طنز و هجو کیومرث صابری فومنی
طنز و هجو  کیومرث صابری فومنی
کیومرث صابری فومنی معروف به گل آقا، در هفتم شهریور سال ۱۳۲۰، در صومعه سرا به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در شهر فومن گذراند. در شانزده سالگی، در امتحان ورودی دانشسرای کشاورزی ساری قبول شد و در بیست سالگی، در رشته ادبی امتحان داد و دیپلم گرفت....

کیومرث صابری فومنی معروف به گل آقا، در هفتم شهریور سال ۱۳۲۰، در صومعه سرا به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی خود را در شهر فومن گذراند. در شانزده سالگی، در امتحان ورودی دانشسرای کشاورزی ساری قبول شد و در بیست سالگی، در رشته ادبی امتحان داد و دیپلم گرفت. همان سال، در کنکور رشته سیاسی دانشکده حقوق دانشگاه تهران پذیرفته شد و همزمان با تدریس، به تحصیل پرداخت.
صابری در اولین سال تحصیل در دانشکده، در تظاهرات دانشجویی شرکت کرد و مضروب و دستگیر شد. گردن او از ضربات باتوم به شدت آسیب دیده بود. او شعری به طنز و سیاسی سرود و با امضای «گردن شکسته فومنی»، برای توفیق ارسال کرد. پس از چاپ این شعر، در چند شماره بعد توفیق، صابری به طنزنویسی کشیده شد و پس از مدت کوتاهی، به معاونت حسین توفیق، سردبیر توفیق، منصوب شد و خود او نیز ستون ثابتی را با عنوان «هشت روز هفته» می نوشت. امضاهای او در توفیق، عبارت بودند از: میرزاگل، عبدالفانوس، ریش سفید، لوده، گردن شکسته فومنی و... .
صابری پس از انقلاب، مدت ها طرح ایجاد یک ستون طنز سیاسی را در خاطر داشت. او مدتی روی طرح ستون طنز خود کار کرد و عنوان «دو کلمه حرف حساب» را برگزید و با توجه به یکی از اسامی مستعار خود در توفیق (میرزا گل)، اسم مستعار «گل آقا» را برای خود انتخاب کرد. اولین دو کلمه حرف حساب گل آقا، بیست و سوم دی ماه ۱۳۶۳ در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید.
پس از گذشت نزدیک به شش سال از انتشار اولین «دو کلمه حرف حساب»، صابری تقاضای امتیاز یک هفته نامه طنز با نام «گل آقا» را کرد و توانست در آبان ماه ۱۳۶۹ اولین شماره هفته نامه گل آقا را منتشر کند. استقبال مردم از این مجله، غیرقابل تصور بود و تمامی نسخه های اولین شماره هفته نامه گل آقا، در سراسر تهران، ظرف کمتر از نیم ساعت، به فروش رفت.
صابری در آبان ماه ۱۳۸۱ و همزمان با آغاز سیزدهمین سال انتشار هفته نامه گل آقا، انتشار آن را متوقف ساخت. وی که علت این توقف ناگهانی را دلایل شخصی ذکر کرد، تا آخرین لحظه، روزه سکوت خود را در این باره نگشود.
گل آقای ملت ایران سرانجام در صبح روز جمعه یازدهم اردیبهشت ماه ۱۳۸۳ پس از طی یک دوره بیماری به ملکوت اعلی پیوست.


نگاهی دیگر به زندگی و آثار کیومرث صابری فومنی 

"طنز"واژه ای است عربی به معنی: ریشخند کردن، مسخره کردن، نازکردن ودر لغت نامه های عربی آمده است، طنز : او را ریشخند کرد وسخنانی به او گفت کـه وی را به هیــجان آورد.
واژه دیگری نیز در فرهنگ های عربی و فارسی مطرح است که به آن "فکاهه" می گویند و معنی آن شوخی مزاح وخوشمزگی است. ایرانی ها در دنیای امروز گاهی اوقات واژگان طـنز وفـکاهـه رامترادف هم دانسته اند و بکار می برند.
وجود نخستین طنز را باید در مکالمات روزمره مردم دریافت و آنگاه در فولکلور(چون: آداب ورسوم، شعر، مثل، متل، چیستان، لالایی، داسـتان، افسانه، بـازی و....) جستـجو کرد. طـنزاندک انـدک در فرهنگ وادبیات کلا سیک نیز راه یافت و رفته رفته دامنه کاربرد آن گسترش یافت.
طنـزدر ادبیات فارسـی ازهمان آغـاز حضورش رانمایاند وحیـات فرهنـگی خود راتـا به امـروز ادامـه داد.جای تردیدی نیست که باشکوه ترین وپرونق تـریـن حیـات فرهنگی طـنز در تـاریخ ادب فـارسی طنز معاصر یعنی از زمان مشروطه تا انقلاب کنونی است.حضورروزنامه ها و مجلات فکاهی- انتقادی وکتابها وطنزسرایان و طنزنویسان وکاریکاتوریست ها بهترین شاهد غنای قلمرو طنز معاصر ایرانی است. طنز ایرانی رامی توان به اقسام: نثر، نظم وکاریکاتور و سپس به بخشهای: فیلم(سینمائی وتلویزیونی) تئاتر و مانند آن تقسیم نمود. افزون برآن برای شناخت آسان می توان موارد: فکاهه، هزل، هجو،دلقک بازی، شوخی، خوشمزگی و... را دردایره کلی طنزجای داده وآنگاه دردوایر محدودتر ومنفک از هم به ارزیابی پرداخت.
کیومرث صابری معروف به گل آقا از جمله طنزپردازان بنام معاصر است .او نخستین بار در سفرحج بود که مطالبی را به طنز در نشریه روزانه ای که همانجا چاپ می شد، با عنوان داستانهای جعفرآقا نوشت وهمین، نوشتن ستون طنزروزانه "دوکلمه حرف حساب"را درروزنامه اطلاعات جدی کرد. از سید محمود دعایی، مدیرمسؤول اطلاعات ، نقل شده است که : "او از برکات حج است."قرارش با دعایی این بود که هیچکس نامش را نداند و تا دوسه سال نیزبدین سنت وفاداربود.ستون دوکلمه حرف حساب تا سالها از پرخواننده ترین مطالب این روزنامه محسوب می شد.ستونهای طنزدر تاریخ مطبوعات ایران همواره محبوب مردم بوده اند مثل "چرند وپرند" دهخدا که محبوب ترین ستون روزنامه صوراسرافیل بود. درسالهای بعد از پیروزی انقلاب به خاطرشروع جنگ و مسا ئلی از این دست ،طنزپردازان بیشتر سعی می کردند به مسائل غیرسیاسی بپردازند و مردم به دلیل دغدغه های معیشتی حوصله طنزخواندن نداشتند وکسی هم جرأت نزدیک شدن به طنزسیاسی را نداشت. دراین دوره بروز و ظهورقلمی به اسم گل آقا بین مردم شادمانی زیادی را ایجاد کرد زیرا آنها شاهد نوعی نگارش طنز بودند که تا حالا تجربه نکرده اند، آن هم طنزهای بسیار محکم سیاسی با رویکردی عامه فهم و پرگوشه وکنایه که با روحیه مردم وهرایرانی سازگاروموافق بود. 
طنزفومنی عاری ازکینه، نفرت وتهمت وهمراه با مهربانی بود که قصد ترمیم داشت. پایبندی به اخلاقیات درکلام ونوشتارازخصوصیات بارزگل آقا محسوب می شود. او که اززمانهای پیش ازانقلاب با مسؤولان بعدی نظام دوستی داشت، زمانی گفته بود "من درمقام یک طنزنویس به اصطلاح بچه های جبهه (تخریب چی))هستم ،اما دراین تخریب هم قصد حمایت وتأ یید خوبی ها را دارم. "گل آقا بیش ازهمه طنزخود را متوجه رفتارهای سیاسی کرده بود، بی خردی ونا کارآمدی مهم ترین موضوع طنزگل آقا یی بود.گل آقا شیوه های حکومتی را نقد وبررسی می کرد وردپای دهخدا درنوشته های این طنزنویس مشهود بود.صابری با شخصیتهای شناخته شده اش مانند شاغلام،ممصادق غضنفر،کمینه عیـا ل ممصادق وگل آقا همه آنچه می خواست بگوید اززبان این شخصیت ها می گفت. شاغلام نماینده مردم ساده والبته اندکی تیزهوش ، غضنفرشخصیتی بود کمی قلدروزرگو و ممصادق نماینده مردمان فقیروبیچاره وعیال ممصادق نماینده زنان بودند . نوشته های گل آقا ازاواخرسال ۱۳۶۲آغازشد وتا ۱۰سال تقریبآ هرروزبه چاپ می رسید. ازجواد مجانی نقل شده است،"طنزنویس برای این می نویسد که بخنداند، اومی نویسد برای اینکه خنده اش گرفته است. موقعیت ها چندان مضحک وعجیب اند که نمی توان مدتی مدید جدی ماند ؛گل آقا درست زمانی منتشر شد که زمان جدی ماندن وخود را ازسرغفلت به جدیت زدن سرآمده بود. »
کیومرث صابری نویسنده ای فرم گرا بود. او توانایی بسیارزیادی دربه کارگیری انواع نثرداشت. آگاهی او به فنون ادبی وادبیات فارسی ، باعث شده که درانواع ادب طبع آزمایی کند. اوهم دربه کارگیری نثرکهن توانا بود وهم، درسرودن شعرهای کهنه ونو. درآثارصابری تصفیه ونظیره سازی های بسیاری ازمثنوی معنوی مولانا، گلستان سعدی، سفرنامه ناصرخسرو، قصاید منوچهری ومنابع دیگرنظم ونثرزبان فارسی به چشم می خورد. صابری درسرودن شعرنونیزتوانا بود، ،آگاهی ومطالعه مداوم متون نظم ونثرکهن باعث شده بود که اوگاه درمیان جملاتش اشارات ادبی را چنان پنهان بیان می کند که خواننده عادی متوجه ظرافت آن نمی شود. نثرصابری، نثری فخیم واستواراست اواگرچه طنزمی نوشت وگاه دیدگاه عموم رابیان می کرد، معمولاّ از شکسته نویسی ونثرمحاوره یی پرهیزمی کرد. نثرصابری ،درعین حال نثری سهل وممتنع است. اوگاهی برخی از واژه های نابهنجارعربی عربی وانگلیسی را به کارمی برد وقصد داشت که با کاربرد چنین واژه هایی، ادبیات مغشوش را که عمدتآ دراظهارات مدیران وبیانیه های ورسانه های گروهی به چشم می خورد ، به طنزبکشد. گاهی نیزصابری آگاها نه لغاتی می ساخت که ازنظرساختارزبان فارسی اشتباه است وازاین واژه ها در طنز استفاده کرده است.
کیومرث صابری توانست با سرمایه‌گذاری روی جوانان، نسل آینده طنز کشور را تربیت کند. او بی‌شک تأثیرگذارترین طنزنویس کشور بر دیدگاه های طنز است.
طنز گل‌آقایی، آمیزه‌ای است از: انتقاد، تجاهل، شفقت، انصاف، ادب، تدین، ایجاز، رندی حافظانه، امیدبخشی و شادی‌آفرینی.
شخصیت گل‌آقا در «دو کلمه حرف حساب» شخصیتی بود دانا به امور، یک دنده، مستبد، جدی و مدیر که همیشه حرف اول را می‌زد و گوشش به حرف هیچ‌کس بدهکار نبود. عینک و عصا و قلم، از ملزومات شخص گل‌آقا بود شاغلام» ـ آبدارچی گل‌آقا ـ نماینده قشر عامی و آسیب‌پذیر بود که با بیانی عوامانه و بدون تحلیل، سیاست‌های داخلی و خارجی دولت را زیر سؤال می‌برد و عجیب است که همیشه توی خال می‌زد! گل‌آقا «تجاهل» می‌کرد ولی شاغلام فطرتاً «عوام» بود و به همین علت، مدام مورد تنبیه شخص گل‌آقا قرار می‌گرفت. عصا بر کله شکانیدن، دود دادن سبیل، کشیدن و پیچاندن گوش، یک لنگ پا کنار در ایستادن، دست به دیواره سماور چسباندن و... از بلاهایی است که گل‌آقا در هنگام ناراحتی، بر سر شاغلام می‌آورد.
ممصادق نماینده مردم کوچه و بازار بود. او هرازچندگاهی به گل‌آقا نامه می‌نوشت و با بیان مشکلات وانتقاداتش از گل‌آقا «رهنمود» می‌خواست. «کمینه» ـ عیال ممصادق ـ سخنگوی زنان در «دو کلمه حرف حساب» بود. او نیز با نامه نوشتن به گل‌آقا، از بعضی مسائل مربوط به زنان یا فراتر از آن انتقاد می‌کرد.
«مش‌رجب» پیرمردی دهاتی و کلاه‌نمدی بود که تا پیش از خلق «شاغلام» در ستون دو کلمه حرف حساب، شخصیت مطرحی بود. بعدها نقش او در مجلة گل‌آقا ـ و نیز در ستون دو کلمه حرف حساب در اطلاعات ـ کم رنگ شد و به تدریج حذف گردید.
«غضنفر» بی‌سواد مسؤول روابط عمومی گل‌آقا بود. او بی‌ذوق‌ترین عضو آبدارخانه شاغلام بود و به همین جهت، کارهای اجرایی را به او سپرده بودند گاه داخل بحثهای «شاغلام» و «گل‌آقا» می‌شد یا خودش چیزهایی می‌نوشت ولی این کاره نبود.!
صابری خالق این جمع دوست‌داشتنی بود و از دهان این افراد، مشکلات و انتقادات جمعیت شصت میلیونی کشورش را بیان می‌کرد.
در واقع شخصیت گل‌آقا در «دو کلمه حرف حساب» شخصیتی بود دانا به امور، یک دنده، مستبد، جدی و مدیر که همیشه حرف اول را می‌زد و گوشش به حرف هیچ‌کس بدهکار نبود. عینک و عصا و قلم، از ملزومات شخص گل‌آقا بود .«مش‌رجب» پیرمردی دهاتی و کلاه‌نمدی بود که تا پیش از خلق «شاغلام» در ستون دو کلمه حرف حساب، شخصیت مطرحی بود. بعدها نقش او در مجلة گل‌آقا ـ و نیز در ستون دو کلمه حرف حساب در اطلاعات ـ کمرنگ شد و به تدریج حذف گردید.
«غضنفر» بی‌سواد مسؤول روابط عمومی گل‌آقا بود. او بی‌ذوق‌ترین عضو آبدارخانة شاغلام بود و به همین جهت، کارهای اجرایی را به او سپرده بودند. گاه داخل بحثهای «شاغلام» و «گل‌آقا» می‌شد یا خودش چیزهایی می‌نوشت ولی این کاره نبود!صابری خالق این جمع دوست‌داشتنی بود و از دهان این افراد، مشکلات و انتقادات جمعیت شصت میلیونی کشورش را بیان می‌کرد.


گل آقا در نگاه تاریخ
 همه ‏چیز با انتشار شماره ۵۶۴ هفته ‏نامه گل‏ آقا در دوم آبان ماه ۱۳۸۱ شروع شد. شماره‏اى که مُهر آخرین شماره را بر خود داشت وعنوان سرمقاله آن «خداحافظ» بود. خبر براى هیچ‏کس باورکردنى نبود، حتى خود طنزپردازان و همکاران گل ‏آقا. بسیارى فکر می‏ کردند این هم یک نوع شوخى گل ‏آقایى است، شوخى سیزده به مناسبت آغاز سیزدهمین سال انتشار. اینک مهم‏ترین چیز، اطمینان به صحت‏ خبر بود. تمام تلفن‏هاى گل ‏آقا بی ‏وقفه اشغال شد. خوانندگان و خبرنگاران. صبح روز بعد خبر در همه جا انتشار یافت. انعکاسى که مثل‏ همه این سال‏ها از صافى «جناحى» گذشته بود، این را از تفاوت سبک خبرها و تیترهاى انتخابى مى ‏شد فهمید.
حال مهم‏ترین سؤال این بود: گل‏ آقا چرا تعطیل شد؟ گرچه علت این تعطیلى خودخواسته دلایل شخصى اعلام شد اما هرکس به‏ دنبال جوابى می‏ گشت که باورهاى خودش را تأیید کند و باب تحلیل‏ ها و اظهارنظرها گشوده شد. 

حسین شهیدى پژوهشگر دانشگاه آکسفورد تداوم چاپ گل ‏آقا طى ۱۲ سال را با در نظر گرفتن وضعیت مطبوعات ایران، توفیقی ‏بزرگ خواند. یک دانشجوى علوم سیاسى اقدام گل ‏آقا را رهاندن خود از اتهام تاریخ برشمرد و خواننده‏ اى دیگر نوشت که گل ‏آقا در آینده ‏به عنوان معلم و پناهگاه نسل جدیدى از طنزنویسان ادیب و ادیبان طنزنویس شناخته خواهد شد.
روابط عمومى مؤسسه گل‏ آقا در همان ایام با اعلام قطعى بودن تعطیلى هفته ‏نامه و رد دلایل مالى، متوسط تیراژ هفته ‏نامه گل ‏آقا درسال جارى را ۳۷/۶۰۰ نسخه اعلام کرد و کیومرث صابرى در جلسه خداحافظى با طنزپردازان هفته‏ نامه گفت: اجازه دهید روزه سکوتم ‏را نشکنم.
اما هفته‏ نامه گل ‏آقا چه بود؟ و چرا توقف انتشار آن تا این اندازه بحث ‏انگیز شد؟
انتشار هفته ‏نامه گل ‏آقا پیامد ایجاد ستون «دو کلمه حرف حساب» بود. ستون طنزى که از سال ۶۳ در صفحه ۳ روزنامه اطلاعات به ‏چاپ رسید، طنز سیاسى بعد از انقلاب را احیاء کرد و به سرعت محبوب و پرطرفدار گشت. شش سال بعد صابرى با جمع‏ آورى‏ طنزپردازان قدیمى اولین نشریه طنز سیاسى بعد از انقلاب را منتشر کرد. نشریه ‏اى که در آن براى اولین بار کاریکاتور مسؤولان نظام‏ کشیده شد. اما صابرى در همان زمان هم اعلام کرد که خود را فرزند انقلاب و انتقاد را وظیفه‏ اش می‏داند و با این کار قصد دارد که پیوند بین مسؤولان و مردم را محکم‏تر کند.
شاید بتوان چند ویژگى عمده را در ۱۲ سال انتشار این هفته ‏نامه برشمرد:
۱ـ ایجاد سبک در طنزنویسى: سبکى که به مرور سبک گل‏ آقایى نام گرفت. در این نوع طنز ـ که مشخصه ‏هاى آن به صورت‏ یادداشت‏ ها و مقالاتى در سالنامه‏ هاى گل ‏آقا به چاپ رسید ـ، طنز قصد توهین و افتراء و ناسزا نداشت. بدون غرض‏ ورزى و منفعت‏ طلبى‏ نوشته مى ‏شد. از تمسخر افراد یا کریه کشیدن چهره ‏شان خوددارى مى‏ شد. به عبارتى چاقوى جراحى بود نه کارد سلاخى. صابرى در مقام ‏صاحب‏ امتیاز، مدیرمسؤول و سردبیر هفته‏ نامه تک ‏تک آثار را قبل از چاپ مشاهده مى‏ کرد و اجازه نمى ‏داد مطلبى که در آن رگه‏ هایى ازتسویه حساب شخصى، برخورد کورکورانه و لحن زننده وجود داشت به چاپ برسد. آنجا که هیچ‏کس را جرأت بیان مطلبى نبود باشگردى طنازانه حرف خود را مى ‏زد و زمانى که همه مى‏ کوبیدند، فتیله چراغ را پایین مى‏ کشید زیرا که مى‏خواست این چراغ روشن وباقى بماند.
۲ـ وفادارى به زبان و ادبیات فارسى: نثرش پیراسته و درست بود و غلط هاى رایج‏ مطبوعات را نداشت. تا جایى که به پاس این تلاش از فرهنگستان زبان و ادب فارسى لوح تقدیر دریافت کرد. دقت و وفادارى در اصول ‏صحیح نگارش زبان باعث شد که حتى در تحریریه گل‏ آقا جزوه ویرایش ویژه نشریات گل‏ آقا تدوین گردد و مسؤولان آمایش نشریه‏ موظف بودند ضمن مطالعه آن، دقت کافى را در ویرایش آثار مبذول کنند چه این اثر یک داستان طنز باشد و چه خبرِ یک کاریکاتور.صحیح ‏نویسى یکى از دغدغه‏ هاى صابرى بود که همیشه حرفه اصلى خود را معلمى مى‏ خواند.
۳ـ تربیت نسل جدیدى از طنزنویسان و کاریکاتوریست‏ها: در زمانى که میراث طنزپردازان کشور گروهى از افراد میانسال‏ بودند، فضایى فراهم آورد تا جوانان علاقه‏ مند به طنز و کاریکاتور بتوانند ضمن حضور در کنار پیشکسوتان و دریافت تجریبات آنها درصفحات هفته ‏نامه گل ‏آقا آثارشان به چاپ برسد و مطرح شوند. آموزش را یکى از مهم‏ترین وظایف خود مى‏ دانست و چه با برقرارى ‏کلاس‏هاى مختلف و چه با روش سنتى انتقال تجربه این امر همت مى ‏گماشت حتى اگر این جوانان بعدها با سبک و سیاق دیگر و درجایى دیگر مشغول به کار مى ‏شدند زیرا به این نکته نظر داشت که هر جا بروند در هر حال زیر آسمان ایران کار مى‏ کنند.
۴ـ ساختارشکنى و ایجاد قالب‏ها و پیام‏هاى نو: هفته‏ نامه گل ‏آقا با حضورش کلیشه‏ هاى رایج را شکست و در هر دوره با توجه به ‏مقتضیات زمان فرم‏ها و قالب‏هاى جدیدى را ابداع کرد تا ضمن وفادار بودن به اصل طنز، فرزند زمانه خود باشد. ایجاد شعار «گل ‏آقا به‏ شما اعتماد دارد» که قادر مى‏ساخت علاقه‏ مندان به نشریه در هر ساعت شبانه‏ روز با سفارش تلفنى، موارد درخواستى خود را دریافت ‏کنند و سپس بهاى آن را بپردازند با استقبال فراوان خوانندگانى که گاه فقط از روى کنجکاوى و امتحان این شعار تماس مى‏ گرفتند روبروشد و حس جدیدى از اعتماد و احترام را بین گل ‏آقا و خوانندگانش ایجاد کرد.
۵ـ حضور در عرصه‏ هاى مختلف فعالیت‏هاى اجتماعى: طنزپردازان که در باور سنتى بسیارى از مردم به عنوان افرادى لوده وبى ‏قید و هرهرى مذهب به ‏شمار مى‏آمدند در موقعیتى قرار گرفتند که با نام طنز در بسیارى از فعالیت‏هاى اجتماعى نه تنها سهیم باشندبلکه به اعتبار نام‏شان مردم نیز در آن فعالیت‏ها سهیم گردند. در همه این سال‏ها گل‏ آقا کمک‏هاى مالى مردمى را سامان داد که آنجا رامرکزى معتبر و مطمئن براى مشارکت در اقدامات انسانى مى‏دانستند، امضاى گروهى طنزنویسان بر پاى بسیارى از بیانیه ‏هاى اجتماعى‏ قرار گرفت و بسیارى از ویژه‏ نامه‏ هاى هفته‏ نامه گل ‏آقا در جهت تشویق مردم به شرکت در فعالیت‏هاى اجتماعى و خداپسندانه از اهداى ‏خون گرفته تا صرفه ‏جویى در مصرف آب، منتشر شد.
۶ـ تکریم و تقدیر از پیشکسوتان: در کنار بهاء دادن به جوانان، گل ‏آقا از سرمایه‏ هاى عرصه طنز غفلت نکرد و با برگزارى مراسم ‏تجلیل از طنزپردازان قدیمى رسم ادب را به جاى آورد.
۷ـ توجه به مراکز درمانى، دانشگاهى و پژوهشى: شاید کمتر نشریه‏ اى را بتوان پیدا کرد که فهرست مشترکین رایگان آن به تعددهفته ‏نامه گل‏ آقا بوده باشد. بسیارى از مراکز در فهرست مخصوص بخش اشتراک هفته‏ نامه گل‏ آقا قرار داشتند. در این فهرست هم نام‏ بسیارى از مؤسسات درمانى و بهزیستى به چشم مى‏خورد که گفته بودند هفته‏ نامه گل ‏آقا تنها مرهم تسکین‏ بخش بیماران دیالیزى یاسالمندشان است و هم نام بسیارى از مراکز علمى و دانشگاهى که هفته‏ نامه گل‏ آقا را به عنوان یکى از نشریات معتبر براى کتابخانه ‏شان واستفاده مراجعان مى‏خواستند.
۸ـ آگاهى ‏بخشى سیاسى به زبان طنز: بسیارى از فرزندان نسل انقلاب از طریق نشریه گل ‏آقا بود که با نام و چهره مسؤولان ‏سیاسى کشورشان آشنا شدند. ایرانیان خارج از کشور گل ‏آقا را منبع معتبرى براى پیگیرى اخبار کشورشان مى‏دانستند و بسیارى از افرادداخل کشور اخبار روز جامعه را از طریق اخبارى که در ستون‏ها و قالب‏هاى مختلف هفته‏نامه داده مى‏شد، کسب مى‏کردند.
۹ـ پوشش گستره‏اى از مخاطبان وسیع و متفاوت: هفته‏ نامه گل ‏آقا خیلى سریع‏
خوانندگان مختلفى را جذب کرد از قشر عادى مردم تا مسؤولان نظام، چهره ‏هاى فرهنگى و هنرمندان. گواه این حرف فهرست اشتراک‏ خوانندگان این نشریه و اظهارنظرهایى است که در طول این سال‏ها از افراد مختلف گردآورى شده است. امید است که روزى این ‏اظهارنظرها و نامه ‏هاى خوانندگان گل ‏آقا به تمامى منتشر شود تا میزان ارتباط و علاقه دوسویه گل‏ آقا و خوانندگانش را آشکار کند.
صابرى همیشه و در مناسبت‏هاى مختلف گفته بود که از آنچه به عنوان هفته‏ نامه گل‏ آقا عرضه مى‏شود تنها پنجاه درصد رضایت دارد. باب بحث و انتقاد همیشه در این زمینه گشوده بوده و اظهارنظرهاى مختلفى هم مطرح شده است. عده‏اى از عدم جسارت ‏گل‏ آقا گفته ‏اند، بعضى دیگر از عدم نوآورى و تکرار روش‏هاى قدیمى و گروهى حتى از شیوه مدیریت هنرى که در مجموعه گل ‏آقا بود انتقاد کرده‏ اند. اما نگاه این مقاله از منظرى متفاوت است. در مورد هفته‏ نامه گل‏ آقا به عنوان یک نشریه مى‏توان مطالب مختلفى نوشت وآثار و شیوه کار آن را نقد و تحلیل کرد. این امر مهم ـ که باید انجام شود ـ کمکى در ادامه راه طنز و طنزپردازان است. اما از نگاهى دیگرهفته‏ نامه گل ‏آقا تنها یک نشریه نبود و فقط به گل‏ آقا یا مجموعه همکارانش تعلق نداشت. هفته‏ نامه گل ‏آقا براى ملتش جز شادى وامیدوارى و صلح نخواست و نشان داد که کار منسجم و منظم جمعى و امکان‏پذیر است. به آینده اندیشید و اگر این قول معروف رابپذیریم که خوانندگان طنز از سطح بینش و آگاهى بیشترى نسبت به خوانندگان معمولى برخوردارند، در ارتقاء سطح بینش و آگاهى‏ مردمش کوشید. میزان انعطاف و انتقادپذیرى مسؤولان را افزایش داد - هنوز صابرى از انتقادات و برخوردهاى گاه بسیار تندى که از طرف ‏افراد مختلف به سمت گل‏ آقا مى‏ آمد سخنى نگفته است - . هفته ‏نامه گل‏ آقا با همه ضعف‏ها و کاستى ‏هایش در نگاه تاریخ یک جریان ‏فرهنگى خواهد بود که تحلیل‏گران و پژوهشگران آینده به قضاوتش خواهند نشست و پیامش را خواهند شنید. جاى خالى آن، تنها فقدان ‏یک مطبوعه نیست. نگرانى از دست دادن چیزى است که من نام آن را لبخند امید و آرامش مى ‏گذارم. 




نمونه ای از شعر  طنز  کیومرث صابری فومنی ( گل آقا)    
      
  ...کفش هایم کو؟! 
دم در چیزی نیست. 
لنگه ی کفش من این جاها بود! 
زیر اندیشه ی این جا کفشی! 
مادرم شاید این جا دیشب
کفش خندان مرا، برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپاند در آن

هیچ جا اثر از کفشم نیست 
نازنین کفش مرا درک کنید
کفش من کفشی بود 
کفشستان! 
و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت...
پای غمگین من احساس عجیبی دارد 
شصت پای من از این غصه ورم خواهد کرد 
شصت پایم به شکاف سر کفش، عادت داشت...!

نبض جیبم امروز 
تندتر می زند از قلب خروسی که در اندوه غروب 
کوپن مرغش باطل بشود .....
جیب من از غم فقدان هزار و صدو هشتاد و سه چوق 
که پی کفش، به کفاش محل خواهد داد
«خواب در چشم ترش می شکند.» 
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
«یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود» 
دوستان! کفش پریشان مرا کشف کنید! 
کفش من می فهمید که کجا باید رفت
که کجا باید خندید.
کفش من له می شد گاهی 
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز
من در کله ی صبح، پی کفشم هستم
تا کنم پای در آن 
که به آن «نانوایی» می گویند! 
شاید آن جا بتوان،‌نان صبحانه ی فرزندان را
توی صف پیدا کرد
باید الان بروم....اما نه! 
کفش هایم نیست! کفش هایم...کو؟! 




در ادامه، یکی از داستان های طنز وی را که در سال ۱۳۴۸ در ماهنامه توفیق به چاپ رسید، با هم می خوانیم.
از اداره که خارج شدم، برف، دانه دانه شروع به باریدن کرد. به پیاده رو که رسیدم، زمین، درست و حسابی سفید شده بود. یقه پالتویم را بالا زدم و راست دماغم را گرفتم و رفتم. هنوز خیلی از زمستان باقی بود. با خود فکر کردم که اگر سرما همین طوری ادامه داشته باشد، تا آخر زمستان، حسابم پاک پاک است.
وارد خانه که شدم، مادرم توی حیاط داشت رخت ها را از روی طناب جمع می کرد. از چندین سال پیش، هر وقت برف می بارید، با مادر شوخی می کردم؛
ننه! سرمای پیرزن کش اومد!
امروز هم تا دهان باز کردم همین جمله را بگویم، ننه پیش دستی کرد و گفت:
انگار این سرما، سرمای عزب کشه؛ نیس ننه؟
در خانه ما، غیر از من، عزب اوقلی دیگری وجود نداشت؛ پس ننه بعد از چند سال، بالاخره متلکش را گفت! گفت و یکراست به اطاق خودم رفتم. چراغ والور را روشن کردم و از پشت شیشه، به برف چشم دوختم. از نگاه کردن برف که خسته شدم، در عالم خیال، رفتم توی نخ دخترهای فامیل؛
زری؟ سیمین؟ عذرا؟ مهوش؟ پروین؟... راستی نکنه ننه کسی را در نظر گرفته که اون حرفو زد! از دخترهای فامیل، آبی گرم نشد؛ باز در عالم خیال، زاغ سیاه دخترهای محله را چوب زدم؛
سوسن؟ مهری؟ مرضیه؟ دختر کبلا تقی؟ دختر جم پناه؟ دختر...؟
اگر مادرم وارد اتاق نمی شد، خدا می داند تا کی توی این فکر و خیال ها می ماندم؛ ولی ورود او، رشته افکارم را پاره کرد. همان طور که دستش را روی چراغ گرم می کرد، گفت:
ببینم زینت چطوره، هان؛ دختر آقا بالاخان؟
می گویند دل به دل راه دارد؛ ولی آن روز برایم ثابت شد که ممکن است مغز به مغز هم راه داشته باشد.
پس از قرار، ننه فهمیده بود که من دارم راجع به اینها فکر می کنم.
گفتم: ببین ننه! تا حالا من هیچی نگفتم؛ ولی از حالا هر چی خواستی بکن..... ولی بالاغیرتاً منو تو هچل نندازی ها؟
گفت:
هچل کجا بود ننه... یعنی من که توی این محله گیس هامو سفید کرده ام، دخترهای محله رو نمی شناسم؟ دختر آقا بالاخان، جون میده واسه تو. هر وقت تو کوچه می بینمش، خیال می کنم دست هاش تو دست توئه. اصلاً واسه همدیگه ساخته شدین!
من، حرفی ندارم؛ ولی باباش چی؟ آقا بالاخان دخترشو به آدم کارمند یه لا قبایی مثل من می ده؟
چرا نده ننه؟ دختر آقا بالاخان، دیگه دختر اتول خان رشتی که نیست!
ولی هر چی باشه، آقا بالاخان هم کم کسی نیست؛ آقا نیست که هست؛ بالا نیست که هست؛ خان نیست که هست؛ پول نداره که داره... پس می خواستی چی باشه؟
حالا نمی خواد فکر این چیزها را بکنی اون با من... برم؟
آره... برو ناهار حاضر کن که خیل گشنمه!
برم ناهار حاضر کنم؟
آره پس می خواستی چه کار کنی؟
می خواستم برم خونه آقا بالاخان با زنش، زرین خانوم، صحبت بکنم!
به همین زودی؟
به همین زودی که نه... عصری می خواستم برم.
کمی مکث کردم و گفتم:
خوب، باشه!
مادرم با خوشحالی رفت که ناهار را حاضر کند. من هم روی تخت دراز کشیدم؛ تا درباره همسر آینده ام فکر بکنم. راستش سرما، لحظه به لحظه شدیدتر می شد و من، سردی تخت را بیشتر حس می کردم... انگار همان سرمای عزب کش بود که ننه می گفت.
ننه از خانه آقا بالاخان که برگشت، حسابی شب شده بود؛ ولی توی تاریکی هم می شد فهمید که لب و لوچه اش آویزان است.
ها چه خبر؟
مثل برج زهرمار توی اتاق چپید.
نگفتم آقا بالاخان کم کسی نیست؟ ... خوب چی گفت؟ در حالی که صدایش می لرزید، جواب داد:
خودش که نبود؛ با زنش حرف زدم... دخترش هم بود.
مخالفت کرد؟
مخالفت که نمی شه گفت... ولی گفتند دوماد باهاس رفیقاشو عوض کنه، به سر و وضعش بیشتر برسه و شبها هم زود بیاد خونه که از حالا عادت کنه.
دیگه چی گفتند؟
پرسیدند خونه و ماشین داره؟ منم گفتم: ماشین ریش تراشی داره، ماشین سواری هم ان شاء الله بعداً می خره! برای خونه هم یه فکری می کنه، دویست چوق گذاشته توی بانک که باز هم بذاره، ایشالا خونه هم بعد می خره!
دیگه چی؟
دیگه هم گفتند: تحصیلاتش خوبه؛ ولی حقوقش کمه! یه تیکه ملک هم باید پشت قباله عروس بندازه، که سر و همسر پشت سر ما دری وری نگن!
دیگه چی؟
دیگه این که دخترم کار خونه بلد نیس؛ باهاس براش کلفت و نوکر بگیره!
دیگه چی؟
دیگه این که گفتند: علاوه بر این اجازه بدین فکرهامونو بکنیم، با پدرش هم حرف بزنیم و سه ماه دیگه خبرتون می کنیم!
من هم خداحافظی کردم اومدم.
من هم با مادرم خداحافظی کردم و رفتم تا آن شب را به "بیعاری" با رفقا بگذرانم که اگر عروسی سر گرفت، اقلاً آرزوی شب زنده داری به دلم نمانده باشد.
تا سه ماه خبری نشد. روزهای آخر مهلت قانونی بود که طبق حکم وزارتی، به جنوب منتقل شدم. مادرم بار و بندیل را که می بست، به اقدس خانوم، زن مرتضی خان، همسایه بغلی سپرد که رأس مدت، با زرین خانوم تماس بگیرد و نتیجه را بنویسد.
بعدها که نامه اقدس خانوم رسید، فهمیدم که در آخرین روز ماه سوم، زن آقا بالاخان پیغام فرستاد که اگر داماد، دوستانش را هم عوض نکرد، عیبی ندارد؛ ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد!
چند ماه گذشت؛ باز هم نامه ای رسید که نوشته بود:
زن آقا بالاخان گفته به سر و وضعش هم نرسید، مانعی ندارد؛ ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد.
ایضاً چند ماه دیگر نامه نوشت و اشاره کرد:
زن آقا بالاخان گفته شب ها هم اگر زود نیامد، عیبی ندارد؛ ولی خیلی هم دیر نکند که بچه ام تنها بماند؛ ضمناً سایر شرایط را هم حتماً باید داشته باشد!
زمان به سرعت می گذشت و هر پنج شش ماه یک دفعه، نامه اقدس خانوم می رسید و هر دفعه یکی از شرایط اولیه حذف شده بود؛
زن آقا بالاخان خودش آمد خانه ما و گفت:
ماشین هم لازم نیست؛ چون با این وضع شلوغ خیابان ها، آدم هر چی ماشین نداشته باشد، راحت تر است؛ ولی بقیه شرایط را باید داشته باشد!
زرین خانوم توی حمام به من گفت: دیشب آقا بالاخان می گفت خودمان خانه داریم؛ نمی خواهد فکر آن باشد؛ ولی بقیه شرایط را حتماً باید داشته باشد.
آقا بالاخان و زنش دیشب پیغام دادند:
از یک تکه ملک پشت قباله می شود گذشت؛ ولی بقیه مسائل مهم است!
امروز خود زینت را توی کوچه دیدم؛ طفلکی خیلی لاغر شده... می گفت: با حقوق کمش می سازم؛ ولی کلفت و نوکر را باید حتماً داشته باشد!
به درستی نمی دانم چند سال گذشت؛ ولی این را می دانم که دختر آقا بالاخان به همان سنی رسیده بود که در تهران به آن ترشیده می گفتیم؛ ولی جنوبی ها به آن می گویند خونه مونده و اگر دخترهای این سن، واقع بین باشند، دیگر فکر شوهر را هم نمی کنند که هر وقت صدای زنگ خانه بلند می شود قلبشان بریزد پایین!
داشتم قضیه را کم کم فراموش می کردم علی الخصوص که اقدس خانوم هم نامه هایش را قطع کرده بود
زندگی ام جریان طبیعی خودش را طی می کرد؛ تا این که یک روز نامه ای به دستم رسید که خطش را تا به حال ندیده بودم.
با عجله پاکت را باز کردم؛ نوشته بود:
«آقای برهان پور! پس از عرض سلام، می خواستم به اطلاع شما برسانم که برای سرگرفتن ازدواج ما، کلفت و نوکر هم لازم نیست؛ چون در این مدت در کلاس خانه داری، تمام کارهای خانه را از آشپزی و خیاطی گرفته تا آرایش و گل دوزی، یاد گرفته ام و دیپلمش را دارم.
منتظر جواب شما هستم؛ جواب، جواب، جواب، زینت».
فردا وقتی پستچی شهر ما صندوق را خالی کرد، نامه دو سطری من هم توی نامه ها بود؛ همان نامه که تویش نوشته بودم:
«سرکار خانوم زینت خانوم!
نامه ای که فرستاده بودید، زیارت شد؛ ولی به درستی نفهمیدم نظر شما از "آقای برهان پور" که بود؟ اگر منظور، احمد برهان پور است که کلاس اول دبستان درس می خواند و اهل این حرف ها نیست؛ بنده هم که پدرش هستم ... و در خانه هم عزب اوقلی دیگری نداریم.
سلام بنده را به مامان و بابا برسانید. قربانعلی برهان پور».
راستی فراموش کردم بگویم که دو سه ماه پس از انتقال به جنوب، با یک دختر چشم و ابرو مشکی شیرازی آشنا شدم که نه درباره رفیق ها و سر و وضع و دیر آمدنم حرفی داشت، نه خانه و ماشین و حقوق و یک تکه ملک برای پشت قباله می خواست و از همه اینها مهم تر این که پدر و مادرش هم آقا بالاخان و زرین خانوم نبودند!
به کوشش: محمد شکراللهی
اطلاعات شما ذخيره شود ؟