استراتژی و تاکتیک در کلیدر / معصومعلی صیدی
استراتژی و تاکتیک در کلیدر / معصومعلی صیدی
رئالیسم، سبک نگارشی که از دیرباز در آثار شعراء و نویسندگان تجلی یافت است شاید از دیرباز تعریف خاصی در این زمینه وجود نداشته و با رشد و آگاهی انسان ها، امروزه، بهترین آثار ادبی - خاصه نظم و شعر - را، چه کلاسیک و چه مدرن، می توان در آثاری مشاهده کرد که به شیوه ی رئال روایت شده اند...

قسمت سوم 
سید شرضا کیست؟ فردی دانا، آگاه و باتجربه؛ انسانی مقید و پایبند اصول اخلاقی با تفکری عمیق که به تحلیل آدمیان می پردازد. گفتار او منطقی و معقول است اما نتیجه گیری او از «رعیت مردم» و «گل محمد» نتیجه ای کاملاً متضاد دارد با آنچه به فعل در می آورد. او با نهی کردن گل محمد در دفاع از این مردم سعی می کند او را از جنگ با حکومت بازدارد. سیدشرضا یک شخصیت متضاد دارد و یا اینگونه در ضمیر ناخودآگاه دولت آبادی تجلی می یابد؟ او به ظاهر در جبهه مخالفان گل محمد است و در باطن، هیچگونه عمل و اقدامی که باعث تنفر بر وی شود وجود ندارد. آیا جنگیدن با گل محمد از کارهای بزرگی است که او اشاره می کند؟ اتفاقاً بر عکس این قضیه، کار بزرگ را گل محمد انجام می دهد: سرود داد بر بی عدالتی اربابان و حکام و آیا جنگیدن  - نه به مفهومی که فرتاش و نجف ارباب و... بدان توسل جسته از جهن و سید شرضا، باعث می شود که حس تنفری نسبت به آنان در خواننده به ظهور بنشیند؟ چه اینکه در پایان رمان، مردم به گونه ای راهشان را از جهن و حکومت جدا می کنند و دقیقاً می توان مخالفان بعدی حکومت را در میان آنان به تماشا نشست و این قضایا خلاف حکمی را ثابت می کند که سیدشرضا در دیدار با گل محمد، از مردم به زبان می آورد. آنان در پایان روایت، وفاداری خود را به گل محمدها نشان می دهند. 
به هر صورت سید شرضا در این بخش از رمان فردی است توجیه گر و در عین حال پایبند به اصول اخلاقی و من معتقدم ماهیت یکدستی ندارد. او خود به نوعی ریشش را به دمب گاو حکومت بسته است و چرا گل محمد در دیدار پایانی اش این را به او نمی گوید؟ آنچه باعث جنگیدن گل محمد و جهن است با آنچه او در تفکر دارد، کاملاً متفاوت است. به هر حال جهن با یک حس غرور و شاید ناشی از یک روح ذاتی روانی خاص در مقابل گل محمد می ایستد؛ اما سیدشرضا چه؟ او به کدام سبب در جبهه ی مخالفان گل محمد؟ 
*رئالیسم و دیگر جلوه های ادبی در کلیدر 
رئالیسم، سبک نگارشی که از دیرباز در آثار شعراء و نویسندگان تجلی یافت است شاید از دیرباز تعریف خاصی در این زمینه وجود نداشته و با رشد و آگاهی انسان ها، امروزه، بهترین آثار ادبی - خاصه نظم و شعر - را، چه کلاسیک و چه مدرن، می توان در آثاری مشاهده کرد که به شیوه ی رئال روایت شده اند. 
اگر در گذشته، تعاریفی از سبک های ادبی وجود نداشته، اما امروزه می توان آثار پیشینیان را در چهارچوب سبک های ادبی تعریف شده، نقد و بررسی کرد و... .
اما رئالیسم، سبکِ نگارشِ تمامی آثار دولت آبادی است؛ رئالیسم اجتماعی دولت آبادی با بینشی عمیق و پراختی روانکاوانه به مسائل اجتماعی و آدمیانش. ادبیات او، ادبیاتی است پُرنغز و ریشه دار با خلق آدمیانی که نامشان در ادبیات ماندگار است. با وجودی که من، گاواره بان، هجرت سلیمان، لایه های بیابانی، از خم چنبر و... را سال ها پیش از انقلاب بهمن ۵۷ خوانده ام، اما هنوز از آدمیان و سوژه های آثار او، چیزهایی مثل دود در ذهن دارم. 
و بسیار آثاری خوانده ام که هیچ میل و رغبتی در من زنده نکرده اند؛ یک نوع اتلاف وقت. اصولاً داستان مبحثی است که قابل تعریف باشد. کدامیک از آثار دولت آبادی قابل تعریف نیستند؟ قلم دولت آبادی آنچنان تأثیرگذار است که نقش او قابل انکار نیست. تمامی رگه های احساس، عاطفی، اجتماعی، عرفانی و... را می توان در نوشته های او لمس کرد و مقایسه کردن دولت آبادی با بسیاری از داستان نویسان امروزی، نهایت بی مهری و بی عدالتی در حق اوست. 
اینکه او در شخصیت پردازی قلم توانایی دارد جای هیچ شکی نیست و اینکه چون ما در عصر ماشین به سر می بریم و دنیای مجازی بر تمامی زندگی انسان ها چنگ انداخته و آدمیان حوصله ای تنگ و کم دارند، یک سوی قضیه است و سوی دیگر اینکه نمی توان به واسطه ی چنین منطقی، گزارش نویسی و روزمره نویسی را رواج دهیم. من معتقدم اگر آثار دولت آبادی با هجوم وحشیانه ماشین امروز و حاکمیت کارتل های جهانی بر دنیا، همخوانی نداشته باشد، حداقل خواننده را به درک و شناختی از مردمان جامعه اش می رساند. اگر قرار باشد با چنین تفکر و دیدگاهی به مدرن و سنت نگاه کنیم، پس آثار ارزشمند بی شماری در نثر و نظم، قابل بحث و مطالعه برای نسل امروزی نیست؟ به هر صورت من دولت آبادی را، مفسر توانا از درد آدمیان این جامعه می دانم؛ آدمیانی که رنج برده اند، شب و روز را به هم پیوند زده اند تا سعادتمند زندگی کنند و یا شرافتمند بمانند، آدمیانی برای ریشه کن ساختن ناعدالتی و ستم؛ بنابراین نویسنده ای می تواند ماندگار و موفق باشد که ذهن و تفکر و خیال خویش را با آدمیان و مصائب آنان پیوند بزند؛ چه خلاف این، اثرش ناموفق، وقت گیر و بی تأثیر است. 
بنده با چنین تفکری موافق نیستم که چون آثار دولت آبادی به روایط کهنه ی اجتماعی - که امروز اثری از آن نیست - می پردازد، قابل احترام نباشد. درد امروزه همان درد دیروز و گذشته است. مهم این است که دولت آبادی چهره ی فقر و رنج و ناعدالتی و ستم و... را به خوبی عریان می کند. او تمام لایه های انسانی را، چه خوب و چه بد، منفی یا مثبت، زن یا مرد و... - در کلیت نه در فردیت - به خوبی می شناسد و با آنان همزیستی تنگاتنگ داشته است. او آنچه را به قلم می آورد - صرف نظر از استثناهایی که اشاره شد و یا می شود - با تمام احساس خویش لمس و درک کرده و در انتقال چنین ادراکی، قلم شیوا و توانایی دارد. آثار موفق از آن نویسندگانی است که با مردمانشان زندگی تنگاتنگی داشته اند. 
به هر حال نمی توان نویسنده ای را به خاطر پردازش به مسائل سنتی مردم - که امروزه همان سنت و دردهایش - جایش را به مدرنیته و دردهایش داده - نپذیرفت. بحث بر سر این است که او در بازآفرینی دردها و روابط انسان ها و دیگر جلوه های آنان تا چه اندازه موفق بوده است. به هر حال، بحث از روابط مدرن امروزی نیز زمانی به کهنگی می گراید و زمانی خواهد رسید که مسائل مطرح امروزی، برای نسلی که می آید و مشکلات خاص خود را دارد، تازگی نخواهد داشت. آیا می توان نقش قلمی را در پرداخت و تصویر انسان عصر خود نادیده گرفت؟ هیچ اثری را نمی توان صرفاً از دید محتوا بررسی کرد. یک اثر ادبی دارای جلوه های گوناگونی از محتوا و تکنیک است و دولت آبادی در محتوا و تکنیک، قلمی روان و تأثیرگذار دارد. در آثار او می توان تمام طیف های ادبی را تجربه کرد؛ طیف هایی از قبیل رمانتیسم، سورئالیسم، سمبولیسم، رئالیسم جادویی و... ، طیف هایی که در رئالیسم اجتماعی نتیجه دارند: رمانتیسم، سورئال، سمبولیسم، رئالیسم جادویی رئالیستی. این ادغامی است که از نوشتارهای دولت آبادی خاصه جای خالی سلوچ و کلیدر نتیجه گیری می شود و انسجام تصویری و کلامی در آثار او بسیار است. برای نمونه می توان به سربند سرخ «باران» در بخش سی ام، گفتگوی ستار و فرهود در پوششی سبمول گرایانه و «قتلگاه کجاست» به عنوان نمونه ای سورئال اشاره کرد. 
در اینجا به گرایش دولت آبادی به سینما و تئاتر اشاره کنم که تصاویر خاص قابل درک در جای خالی سلوچ و  کلیدر ناشی از علاقه او به سینما و تئاتر است. 
یک نکته ی قابل ذکر این است که قلمفرسایی دولت آبادی، به ناچار ناقد را به قلمفرسایی می کشاند. (قلمفرسایی با زیاده گویی از هم جدا هستند) برای نقد دولت آبادی نیازی به آوردن فاکت از تشبیه، تکنیک و... نیست بلکه آنچه مورد بحث این قلم است، تفکر اوست که در ذهن و زبان آدمیانش به تجلی می نشیند؛ آدمیانی که در عین منطق مطلقشان به بی منطقی کشیده می شوند و خود نیز نمی دانند یا نمی خواهند بدانند. در این خصوص باز به گفت و گوی ستار و فرهود و نادعلی در بخش ۲۵ اشاره می کنم. این چه منطقی از سوی نادعلی است که او را به میخوارگی در کنج قهوه خانه ی ملک منصور کشانده است؟ افراد دلمرده، تفکری پویا و شاد ندارند. ادعای او در خدمت به کلیشی ها در هیچ منطقی نمی گنجد. چرا چنین نظری در مورد ستار داده نمی شود؟ در مورد دیگر فرهود است و یا در بخش پایانی رمان تمام موازنه های سید شرضا به هم می خورد. مردمی که به چوب تکفیر او رانده می شوند نه مردمی حقیر، که تحقیر شده اند و یک نوع روابط بر آنان حاکم شده است. این مردم اگر قرار است تن به ذلت بسپارند، پس می باید بر امر جهن برای کشتن گل محمد گردن بگذارند که نمی گذارند و این گونه ای از سرافراز زیستن است؛ چون از پای افتادن مرد برایشان دیدنی نیست و در فرداهای دیگر شاید با مرام گل محمد در برابر فرتاش ها بایستند. 
تشبیه سازی تاریخی 
سنگسر و سکوت، کوه سنگسر و دشت سکوت، صدای دوتار حاجی قربان با پیش درگاهی پر و خفه ی دف، در فضایی که حلق و خلق به تنگ می آید: نفسگیر؛ نی نوای نی ناله نی، کوبش دهل و سوز سرنا، اسب، کتل، چمری... اسب گل محمد به زین و یراق سیاه. پرواز پره های کاه بر چشم و چهره. عزا و عزا. 
سوز چمری از ناله ی سرنا، سرود مرگ و خون. لایه لایه و موج موج آرای مرگ. این خون کیست که مباح می شود؟ این کدام سینه ی عاشق است که به خنجر دستی چاک چاک می شود؟ 
این کشته ی به میدان کیست؟ عباس علمدار یا گل محمد کلمیشی؟
ادامه دارد...

اطلاعات شما ذخيره شود ؟