‌ی شهری را در بر می‌گیرد که مثل حالات‌ِ روحی راوی فصل‌های متفاوتی دارد‌؛ گاهی داغ‌‌؛ گاهی سرد و گاه‌، معتدل و بارانی‌؛ آمیخته به غلغله‌ی درونی زنی عاشق و هیاهوی جمعیتی فارغ از دغدغه‌‌های عاطفی.
به جرأت می‌گویم‌، یکایک‌ِ داستان‌های مجموعه‌ی (جهنم به ناچار) حاصل عرق‌ریزان‌ِ روحی‌ِ خانم‌ِ شیخی است. به احترام خودش و قلمش کلاه از سر برمی‌دارم و تا کمر مقابلش خم می‌شوم.
۱۲-عشق 
(عشق‌)‌، روایت‌ِ به هم آمیختن‌ِ دلباختگی‌هایی نامتجانس است‌. از یک طرف‌، لیلی که با همه‌ی وجود دل به مردی داده‌، ده سال بزرگتر از خودش‌، تعمیرکار‌ِ دوچرخه‌، بازیگوش و از همه بدتر‌، بد‌قول‌. طرف‌ِ دیگر‌ِ قضیه (ق.ع) است یا همان قیس عامری‌ِ معروف‌، که به روزگار‌ِ ما آمده تا هم عشق‌ِ لیلی را به هوس بیالوید و هم خودش جانانه دل ببندد به فوتبال‌‌؛ طوری که در مغتنم‌ترین فرصت برای رسیدن به وصال‌، بقدری غرق‌ِ تماشای بازیگران باشد که سال‌ها نویدی را که به خودش داده است‌، به فراموشی بسپارد‌؛ نوید‌ِ تمتع جنسی‌، نه ته‌ِ مغازه‌، در خانه‌ای که همه‌ی وسایل پذیرایی حتا در آن مهیاست.
اصل‌ِ قضیه همین است‌: دختری برغم‌ِ مخالفت‌های دایمی مادرش عاشق‌ِ مردی شده است که جز خودش و فوتبال‌، هیچ‌ کس و هیچ چیز را نمی‌بیند: (مادرش غر می‌زد: خجالت بکش دختر‌؛ مردک‌ِ نره‌خر سن‌ِ بابات را داره‌؛ ببین چطور با بچه‌ها می‌پلکه!
و با حرص ادامه می‌داد‌: عشق‌ِ فوتبال. فوتبالم شد نان و آب؟
: ببین لیلی‌، فوتبال عشق‌ِ بزرگ منه... نمی‌توانم... نمیشه... چه ضرری داره؟... رقیب‌ِ تو؟... غلط می‌کنه چه این‌، چه هرچه دیگه جای تو را تو قلبم بگیره!
لیلی پشت‌ِ چشم نازک کرد و لب گزید: می‌ترسم. همیشه فوتبال‌؛ حتا وقتی منم و تو!
: آخه نمی‌دانی وقتی فوتبال می‌بینم چه قندی تو دلم آب می‌شه‌؛ چه‌جور بگم‌؟ عین‌ِ دیدن‌ِ تو!)
زمان‌ِ شروع داستان موقعی است که مادر‌ِ لیلی در وضعیتی اورژانسی در بیمارستان بستریست‌ و دختر‌، بی‌اعتنا به وخامت‌ِ بیماری او‌، فرصت را مغتنم می‌شمارد تا در خلوتی که هرگز نداشته است‌، جانانه دلی از عزا دربیاورد‌؛ و چه سوروساتی مهیا می‌کند و چه خودآرایی و چه آرزوها و امیدهایی که انتظاری بی‌حاصل همه را به آب می‌دهد؛ چون بحرانی‌ترین لحظات برای قیس‌ِ عامری نه سایه‌‌ی مرگ‌ِ بر سر مادر‌ِ لیلی و نه خواسته‌های او‌، دیدار‌ِ دو تیم فوتبال است که اتفاقاً بنا به گفته‌ی خودش به هیچ‌یک هم دلبستگی عمیقی ندارد: (وقتی می‌پرسیدند: طرفدار کدام تیمی؟
گوش‌هاش سرخ می‌شد‌؛ شانه‌اش را عقب می‌داد و بُراق می‌شد به طرف: هر کدام خوب بازی کنن‌؛ هر کی خوب گُل بزنه!)
در گوشه‌ای از شهری درندشت‌‌، مادری پنجه در پنجه‌ی مرگ انداخته است‌، البته نه که تنهای تنها باشد‌، دخترش که نیست‌، دست‌کم خواهر‌زاده‌اش کنارش هست‌؛ در نقطه‌ای دیگر‌، دختری که نام‌ِ الگوی عشق و وفا‌، لیلی را یدک می‌کشد‌، بی‌اعتنا به ضرورت‌ِ حضورش در بیمارستان‌، بی‌تاب‌ِ عشق که نه‌ خدایی‌اش‌، در تب‌و‌تاب‌ِ هوسرانی است‌؛ و در گوشه‌‌ی بعدی‌، مردی شیفته‌ی توپ و مستطیل سبز‌، بقدری در هیاهوی تماشگران و غرق تماشای بازیست که یازده پیام و چند تماس‌ِ بی‌پاسخ‌ِ دختر را نمی‌شنود و جوابی اگر می‌دهد‌، از سر‌ِ حواس‌پرتی است: (لیلی زنگ زد. جواب شنید: میام. تا یک ساعت دیگه میام. نگران نباش عزیزم!
صدای لیلی را نمی‌شنید‌؛ از خودش چیزی گفته بود. داور پنالتی گرفت؛ تماشاچی‌ها فریاد زدند و شعار دادند: داور‌ِ لامروت سوتت کو؟ کفش و پا و توپت کو؟)
(عشق) نه مثل بیشتر‌ِ داستان‌های دیگر‌ِ مجموعه‌ی (جهنم به ناچار) روایت‌ِ دلدادگی‌ِ ناب‌، آشکارا به سُخره گرفتن‌، یا با کلامی محترمانه‌، مقایسه‌ای است بین مردمان‌ِ دیروز و امروز‌، با قول و قرارهاشان. تقابلی است بین‌ِ عاشقان‌ِ پیوسته به تاریخ مثل لیلی و مجنون‌، شیرین و فرهاد‌، بیژن و منیژه‌، ویس و رامین‌، والی‌آخر‌، با لیلی و قیس‌ِ عامری‌ِ امروز که از آن همه نام و نشان آنچه براش باقی مانده‌، دو حرف است‌؛ یا به‌ عبارت‌ِ دقیق‌تر‌، تکه‌تکه شدن کسی که در طول تاریخ عبرت و یا الگوی عاشقان بوده است. (ق.ع)
اما لیلی اگر همچنان لیلی مانده‌، اگرچه عشقش به هوس آلوده شده‌‌، دست‌ِکم‌ به قول و قرارش پایبند است‌‌؛ حتا اگر این تعهد به بهای به سوگ نشستن‌اش باشد‌؛ به قیمت‌ِ قدم گذاشتن در وادی جنون: (امروز لیلی از جلو مغازه‌ی ق.ع رد شد. انگار با خودش حرف می‌زد. ق.ع چیزی نشنید. با هندز‌فری پخش مستقیم فوتبال چلسی و منچستر را گوش می‌داد)
(عشق) روایت‌ِ زوال بالاترین حس‌ِ بشر است. 
۱۳-چخوف
(چخوف)‌‌، روایت عشق و ایثار است در فضایی معلق بین رویا و واقعیت. و اگر هم بخواهم بافت‌ِ آن را بصورت منفک بگویم: هم (تاوان‌های بیهوده) و هم این یکی‌، داستان و خوابی‌اند خیالبافانه‌ در دل داستان‌ِ اصلی‌.
راوی که شهلا شیخی باشد با ابراهیم‌ِ نویسنده‌، داستانی را با جابجایی‌های حسی- تخیلی و در فضایی ذهنی با کمک هم می‌نویسند. آنچه رقم خورده است‌، ‌می‌شد بیانگر رابطه‌‌ای صرفاً احساسی باشد اما قرار گرفتن مهتاب درجای درست‌، آن را به دوستی‌ِ پاک اما غیر‌ِ مرسوم بدل کرده است.
 در (چخوف) بعد از وقفه‌ا‌ی چند داستانی‌، دوباره سروکله‌ی مهتاب‌، ابراهیم و راوی‌ِ آشنا پیدا می‌شود‌؛ به اضافه‌ی یکی از غول‌های ادبی روسیه‌؛ که حضورش ناگزیرمان می‌کند یک پامان ایران باشد و پای دیگرمان در سرزمین‌ِ سرما.
داستان با برانگیختن‌ِ حس‌ِ حسادت که نه‌، انداختن‌ِ درد در دل‌ِ ابراهیمی که مثل گذشته‌، بیمار‌ِ قلبی نیز هست‌، شروع می‌شود: (: دیشب با چخوف بودم‌!
 تو شلوغی خیابان ایستاد. رو کرد به من: با کی بودی؟
فکر کردم همهمه‌ی مردم نگذاشته خوب بشنود. بلندتر گفتم: چخوف. می‌شناسی‌اش که!
 رگه‌ای درد خطوط‌ِ صورتش را جمع کرد. زمزمه کرد: پس آمد!)
آنچه روایت می‌شود مروری است نه ممتد، بریده‌بریده از لحظاتی که بر ابراهیم و راوی گذشته و در کنارش‌، سفر‌ِ رویایی زن به روسیه و دیدارش با چخوف. دیداری معما‌گونه که از یک طرف ساخته و پرداخته‌ی ذهن‌ِ خیال‌پرداز‌ِ راویست برای برانگیختن‌ِ هرچه بیشتر حس‌ِ حسادت‌ِ ابراهیم: (خوشحال بودم حرف‌هام را باور می‌کند‌؛ حتا خیال‌هام را. چشم دوخت به چشم‌هام. تو نگاه‌اش حسادت و درد به هم آمیخته بود: خوش بحالت. چخوف هنوز مطرح‌ترین داستان‌ِ کوتاه نویس‌ِ دنیاست!
سعی کردم موقع حرف زدن جدی باشم: می‌دانی ابراهیم جان، دو چیزش بیشتر دلم را می‌بَرَد‌؛ پزشک بودنش و صورت قشنگش!
کلافه شد. معلوم بود جلو داد زدنش را گرفته‌...)
و از طرف‌ِ دیگر‌، ملاقاتی است که بلیط‌ِ سفرش را نیروی تخیل و القای بی‌کم و کاست‌‌ِ ابراهیم صادر کرده است‌، چه مکانی و چه زمانی‌؛ آن‌هم برغم نارضایتی شدیدش از خواسته‌های بازیگوشانه‌، و حتا می‌شود گفت شیطنت‌آمیز‌ِ راوی: (چشم‌هام آبستن خوابی خوش بود‌ اما فکر و خیال‌ِ سل راحتم نمی‌گذاشت. مرتب غلت زدم تو رختخواب. عاقبت ابراهیم آمد. با بوسه‌ای پلک‌هام را بست. زمزمه کرد: باز هم ناراضی هستی بی‌انصاف؟ خودت گفتی چخوف. می‌خواستی با هر کدام از قدرترین نویسنده‌های معاصر آشنات کنم!)
ابراهیم‌ بقدری دلبسته‌ی راویست که هرچه بخواهد‌، برایش مهیا می‌کند‌‌؛ از دیدار با هر کس که او اراده کند‌، تا بردنش به دو قرن‌ِ پیش و حتا به جان‌ خریدن‌ِ سل‌ِ رقیب به منظور واکسینه کردن‌ِ راوی تا با خیال راحت به هوی و هوس‌هایش بپردازد‌؛ هوی و هوسی که در نهایت‌ِ به قیمت مرگ‌ِ ابراهیم می‌انجامد: (سرفه زد. چند سرفه‌ی خشک. انگار دستمالش را بیرون آورد و خلط‌ِ خون‌آلودش را طوری تف کرد که حالم بهم نخورد‌. کمی که آرام شد‌، گفت: قلب‌ِ نصفه‌نیمه‌، سل هم روش. دیگر نمی‌خواهد نگران‌ِ چیزی باشی؛ آنتوان از همه جوانتر و سالم‌تر شده است!)
(چخوف) را درواقع می‌توان بیانیه‌ی مظلومیت و عصمت‌ِ‌ِ ابراهیم نامید‌؛ نه از دیدگاه‌ِ اجتماعی‌، از منظر‌ِ بارش‌ِ احساس و عواطف‌. او‌، مردی است گرفتار در ورطه‌ی خواسته‌های نامعقول‌ِ زنی فقط به‌‌خود‌اندیش‌، با رفتار و افکاری متناقض‌؛ که پاداش‌ِ دلبستگی ناب و بی‌غل‌وغش‌ را تحمل دایمی درد می‌پسندد‌، حتا اگر سرانجامش نابودی باشد.
شهلا شیخی در این داستان‌، خلاف‌ِ قاعده حرکت کرده است. در روزگاری که بین بسیاری از اهالی قلم‌، بویژه زنان‌ِ داستا‌ن‌نویس‌، بحث فمنیستی حرف‌ِ اول را می‌زند‌؛ او‌، انگشت‌ِ اتهام را به سمت‌ِ همجنس‌های خود برمی‌گرداند تا فراموش نکنند همیشه هم حق‌به‌جانب نیستند. 
در مجموع‌‌، اگرچه عشق‌، اغلب مضمون‌ِ اصلی‌، و بندرت‌، پس‌زمینه‌ی همه‌ی داستان‌های مجموعه‌‌ی (جهنم به‌ناچار) است‌، اما شهلا شیخی هربار آن را به صورتی و در قالبی تازه ارایه داده است که هرچه می‌خوانیم‌، تشنه‌تر می‌‌شویم تا در داستان‌ِ بعدی بیابیمش.
(جهنم به ناچار) را می‌توان اتفاقی مبارک در ادبیات داستانی کرمانشاه نامید.
۲۲/۷: ۱۳۹۴/کرمانشاه؛اسماعیل زرعی
***
[۱] - همه‌ی جمله‌های داخل پرانتز‌، برگرفته از متن « جهنم به ناچار است» است.
[۲] - تیمچه‌: بازارچه‌ای قدیمی در کرمانشاه
[۳] - گروه‌های ترک اعتیاد

اطلاعات شما ذخيره شود ؟