سوگواره‌ای در کلیدر / معصومعلی صیدی
سوگواره‌ای در کلیدر / معصومعلی صیدی
رگه های عرفان در کلیدر در گفت و گوی ستار و فرهود و «قتلگاه کجاست» کاملاً محسوس است. به هر حال فرهود خود اقرار می کند که یک تئوری باز و «شعری باف» است. بر ای هر اندیشه ای، باید اقدامی در پی باشد. هر مرام و مسلک و جهان بینی و دیدگاهی، یک ساختار آرمانی را جست و جو می کند.


کباب قناری
در آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین!
پیروز مست
عزای ما را بر سفره نشسته است. (۱۳) 

بینش سیاسی - عرفانی در کلیدر 
پیش از نتیجه گیری از کلیدر، یک توضیح را لازم می دانم که رد پای آثار قبلی دولت آبادی را به گونه و گونه هایی می توان در کلیدر دید. گل محمد مسلح، شاید شخصیتی است که در «گاواره بان» در مقابل ژاندارم ها چوب بر می دارد و یا مبارزه ی رعیت ها بر علیه اربابان در «لایه های بیابانی» و در اینجا به شکلی کامل و نهایی و همچنین بحث روشنفکرانه ی «فرهود و ستار» شاید به گونه ای «با شبیرو» را در خیال خواننده تداعی می کند و اینکه خواننده را با تخیلات خود به جریانات سیاسی کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ پیوند می زند. 
غیرقانونی شدن حزب توده ی ایران و گریختن رهبران آن به برلن شرقی و جریانات اپورتونیستی این حزب که به شهادت اعضای صادق این حزب منجر شد و همچنین جریانات بعد از انقلاب ۲۲ بهمن، همان رهبران فراری که فرصت دوباره ای برای حضور خود یافتند و اعتقادشان به مشی سیاسی که حاکمیت جوان و تندرو جمهوری اسلامی، راه هرگونه پیشروی و نفوذ از تئوریسین ها و رهبران فکری آن را تنگ نمود و اکثر آنان که مجالی برای گریز به کشورهای بلوک شرق نیافتند، یا در زندان ها مردند یا اعدام شدند و یا دست به افشاگری های درون سازمانی زدند، تاکتیک جمهوری اسلامی به عنوان حاکمیتی نوپا، فرصت هرگونه اقدامی از جریانات چپ به طور اعم را سلب کرد و در یک بیانیه، اکثر جریانات مخالف - از حزب توده، سازمان اکثریت، اقلیت، گروه اشرف، پیکار، رزمندگان و - را غیر قانونی اعلام کرد و این در حقیقت، اعلام مرگ این جریانات بود. اگر این جریانات به گونه ی «کج دار و مریز» فعالیت می داشتند شاید موضع جمهوری اسلامی - قشر اصلاح طلب - نیز فرق می کرد. 
امروزه، جریانات سیاسی اسبق که نام بردم، در صحنه سیاسی - اجتماعی هیچ عینیتی ندارند و تلاش آنان در خارج از کشور، شاید گذشتن بر یک چرخه باطل است. جلوگیری از هرگونه فعالیت سیاسی، به نوعی، همه ی جنگ بر علیه یک جریان فکری است و مرگ هر جریان فکری، نه تنها با اعضای آن - خواه سمپات، فعال یا عضو برجسته - بلکه به بن بست کشاندن چنین جریاناتی است البته بحث بر سر چنین موضوعی، نه تنها در اینجا لازم نیست بلکه مشاجره ی ستار و فرهود و خان عمو و ستار با گل محمد، سبب شد که این جریانات در ذهن تداعی شود. در کلیدر به نوعی به جریانات آذربایجان و... اشاره می شود. به هر صورت در نهایت به این نتیجه می رسیم که آیا تفکر فرهود درست است یا تصمیم ستار و گل محمد؟ ستار از تمام تجربه های تلخ گذشته به این نتیجه رسیده است: «یا عهد مکن، یا به عهد وفا کن» و گل محمد که روحی بالنده و سرافراز دارد، قادر نیست همچون موش خانگی عمله ی ستم باشد با وجودی که می داند به شکست رسیده است؛ (البته شکست فیزیکی و نه فکری، تفکر گل محمد در باقی ماندن خان محمد باقی می ماند «یک چیز را کتمان نمی توان کرد. هیچ چیز برجا نیست، هیچ چیز ایستاده برجا نیست. آشوب دل، آشوب در دل ذرات، از خار تا مردمک چشم اسب هرچه آرام، اما همه بر آشوبیده، درون هرچیز آبستن، جنبه ای خاموش و رازدار در هرچه بود و نبود. غژا غژ بنواخت دیرک سیاه چادر گل محمد در باد.» 
این دقیقاً کل چشم انداز و نتیجه ای است سمبل گرایانه که گل محمد به آن دست یافته. آنکه شور و شعوری در سر دارد، ابایی از باختن جان ندارد. جان برای شعر و شعور است و نه برای شور و شر: «من و قباد، دو نام و دو کس هستیم... اگر این کارزار را می توانستم بشکنم، اگر حکومت را در این کارزار بتوانم بشکنم، آن وقت می توانم با سربلندی سر خودم را بدزدم و پنهان کنم... اما حالا... حالا اگر همچه کاری بکنم، معنایش ترس است و هیچ برهانی هم ور نمی دارد. و من ستار، آن قدر که از خود ترس می ترسم، صد برابرش از ننگ ترس می ترسم. بگذار... شاید این بار هم با سرافرازی زنده ماندیم.» و یا «ما برای زندگی و به عشق زندگی کشته می شویم. نه اینکه به عشق کشته شدن زنده باشیم.» 
عرفان در کلیدر 
رگه های عرفان در کلیدر در گفت و گوی ستار و فرهود و «قتلگاه کجاست» کاملاً محسوس است. به هر حال فرهود خود اقرار می کند که یک تئوری باز و «شعری باف» است. بر ای هر اندیشه ای، باید اقدامی در پی باشد. هر مرام و مسلک و جهان بینی و دیدگاهی، یک ساختار آرمانی را جست و جو می کند. تئوری بدون استراتژی، همان ضرب المثل «عالم بی عمل» را تداعی می کند. تئوری در خدمت استراتژی. انسان نمی تواند در زمانه ی زیستن خود، به هر آنچه در گرداگردش می گذرد بی تفاوت باشد. آنچه در وجود سنگ است، در قامت انسان آگاه نمی گنجد. «صلح و صلاح کردن با حریف فقط یک معنا می دهد. معنایش اینکه همه ی آنچه تا امروز خواسته بوده ای، کنار بگذاری و برگردی به آن روی سکه؛ یعنی بشوی عمله ی ستم. در این گیر و دار، من شب های بسیاری فکر کردم خان عمو، فکر کردم مگر بتوانم راه دیگری پیدا کنم؛ اما در صبح هر شب دیدم باز هم درجایی ایستاده ام که دو راه بیشتر ندارم. یک، راه رفتن بود و یک راه دیگر زانو زدن و آن روز که تو از خرسف واگشتی، روز حل مشکل شب بیداری های من بود. آن روز شروع مرگ من بود. آنچه پیرزن کنار نهر آسیاب با تو گفته بود، در واقع برای من پیغامی از جانب عزرائیل بود. مرگ، هابله خان عمو، مرگ!» ص ۲۵۵۶ ¬_ این به گونه ای تسلیم و تسلیم بد هنگام است. هر انسانی برای مقاصد خود، تفکر خاصی دارد یا هنجار یا ناهنجار؛ اما گل محمد دارای روحی بزرگ و اندیشه ای انسانی است. 
در خواندن بخش های پایانی کلیدر، مدام چند شعر از احمد شاملو در ذهنم تداعی می شد؛ شعرهایی نوستالژیک که برای احمد زیبرم و یا دیگر فدائیان خلق سروده است. شکی نیست که هنرمندان دارای احساسات یکسانی هستند و همچنین از نظر اندیشه، نیز همگونی دارند. تشبهات فکری را نمی توان جنبه ی تقلیدی دانست. کل چند بخش پایانی کلیدر را می توان در چند شعر کوتاه شاملو که نام بردیم خلاصه کرد و این دقیقاً از خصوصیات جدایی شعر از داستان است. شعر، آراسته به زبان ایهام، اشاره، خیال است و اما داستان، بستر پهناوری که در بازآفرینی آن نیازمند ابزار گسترده تری است و جلوه های متعدد و گوناگونی برای بیان دارد؛ البته جای جایی هنرمندان از یکدیگر متأثر می شوند و این تأثیرپذیری از احساس همگون آنان سرچشمه می گیرد. بنده معتقدم که دولت آبادی یک زبان و نثر مستقل دارد؛ زبانی ریشه دار در انعکاس واقعیات تلخ انسان ها. از خواندن کلیدر و دیگر آثار داستانی دولت آبادی، به خصوص جای خالی سلوچ هزار بار احساس انسان منقلب می شود و غم و اندوه، شعف و نشاط، خشم و نفرت و یک حس عمیق قرابت به بعضی از شخصیت هایش را به منصه ظهور می گذارد. 
و اما ادامه دیدگاه های گل محمد و در پایان به علم به اینکه شکست خورده اند، افراد گرداگرد خویش را هر کدام به نوعی می گریزاند و به علت روح انسانی و مصلح بودن، از هر گونه خون ریزی بیشتر جلوگیری می کند و نهایتاً خود اقرار می کند: «ما باخته ایم و شکست خورده ایم. راست اینکه نمی خواهیم در شکست خود خوار شویم. حال که چنین پیش آمده، پس نمی خواهیم دشمنکام بشویم. شکست مرد که در می رسد، مردانه تر آنست که چون چنار بشکند؛ که زندگانی جایی دارد و مرگ جایی. مرگ و زندگانی، جای و شأن خود را دارد. وقتی که زندگانی به راه پلشتی خواست کله پا شود، پس زنده باد مرگ.» ص ۲۵۵۶
این دقیقاً بینشی کاملاً معقولانه و عرفانی است: رهایی از نفس برای زیستن. درجه ی کمال روحانی - عرفانی، مطمئناً همین دیدگاه را نادعلی در بخش ۲۵ نسبت به زندگانی دارد؛ اما به نوعی با یأس او همخوانی ندارد چون یأس، او را به فردی دائم الخمر تبدیل کرده است. 
و اما با وسعت تفکر و منطق گل محمد، بعضی سؤالات در ذهن پیش می آید: گریختن به کوه سنگسر، نوعی گریز است. گل محمدی که نسبت به افراد گرداگرد خویش یک نوع احساس تعهد و مسئولیت می کند، آیا با وابستگان قومی خود باید چگونه باشد؟ آیا گریز گل محمد به کوه سنگسر، یک نوع بی تعهدی به پدر، مادر، همسر و فرزندش را به اثبات نمی رساند؟ اصولاً خانواده به عنوان کوچک ترین و اساسی ترین خواسته های اجتماعی است که انسان باید در حفظ و حرمت آن کوشا باشد. آیا حرمت خانواده در کلیدر حفظ شده است؟ 
در ادامه عشق انسان باید گفت آدمی تا زمانی که به خویش و نزدیکانِ خود احساس تعهد نکند نمی تواند به دیگران عشق بورزد. تعجب اینجاست که «گل محمد» با توجه به تفکر و تحلیل عمیقش نسبت به مردم و ماندن و رفتن، چگونه موقعیت مکانی خود را برای مبارزه با حکومت تغییر می دهد؟ آیا این تغییر تاکتیک همان ترس و ننگ ترسی نیست که از آن سخن به میان می آورد؟ از این گذشته، او زمانی که نسبت به مردم تعهد اخلاقی دارد، آیا به پدر، مادرش و مارال عشقی دارد؟ در حقیقت گل محمد، یا دانسته یا ندانسته، در آخرین دم حیاتش شاید به یک بُعد عرفانیِ خاص می رسد؛ شور و شیدایی عشق؛ عشقی که او را مالامال تسخیر نموده، آنجا که عشق هست، «محال» سر تسلیم فرود می آورد؛ اما من در شخصیت یکدستِ گل محمد، در تردیدم. او عاشقی است معقول. در شگفتم که چگونه خانواده اش را در قلعه میدان رها می کند! او مرگ خود را پیشتر اعلام کرده است پس می باید در کنار مارال و بلقیس و کلمیشی و مدگل پسرش بماند. متعجبم که اصل چگونه خطا می کند؟! گل محمد چگونه مدگل، تکه هایی از روح خود را در قلعه میدان به دست حادثه می سپارد؟
دولت آبادی می بایست حالتی شکوفاتر از این خُردینه ای را که تصویر می کند؛ به قلم می کِشاند. شاید برای من پذیرفتنی تر این بود که ادامه ی راه گل محمد را در گام های مدگل به تماشا بنشینیم؛ پسری که هیچ نشانی از پدر در او - در جلد ۱۰ و ۹ - یافت نمی شود. بنا به سلیقه ی خود اگر کلیدر را می نوشتم، شاید به گوشه هایی از زندگی مارال و مدگل بعد از مرگ گل محمد می پرداختم. کاش دولت آبادی به جای بخش های زائد کلیدر، به این بخش از ماجرا می پرداخت و به این سؤال که پای چه کسانی با چه عملکردی به میان کشیده می شد و عقوبت سید شرضا و جهن، به کجا می انجامد پاسخ داده می شد. 
جهن، این الماسی که الماس گل محمد را می برد، اما من معتقدم که چاقو دسته ی خویش را نمی بُرَد و اگر بِبُرد، یا از بدذاتی تیغه ی آنست یا از دل نرمی دسته. تفکری که جهن را در جبهه ی مخالف گل محمد می گذارد، نه تفکر فرتاش و نجف ارباب و... بلکه یک حس حسادت به بزرگواری گل محمد است که جهن برای دستیابی به آن تلاش می کند. این آرمان به نوع خود قابل ستایش است. باری، برای اینکه بحث به درازا نکشد، خواننده خود بخواند «حدیث مفصل از این مجمل». 
کلیدر و آدمیانش پُر از پرسش و پاسخند؛ پاسخ های سردرگم، هزار توی خیال. با دو خیال جسمی و جانی و خیالی ایستاده در باد: «پاییز یادش به خیر/ با آن طوفان های رنگ وارنگ/ که بر پا در دیده می کند...» (۱۴) و این پرسش که: این عشق و اندیشه به کجا می رود؟ این نغمه گر شوریده چه می نوازد؟ و خواننده به یک بینش سورئالیستی می رسد: ناتوانی عقلی و منطقی شاید. این همان هزار توی ذهنی است که من بپرسم، اگر در گل محمد شوریدگی عشق و مرگ وجود دارد، کلمیشی و بلقیس و مارال در کجای اندیشه اویند؟ تفکر آنان نسبت به کوچ تکسوارشان به کوه سنگسر، بی هیچ عکس العملی؟ نه زاری، نه شیون و نه فریاد؟ محال، محال... شاید این پرسش پیش بیاید که من می بایست این گره های کور را باز نمایم و آنچه را در ذهن و اندیشه ی من از نقطه های کور کلیدر در جلدهای یاد شده بود، عنوان کنم. 
به هر حال هر انسانی برای ابراز نظرش، منطقی محدود دارد؛ همانگونه که سید شرضا و جهن برای مخالفت با گل محمد، یک منطق خاص دارند. شاید اگر گل محمد تصمیمات دیگری نمی گیرد، منطق و علم او به این محدوده ختم می شود. جالب است که منطق این آدم ها برای جنگیدن با هم معقولانه است (البته در تفکر همان آدمیان)، منطقی که در منطق ما همخوانی ندارد و طرح سؤالات من بدین سبب است. من باید بپرسم که اگر جهن و سیدشرضا، در تیررسِ تفنگ گل محمدها قرار می گرفتند، در آشتی دست و ماشه، چه پیش می آمد؟ جهن، مارال، مدگل و نهایتاً سرپرستی کردن از خانوار گل محمد. سید شرضا، تعهد اخلاقی او در پیشدستی نکردن در شلیک و... جهن و خصوصاً سیدشرضا، انگیزه ی خاص و معقولی برای جنگ با گل محمد ندارند پس برای کشتن او، چه بهانه ای دارند؟ نهایت بهانه شان این است که: «من می خواستم پسر گل محمد را پیش خود بزرگش کنم.» ص ۲۵۳۹ - شخصی تا بدین حد اخلاقی رئوف و دل رحم؟ و همین گفتار او را اگر بهانه ای برای پرداخت و ادامه ی کلیدر می شد، چه پیش می آمد؟
آری «سرفراز زندگانی کردن مشکل است! آدم یا باید مثل موش خاکی زندگانی کند تا در امان باشد، یا غیرِ آن اگر خواست باشد دیگر کارش مشکل می شود مشکل؛ اما سهل است که برادرِ من شیوه ی شیر پیشه کرده. شیوه ی شیر! هر نفوسی هم، بی آنکه خودش بداند از شیر بیم دارد؛ حتی آنکه پسماند طعمه ی شیر را می خورد، از شیر پرهیز و گریز دارد...» ص ۲۳۲۶
برای عشق و زندگی، برای گل محمد، تن به مرگ دادن، در رسم و رأی اوست که در قامتِ تنگِ ننگ نمی گنجد. او می داند برای چه می میرد؛ اما جهن نمی داند برای چه می جنگد! هیچ عکس العمل خشونت آمیزی از او سر نمی زند و سؤال دیگر اینکه، وقتی افراد گرداگرد گل محمد به نوعی می گریزند، پس آن ها نیز نمی دانند برای چه به گل محمد ملحق شده اند و انگیزه ی آنان در همراهی با گل محمد چیست!
و اما در جمع بندی کلیدر اوج رمان، دقیقاً صفحات «قتلگاه کجاست» و تصویر زیبایی است که ارائه می شود: «به دشت و آسمان آلوده در غبار پسین غروب نگریست. چشم انداز گل محمد روشن نبود، هیچ چیز روشن و زلال نبود. نه آسمان به درستی پیدا بود و نه دشت و بیابان. هنگام و گاه هم گم و گنگ می نمود. روز است و روز نیست. شب نیست و روز هم نیست. نه روشنایی مانده از روز نمودار و تیره نای رسیده از شب، آشکار. نه آسمان به رخ هویدا و نه ابر و باد. همه هست و هیچ نیست. هیچ چیز روشن نیست.» چشم اندازی تیره و تار در بستر قتلگاه. مرگ گل محمدها، همه در کام مرگ؛ اِلا یک تن... و آن یک تن کیست؟ و این کشته به میدان کیانند؟
زوزه ی بادِ ویرانگر با داس تفرقه به دست فریاد باد شوم و ویرانگر در بند بند رگ هستی. آیا فروپاشی یک تفکر؟ آیا از هم گسیختگی یک ایل؟ باد، باد و باد. برش تیغ برهنه ی الماس بر زندگی یک خانوار و وزش موج موج خیال در ذهن. چه غوغا و شیونی به پاست؟ تکرار عاشورا در کوه سنگسر... این تن مجروح ذوالجناح است یا قامت بی زین قره آت؟ این دلِ بیقرار زینب است یا شیون زیور؟ علی اکبر و علی اصغر کجایند تا سوگواره ی پدر را در گوش مدگل نجوا کنند؟ این دشت پُر شقایق، این دریای خون کیست؟ شمشیر برهنه در دستان شمر و یزید، تنِ خان عمو به دست کدام حرمله ی تاریخ به تیغ کشیده می شود؟
من منم معصوم، تو کیستی محمود؟ تو کیستی در این سیاهی شب، در قامت تار و پودِ پوکِ خاک شدگان؟ حرفی بزن، چیزی بگوی. هرچه باشد من منم معصوم، گوش به نوای تو دارم در این شب سیاه بلند بالا. مرا بی کس مگذار در این قتلگاه. مرا با اسبِ خیال همزین کن. 
تیغه ی آهن در خاک احساس، شیار شیار و لایه لایه دل به دست تیغ. فاطمه نیست، بلقیس هست. ابوطالب نیست، کلمیشی هست. زینب اگر نیست، زیور؟ «شیرو هست، نادعلی هست، ننگ، ننگ بر قبای خویش نیست. نام، اما نام هست، صدا هست، غوغا هست، شیون هست» گریه و گریستنی هست. آنچه تمام جهان در آن پرس و پوی می شود، گریه و گریستن؛ یعنی جان و جنگل، یعنی جان و جار، یعنی درد و درمان، هنجار و ناهنجار.
در لایه لایه ی خیال تو چیست به پندار و یقین؟ باد و بیرق، اهتزاز بیرق ایمان و عقیده به خوانخواهی آیا؟ راه و رأی آزادگی در نجابت و ایستایی آن. اسب سرکش و نجیب امیلیا نوژاپاتا، ذوالجناح یک سوار و قره آت گل محمد، شایسته کدام سوار است؟ حمزه و مختار ثفقی؟ ای ماندگان کربلای سنگسر، بین شما کدام صیقل می دهید سِلاح را برای روز انتقام» (۱۴)) 
ختم کلام اینکه اگر «قتلگاه کجاست» پایان بخشِ کلیدر بود، برای من پذیراتر بود و آن وقت بود که: «با تو خوانده ام در خلوت خاموش/ زیرا مردگان این سال/ عاشق ترین زندگانند...» (۱۵) 
و اینکه این یکی هنوز زنده است؛ خان محمد جوان، به پای دارنده ی آتش ها... .
پایان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ و ۲ و ۳ و ۴) از احمد شاملوست.