نیم نگاهی به کلیدر دولت آبادی / معصومعلی صیدی
نیم نگاهی به کلیدر دولت آبادی / معصومعلی صیدی
یکی از خصیصه های نیک نویسندگان (داستان و رمان) این است که مولد سؤال باشند و گفتار آنان را نه یک بار و دو بار که بارها بخوانی، بخوانی و خسته نشوی و هر بار به نتیجه ای فراتر دست یابی. راه کوره های هزار توی که میمانی از کدام راه بروی. او نغمه گری است که «گوشه ی عراق» (۱) را در «راک عبداله» (۲) می نوازد و می سوزاند...

 محمود دولت آبادی کم نویسنده ای است که بتوان در پندار و گفتار او رسوخ کرد. عجایب مردی بیابانی، همخو و همپای آدمیانش، آدمیانی که هستند؛ اما گویا خود خداگونه ای است در خلق آدمیانی که هرگز ندیده ای؛ می بینی و با آنان، چه دوست و چه دشمن، خو می کنی. گاه در مرگ شخصیتی منفی در حکایت او، به گریه می نشینی. چیست این قلم، کیست این آدم؟ دنیای وسیعی به پهنای دشت های یکدست کویر... پر از پندار و گفتار، سحر و جادو، واقع و حق، سورئال و رئال تام. 

نقاش چیره دست طبیعت. نقال حکایت سرنوشت آدمیان به زبانی خوش و کلامی دلنشین و نثری به شعله ی گرم آتش بلوط در سوز استخوانسوز زمهریر و صاعقه ی بعد از برف. او آدمیان را چه خوب می شناسد! وقتی به تصویرشان می کشد، انگشت تعجب بر لب می گذاری که ای وای! من در این دایره بوه و اینان را ندیده ام؟ من بوده ام و با اینان نزیسته ام و آنان را نشناخته ام؟ و این است که دم به دم و گام به گام یا حکایت او همپای می شوی که ببینی آخر ماجرا به کجا می کشد؟ این حکایت و روایت سر از کدام سوی در می آورد و کی می میرد و کی می ماند. آنکه آمد و رفت، بر چه ایمان و مرامی بود و آنکه آمد و ماند بر چه یقینی خواهد ماند؟

یکی از خصیصه های نیک نویسندگان (داستان و رمان) این است که مولد سؤال باشند و گفتار آنان را نه یک بار و دو بار که بارها بخوانی، بخوانی و خسته نشوی و هر بار به نتیجه ای فراتر دست یابی. راه کوره های هزار توی که میمانی از کدام راه بروی. او نغمه گری است که «گوشه ی عراق» (۱) را در «راک عبداله» (۲) می نوازد و می سوزاند؛ سوزشی خوشایند که اگر خاکسترت کند، بر تو پذیراست. او چنان شیفته و شیدا می نوازد که در شوریدگی، گاه به کجراهه می رود. او در تصویر آدمی که به میدانگاه روایتش می کشاند، چنان شیفته می شود که معشوقه ی خود را در نسیان ذهنش فراموش می کند. (می سپارد.) 

چه بگویم؟ من ندانم که این چه سودایی است.... که به هنگام خوانش «جای خالی سلوچ» و «کلیدر» «مرا زینسان کند مجنون... دلم را برزخی و دو چشمم را آب جیحون...؟! قلم و کلام من در وصف این روایتگر ساحر، چه قاصر و کوتاه است!

«کاهِ جو اسب، سپیده دم» بخش بیست و پنجم از جلد نهم: سپیده دمی که «ناد علی حاج حسین چارگوشلی» شبانه را تا آن دم به عرقخوارگی گذرانده، مستی لایعقل: «خمیازه اش دنباله داشت» ص ۲۰۳۲ که مستی شب سود ندهد به خمیازه ی صبح، خلقتی عجیب دارد. از دام و دان و مال دنیا کنج قهوه خانه ی ملک منصور و خم خواری، مالباخته، هرآنچه از پدر بر او میراث شده به بخشایش یا به لذت از کف داده. نادعلی، میخوارگی، یأس، به مرگ اندیشیدن و اسبی، اسبی و مردی که هر روز هزار بار به مرگ می اندیشد و عجیب است که این میخواره ی رند، نماز نیز می خواند؛ البته نماز به قضا، نه به وقت. او در شوخ چشمی سپیده به نماز می ایستد؛ «نگاه به سینه کش صاف خاوران که نرم نرمک رنگ به رنگ می شد و می شد رویش خوش نواخت رنگ ها را از نهفت آبیِ آستانه ی خاور که چنین سرخوش و شوخ وار سر رُستن داشت به چشم دید.» هنگامه ای که ستاره ای بر آسمان نمانده و شب، پرواز نموده و اینک سپیده دم به گونه ی چلچله ی بهاران می آید و می خواند درآمیختگی آبی و زردی درهم. آبی آسمان و زردنای رو به سرخی آفتاب.

 نادعلی در این بخش گنگ و منگ است: «چه کاریش در پیش بود؟ از کجا آمده بود و به کجا می رفت؟ این را هنوز، در هیچ لحظه ای، هضم نمی توانست بکند.... شب را می توانسته بود یکسره تا قلعه چمن برود؛ اما نرفته بود و در نیمه راه به درنگ وامانده و عنان سست کرده بود. کجا برود؟ شب! بیابانی و شب و آسمان کورسوی شکاف در قهوه خانه ملک منصور، عنان برگردانیده و فرود آمده بود. شبی دیگر، چرا نه اینجا و چرا آنجا؟ رفتن به چه قصدی و با چه شوقی؟ کدام جذبه از سوی و کدام رغبت از این سوی؟! ص ۲۰۳۷ و ۲۰۳۸ 

آنچه در او میل و رغبت است، «شب... نانی... ماست و عرق، فقط!» ص ۲۰۳۸ پیاله از پی پیاله در گلوگاه خالی کردن و «گیجی خواب و خرفتی خواب.» ص ۲۰۳۸ 

و مست واره در خیال خویش خزیدن: «اصولاً چرا به عروسی باید رفت؟ اصلاً چرا، برای چه و با کدام نیت و قصد؟ کیستی تو و چیستی در این ابهام بی انتها؟ تو کیستی و بود و نبودت را چه فرقی هست؟ و... اگرت هست آیا پیش از فرقِ بود یا نبود موریانه ایست در انبوه قافله ی مورچگان... هرچه که می جنبد، هرچیز که می جنبد، مرگش را می بینم. پیشاپیش مرگش را می بینم. چه ناپایدار! جوانی را با پیری عیار می زنم و کودکی را با مرگ...» همان ص «... من مرده بودم؛ من کشته شده بودم با شلیک خودم! نفس می کشم و صدای نفس کشیدن خودم را می شنوم و هر لحظه منتظرم که دیگر این صدا را نشنوم. برای نفس نکشیدن چه علامتی روشن تر از خودِ نفس کشیدن؟» همان ص 

گفتگوی ستار پینه دوز و نادعلی از مرگ و هستی، از بود و نبود شدن، از عشق و غیر عشق. ستار پینه دوز که «حتی یک کلوخ» ندارد که «جلّ رویش بنشیند!» سَلَخی به نرمی، گوسفندی را چرمپوست کند و تن برهنه و گوشت لُخم او را بیرون اندازد، به صبر و با تأنی، دم به دم و نرم نرمک، او ستار را به دانه ای کاهی بدل می کند که بر دهان گوسفند زیر دستش از پوست کنده می شود: بوته ای هرز در دست بادهای کویری و پنهان داشتِ نرمه خاک کبود و شن و ماسه. نادعلی چه عاقلانه، در هیئت فیلسوفی و شیخی دانا به توصیف زاد و نبود می پردازد و چه زیبا زندگی و مرگ را به کلام می نشیند! این اوصاف از نادعلی زمانی برایم پذیراست که خسته در خرفتی خواب نباشد و مخمور از می شب پیش. مست، کام رام و روان ندارد. تلی از خاک بر زبان و لب او تلنبار است که او را از کلام شیوا و مفهوم عاجز می کند. بر من سؤال است که چیست «ابهام بی انتها» ایهام و استعاره ای که یگانه نیست. او خود نیز نمی داند کیست و چیست. شیخ است به پرهیز، یا شرابخوار به تزویر؟ 

هرچه هست «موریانه ایست در انبوه قافله ی مورچگان...» و چنان در دست مستی که بیخبر از جار و قار دنیا، او نیمروزی در خواب و ناآگاه از مجادله ی ظفر محمد و بیگ محمد. حتی ساز و ضرب مطربان نیز او را هوشیار نمی کند و در پایانِ بخش، آنکه از دیدار گل محمد و سردار جهن، ملتمسانه می گوید: «من را با خودت ببر گل محمد. من دیگر هیچکس و هیچ چیز ندارم! من دنبالت بودم که به تو بگویم... که به تو بگویم، آن ها به خونت همقسم شده اند. آن ها... برایت تله گذاشته اند گل محمد. من دنبالت می گشتم تا همین را به تو بگویم. همان کاری که با ارث و دارایی من کردند، با سر تو می خواهند بکنند. بگذار من دینم را به کلمیشی ها ادا کنم گل محمد.» 

التماس نادعلی گریه ای را در گلوگاه من به چنبره نشاند. ای وای بر این گم کرده راه. این بی نشان از هرجا و هرکسی، بی کس و همه چیز از دست داده. ارث و میراث از کف داده در پی لذت طلبی. پس همانا بر مرام لذت بایستد، نه در قامت اقامه ی نماز. از این دست ناهمگونی آدمیان دولت آبادی - به سلیقه و نه شاید به عقیده - من کسان دیگری هستند. از این آدمیان، یکی دیگر ملک منصور است: مردواره زنی پر آوازه با سبک و سیاق خاص. او صیاد است نه صید. او شکارچی است نه شکار. محجوب، باوقار و سنگین اما به هنگامه ی ورود رقاصان، استکان عرقی که می خورد، مرا متعجب و انگشت بر دهان کرد: آن وقار کجا و این سبکی کجا؟ مستی و هرزگی بر تن او، قامت نازیبایی است! ای کاش نمی دیدم و نمی خواندم که چنین کند و مهم ترین مورد، در مشاجره ی بیگ محمد و مرد بلوچ، که شاید به ساعتی بیش می انجامد، حضوری از نادعلی و ملک منصور نیست. حال، نادعلی در چنگال قوی خواب، اما ملک منصور که مالک بر آنجاست، چرا بی حضور؟ گفت و گوی بیگ محمد و مرد بلوچ که یکی در هیئت دفاع و دیگری برای گفتمان آمده، بسیار پر خطرتر از رویارویی «گل محمد و جهن» است و بیگ محمد و مرد بلوچ، کم از شعله و آتش و خرمنِ کاه نیستند. آنان به درشتی با هم سخن می گویند، کینه در کلام و زبانشان جاریست:

«جنگ و صلح کی از هم جدا بوده اند؟! زبان را برای صلح در دهان داریم و تفنگ را برای جنگ در دست ها. رسم مردی همین است... چموش می نماید، بی تابی می کند! اما... اما انگشتش اگر بگیرد و به ماشه، من اینجا مغز تو را پریشان می کنم!» دو مرد جنگجوی بدگمان به هم، هر دو مسلح به «پلنگ برنو» (۴) که با آشتی انگشتی بر ماشه، دریای خون به پا می کند؛ اما در میان مشاجره ی آنان، چرا ملک، مالک میدانگاه گفت و گوی دو سردار، «گل محمد و جهن» مداخله نمی کند؟ او اصلاً گویی نیست [و یا نبوده، نبوده یا نیامده، اما نه! او هست] و چرا دولت آبادی پای او را به میان نمی کشد؟ چرا به جای او ستار؟ و تضاد در گمان و یقین او: «آنقدرها از نزدیک نمی شناسمش. همین قدر گمان می برم که از گل محمدها باشد.» ص ۲۰۷۲ که بلوچ در پاسخ می گوید که اگر واکنشی از بیگ محمد سر بزند، مغز ستار را پریشان می کند. 

برخلاف مذاکره ی «گل محمد و جهن» که به وقار و با احترام پایان می گیرد اما «بیگ محمد و مرد بلوچ» مجادله و دلشوره دارند. هر دو سنگ، هر دو آهن سرد، خنجر رویاروی خنجر، تفنگ برابر تفنگ. ستار در جواب بلوچ می گوید: «تا امروز توصیف ناجوانمردی از گل محمدها را نشنیده ام من. نشنیده ام که آن ها پیشدستی کنند.» 

مرد بلوچ، به گفتاری سرد، به سان سنگ خارا و چنان تیغه ی سرد خنجر بر گلوگاه کبکی، خشماگین و قاطع می گوید: «من گوش به وصف ناجوانمردی ها نمی سپارم. دهان ناجوانمردی را سُرب کوب می کنم.» ص ۲۰۷۳ 

حال، چگونه در مجادله ی این سفیران درِ گفت و گو، کار به خون کشی نمی انجامد، من متعجبم. گفتار ستار در گمان و یقین از گل محمدها، همخوانی ندارد و عدم حضور ملک منصور در این قسمت کاملاً مشهود است و سرانجام تلخگویی ها و کنایه هایشان به دیدار دو سردار کرد و بلوچ، «گل محمد» و «جهن» می انجامد. «داو» (۴) دو سردار کُرد و بلوچ. یکی به قامت ملت و دیگری در قامت دولت. یکی به داد و دیگری در بیداد. «گل محمد و جهن، همایش، کاکل با کاکل، اسبان رخ به رخ، مردان، میدانگاه جلو قهوه خانه، نگرندگان (که من پایندگان را می پسندم) را نفس در سینه حبس مانده است. کس پلک نمی زند، ستار و ظفر محمد صدای ضربان قلب خود را می شنوند. چشمان شاد بیگ محمد در نواخت خود، ساکن مانده است. چشمان پر سفیدی ملک منصور در سایه روشن درونه ی درگاه قهوه خانه می درخشید.»

 چشمان شاد بیگ محمد؟ عجبا! حادثه ای در شرف ظهور است. او می بایست از دل مضطرب و از چشم هوشیارانه به «داو» باشد؛ با این پرسش که عقوبت این فضای تنگ و پر اضطراب و سنگینی به کجا کشیده می شود. دو سردار مسلح به «برنو» - (نه تفنگ انگلیسی) - جهن «سواری هوشیار، غراب و به قامت استوار، پهنای سینه و گره شانه ها، نمای ران و زاویه ی زانوان بر گرده گاه اسب، میان بسته و بس بلند بالا، اما پوشیده در جامه ی نظام چرا؟... رخت های چسبان و جلف و نافراخور. پوششی به رنگ کاه باران خورده و با کلاهی که به سر بزرگ این خان سردار تنگ می نمود.» 

نویسنده نمی بایست تنها به وصف کاراکتر خوشایندش، به گفتار و بیان خوش بپردازد؛ به عکس من معتقدم که توصیف زیبای شخصیت های منفی، باید نویسنده را بی ابا کند. انسان ها ویژگی های خود را دارند و این سؤال که: کجاست ملک منصور؟ دولت آبادی ذره را می بیند و این دریای بیکران را بی گپ و گفتار به میانه ی میدان می کشاند. ملک منصور و ستار، هر دو گویی لال و کر و کورند. نه کلامی و نه گفتاری بر مرکب زبان جاری نمی کنند. او به «سیمای شخص می نگرد و ما در آستان صنع حیرانیم» (۵) 

حضور ملک منصور، بی هیچ مداخله ای گفتاری برای چه؟ دلشوره و دلنگرانی آدمیان، دم به دم جان می گیرد؛ آن هم به شرطی که شاهد و ناظر بر گفتمان دو سردار باشی. تصویرسازی از روح و روان «جهن و گل محمد» از نگاه «ملکه با آن همه جهاندیدگی و اینکه در دوران نا آرام خود ذهن و روحی انباشته از مشاهده و تجربه...» دارد، از زبان (پندار و گمان) ملکه و با قلم دولت آبادی بر او حکم انشاء می کند: «چکیده ی سنگشیشه... مردانی سخت تر از سنگ و تُردتر از شیشه.» اما شیشه هرچه بشکند، تیزتر و برنده تر می شود. شاید به تردی خاک نرم یا ساقه ی نازک لولو. آنچه به هر گونه اش در آوری! به گل و خشت، به دیوار و سرپناه. اما شیشه چنین نیست. گرچه واژه ها در سنگینی فضا از قدرت کامل برخوردار است. آنچه تصویر می شود از فضایی سرد، چون آهن، بُرّا چون الماس «قلبی از شیشه و جانی از سنگ.» چه خوش بود قلبی چون زلالای چشمه و جانی به اشارات دستی بر ماشه و تکه سربی که کوهی را بر زمین خاکواره کند؛ می داشتند!

دولت آبادی در پندار ملک منصور، دو سردار ایستاده در «داو» را به یک گونه توصیف می کند. طبیعت و مشی همگون، خصیصه و ذاتی همسان و یکسان و نه دوگونه. اما؛ اما... بلوچ زاده ی کویر است، سخی و لایتناهی، پر از خس و خاشاک و تیغ زار، طوفانی از امواج خاک و ماسه، تلی از چیلک خشک که جرقه ی آتشی، شعله ای پایدار به پا کند. روزش گرم و طاقتفرسا و شبش سرد و استخوانسوز، برهوتی انباشته از مهر و کینه از خار و مار اما وای از کینه ی پایدارتر از مهر او! بیابانی گسترده در زیر آفتاب و مهتاب که ساقه ی گندمی در سینه اش نمی روید! اما «گل محمد کُرد»؟ این زاده ی کوهستان و آبشارهای بی دریغ که تبنای جسم را روحبخش باشد؛ هم آشیان با عقابان و خو و خایی به همان گونه؛ بلندپرواز و مغرور، مرد کوهستان هایی که عطر گیاهان «ازبوه» ۶ و «برنداس» (۷) و تجسمی از برگچه های پیچ پیچ تاکِ آبستن از غوره ی خُرد؛ ماحصلی در انگور با دستاوردی از شراب؛ آنچه آدمی را لایعقل نکند، نرم نرمک و خوش خوشک دل به چهچه و آواز بگذارد. سرسبزی گل محمد و خشکنای جهن این بر من پرسش است که کدام آهن و کدام خنجر. (گرچه خنجر از جنس آهن ا ست.) خود آهن از چیست؟ این سختنای آهن کدام از آنانند؟ و خصایل دو سردار بلوچ و کرد، چرا به پندار؟ فقط پندار و دیگر هیچ؟ و اضطراب این مردواره زن بیهوده است! او به نام زن است؛ نه در خوی و مرام؛ هم مردینه و هم مادینه: «زنی کشیده بالا و جاافتاده بود... شهره بود؛ شهره ی خطه ی خود.. ملک از آن زن ها بود که تن به شوی نمی دهند و سر بر خط مرد نمی گذارند و اگر بنا باشد که با مردی روزگار بگذرانند، مرد را خود بر می گزینند. مردی که باشد و نباشد، باشد به هنگام و نباشد به هنگام.» ص ۲۰۵۶ خود محور و خودرأی، با سبک و سیاق مردانه. او صیاد است نه غزال؛ شکارچی و نه شکار. 

قلمفرسایی دولت آبادی برای من خسته کننده نبود و نیست. او شیوا و چیره در کلام و گفتار، از وصف ذرات معلق در فضا نیز نمی گذرد و من که طلبه ی جامی صبوحی هستم، گاه مخمور می مانم؛ گرچه این شگرد خاصی است برای نویسنده. خواننده ی تبناک را در صبحگاهی بهاری در مسیر وزش نسیم می گذارد و من دوست می دارم که ریه هایم را از عطر یاس و گیاهان بهاری کوهستان انباشته کنم. می وزد به خنکای نسیمی خوش خوش؛ اما تن من در ادامه ی این نسیم مخمور می ماند. 

جای جای می گویم که چرا همایش «گل محمد و جهن» بیشتر ادامه نمی یابد؟ چرا ملک از آن همه دلشوره و اضطراب کلامی به گفتار بر زبان نمی آورد. فقط پندار؟ وهم و گمان و خیال؟ ای کاش در آنجا چکاچک گلنگدن و تاق و توق گلوله ای دل فضا را می شکافت: خون، دریای خون، قلبی از تپش بایستد در پیوند ماشه و انگشت. شیون و فغانِ حسِ زنانه ی ملک منصور در خون بس. سکوت کویر و شیهه ی اسبان ناآرام و قلب های پرتپش، با دو یال بلند اسبان؛ کوبش سم ضربه های بیقرارشان در پی سواران به کمینگاه خفته. آشوبی به دمی از صفیر گلوله ی خامی چه برپای می کند؟! که نکرده و چنین نشد. عاقبت این همایش چه شد؟ رفتن جهن؛ بی هیچ همراهی. یکه و تنها. به راستی سرداری بی قراول و همراه، سفیر دولت در تن پوش نظامی و مسلح به ماورز و برنو؛ ولی خود. این از وقار و ابهت او می کاهد. 

این بخش یک نغمه ی ناجور دارد و آن حضور رقاصان و مطربان برای عروسی «اصلان خان با بقلی بندار» است. (۸) فضای سنگینی و پیش درآمد همایش دو سردار، فضای گلوله، فضای سرب و مس، آهن و آهن، خنجر در خنجر، «خنجر و احساس» عقوبت جانفرسای و فرا روی؟ گنگی و ایهام. پیچ پیچ پرسش در من خواننده که کلام مضطرب «گل محمد» بر سواره ی زبان می نشیند: از جهن ها هیچ می بینی؟» ص ۲۰۹۲

«-غبار، یک خرمن غبار. 

-رو به کدام سو دارند؟

-رو به آفتاب غروب می روند؛...» همان ص 

و حتی خواهش و التماس نادعلی برای همراهی شدن با «گل محمد» بی مورد است. چون در چشم انداز او چیزی جز یأس و دلمردگی موج نمی زند: «پس چرا من... چرا من به یک بار، به صد بار و به هزار بار فکر کردنش قانع نمی شوم؟ چرا در من این فکر تمامی ندارد؟ کی و چی در من هست که می کشاندم به طرف این خیال؟ کی و چی هست در وجود من؟! چرا تا چشمم به عروسی می افتد، عزا به خاطرم باید بیاید؟ حجله خانه چرا عزا خانه را به یاد من می آورد؟ آب زلال و روان، چرا برهوت کویر و تشنگی را به یاد من می آورد؟ جوانه های بهاره ی درخت ها، چرا پاییز...؟» ص ۲۰۵۲ «کسی عمری که تباه کرده» است دیگر چه شوقی برای زیستن؟ و کلامی دیگر» عرق خوارگی ملک چه مستحجن؟ ناچسب و تنفرافزای از او. ای کاش چنین نمی شد. مرد سنگ است و زن خاک و این تجسم خاک و سنگ به خاکواره تبدیل می شود که از هیبت او - در نزد من - کاسته نمی شد و بخش بیست و پنجم در آخرین کلام «بیگ محمد» پایان می یافت؛ و در بوی خیانتی که نادعلی در سرنوشت «گل محمد» می بیند و احساس می کند پایان می یافت اما، حکایت این آدمیان که من دیده ام همچنان باقی است. «من، این می گویم و دنباله دارد شب...» (۹) 

ادامه دارد...

(شعر پرستار نام دارد از اخوان) کتاب از این اوستا 

۱ و ۲ - گوشه و دستگاهی در موسیقی. 

۳ - از شعر عبدوی جهد منوچهر آتشی: «دیگر پلنگ برنو عبدو / در کچه نیست / منتظر قوچ های ایل...» 

۴ - «داو» شرط بندی و قمار است. وسعتی به پهنای لنگ حمام که دو حریف با چند حریف به نوبت تاس می ریزند و شرط می بندد. در منطقه ی غرب، خاصه کرمانشاه، «داو» قماری است که آنچه شرط می بندد، خلاف رو راست خواندن است. تاس نقش، دو تا سه، دو تا پنج و دو تا شش است که هنگام خواندن «داو» این نقش به معنای باخت است. 

۵ - از سعدی است: «تو به سیمای شخص می نگری، ما در آستان صنع حیرانیم.» که استاد شجریان در یکی از کاست هایش آن را خوانده است. 

۶ و ۷ - گیاهان خودرو بهاری در کوهستان ها و شکاف سنگ ها؛ با بویی خوش و معطر که کاربرد پزشکی هم دارد. 

۸ - معمولاً رقاصان و مطربان مجالس عروسی ترانه های بازاری می خوانند و از عهده ی آنان خارج است که از مولانا و سعدی و حافظ بخوانند. 

۹ - از زنده یاد اخوان ثالث (م. امید) است. از شعر «پرستار» 

۱۰ - در مشاجره ی بیگ محمد و مرد بلوچ، واژه ی «میل» به کار رفته که چندین معنا دارد. یکی میل زورخانه که ورزشکاران می چرخانند. دوم چوبی در سرمه دان که برای کشیدن سرمه ی چشم استفاده می شود و سوم چیزی که منظور بیگ محمد است سیخ گداخته ای است که زورداران برای کور کردن مخالفان به کار می بردند.
بازنشر از غرب

اطلاعات شما ذخيره شود ؟