تفسیر روایی کلیدر / معصومعلی صیدی / قسمت دوم
تفسیر روایی کلیدر / معصومعلی صیدی / قسمت دوم
جای هیچ تردیدی نیست که دولت آبادی در تصویر سازی و شخصیت پردازی، قلم پخته و پرداخته ای دارد اما این پرداخت ها، گاه از قانون خارج می شود. او دقیقاً نوازنده ای را می ماند که در شوریدگی، از تحریر و دستگاه خارج می شود. قلمفرسایی در فضا و شخصیت ها و عدم پاره ای موارد که می توان - یا می توانست --موازنه های جنگ را بر هم بزند، به فراموشی می سپارد و چنان غرق تماشای درخت می شود که جنگل را فراموش می کند.

«تا دور/ دور دید من / اندوهبار غباری گس / در هم دویده» (۱) است، «دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من» (۲) این دقیقاً احساسی است که از خواندن بخش سی ام و پایانی کلیدر، به منِ خواننده دست می دهد. حادثه ای ناگوار، با آوای چنگی پر از دلشویه و تشویق، ناله در هر سنگ و خشت خانه، ویرانی در ساروج بند رج های «قلعه میدان در کوه سنگسر» آیا آغاز است یا تام و تمام؟ خون و مرگ، تنها سرودی است که در بند بند رگ ها جاری می شود (دقیقاً آنچه نادعلی چارگوشلی، در بخش بیست و پنجم، به نتیجه ی آن رسیده است.) «قلعه ی میدان حتی خمیازه هم نمی کشد.» ص ۲۴۹۳ هیچکس با هیچکس سخن نمی گوید/ که خاموشی به هزار زبان در سخن است.» (۳) و هر حنجره، سرود به تلخی و زبان به مرگ در سر دارد. آیا فروپاشی یک تفکر و یک جریان است؟ آیا عشق می میرد؟ اما عشق، تنها واژه ی ماندگار در ماندگاری جهان و آدمیان است. هر مرگ و میری نیز در راستای عشق است؛ برای برپاییِ شور و شعور. جای هیچ تردیدی نیست که دولت آبادی در تصویر سازی و شخصیت پردازی، قلم پخته و پرداخته ای دارد اما این پرداخت ها، گاه از قانون خارج می شود. او دقیقاً نوازنده ای را می ماند که در شوریدگی، از تحریر و دستگاه خارج می شود. قلمفرسایی در فضا و شخصیت ها و عدم پاره ای موارد که می توان - یا می توانست --موازنه های جنگ را بر هم بزند، به فراموشی می سپارد و چنان غرق تماشای درخت می شود که جنگل را فراموش می کند. حال چرا بعد از بخش بیست و پنجم، به بخش سی ام پرداخته می شود؟ وجود بخش های ۲۹-۲۶ در رمان، یک پای دراز ماجرا است و اما پای لنگ روایت؟ آنچه خواننده در این بخش ها می خواند، نتیجه گیری های متضاد و متفاوت است و دولت آبادی چنان در این فضا به تکرار می ایستد که حتی جایگاه شخصیت ها را فراموش می کند و خواننده به یک نوع پریشانی اندیشه پی می برد. این از عجایب هنر داستان نویسی است! نویسنده ای که آدمیانش را با گوشت و پوست و استخوان لمس می کند؛ گاه از روایت رئال خارج می شود. نویسنده ی کلیدر، آنچنان در فضا ریزبین می شود که منطق را به فراموشی می سپارد. آنچه از قلم او جاری می شود تنها یک احساس مطلق است و همین احساس، اجازه حضور جلوه های گوناگون ادبی را مهیا می کند؛ آمیخته هایی از سمبول، رئال، سورئال، رئالیسم جادویی، ناتورالیسم و حتی رمانتسیم. کل روایت «کلیدر» بر رئالیسم جریان دارد اما جلوه های دیگر ادبی - گاه به اشاره و گاه به تأمل - قابل لمس است. (چنین طیفی در «جای خالی سلوچ»، نیز حاکم است) و این از نقش دانای کل ناشی می شود. دانای کلی که بر کل فضا و آدمیان حاکمیت دارد و آنچه تصویر می شود، نه عینیت قضایا و آدمیان، بکله آنچه به مذاق راوی خوشایند است؛ به طور مثال قطعات «قتلگاه کجاست» به نظر من از تکه های ناب سورئالیستی است؛ آمیخته ی خیال و واقعیت و فراتر تشبیه سازی از یک فضای خاص تاریخی. «قتلگاه کجاست؟» دقیقا روایت عاشورا را برای خواننده زنده می کند. (در این خصوص در پی آمد این نوشتار بیشتر خواهم گفت.) حسی در آشوب اندیشه و رقیق شدن چهارچوب های احساسی، نغمه ای که در احساس آدمی چنگ می اندازد و خواننده _ خودم _ را منقلب می کند: زایش اشک در چشم ها و آبستن دل در گرو گریستن. در خلق این قطعات، واقعاً نمی توان از تحسین دولت آبادی سرباز زد. (این تشابه سازی در جای خالی سلوچ به هنگام جدال لوک مست و عباس تا پایان ماجرا مشاهده می شود.) صحبت از قلمفرسایی به میان آمد و این سؤال که: کجایند آن آدمیانی که عیناً باید باشند؟ کجایند تندیس های عشق، مهربانی، مردانگی و تجربه های دوران؟ کجاست حس زنانه ی مارال و حس مادرانه ی بلقیس و مهر پدری کلمیشی؟ حتی بیجا نیست اگر به ملک منصور نیز اشاره کنیم. در جلد ۱۰ و ۹، حضوری عینی و قابل درک از این آدمیان در رمان مشاهده نمی شود؛ حضور آنان را فقط در ذکر نامشان می توان حس کرد. چرا به جای قلمفرسایی «ستار و فرهود» و تشریح مشی سیاسی شکست خورده ی او و اعتقاداتش، به اصل تضاد جبر و اختیار و تشریح و حضوری از زنان کلمیشی قلم رده نمی شود؟ و یا به جای کلنجار رفتن «فرهود و ستار»، «گل محمد و خان عمو» و یا درود «سید شرضا» و «فربخش» به قلعه میدان به حضور واقعی کلمیشی که نام از او به نشان دادند و همچنین بلقیس و مارال پرداخته نمی شود؟ این است یک پای دراز و غیر لازم «کلیدر». شاید اگر بخش سی ام بعد از اتمام بخش بیست و پنجم آورده شود، جای هیچ خلأ فکری و شخصیتی در رمان احساس نشود. اما عدم حضور آدمیانی که اشاره شد، کاملاً قابل درک است. اصولا ًقرار دادن «فرهود و ستار» و «گل محمد و ستار» با هم همگونی ندارد. فرهود نمادی از یک لیدر و تشکیلاتی کاملاً سیاسی است. نقطه ی مقابل او، گل محمد یک ایلیاتی طغیانگر، با بینشی هنجار، اما در چهارچوب چریکی است؛ انسانی که زبان را برای گفت و گو و تفنگ را نه برای جنگیدن بلکه برای دفاع در دست دارد؛ دفاع از حریمی که از سه سوی بر اوتگ شده و حتی در مقایسه با «خان عمو» و «بیگ محمد و خان محمد» روحی بزرگ و آرام تر دارد. فرهود یک توجیه گر و «اپورتونیست» چپ: «چشم هایم! چشم هایم! کاش من هم غیرت تو را می توانستم داشته باشم. اما من، زندانی هستم.» ص ۲۵۳۶ اجیر و اسیر تفکرات خویش است. به گفتار، منطق مطلق و در باور سردرگم. اینجا لازم می دانم به پندارهای «گل محمد» اشاره کنم مبنی بر اینکه «تفنگ همه ی حق را می خواهد.» اصولاً تفنگ وسیله ای است که شیوه خواستن را تغییر می دهد. تفنگ در دست آدمیان، برای توجیه هدف است. آنچه به جنگیدن آدمیان با تفنگ می انجامد، همانا تفکرات آنان است. تمام تنش ها، ستیزها و جنگ ها، ناشی از نوع اندیشیدن است. وقتی جبهه ی مقابل تا دندان مسلح است، پس می باید تو هم به سلاحی آراسته شوی. گل محمد نه آدمی که به خون ریزی رأی و مرام داشته باشد و نمونه بارز آن، زمانی است که افراد گِرداگرد خویش را، به نوعی به گریز وا می دارد. برای اینکه او نمی خواهد از «نهر خون» گذر کند. نتیجه اینکه: تفنگ در دست و تفکر آدمیان، در خدمت به خیر و شر، خوب یا بد، مقاصد متفاوتی دنبال می کند؛ یک وسیله با دو طین و طبعیت. گل محمد سردار در لباس تسلیم. سردار تسلیم؟ به راستی که «از پای افتادن مرد، دیدنی است» او از آن دست مردانی است که پیشاپیش مرگ دوشادوش مرگ (۴) در حرکت است. *دانای کل در کلیدر روایت اکثر آثار دولت آبادی، از زبان دانای کل است. یکی از خصوصیات کلیدر این است که هر بخش از رمان را - گرچه به هم پیوسته است -می توان آن را جدا از بخش های دیگر خواند و به عنوان یک روایت مستقل از آن نتیجه گیری کرد. آثار قبلی دولت آبادی (صرف نظر از جای خالی سلوچ و کلنل که می بایست جداگانه نقد شوند) اگرچه هر کدام یک ویژگی دارند، آن تکاملِ آن ها را می توان در کلیدر دید؛ چه از حیث زبان، چه از حیث شخصیت و در کلیدر می توان به کلیت فکری دولت آبادی و آدمیانش پی برد. در کلیدر و جای خالی سلوچ، می توان به یک گونگی شخصیت ها، تصاویر و تشبیهات پی برد حتی با یک ادبیات. این تا حدودی پذیراست که هر نویسنده ای، یک ادبیات خاص، برای بیان تفکر و به تصویر کشاندن آدمیانش دارد. هر فضای خاص، زبان خاصی می طلبد اما دولت آبادی، در رمان های مورد نظر، از زبانی بهره می جوید که مختص چنین فضا و آدمیانی است. یک رابطه ی منطقی بین شخصیت ها، روایت و گفتار و تشبیهات وجود دارد. (چنین اعتقادی از سوی من، در رابطه با جریان رئال کلیدر است) اما نمی توان از تفسیر غیرمنطقی تفکر آدمیان درگذشت و آن ها را نادیده گرفت. در سیر ظاهری روایت، یک زبان پخته در کلیدر و جای خالی سلوچ حاکم است؛ اما، اما او از زاویه ی دید دانای کل، با احاطه بر محیط و آدمیان، افراد را آنگونه که هستند، به قلم نمی آورد بلکه آنگونه که دوست دارد - از حیث احساسی او - بر زبان جاری می کند؛ حقا! که رشک انگیزی گل محمد» «قسم به نان و نمک که من در شلیک پیشدستی نکنم.» ص ۲۴۵۱ زبان دانای کل، یعنی تسلط بر تمام وجوه زندگی آدمیان اما دولت آبادی، صرفاً همنشین با آدمیانی است که به آنان یک نوع تعلق خطر دارد. او به نادعلی، ملک منصور، ستار، فرهود، گل محمدها، زنان کلمیشی، سید شرضا و جهن، یک نوع تعلق خاطر دارد. این پذیرفتنی نیست که فرتاش، نجف ارباب، با نقلی بندار، حاج سلطان خرد را دشمن تلقی کنیم و سید شرضا و جهن را نیز دشمن بدانیم. جهنی که قصد دارد پسر گل محمد را نزد خودش بزرگ کند و یا از خانمان گل محمد سرپرستی کند، چگونه با آن آدمیان به یک چوب رانده می شوند؟ اثبات این قضیه را می توان در بخش پایانی، به هنگام زخمی شدن گل محمد، کاملاً حس کرد. دانای کل نباید حاکمیت فکری خود را بر فضا و اندیشه ی آدمیان، به شیوه ای بر میل و سلیقه ی خود، حاکم کند. تسلط دانای کل یک چیز است و سیر طبیعی آدمیان یک چیز دیگر. *زنان در کلیدر زنان در آثار دولت آبادی، خاصه در کلیدر، ریشه ای مردواره دارند. روح خشن و زمخت آنان، شاید به علت همگونی با فضای سرد و توأم با خشونت در جلد ۱۰ و ۹ است اما به هر حال نمی توان از احساسات رقیق و عاطفی آنان چشم پوشی کرد. اصولاً در جلدهای پایانی کلیدر، به عدم حضور عینی زنان سخن به میان آمده. کجاست زن؟ زن، این تندیس خواب و خیال، این مادر همه ی مردان، در آن هنگام که باشد و آن هنگام که نباشد... از مرگان سلوچ تا مارال گل محمد، از هاجر و سلیمان تا بلقیس کلمیشی، همگی روح خشن و کلامی سرد بر زبان دارند. زنان و مردان در آثار دولت آبادی، واقعاً پر از ابهام و ایهامند. در سراسر جهان، انسان های دانا و فهیم بسیار اندکند. بی شعوری، یک بیماری فراگیر در جوامع بشری و لایه های مختلف انسانی است. در کلیدر، به طور اخص، تمام لایه های انسانی به یک گونه تصویر می شوند؛ کلاً پخته و پرداخته. این همه آدم دانا؟ پس انزوای آنان بر سر چیست؟ مجادله ی داد و بیداد، عقل و جهل، به کدام سبب نهر خون به پا می کند؟ در طول تاریخ بشر، همیشه دو تفکر مقابل یکدیگر ایستانده اند. به هر حال تناوب اندیشه، باید در رفتار و پندار آدمیان باشد. «خان عمو، و «بیگ محمد» در «خرسف» همان می اندیشند و به فعل در می آورند که سید شرضا نسبت به مردم بر زبان می آورد: «به قیمت خونم، این مردم را، این رعیت مردم را شناخته ام. گل محمد! تو خود هم در این ایام باید دستگیرت شده باشد که با چه جور مردمانی سر و کار داشته ای. مردمی که تا بخواهی طمعکار هستند و همان حال مثال مورچه به کمترین روزی هم قانعند. جماعتی ذلیل و دروغگو که امید و آرزوهایشان هم مثل خودشان ذلیل و کوچکند. این آدم ها کارهای بزرگ نیستند. این ها که من حرفشان را می زنم، برای همان ده من بار، برای اینکه ده من بار خود را از سر خرمن بتوانند به خانه ببرند، از هیچ ذلتی پروا ندارند. دوره ی توبه سر آمده گل محمد! تو از آن مردمی هستی که به خود واقف شده ای و خودت را یافته ای. فرق تو با آن جماعتی که ریششان را به دمب گاوشان گره زده اند، همین است. تو خودت را شناخته ای و به خودت یقین داری. تو باور کرده ای که آدمی. این هم باور کرده ای که بزرگی به ارث و میراث نیست؛ تو خودت هستی. این است که از میان برداشته می شوی. نمی توانی از میان برداشته نشوی. این هم روی دیگر سکه است که من در حرف های پیش ترِ خودم آن را باز نکردم. تو خودت را در شمار آورده ای و به خودت باور پیدا کرده ای و در چشم آن ها که بر خلایق حاکمند، گناهی بزرگ تر این نیست. حاکمان، آن جماعتی را می توانند قبول داشته باشند که گاوشان از خودشان جلوتر راه می رود؛ اما تو... تو با آن ها فرق داری. این است که باید از میان برداشته شوی و از میان برداشته می شوی... تمام شده ایم گل محمد. دورانمان تمام شده و تو آخری هستی! ص ۹-۲۴۴۴ آیا در مقابل گل محمد ایستادن و با او جنگیدن، کار بزرگی است؟ سید شرضا کیست؟ ادامه دارد... ۱ - از نصروت رحمانی (شعر عصر پاییز جمعه) ۲ - از سیمین بهبهانی ۳ - شاملو ۴ - «وینان دل را به دریا افکنانند / به پای دارنده ی آتش ها / زندگانی دوشادوش مرگ / پیشاپیش مرگ...» از شاملو

اطلاعات شما ذخيره شود ؟