نوشیدن فنجانی قهوه با شامی کرماشانی / علیرضا جلیلیان
نوشیدن فنجانی قهوه با شامی کرماشانی / علیرضا جلیلیان
اگر در هیچ کجای شعر «شامی کرماشانی» نشانی از اجتماع ضدین و نقیضین نیافتیم به این معنا نیست که از این پس او را شاعری طنزپرداز ندانیم. طنز در تعریفی دیگر ـ و البته کلی تر ـ آیینه ای ست که هرکسی می تواند خود را در آن به تماشا بنشیند، آیینه ای که به تعبیر عین القضات همدانی: «صورتی نیست در خود. اما هرکه نگه کند، صورت خود تواند دیدن»...
نوشیدن فنجانی قهوه با شامی کرماشانی (۱۲۹۶  ـ ۱۳۶۳ ) 

«من [دانش ضیاء لشکر] عمری دفترهای نظم و نثر با تخلص 'سوری' در مسائل عالی اخلاق و عرفان و معارف الهی و مدایح بزرگان عصر به تبع و شیوه بزرگان فنون معنوی چون سنائی، ناصرخسرو، عطار، مولانا و انوری و معزی و دیگر و دیگران پرداختم، اما عجبا که جز عده معدودی از 'اهل ادب و معرفت' و رمزشناسان دقایق فنون و ممدوحان آن مدایح، کس دیگری را از آن دفاتر خبر نشد و هیچ گوشه دلی را نگرفت که به سراغ آن آیند و حاجت به بازگویی و نشر و تکرار یا احیانا چاپ و تجدید چاپ افتد، اما آنچه به تفنن و طیبت در عالم هزل و مسخره و مزاح اغلب در وصف اغذیه و اشربه و تنقلات و ماکولات با تخلص «سوری» و به عنوان کلیات حکیم سوری گفتم بزودی مشهور و رایج گشت و قبول خاطر خاص و عام یافت به طوری که حاجت به تجدید چاپ پیش آمد و ناشری انتشار مجدد آن را خواستار شد» (از کتاب عطا و لقای نیما یوشیج - نوشته ی مهدی اخوان ثالث) 
یک) شاید اگر ضیاء لشکر فرصت بیشتری می یافت و مقدمه ی کتاب «عطا و لقای نیمایوشیج» را می خواند، پاسخ پرسشهای خود را پیدا می کرد. با اینهمه، در گلایه های او واقعیتی نهفته است که همان مسئله ی محبوبیت بیشتر شعر طنز نسبت به شعر جدی ست ـ دست کم در میان مردمان ما ـ- و البته این محبوبیت ریشه هایی هم دارد که در ادامه به آن ها خواهم پرداخت. به گمان من، تعریف و تصوری که از شعر طنز در ذهن کثیری از ماست، چندان پایه ی درستی ندارد. احتمالا بسیاری از مردم، شعر طنز را شعری می دانند که با نشانه رفتن سر بی موی مردی یا دماغ مورد دار زنی، شنونده را به 'قهقهه' بیندازد.
یعنی شعرهایی از این دست: 
ای بر کچلان دهر سرهنگ
حق حفظ کند سر تو از سنگ
آید چو نسیم ری به مشهد
از بوی سر تو می شوم منگ
مدهوش کند مسافران را
بوی سرت از هزار فرسنگ ... 
در صورتی که این شعر ایرج میرزا، هزاران فرسنگ با تعریف دکتر شفیعی کدکنی از شعر طنز فاصله دارد. (بدیهی ست که مرادم تنها همین یک شعر ایرج میرزاست، و نیازی به گفتن من نیست که ایرج میرزا یکی از بی همتاترین شاعر طنز ادبیات پارسی می باشد) به نظر می رسد این مسئله از آنجا ناشی می شود که ما همه ی انواع شعری هجو و هزل و مطایبه و فکاهی و مزاح را در همان یک کلمه ی 'طنز' خلاصه کرده ایم، بی آنکه مرز روشنی میان آن ها ترسیم شود.
دکتر داریوش آشوری در کتاب 'پرسه ها و پرسش ها' با انگشت نهادن بر همین مسئله، در نهایت برای واژه ی satire که در ادبیات مغرب زمین مرز میان طنز فاخر و طنز مبتذل را روشن می سازد به برابرنهاد پیشنهادی 'تسخر' رسیده اند:'طنز میدان معنایی پهناوری را در بر می گیرد و، به همین دلیل، برای شناسایی و تحلیلگری مدرن دقت معنایی کافی ندارد. طنز، در کاربردهای کهن آن، از بازی های ظریف شوخی آمیز زبانی در ادبیات تا نمک پرانی در گفتار تا طعنه زدن و تمسخر و ریشخند و هجو و هزل دامنه ی معنایی داشته و هنوز هم دارد. در فرهنگ اصطلاحات ادب، از سیما داد، و نیز در واژگان ادبیات و گفتمان ادبی، از مهران مهاجر و محمد نبوی طنز برابر با satire نهاده شده  (و در این دومی، که گردآوری واژگان ادبی ست، آن را برابر با humor, irony, و wit هم مشاهده می کنیم، که نشانه ی ناروشنی و در آمیختگی این مفهوم های هم خانواده در زبان ماست)
دکتر همایون کاتوزیان نیز در کتاب 'طنز و طنزینه هدایت' همین نکته را گوشزد کرده است:'تاکنون سخن از طنز بود و نمونه های آن در ایران و فرنگ، یعنی آن مقوله ای که فرنگی satire خوانده می شود. اما مقوله و نوع و ابزار دیگری نیز هست که به انگلیسی irony و به فرانسه ironie می گویند. این مقوله در ادبیات قدیم و جدید فارسی نیز بوده و هست. اما در گذشته اصلا آن را در نقد ادبی و بدیع ادبیات فارسی به منزله مقوله و ابزار جداگانه ای نمی شناختند و در دوره ی معاصر نیز، که آن را مقوله ای جداگانه بازشناخته اند، باز هم آن را 'طنز' خوانده اند. این نام گذاری مخل و منحرف کننده است و در نقد ادبی سبب تخلیط آن با طنز می شود'.
 دکتر کاتوزیان در ادامه برای واژه ی irony واژه ی 'طنزینه' را پیشنهاد می کند. آیرونی یا همان طنزینه، ریشه ی یونانی دارد و نخستین بار در کتاب 'جمهور' افلاتون در معنای 'فریب دادن دیگران' آمده است. مترجمان نیز عموما در برابر واژه ی آیرونی در کتاب معروف 'بوطیقا'ی ارستو 'وارونه شدن ناگهانی اوضاع' را گذاشته اند. بااینهمه این فریبکاری مانند فریبکاری های دیالکتیک سقراطی به قصد روشنگری به کار می رود. مبنای آیرونی بر تضاد و تناقض و ابهام و ایهام استوار است. چنانکه در نقد ادبی معاصر در اروپا، گاه اصطلاح آیرونی برای هر نوع ابهام یا تناقضی به کار برده می شود. 
آن یکی پرسید اشتر را که هی
از کجا می آیی ای فرخنده پی؟
گفت از حمام گرم کوی تو
گفت خود پیداست از زانوی تو
در مصرع چهارم، به ظاهر ادعای شتر تایید می شود و شنونده فریب می خورد. اما زمانی که درمی یابیم میان زانوی خاک آلود شتر و ادعای حمام رفتنش تناقضی وجود دارد، خنده ای بر لبانمان می نشیند. این خنده البته با خندیدن پس از شنیدن یک شعر هجو آمیز تفاوت دارد و به تعبیر پانتم (سخندان قرن شانزدهمی بریتانیایی) خنده ای خشک است.مولانا در شعر دیگری می گوید: 
من دزد دیدم کو برد، مال و متاع مردمان 
این دزد ما خود دزد را چون می بدزدد از میان 
خلقی ببینی نیمشب جمع آمده کان دزد کجاست؟ 
او نیز می پرسد که کو، آن دزد؟ او خود در میان ! 
اینکه دزد خود به همراه مردم در جست و جوی دزد باشد، همان تناقضی ست که مارا به خنده می اندازد.  بااینهمه چنانکه آوردیم در ادبیات فارسی همه ی انواع شعر طنز را به همین نام خلاصه کرده ایم و این در حالی است که در ادبیات مغرب زمین، میان گونه های مختلف شعر طنز دست کم می توان مرزی ـ هرچند کمرنگ ـ را مشاهده نمود، چنانکه مثلا  این 'آیرونی' هاردی را : 
می سرودند: 'زمین قرین صلح باد'
ما این نغمه را می سراییم
و به یک میلیون کشیش
پول می پردازیم
تا برای ما صلح به ارمغان آرند
پس از دوهزار سال آیین نیایش
ما جز به گازهای سمی ره نبرده ایم

با این 'کمدی' الیوت به یک نام نخواند :

من وقتی مردی را می شناختم که به دختری کلک زد
هر مردی ممکن است کلک دختری را بکند
هر مردی باید، لازم است، می خواهد
یک بار در زندگی کلک دختری را بکند

شاید برای روشن شدن بحث، بهتر باشد به پرسشهای دکتر کاتوزیان در ابتدای کتاب «طنز و طنزینه هدایت» برگردیم که:طنز واقعی چیست؟ آیا هر شوخی و مزاح و استهزا و حتی هجوی را می توان طنز خواند؟ آیا طنزی که به خاطر اغراض شخصی و فرونشاندن آتش کینه و نفرت و انتقام گفته یا نوشته می شود طنز است؟ آیا طنزی را که در آن لغات رکیک یا مضامین مستهجن باشد می توان جزء ادبیات دانست؟ آیا هزلی را که هدف اجتماعی نداشته باشد و در جهت پیشبرد نظریات و مکاتب سیاسی یا تهذیب اخلاق و رفتار فردی و اجتماعی نباشد می توان طنز شمرد؟ یا درست برعکس، آیا طنزی را که هدفش نقد و انتقاد و کشمکش سیاسی و اجتماعی است می توان کار ادبی و هنری نامید؟
استاد محمدرضاشفیعی کدکنی در مقاله ای پرمایه که درباب 'طنزحافظ' نوشته اند، طنز را «تصویر هنری اجتماع نقیضین و ضدین» دانسته، با این توضیح :' که در منطق، اجتماع نقیضین یا اجتماع ضدین محال است، یعنی از دیدگاه منطق نمی توان تصور کرد که یک چیز هم سیاه باشد و هم سفید یا یک چیز در یک آن، در حال حرکت باشد و در همان آن، در حال سکون، اما هنر، منطق خویش را دارد و در منطق هنر، یعنی از رهگذر خلاقیت و نبوغ هنرمند، می توان پذیرفت که یک چیز هم ساکن باشد و هم در همان لحظه در حال حرکت'و ادامه می دهند که 'در مرکز تمام طنزهای واقعی ادبیات جهان، از داستان های چخوف گرفته تا حکایت عبید و کلمات قصاری که از بزرگان ادب و هنر نقل می کنند و از مقوله طنز شمرده می شود، این تصویر هنری اجتماع نقیضین و ضدین را قابل رویت است' دکتر شفیعی کدکنی مصداق و مثالی که برای تعریف خود از شعر طنز می آورند بیتی از شعر حافظ است:

کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

بااین توضیح که: 'در این بیان طنزآمیز و شگفت آور او، چندین نوع تناقض یا تضاد به یکدیگر گره خورده است(و این از نوع صنعت تضاد، که در کتب بدیع مورد بحث قرار گرفته است، نیست و در حقیقت ربطی به آن صنعت ندارد) و به یاری بیان هنری معجزه آسای او حالت پذیرفتنی و قابل قبول یافته است: نخست آن که توبه -با مفهومی که ما در ذهن داریم و در شریعت آمده است- امری است که باید بر دست شخصی که از هرگونه خلاف شرعی برکناراست، انجام شود در صورتی که صنم باده فروش هم به اعتبار صنمیت (درمعنی لغوی کلمه یادآور بت و بت پرستی است) و هم به اعتبار معنی استعاری آن (که زنی است زیبا) و هم به اعتبار این که باده فروش است (وکاری خلاف شرع انجام می دهد) هیچ گونه مناسبتی با توبه دادن ندارد. توبه در حقیقت، نقیض یا (اگر بخواهیم اصطلاح را درست تر به کار ببریم) متضاد هویت صنم باده فروش است، ولی در بیان هنری حافظ، توبه بر دست همین صنم باده فروش(اجتماع نقیضین یا ضدین) که محال است حاصل شده  است و اگر بخواهیم صورت کامل طنز را در این شعر دریابیم باید به مصراع دوم توجه کنیم و به رابطه ای که میان این دو مصراع وجود دارد. در حقیقت، تناقض اصلی در رابطه میان این دو مصراع نهفته است و توبه کردن، بر دست هرکس که باشد، به هرحال معنایی دارد که موضوع آن (حاصل معنی مصراع دوم) کاملا متناقض است:
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
می بینید که تمام اجزای این بیت از عناصر متناقض و متضاد شکل گرفته، عناصری که فقط در بیان هنری حافظ می توان اجتماع آنها را پذیرفت و از تصور آن لذت برد' شاهد دیگری که دکتر شفیعی می آورد از عبید زاکانی است:
خطیبی را گفتند: مسلمانی چیست؟
گفت: من، مردی خطیبم. مرا با مسلمانی چه کار؟ 
عبید در این حکایت با متناقض نشان دادن مسلمانی و خطیب بودن ( در حالی که، این دو رابطه ی تنگاتنگی باهم دارند) توانسته طنزی خلاقانه را بیآفریند. برای تعریف دکتر شفیعی کدکنی از طنز، می توان از ادبیات غرب نیز مثالهایی آورد، آنجا که کانگریو با طنزی تلخ و گزنده، ازدواج های زمانه ی خود را چنین از هم گسیخته نشان می دهد:
بگذار چنان بیگانه باشیم که گویی مدت هاست که ازدواج کرده ایم !
و یا در کتاب سوم رابله، 'گارگانتوا و پانتاگرول' آنجا که دکتر راندیبیلیس برای کنترل تماس جنسی، برای بیمار خود 'مشروب' و 'سکس' را تجویز می کند. و نیز طنزینه ی آرتور باگز بائر که «تاکسی خالی از راه رسید و هنرپیشه ی مشهور، سارا برنار، از آن پیاده شد». طنزینه ای که به این شعر سهراب شباهت دارد: « من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت». این مثالها، همه و همه گواه این مسئله می باشد که طنز فاخر و ژرف، از دل همین تناقضات بیرون می آید. تناقضاتی اینگونه که اکبر اکسیر می نویسد:
بینوایان / با جلد گالینگور زرکوب / شیک و پیک / چاق و چله / به قیمت خرج یک ماه بینوایان به بازار آمد / تا دختر عالیجناب ایکس / در ویلای اختصاصی شمال فصل فصل بخواند / و به گیس کوزت های جهان / قاه قاه گریه کند !
بااینهمه نباید از تعریف استاد شفیعی کدکنی به این سوء برداشت رسید که طنز لزوما باید 'اجتماع ضدین و نقیضین' باشد و یا هر 'اجتماع ضدین و نقیضین'ی شعر طنز است. و این نکته ای ست که استاد بهاء الدین خرمشاهی در مقاله ای هم نام با مقاله ی دکتر شفیعی کدکنی ـ که نقدنامه ای است بر تعریف ایشان از طنز ـ آن را گوشزد کرده است. استاد خرمشاهی هرچند در نهایت همدلی خود را با تعریف استاد شفیعی اینگونه نشان داده است: «در بازخوانی و گزیده خوانی و ژرف خوانی دیوان حافظ در حین نگارش این مقاله به صدق سخن اول ایشان ـ به هیأت تعدیل یافته ـ برخوردم که تناقض یا به تعبیری نوساخته، ایهام تناقض و تناقض واره و'تصویر هنری اجتماع نقیضین' چه بسا ـ ونه چه بسیارـ در شعر طنزآمیز او هست، یا دقیقتر، همان طنز را پدید آورده است.» بااینهمه به درستی اشاره می کند که طنز لزوما 'تصویر هنری اجتماع ضدین و نقیضین' نیست و نیز هر 'تصویر هنری اجتماع ضدین و نقیضین'ی را لزوما نمی توان طنز دانست، چنانکه این بیت واعظ قزوینی را هیچ کسی طنز نمی داند درحالی که هم تصویر هنری دارد و هم اجتماع ضدین و نقیضین است:
زخود هرچند که بگریزم، همان در بند خود باشم
رم آهوی تصویرم، شتاب ساکنی دارم
بنابراین اگر در هیچ کجای شعر «شامی کرماشانی» نشانی از اجتماع ضدین و نقیضین نیافتیم به این معنا نیست که از این پس او را شاعری طنزپرداز ندانیم. طنز در تعریفی دیگر ـ و البته کلی تر ـ آیینه ای ست که هرکسی می تواند خود را در آن به تماشا بنشیند، آیینه ای که به تعبیر عین القضات همدانی: «صورتی نیست در خود. اما هرکه نگه کند، صورت خود تواند دیدن». مولانا طنز را تعلیم می دانست و توصیه می کرد که از ظاهر 'هزل' باید گذر کرد به کنه آن رسید:
هزل تعلیم است آن را جد شنو
تو مشو بر ظاهر هزلش گرو 
همان چیزی که سعدی نیز به آن باور دارد:به مزاحت نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جد از او بردار
عبید نیز هزل در کلام را چون نمک در طعام می دانست و چنانکه در مقدمه ی رساله ی دلگشا آورده: «فضیلت نطق که شرف انسان بدو منوطست» را بر دو وجه دانسته «یکی جد و دیگری هزل» و تعادل میان این دو را شرط عقل خوانده، زیرا «جد دایم موجب ملال می باشد و هزل دایم نیز باعث استخفاف». انوری هم طنز را ابزاری می داند که با آن می توان داد خود را از مهتر و کهتر ستاند:
ای خواجه مکن تا بتوانی طلب علم
کاندر طلب راتب هر روز بمانی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
تا داد خود از مهتر و کهتر بستانی
دکتر جانسون در کتاب فرهنگ واژگان طنز را «شعری در نکوهش شرارت ها و بلاهت ها» می داند و درایدن نیز هدف راستین طنز را «اصلاح پلیدی ها» می دانست. شعر طنز موضوعات فراوانی را در بر می گیرد و از آنجایی که به تعبیرهانری برگسون - فیلسوف شهیر فرانسوی - انسان نه موجودی 'خنده ساز' که موجودی 'خنده دار' است، شاعر طنز پرداز سوژه های زیادی برای کار کردن در دست دارد.و  آنچنان که جوونال باور داشت : 'هرآنچه مردمان کنند، از سوگند و ترس و خشم و تفریح و لذت و خدمت، موضوع از همه رنگ دفترچه'ی طنز است. در نهایت، برگسون  در رساله ی معروف خود به نام'خنده' کارکرد طنز و خنده را اصلاح جامعه می دانست: 'هر قدر اجتماع رو به کمال می رود، توقعش از اعضای خودش بیشتر می شود و می خواهد که آنها پیوسته هوشیارتر و قابل انعطاف تر باشند. خنده همراه با نشاطی که در دیگران بر می انگیزد، نسبت به آن که موضوع خنده است تحقیر خفیفی نیز ایجاد می کند و تنها از همین راه است که جامعه می تواند از گیج ها، کودن ها، و احمق ها انتقام بگیرد.' شعر طنز را می توان شعری 'سهل و ممتنع' دانست. سرودن شعر طنز دشوار است، زیرا با امور مختلفی سر و کار دارد که علاوه بر تابو بودن بسیارشان، مردم نیز کم و بیش با آنها روبه رو هستند و هر گونه روایت اشتباهی از آن امور باعث می شود که شعر از سوی مردم پس زده شود. در ضرب المثلی کهن آمده است که کشیدن یک «اسب» از کشیدن یک «پری» بسیار سخت تر است زیرا اسب را همه دیده اند و می شناسند، اما پری را کسی ندیده و دست نقاش برای کشیدن آن بازتر است. شعر طنز به کشیدن همان اسب می ماند.
دو) شامی کرماشانی به گواهی نفوذی که در میان مردم کرمانشاه دارد، از محبوب ترین و شاید محبوب ترین شاعر این استان باشد. شامی شاعری دردمند و به تعبیر خودش «ستەم کەش» بود که هنوز دست چپ و راست خود را نمی دانست، دست جهاندار، جهان بین او را می بندد:
تا من وارد بیم وەی مهنەت سەرا
وەی دونیای پور جەور پور وە ماجرا
هەنووز نەشناسۊم چەپ و راس دەست
دەست جهاندار جەهان بینم بەست
من مەنم ئەرای جەفای زەمانە
پەی تیر تەعنەی خیش و بیگانە
لە بەعدەز دەساڵ فەوت مادەرم
خاک یەتیمیش رشیادە سەرم

شامی شاهد روشن آن شعر ایرج میرزاست که :
من از روان خود آزرده ام ولی مردم
از این که هست فلان شعر من روان خرسند 
شعر روان او، متعهد، دردمند و هنرمندانه ست. او پیش از هرچیز، شاعری ست توانمند که با دستور زبان شعر کاملا آشنایی دارد:
دڵ وە زەنجیر فراقت راە ئازادیش بەنە
کار دڵ هەردەم وە دووریت، داد و ئاە و شیوەنە
داد و بەدعەهدی خووبان هەرکەسی دیریت وەلی
گووش گەردوون ستەم گەر کەڕ وە فەریاد مەنە
سەنگ ئومید وساڵت شیشەیی سەبرم شکاند
بەرق شەمشیر فراقت قاتڵ گیان و تەنە
خوەم عەجەب دیرم وە تاڵەی شووم کەج بنیاد خوەم
میهرەبانی گەرد هەرکەس کەم، وە گەردم دوشمەنە
تا دەم مردن دەمادەم، دەم وەدیدار تو دەم
تا بزانی دڵ ئەسیر چاە تورک، چون بیژەنە

طنز شامی سرشار از دغدغه های اجتماعی و فرهنگی است. او از فقر و گرانی و استبداد و اعتیاد و بی انصافی مردمان، روانی رنجیده داشت و از اینکه می دید مهری در دلی نمانده زبان به گلایه می گشود. بااینهمه اگر با تور تعریف دکتر شفیعی کدکنی از شعر طنز، به دریای شعر شامی برویم، صید چندانی به دست نخواهیم آورد. طنز شامی اساسا ابهام و ایهام چندانی ندارد و مواجه ی شعر او با پدیده های پیرامونش بی واسطه و رودر روست و اگر اخوان ثالث با هزار پیچ و تاب اوضاع ایران را به زمستانی تشبیه می کرد که '«بس ناجوانمردانه» سرد بود، شامی بی هیچ پرده پوشی اوضاع کشور را اینچنین توصیف می کرد:
ئەوزاع مەملەکەت دەرهەم بەرهەمە
وینەی زولف یار پور پیچ و خەمە
نیمی لەملەت دچار غەمە
رشتەی زندگی خیلی موحکەمە
وەرنە وە ئاسان گیان مەدەن وە دەس
دوکتور موسەدق تەکلیفمان چەس؟
و شاید همین بی پرده گویی ها مانع از آن شده است که شعر او توان تفسیر پذیریهای گوناگونی را داشته باشد. اساسا بی پردگی، شعر طنز را از توان و ماندگاری می اندازد. عبید زمانی که می نویسد:
«شیخی را گفتند: ای شیخ عبا و عمامه ی خویش می فروشی؟
گفت: صیاد اگر دام خود بفروشد به چه صید کند؟» 
عملا دست شعر را برای شنونده را کرده است، در صورتی که مثلا وقتی حافظ می گوید: 
شرمم از خرقه ی پشمینه ی خود می آید 
که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام 
هم سخن عبید را گفته، هم راه تفسیرهای گوناگون را بازگذاشته، و هم با این پیچ و تاب دادن زبان به شنونده این فرصت را داده که خود منظور شعر را کشف کند. بااینهمه شامی، در آفریدن موقعیتهای  طنز توانایی شگرفی دارد و بیشتر مقدمه چینی های او در نهایت به مصرعی می رسد که شنونده را به خنده می اندازد:
مەرزیەو مەهوەش مەهین و مەهناز
شهرەو شەرارە شەهین و شەهناز
آمنەو ملوک آسیەو اقدەس
زوڵف یەک تری پیچانون وە دەس
تابان و تاوکەوش جیران وە جاڕو
لیلا وە لەقەو گوڵ بانوو وە چو
کیشوەر وە کوچک دادە عەلی خان
یەی رەدیف دنان ئاریەی شکان
این شگرد می تواند در موفقیت شعر طنز بسیار موثر باشد. به عبارتی، زمانی که شنونده انتظار هیچ اتفاق طنزآلودی را ندارد به ناگهان ضربه زده می شود. نمونه موفق این شگرد را می توان در کتاب «سفرنامه ی اصفهان، نصف جهان» صادق هدایت به روشنی دید: 
«در راه یک چیز دیدم، شاید یک جور بزمچه بود یا چلپاسه یا سوسمار، یا سمندر یا مامولک. نمی دانم. متاسفانه تاریخ طبیعی [یعنی زیست شناسی] من تعریفی ندارد. همین قدر فهمیدم که از جنس سوسمار بود، ولی سرش گرد و قیافه بولدگ [بولداگ(bulldog)، سگ گاوی] انگلیسی را داشت. با دم باریک، شکم پهن و کبود. و روی دست و پا و گردنش راه راه زرد و قهوه ای دیده می شد. با چشم های کوچکش مثل کونه سنجاق به من نگاه می کرد و سرش را به جانب من کج می گرفت. او مثل مارمولک نمی لغزید، بلکه خیلی تند روی پاهایش می دوید و سرش را بالا گرفته بود. این فکر برایم آمد که شاید هجوم عرب به ایران به طمع همین سوسمارها بوده است». 
طنز شامی تنها به طنز لفظی محدود نمی شود، او موقعیت هایی خلق می کند که بی نیاز از هر چیز دیگری، شعر طنز را می سازد:
زانی چەن نەفەر هایمە یەی حەسار؟
من ئۆشم پەنجا، تو بوش: پەنجاو چوار
دریژو کوتا، کاردار و بی کار
سوب لەخەو هەڵسیت، لە گوشەی حەسار
بیس نەفەر وساس، تەک داسە دیوار
حەڤدە ئەفتاوە نریاسە قەتار
باید پەی نەوبەت بلیت بسینی
چە بکەم وە دەس کرانشینی؟
داد وە هەرکەس بەم، حەقم نیەسینی 
شعر شامی، معمولا شخصی نیست و اگر در جایی به موضوعی شخصی هم اشاره ای دارد، آن را بهانه ای برای پرداختن به موضوعی عام تر و مهم تر می کند. کاری که مثلا ایرج میرزا با هنرمندی تمام در مثنوی معروف عارفنامه کرده است. این مثنوی بااینکه هجونامه ای تند علیه عارف قزوینی است و ایرج میرزا در آن رعایت هیچ چیزی را نکرده، بااینهمه شعر در بندهایی جنبه ی عام تری پیدا می کندو  به نقد جامعه می پردازد:
سیاست پیشه مردم حیله سازند
نه مانند من و تو پاک بازند
تماما حقه باز و شارلاتانند
به هرجا هرچه پاش افتاد آنند
به هرتغییر شکلی مستعدند
گهی مشروطه گاهی مستبدند
یکی از انگلستان پند گیرد
یکی با روس ها پیوند گیرد
اگر داخل شوند اندرسیاست
برای شغل وکار است و ریاست
شامی نیز آنجا که داستان به دندانپزشکی رفتنش را تعریف می کند، در ادامه مسیر شعر را به سوی نقد کردن جامعه تغییر می دهد:
دنانم ژان کرد پەی دەوای دنان
سەرخوەم هەڵ گردم وەرو خیاوان
لە سێ رای سیروس دنان سازگ هەس 
ئەو دنان سازە رەفیق بەندەس
چون رەسیم وەسەر سێ رای ساراوەگ
جەم بین یەی عدەی جوان بی رەگ
یازدە نەفەر بین، هەریازدەی خومار
گشت وە خوماری تەک داونە دیوار...
یکی از ابزار طنزنویسی، توصیف کردن موقعیت های کمیک می باشد. موقعیت هایی که قهرمان داستان را در وضعیتی قرار می دهد که درماندگی او «خنده دار» می شود. در سریال تحسین شده ی «مرد هزار چهره» ساخته ی مهران مدیری، قرار گرفتن مسعود شصتچی در موقعیت های مختلف و نشان دادن درماندگی های او، صحنه های کمیک فراوانی را به وجود می آورد. به یاد بیاورید آنجایی که در خانه ی دکتر طبیبیان، آشنا نبودن مسعود شصتچی با اصطلاحات پزشکی، چگونه باعث خلق موقعیت های طنز می شد:«دکتر زیبا (رو به مسعود شصتچی):
آقای دکتر شنیدم که شما رئیس دپارتمان جراحی مغز و اعصاب یکی از بزرگ ترین دانشگاه های اسلویید.
شصتچی: بله بله  !
دکتر طبیبیان: تو رئیس دائمی دپارتمان مغز و اعصاب بودی پسرم؟
شصتچی: خیر، اونجا دوره ایه، شش ماه یک بار عوض میشه، چون به هرحال آدما خسته میشن دیگه، به هرحال همسایه س دیگه، یکی شارژشو نمیده، یکی دمپایشانو میذارن دم در، گلدون میذارن توی راهرو، یه موقع بچه ها گل کوچیک بازی می کنن، اینه که هی چیزه، هی شش ماه یک بار عوض میشه اون آدمه خسته نشه.
دکتر زیبا: کجا رو می فرمایید شما؟
شصتچی: همین آپارتمان مغز و اعصاب دیگه ! » 
این موقعیت که مسعود شصتچی در آن گرفتار آمده، بیننده را به خنده می اندازد و اینگونه، طنزی موفق آفریده می شود.( از گفتن  نکته ای درد آور نمی توانم خودداری کنم. در خبرها آمده بود که  استاد بی همتای سینما، زنده یاد عباس کیارستمی  چند روزی پیش از مرگ، برتخت بیمارستان با گلایه گفته بودند : 'قرار بود دکتر 'میر' من رو عمل کنه. بعداً فهمیدم که پسرش من رو عمل کرده و تازه در شأنش نبودم و عمل رو سپرده به دستیار پنجاه ساله‌ش! وقتی دکترم اخبار رو در روزنامه‌ها خوند و فهمید این بیمار خیابونی نبوده؛ دستپاچه شد و مصاحبه کرده و گفته گویا بیمارم شهرتی دارد و در خارج او را می‌شناسند. شنیدم مهران مدیری با دکترها شوخی کرده ولی این رفتار تراژدیه نمیشه باهاش شوخی کرد' کیارستمی درست می گفت، گاهی بعضی  مسئله ها آنچنان تراژدیک می شوند که دیگر نباید به آن ها خندید، بلکه باید برای آنها زار زد. اینکه دکتر 'میر' که گویا از مهارت و معروفیت زیادی برخوردارند، عباس کیارستمی را نشناخته است و بدتر از آن، در مداوای بیمار ، برای او معروفیت آن بیمار اهمیت دارد  و نه هیچ چیز دیگری،  طنز تلخی ست که پیدا نیست باید به  آن خندید یا بر آن گریست. شاید پلاتوس -نمایشنامه  نویس رومی - در نمایشنامه ی آمفیترویو،  درست می گفت که : بسیار خوب، نه این و نه آن؛ بین شان را بگیرم، می شود تراژی کمدی) . در شعر معروف «کرانشینی شامی» هم شخصیت داستان مدام در موقعیت هایی قرار می گیرد که طنزآلود می شود:
یەی هەفتە مینیت مانگ بچودە سەر
ژن ساحێوماڵ دەس نیەتە کەمەر
وەژستی تەمام تێتە پشت دەر
لەوەرپای هەڵسم چو ئاغاو نەوکەر
وە ژنەم ئوشم دەم کەر سەماوەر
خوەم دەوم ئەڕای میوەو شیرینی
چەبکەم لە دەس کرانشینی؟ 
وە هەوڵ گیانم نەونە دوشمنم
شایەد نەشێوێت لانەو مەسکەنم
عەزیزم مردویت، وەدەمیان خەنم
ئمریکی ڕەقصم، ئینگلیسی ژەنم
چو ئاغای ویگن، پنجاجور خوەنم
ئەر بکەن نفرین ژن و فەرزەنم
خوەمیش کومەک کەم ئوشم: ئامینی
چە بکەم لەدەس کرانیشینی؟ 
مقبولیت و معروفیتی که شعر کرانشینی شامی در میان مردم دارد شاید کم تر شعری داشته باشد و اینهمه به شوند زبان روان و منسجم، موضوع همه گیر و توصیف های خلاقانه ای ست که در این شعر به کار رفته است. شعر کرانیشی بااینکه بیست و هشت بند دارد و محور همه ی این بندها مسئله ی کرایه نشینی است ولی به تکرار نکشیده و هربندی تازگی خود را دارد. زبان شامی در هیچ کجای این شعر دچار لغزش و تکلف نشده و دربندهایی از شعر به آنچنان سادگی و سیالیتی می رسد که خود طنز می شود. در واقع، گاهی ساده نویسی(نه به معنای ساده اندیشی) خود خنده آور می شود. به این بیت حافظ دقت کنید:
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر، نمی کنم !
مصرع دوم و به ویژه ردیف 'نمی کنم' آنچنان ساده و غافلگیرانه آمده که ناخودآگاه شنونده را به خنده وا می دارد. و یا این بیت درخشان از سعدی:
گفته بودی که همه زرقند و فریبند و فسوس
سعدی این نیست، ولیکن چو تو فرمایی هست !
حالا این بند از شعر کرانشینی را بخوانید:چو کاوڕ وە گورگ، لەلی ڕەم کردم
یەی پا هاتە وەر، سێ پا دور گردم
وە هەوڵ گیانم سڵامی کردم
ووت: کاری داشتی؟ ناو ئوتاق بردم
ووت: تۆسرکانیت؟ ووتم: نە کوردم
ووت: کورد کورەیت؟ ووتم: هەرسینی
چەبکەم وە دەس کرانشینی؟ 
شامی در کنار اشعار طنز، شعرهایی هم به لحن جدی دارد که نشان از دغدغه های دیگر اوست. از نامه ی منظوم به دکتر محمد مصدق گرفته تا موضع گیری در برابر شعر نو، همه خبر از آگاهی های او از اتفاقات پیرامونش می دهد. شامی در شعر 'داد ملەت ئیران وە دوکتور موسەدق' از وضعیت ایران آن زمان به تندی انتقاد می کند و دکتر مصدق را به پرسش می گیرد:نیمی لە ملەت دوچار دەردن
لە سوب تا غوروب بیکار مەگەردن
وە گوسنەیی وینەی زەعفەران زەردن
مەرد مبارز روز نەبەردن
زەڕ ئەڕای ئیوەو شەڕ ئەڕای ئیمەس؟
دوکتور موسەدق تەکلیفمان چەس؟
او از اینکه گروهی از مردم در ناز و نعمت به سرمی برند و 'هەمیشە هەفت رەنگ لە سوفرەشان هەس' در حالیکه:
ئوشن چل هەزار بیکار لە پاتەخت
عومر گرامی مەگوزەرن وە سەخت
بی جاو مەکان بی لباس و رەخت
سێ وەعدە غەزا کەردن وەیەی وەخت ...گلایه و شکایت دارد و از دکتر مصدق پاسخ می خواهد. و البته پاسخ دکتر مصدق از زبان خود شامی شنیدنی ست:موسەدق کەی وەت توشیرە کیش بو
سەرتاپا عوریان لوخت و ئاونیش بو
لە ناو خەرابات نیرە دەرویش بو
سەرگەرم بادەو بەنگ و حەشیش بو
نیمی لە ئیوە چکیدەی شیرەس
لەمن نەپرسن تەکلیفمان چەس
پاسخ هایی که شامی بر زبان مصدق می گذارد، کاملا از روحیه ی محافظه کارانه ی او [شامی] پرده بر می دارد. شامی هرچند از وضعیت موجود رضایتی ندارد، اما همان وضعیت را در مقایسه با گذشته موهبتی می داند:
ئەر لە یاد نەیرن دەورەی شەهریوەر
نان لوبیا بارینە نەزەر
خورما مەخواردن لە جیای شەکەر
چوار نەفەر شاد بین باقیتان پەکەر
مصدق ِ شامی، وضعیت کشور چین را به یاد مردم می آورد و از آنها می خواهد که شکرگزار وضعیت خود باشند:
ملەت وە قورئان وە سورەی یاسین
ئیوە سوڵەتانن لەلای خەلق چین
روزی چەن هزار لە مەیدان کین
چو بەرگ درەخت رزدەی لە زەمین
شامی در شعر بلند،تاثیرگذار و هنرمندانه ی 'باغبان باکەس وەفا نەکەردە' نیز از دغدغه های هستی شناختی خود پرده برگرفته است. این شعر روایت کاراکترهای گوناگونی ست که از رنج ها و مرارت های خویش سخن می گویند. قوری ازاینکه لحظه ای آرامش ندارد شکایت دارد و به احوالات پشت بام کوب (که سالی چند ماه بیشتر به کار گرفته نمی شود) حسادت می کند و غبطه ی آرامش او را می خورد، درحالیکه پشت بام کوب  خود دلی پرخون تر از زمانه دارد و ازاینکه روزی گذرگاه پلنگ ها و آهوان بوده و اینک بر گوشه ی  پشت بامی افتاده غمگین است. انار و لیمو و نارنج نیز هرکدام به گونه ای دیگر شرح رنج های خود را می دهند. شامی درنهایت به این نتیجه می رسد که 'باغبان با کەس وەفا نەکەردە' و هیچ کسی را امن و عیش همیشگی نداده اند:
نە سەبز وە سەحرا، نە بەرگ وە داران
نە گوڵ، نە گوڵ چین، نە گوڵ عوزاران
نە جام، نە ساقی، نەمینا، نە مەی
نە موترب، نە ساز، نە بەربەت، نە نە ی 
اینگونه دغدغه های تلخ در شعر شامی کم نیست و اساسا شامی کرماشانی ـ آنچنان که از اشعار او برداشت می شود ـ انسان شادی نبوده است. برخلاف تصور رایج، کثیری از طنزنویسان به رغم آثار طنز خود، انسانهای شادی نبوده اند و اساسا شعر طنز برای آنها 'داروی فراموشی واقعیت' بوده است. به تعبیر روشن امبرتواکو: «ما به خاطر اندوهمان همیشه طنزپردازی می کنیم. انسان تنها حیوانی ست که می خندد و تنها حیوانی هم که می داند باید بمیرد. از آنجایی که این را می دانیم، لبخند می زنیم تا تمام زندگی را به گریستن نگذرانیم» شامی چنانکه آوردیم از کودکی نابینا و یتیم می شود و زندگی تلخی را تجربه می کند، و شعر طنز برای او احتمالا لحظاتی را می آفریده که او را از واقعیت تلخ دور می کرده است. شامی را اگر نتوان پایه گذار شعر طنز کوردی جنوبی دانست، ولی بی شک او را باید کامیاب ترین و کمیاب ترین شاعر طنز این ادبیات دانست. هرچند شوربختانه باید اعتراف کرد که راه او چندان شاگردان پیگیر و موفقی نداشت و شعر طنز پس از او هرگز ادامه ای منطقی پیدا نکرد. شعرهای طنزی هم که گاهی در لابه لای بعضی مجموعه شعرهای کردی چاپ می شود، به اندازه ای مبتذل و عوامانه و پیشانقد هستند که به کار بررسی سرسری هم نمی آیند. اگر شامی توانست خود را به ثبت برساند و فاتح شود، تنها به این دلیل نبود که موضوعات خنده آور را روایت می کرد، بلکه او پیش از هر چیز، با مسئله ی زیباشناسی شعر آشنایی داشت و به درستی می دانست که یک موضوع را چگونه روایت کند و چنانکه بارها گفته ام یک شاعر موفق شاعری ست که موضوعات 'عام' را با پرداختی 'خاص' ارائه می دهد. در واقع به تعبیر استاد بهاء الدین خرمشاهی: «هنر تا از نظر موازین و قوانین هنری برجسته نباشد، هیچ خدمتی به اندیشه بیرون از شعر و هنر نمی تواند بکند» شامی پیش از هر چیزی، شاعر بود و هرگز به زور هم قافیه کردن 'جام ماس' و 'سه ر تاس' شعرطنز نمی ساخت. به این تعبیرات و تصویرسازی ها بنگرید:
هەر شەو سەماوەر پیر جگەر سووز
چو عەزیز مەردە داد مەکەرد تا ڕووز
سینی بە وینەی تەپەی گوورستان
لە گووشەش نیوسایو ئارامگای ئسکان
نەعلبەکی چون گووڕ، قاشق وینەی لەش
هەر لەشی لە ناو گووڕی دراز کەش
شعر طنز ـ هر موضوع نابی هم که داشته باشد ـ مادامی که هنرمندانه پرداخت نشود، نمی تواند کاری از پیش ببرد. بی جهت نبود که عماد خراسانی در شأن شعر ایرج میرزا گفته بود:
بس که جنس سخنت مرغوب است
هرزگی های تو هم مطلوب است
در کنار مسئله ی زبان، تیزبینی و آگاهی شاعر طنزپرداز از واقعیت های پیرامون و دست گذاشتن روی مسائل حساس جامعه نیز  از اهمیت فراوانی برخوردار است. مسئله ای که متاسفانه در آثار بسیاری از طنز نویسان چندان دیده نمی شود. اگر چند ساعتی تحمل دیدن برنامه های به اصطلاح طنز شبکه وزین استانی زاگرس [کرمانشاه] را داشته باشید. خواهید دید که طنز کردی شهر شامی، به آنچنان قهقرایی کشیده شده است که تنها هنرش به راه انداختن دوربین مخفی های نخ نما شده  و تقلید شبکه های ماهواره ای شده است. البته به باور من، تنها آیتم موفق طنز این شبکه ی وزین استانی، همان لحظاتی ست که دو مجری محترم روبه مردم استانشان می ایستند و یکی به زبان فارسی و دیگری به کردی دست و پا شکسته، برنامه را شروع می کنند. تا اینگونه، برنامه ای طنزی که می خواهد ناهنجاری های جامعه را اصلاح کند، خود به یک ناهنجاری وخیم تر تبدیل شود. اسکار وایلد باور داشت که باید از سه نوع اقتدار یا سه p ترسید: pape, prince, people 
و رسالت هر روشنفکری باید نقد کردن این سه اقتدار باشد. به گمان من، رسالت یک شاعر طنزپرداز هم می بایست نقد همین سه p  باشد. و البته برای این کار می باید در گام نخست، دستی در دانش های جامعه شناسی و روانشناسی داشته باشد تا بتواند آسیب های جامعه ی خود را باز شناسد و به درستی واکاوی کند. اگر حافظ و بی پرواتر از او عبید زاکانی در مقام نقد جامعه ی خود می نشستند، پیشتر در «جمع معانی» کوشیده بودند و سپس «گوی بیان» می زدند. کافی ست به کتاب اخلاق الاشراف عبید نگاهی بیندازید تا عمق آگاهی او را از فساد زمانه ی خود مشاهده کنید. عبید با تیزبینی نخست تباهی های طبقات مختلف جامعه را افشا می سازد، و سپس با بیانی طنزآلود و آیرونیک همه ی آنها را به چالش می کشد: 
«لولیی با پسر ماجرا می کرد که معلق زدن بیاموز و سگ از چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود برخوردار شوی. اگر از من نمی شنوی به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مرده ریگ ایشان بیاموزی و دانشکند شوی، و تا زنده باشی در مذلت و فلاکت و ادبار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد» آیا از این گزنده تر می توان بی ارزش شدن علم و آگاهی را در جامعه ای نشان داد؟ و این همه به شوند درک درست عبید از جامعه ای ست که با یورش مغولان، نظام اجتماعی آن یکسره دستخوش فروپاشی شده و همه ی ارزش هایی که شالوده آن نظام اجتماعی به شمار می رفته واژگون گشته است. عبید برای آنکه بتواند نقد جامعی بر جامعه داشته باشد، خود را از خواندن آثار پیشینیان و هم عصرانش بی نیاز نمی دانسته و چنانکه دکتر سید جواد طباطبایی در کتاب تاریخ اندیشه سیاسی در ایران آورده است, عبید دست کم با آثار مهمی مانند اخلاق ناصری خواجه نصیرالدین طوسی آشنایی داشته و احتمالا کتاب اخلاق الاشراف خود را با نگاهی به اوصاف الاشراف خواجه به تحریر در آورده است. در همین روزگار ما، اگر کمال تبریزی در فیلم درخشان مارمولک سکانسی می سازد که در آن پسر جوان از رضامارمولک معمم شده می پرسد: اگر مسلمانی در قطب شمال اسیر شود تکلیف نمازهای او چه می شود؟ تنها برای خنداندن و سرگرم کردن مردم نیست، بلکه او با این پرسش هولناک گریبان همان p نخستین، یعنی pape را می گرد و از او می خواهد به پرسش های تازه ی از دین پاسخ بدهد. و به گمان من  این تیزهوشی کمال تبریزی به  این مسئله بر می گردد که او احتمالا با آثار روشنفکران دینی که پیشتر از او چنین پرسش هایی را مفصل تر و چالشی تر مطرح کرده بودند آشنایی پیدا کرده است. درست اینجاست که تفاوتهای چنین طنزینه هایی با آثار تهی مایه و به اصطلاح طنز ده نمکی ها آشکار می شود. (نمونه ی بسیار درخشان تر اینگونه طنزینه های فاخر را می تواند در فیلم ماندگار و اسکار گرفته ی life is beautiful روبرتو بنینی ایتالیایی دید). شامی را با هیچ تعریفی نمی توان روشنفکر دانست، و چنانکه پیداست، چندان هم معلوماتی در دانش های گفته شده نداشته است. بااینهمه او نیز گاهی ـ هرچند رقیق ـ با آن سه اقتدار در می پیچیده و درک به موقع و درستی از وقایع پیرامون خود داشته است. و اگر قلم به نوشتن طنزی می گردانده، برآمده از تجربه های اجتماعی اش بوده است. شامی زمانی که مشاهده می کرد شهر در آشوب مبارزات ضد انگلیسی می سوزد و هواداران دکتر مصدق از جان خود مایه می گذارند, خود نیز ـ چنانکه استاد محمدعلی سلطانی در جلد پنجم کتاب سترگ جغرافیای تاریخی و تاریخ مفصل کرمانشاهان می آورد ـ رو به روی تلگراف خانه می ایستاد و برای مردمی که تحصن می کردند شعرهای اجتماعی اش را می خواند. شامی اینگونه توانست به این مقبولیت و محبوبیت برسد، و بیرق شعر خود را بر بلندای ادبیات کردی جنوبی بکوباند. مبحث طنز را پایانی نیست و گستردگی آن در یک یادداشت نمی گنجدد. طنز مکاتب گوناگون و متنوعی دارد که بررسی هر کدام از آنها فرصت فراخ تری می خواهد. در این یادداشت تلاش شد از دریای شعر شامی کوزه ای پر گردد و به قدر وسع، نگاهی به شعر او انداخته شود. یادداشت را با سخنی از طنزینه نویس فقید هم زمانه، استاد عمران صلاحی به پایان می رسانم: 
«پژوهشگران ادب، طنزنویسان را دست کم می گیرند. معمولا کسانی که درباره رمان نویسی کتاب می نویسند، رمان دایی جان ناپلئون را از قلم می اندازند و یادشان می رود که طنزنویسان چه نقشی در رمان نویسی داشته اند. اما اگر گوگول نبود، داستایفسکی پیدا نمی شد. و اگر مارک تواین نبود، همینگوی پیدا نمی شد. اگر هم لارنس استرن نبود، جیمز جویس پیدا نمی شد. مگر پدر رمان نویسان جهان سروانتس طنز پرداز نیست؟ چرا جای دوری برویم. اگر دهخدا نبود، جمال زاده و هدایت هم پیدا نمی شدند. پس به قول عبید: 
هزالان را خوار مدارید و در آن ها به چشم حقارت منگرید»
اطلاعات شما ذخيره شود ؟