دوستت دارم، ولی لطفاً فراموشم کن! نگاهی به کتاب«گفته بودم که تو را دارم دوست»ترجمه رضا کریم‌مجاور محمد مرادی نصاری
دوستت دارم، ولی لطفاً فراموشم کن! نگاهی به کتاب«گفته بودم که تو را دارم دوست»ترجمه رضا کریم‌مجاور محمد مرادی نصاری
چه چیزی دشوارتر از نوشتن درباره‌ی چیزی است که همه‌ی ما آن را می‌دانیم؟ نوشتن درباره عشق دارای چنین خصلتی است؛ خصلتی سهل و ممتنع. سهل از اینرو که همه‌ی ما به شکل‌های مختلف دارای تجربیاتی از آن هستیم و ممتنع از آنرو که تمامیت عشق و توضیح آن همواره از محدوده تجربه و توالی کلمات گریخته و جز رد و سایه‌ای از او بر جای نمی‌ماند....


چه چیزی دشوارتر از نوشتن درباره‌ی چیزی است که همه‌ی ما آن را می‌دانیم؟ نوشتن درباره "عشق" دارای چنین خصلتی است؛ خصلتی سهل و ممتنع. سهل از اینرو که همه‌ی ما به شکل‌های مختلف دارای تجربیاتی از آن هستیم و ممتنع از آنرو که تمامیت عشق و توضیح آن همواره از محدوده تجربه و توالی کلمات گریخته و جز رد و سایه‌ای از او بر جای نمی‌ماند؛ همچون خراش پنجه‌ای بر پوست. سایه‌ای آواره و سرسخت، که چه بسا "کاملن" تن به هیچ بدنی ندهد. شاید کلمه‌ی "آواره" توصیفی نه چندان دقیق از عشق باشد. آواره‌ای که همواره از کلمه‌ای به کلمه‌ای دیگر و از بدنی به بدنی دیگر می‌گریزد. همین گریختن، عدم انقیاد و بیش از خود بودن عشق است که او را به نیرویی سرکش تبدیل می‌کند. نیرویی که هم خواهان یکدستی است و هم از یکدست شدن کامل در هر وضعیتی سر باز می‌زند و پیوسته در جستجوی وضعیتی دیگر و دیگر است. اما وضعیت دیگری نیز هست که از جهاتی مشابه وضیعت عشق است؛ شعر!:

با من بگو
آیا شعر
عشق تو را من آموخت
یا عشق تو
شعر را به من...
(ص۱۳۷)

وضعیت شعر نیز همچون عشق حکایت از عدم انقیاد و آوارگی دارد. شعری که اگر معنایی در پس آن باشد همانا نفی تمامیت معنا و رد و خراشی از جنس زبان و کلمه ‌است. ردی که همواره در فراسوی خود به ریشه‌های جنون چنگ می‌زند.  
"گفته بودم که تو را دارم دوست" عنوان کتابی با گزینش و ترجمه رضا کریم مجاور است که در آن عشق و شعر بهم گره خورده‌اند. مجموعه‌ای که شامل برگردان ۱۰۷ شعر کُردی (سورانی) به فارسی است که توسط نشر "مروارید" روانه‌ی قفسه‌های کتاب شده است. در مقدمه کتاب که برشی از رمان "شهر موسیقیدان‌های سفید" اثر بختیارعلی است آمده: "عشق این است که انسان دست از هر هدفی بردارد، بدون آنکه دست از زندگی بردارد... اندیشیدن را رها کند، بی‌آنکه دیوانه باشد..." در آنجا بختیار صحبت از این می‌کند که اگر ما در پس عشق به دنبال هدف‌های مادی یا غیرمادی ولو زیبایی، وقار و... باشیم، از محدوده‌ی عشق حقیقی خارج شده‌ایم. به نوعی هم حق با اوست. این صفات گرچه برخلاف آنچه که او نوشته "بی‌معنا" نیستند اما آن چیزی که دیگری را تا مقام معشوق بر می‌کشد چیزی فراتر از این ویژگی‌هایی قابل محاسبه است. همانطور که لاکان می گوید: "عشق بدان معناست که یک موجود دیگر را در فراسوی آن چیزی که به نظر می‌آید دوست بداری". گویی عاشق به چیزی، به گوهری در وجود دیگری عشق می‌ورزد که در ورای این صفات قرار گرفته است. چیزی که شاید به حس بگنجد اما به زبان نه: تو رمز حُسنی و می‌گنجی‌ام به حس اما/ نگنجی‌ام به بیان "آن" که گفته‌اند این است(حسین منزوی). 
این "آن" یا گوهر ناپیدا همان چیزی است که از محبوب شخصی یگانه می‌سازد، چیزی که باعث می‌شود او با هیچ کس دیگری قابل معاوضه نباشد:

در می‌زنند
زنان محله‌ند
آمده‌اند زیبایی را
از تو گدایی کنند
(ص۸۰)

عشق، خانه به خانه می‌چرخد و هیچ جای امنی نمی‌گذارد. اهل چانه‌زنی نیست و حد وسطی نمی‌شناسد؛ "یا خالی و یا لبریز". او از جنس طوفان است اما هیچ هواشناسی نمی‌تواند او را پیش‌بینی کند، که اگر اینگونه باشد باید در "عشق" بودنش تردید روا داشت. عشق یا نیست و آب از آب تکان نمی‌خورد، یا هست و سیلاب همه چیز را با خود می‌برد:

تو به آب می‌مانی
تا تمام غرقم نکنی
موجت آرام نمی‌گیرد
(ص۸۱)

عشق تا هنگامی که عشق باشد هرگز آرام نمی‌گیرد، چرا که آرامش را فقط می‌توان در داروخانه پیدا کرد نه درعشق. حتی اگر آرامشی نیز در عشق باشد از جنس آشوب و سراسیمگی است. آشوب و آرامشی توامان و غریب که در نگاه عاشق و معشوق آشیان می‌کند:

نگاه‌ام 
گنجشک سراسیمه‌ی بی‌آشیانی است
که تنها 
در میان جنگل انبوه نگاه تو آرام می‌گیرد...
(ص۱۱۴)

نگاه معشوق، همان نگاهی است که سرشار راز و رمز، سرشار نادیدنی‌هاست. سرشار نجواهایی که  از دل تاریکی‌ها می‌آیند. استعاره جنگل برای عشق بسی قابل تامل است. جنگلی که در عین شکوه، زیبایی و آرامش دهندگی، سهمناک و لرزآفرین نیز هست. همین تضاد است: 

گفتم: "دوستت دارم 
ولی لطفا فراموشم کن!" 
(ص۱۰۴)

که عشق را عشق می‌کند و معشوق را "کسی که مثل هیچ کس نیست":

آن‌گاه که دنیا به تاریکی می‌نشیند
تو می‌آیی و
در میان دنیا و تاریکی
چون خورشیدی همیشگی
در بامدادان من می‌دمی
(ص۱۰۹)

عشق شکل خاصی از امید است، امید به تغییری مداوم. چیزی که نمی‌توان او را در قالبی خاص منجمد کرد. امیدی که در پس همین تاریکی‌ها و تضادها نشسته است. امید به "خورشیدی همیشگی". این خورشید همیشگی دیگر در ارتباط با زمان تعریف نمی‌شود. عشق شکلی از جاودانگی است. چرا که با ابراز و آشکار شدنش همیشگی می‌شود و به ابدیت گره می‌خورد یا به تعبیر ژان لوک نانسی دیگر ربطی به استمرار زمان ندارد. "هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق" (وحشی بافقی). او متولد می‌شود و تا همیشه می‌ماند. مثل جای زخمی قدیمی بر پوست که همیشه با ماست، حتی اگر دیگر از آن خونی نچکد. زخمی که چه بسا در جایی دیگر سر باز کند. چرا که در عشق، هرچیزی ممکن است، چرا که عشق انسان‌ها را دگرگون می‌کند:

تو اگر نبودی
من خام می‌بودم
به ماه می‌گفتم: چه دوشیزه‌ی زشتی!
به برف می‌گفتم: چه شیء پلشتی!
در ساحل دریا، موج‌ها را سنگسار می‌کردم
به قناری می‌گفتم: اِنِّ اَنکرَ الاصواتِ لَصَوتُکَ
عشق تو اگر نبود
من تروریست می‌شدم...
(ص۷۱)

شاید اگر بخواهیم درباره زوایای مختلف عشق و اشعار این کتاب صحبت کنیم نیاز به صرف زمان و کلمات بیشتری باشد که در این مجال اندک نمی‌گنجد. با این حال ترجمه‌ی کریم مجاور را می‌توان ترجمه‌ای منسجم و پاکیزه دانست (که البته از کسی چون ایشان دور از انتظار نیست). از سوی دیگر و به زعم نگارنده، مترجم می‌توانست از آوردن برخی از اشعار صرفه نظر کند. چرا که مخاطب احساس می‌کند شعرهای مذکور -که تعدادشان نیز بسیار اندک است- بخش زیادی از زیبایی خود را در زبان اول به جا گذاشته‌اند. 
با اینهمه کتاب "گفته بودم که تو را دارم دوست" آثار فراوان و زیبایی از شاعران مطرح کردستان عراق و ایران همچون: شیرکوبی‌کس، عبدالله پَشیو، لطیف هَلمَت، جلال ملکشاه، کامبیز کریمی و... را در خود جای داده که بی‌شک خواندنی است!


اطلاعات شما ذخيره شود ؟