نگاهی به رمان«شازده احتجاب»اثر زنده یاد:«هوشنگ گلشیری» / نعمت مرادی
 نگاهی به رمان«شازده احتجاب»اثر زنده یاد:«هوشنگ گلشیری» / نعمت مرادی
«شازده احتجاب» رمان کوتاه زنده یاد هوشنگ گلشیری، نویسنده ی فقید و تاثیرگذار معاصر است که آن را در سال ۱۳۴۸ نوشت و تاکنون بیش از چهارده بار منتشر و توزیع شده است. در خصوص این شاهکار ادبی، نقدها و نظرگاه های بی شماری نوشته و منتشر شده.این اثر به زبان های فرانسوی و انگلیسی هم ترجمه شده است....

سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی:
«شازده احتجاب» رمان کوتاه زنده یاد هوشنگ گلشیری، نویسنده ی فقید و تاثیرگذار معاصر  است که آن را در سال ۱۳۴۸ نوشت و تاکنون بیش از چهارده بار منتشر و توزیع شده است. در خصوص این شاهکار ادبی، نقدها و نظرگاه های بی شماری نوشته و منتشر شده.این اثر به زبان های فرانسوی و انگلیسی هم ترجمه شده است.
رمان شازده احتجاب، به شیوه ی جریان سیال ذهن نوشته شده و «بهمن فرمان آرا» کارگردان صاحب نظر معاصر، (۱۳۲۰/اصفهان) بر اساس متن این رمان، فیلمی به همین نام در سال ۱۳۵۳ به مدت ۹۳ دقیقه با بازی«جمشید مشایخی،فخریخوروش(هنرمندکرمانشاهی)زنده یاد منصور کوشان(نویسنده و شاعر و نمایش نامه نویس و روزنامه نگار ادبی) و...»ساخت، که در سال ۱۹۷۵ در جشن واره فیلم «کن» هم به نمایش درآمد.دومین فیلم بلندآقای فرمان آرا در رده ی«فیلم های موج نوی سینمای ایران» قرار دارد.
***
«نعمت مرادی»، نویسنده و شاعر و منتقد هم استانی، این بار نگاهی بر این رمان ماندگار نوشته و برای انتشار در اختیار سرویس داستان بلوط گذاشته است. 
در ادامه، متن (پی دی اف) شده ی این شاهکار ادبی را برای خوانش و التذاذ ادبی فرهیخته گان مخاطب، منتشر و بارگذاری می شود و شما را به خوانش نقد و نگاه مرادی بر آن دعوت می کنم... 
***
شازده احتجاب نام رمانی از هوشنگ گلشیری است که در اواخردهه ی چهل و اوایل دهه ی پنجاه توسط انتشارات نیلوفر به زیور چاپ آراسته شد و از آن زمان به بعد چاپ های متعدی از این رمان منتشر و ترجمه شده است.
چاپ دوم این رمان درسال هزار و سیصد و پنجاه، چندماه بعد از انتشار رمان کریستین وکید  اتفاق افتاد.شازده احتجاب  یکی از خوش ساخت ترین رمان های است که تا حدودی وضعیت قاجار را به  وسیله فلاش بک های متعدد که از ساختار ذهنی شازده می گذرد به تصویرمی کشد.
شازده احتجاب، دومین کتاب و اولین رمان او بودکه درسال هزار سیصد و چهل هشت منتشر شد. 
کتاب یا مجموعه داستان اول او به نام( مثل همیشه)،آن طورشهرتی را برای او دست و پا نکرد وآن طورکه باید دیده شود،دیده نشد. اما این اتفاق خوب ، در رمان شازده احتجاب افتاد و اورا به عنوان یک نویسنده ی صاحب سبک و متفاوت ازنویسنده های هم عصرو ماقبل او معرفی کرد.
((بهرام صادقی)) یکی از نویسندگان هم عصراوبود و درکنارگلشیری ،یکی دیگر از تاثیرگذارترین نویسندگان حلقه ی ادبی جنگ اصفهان به شمار می رفت. سبک این نویسنده ،در مجموعه داستان (سنگر و قمقمه های خالی) ، تا حدود زیادی ایجاد کردن فرم بود.مخصوصاً دریکی از داستان کوتاه هاش که هفده بار از اپیزود، برای روایت ساخت کلی داستانش استفاده وکارکرد می کشد. اما این اتفاق فرمی در شازده احتجاب به گونه ای دیگر رقم می خورد. هر نویسنده ی خلاقی برای خلق یک اثر هنری ، ممکن است ازیک،یا چند زاویه دید در رمانش استفاده کند.در واقع می تواند ابزار یا اسلحه ای خیلی مهم،برای نویسنده محسوب بشود. اما بحث بر سر همین زاویه دید است. هوشنگ گلشیری می داندکه اگر رمان را تا انتها به وسیله ی زاویه دید دانای کل و در برخی از قسمت های رمان سوم شخص محدود به ذهن ، پیش ببرد شاید، همان شیوه ی مرسوم نویسنده های کلاسیک ماقبل خود را دارد ادامه می دهد.پس او مثل نویسنده ی هم عصرش بهرام صادقی، به فکر ایجاد فرم، ولحن می افتد و این ایجاد فرم ولحن در شازده احتجاب فقط می تواند با تغیر زاویه دید و ایجادکردن راوی جدید،امکان پذیرباشد. پس نویسنده با تغیر زاویه دیدهای متعدد و ایجادکردن لحن در شخصیت شازده احتجاب ،مراد، فخری و فخرالنساء،به وسیله ی ایجاد کردن روایت جریا سیال ذهن و هم چنین خرده روایت های متعدد، ازکلیشه های مرسوم کلاسیک دوری می کند.
گلشیری خوب می داند که اگررمان به همین شیوه ی دانایی کل ویا سوم شخص محدودبه ذهن روایت شود.یعنی اینکه مخاطب این رمان ، قدرت تصمیم گیری در متن را ندارد و به عنوان مخاطبی خلع سلاح شده ،به خود و رمان می اندیشد. پس حتی می توان گفت که استفاده از این شیوه ی مرسوم،یعنی قضاوت کردن راوی درباره رخدادها و سیطره داشتن بر شخصیت ها و مکان ها وکنش ها و حتی به بازی گرفتن عواطف واحساسات شخصیت های رمان و درنگرش دیگرآن، به بازی گرفتن مخاطب است وهمچنین قدرت فکرو اندیشه گرفتن از او. گلشیری خوب می داندکه مخاطب او مخاطب باهوش وتیزبینی خواهد بود.
مخاطبی که (جمال زاده) و (هدایت) و (چوبک) را پشت سرگذاشته وحتی درحال گذار از (ابراهیم گلستان)،(دولت آبادی)، (جمال میرصادقی) و(غلامحسین ساعدی) وبرخوردبا او و(بهرام صادقی) است.
پس بعداز این همه تجربیات فکری واتفاقاتی که درشیوه های متفاوت داستان نویسی افتاده بود و هر نویسنده ای صدای متفاوت خود را داشت و به سوی مکتبی روانه شده بود.
مخاطب دیگر دنبال آن اتفاق های روایی وتجربه شده نبود.شیوه ی روایی همچون دانایی کل ، دیگرآن اهمیت و شاکله ی خود را از دست داده بود.
پس نویسنده ای مثل گلشیری،با استفاده از جریان سیال ذهن،از سیلان نامنظم و پایان ناپذیرذهن شخصیت ها ،به خصوص شاهزاده به وسیله رفت و برگشت های ذهنی وفلاش بک های متعدد و بازآفرینی خاطرات مدفون شده در هزار توهای ذهن ،دنبال ایجاد زاویه دیدی متفاوت وتکنیکی متفاوت تر ازقبل است .
تک گویی های ذهنی ویا به عبارتی درونی از شازده، درلابه لای خرده روایت های که در ساختارکلی رمان پیش می رودکه قبل تر از گلشیری، توسط هدایت، در داستان کوتاه (فردا)که روایت یک شخص سیاسی به اسم مهدی زاغی است افتاده.حتی شیوه روایی جریان سیال ذهن در(اولیسس) جیمزجویس و (خانم دالوی) از ویرجینیا ولف و رمان (خشم وهیاهو)ی ویلیام فاکنر افتاده بود.اما برای نویسندگان ایرانی شکل تجربه ی جدیدی از روایت بود.که گلشیری درحال گذارازآن بود.خودرفت وبرگشت های زمانی درشازده احتجاب ،صرفا جریان سیال ذهن نیست .بلکه جریان سیال ذهن است که باعث ایجاد این رفت وبرگشت ها وهمچنین ساخت روایت اصلی درساختار کلی رمان می شود.
درهمین روایت ،خسرو اسم اصلی شازده و تداعی کننده دوران کودکی شازده به شمارمی رود. پس می توان گفت در روایت جریان سیال ذهن،با تغییر اسم ازخسرو به شازده و بالعکس ،زمان روایت هم تغییر می کند.
سوژه ی اصلی این رمان برمی گردد به بازمانده ای ازدوران قاجاربه اسم شازده احتجاب که براساس اتفاقاتی که درگذشته برایش افتاده ،دچاراختلال های روحی و روانی شده است.گلشیری سعی کرده تمام تناقضات رفتاری درونی این شخصیت را، جلو چشم مخاطب نمایش دهد.آغاز رمان با وضعیت نابه سامان جسمی شازده شروع می شود.مریضی که به نوعی میراث پیشینیان او به او می باشد. شاید کلیت ساخت این رمان رابطه ی مستقیم با قاب عکس روی دیواردارد. انگارشخصیت ها بیرون می آیند و روایت می شوند و دوباره برمی گردند. شاید همین نکته باعث می شود که رمان ازآن حالت خطی بیرون بیاید وبه سمت رمانی شکسته حرکت کند.
«با این همه شازده احتجاب هیچ باکش نبود.عصا وکلاهش را داد دست فخری ، گونه ی بزک کرده ی فخرالنساء رابوسید و رفت بالا.در را بست و همانجا،توی تاریکی ، روی صندلی راحتی اش نشست.»

اطلاعات شما ذخيره شود ؟