گفتگوی فرهاد کریمی با رضا روشنی : به نقد به عنوان یک متن مستقل نگاه می‌کنم

 
 
رضا روشنی داستان‌نویس و شاعر است. او را با آثاری چون « ضلع تاریک»، «نیمه گمشده»، «آفتاب‌گردان‌های سرگردان» و «منطق و نظریه ادبی در شعر فارسی» می‌شناسیم. کتاب «منِ فروغ» تازه‌ترین کار منتشر شده این نویسنده از سری کتاب‌های نقد ادبی در حوزه شعر و ادبیات معاصر است که با ویراست جدید، همزمان با برگزاری نمایشگاه کتاب امسال از سوی انتشارات نگیما تجدید چاپ شد. در این کتاب نویسنده، من و منیت فروغ فرخزاد را محور پژوهش قرار داده و به خودآگاهی، جهان آگاهی در نهایت خویشتن آگاهی به عنوان متعالی‌ترین عرصه حضور پرداخته است. انتشار این کتاب بهانه‌ای شد تا با نویسنده اثر به گفت‌وگو بنشینیم: 
 
 آقای روشنی چرا از بین خیل شاعران معاصر شما به سراغ فروغ رفته‌اید؟
اول از همه به خاطر علائق و سلایق شخصی‌ام. دوم و مهم‌تر از همه به این دلیل که فروغ چهره‌ای عمیقا تاثیرگذار در روند و جریان شعر معاصر است. او یک هنرمند بزرگ است، بزرگ به تمام معنای کلمه، هنرمندی جسور، حساس و طالب نوآوری. شاید به همین دلیل هم با هیچ محاسبه‌ای نمی‌توان او را نادیده گرفت یا که از گردونه شعر و ادبیات حذف کرد. 
 ما می‌دانیم که خیلی‌ها درباره فروغ حرف زده‌اند و بسیاری از این حرف‌ها نیز شبیه هم‌اند و به نوعی تکرار مکررات، می‌خواهم بدانم که حرف شما چیست، شما چه نکته تازه‌ای برای مخاطبانتان دارید؟
سوال خوبی است و البته هر کسی هم می‌تواند حرفش را بزند و صدالبته که سکوت چیز بدی است، به قول فروغ «سکوت چیست به جز حرف‌های ناگفته». منتهی من با شما هم عقیده‌ام که آدم باید چیز تازه‌ای بگوید. نقد و کسی که به اسم نقاد قلم به دست می‌گیرد، باید حرف تازه‌ای داشته باشد و بخواهد از ناگفته‌ای پرده بردارد. این چیزی است که من هم سعی کرده و می‌کنم که در کارهایم آن را لحاظ کنم. من کوشیده‌ام که از منظر پدیدارشناسی به کار فروغ بپردازم، کاری که تا به حال در نقد ادبی ما نشده یا حداقل من یکی سراغ ندارم. ضمن اینکه من نقد را به صرف نقد و نقادی ننوشته و نمی‌نویسم و من فی‌نفسه به نقد به عنوان یک متن مستقل نگاه می‌کنم، متنی که ضمن وفاداری به متن اصلی، هویت مستقلی دارد و در جایگاه خود می‌تواند چالش‌برانگیز و دیالکتیکی باشد. 
  منظور شما از پدیدارشناسی چیست؟
پدیدار‌شناسی، فی‌نفسه یک روش و یک شیوه تفکر است، نوعی سخن گفتن از / درباره هستی، اینکه حقیقتی وجود دارد، حقیقتی که بیش از دیگر حقایق احساس می‌شود اما این حقیقت به راحتی در دسترس حواس و ادراک ما قرار نمی‌گیرد. مبنای پدیدار‌شناسی هم عمدتا نظرات هوسرل و هایدگر و چگونگی ارتباط این نظرات با حقیقت وجود است. در پدیدارشناسی من و منیت در کانون توجه قرار می‌گیرد و موضوعاتی چون وجود اصیل و وجود نااصیل صحبت می‌شود. منظور از وجود اصیل آن باشنده است که با وجود ارتباطش با دیگران و بودن در جهان خودش را گم نمی‌کند. 
 با گذشت سال‌های متمادی شعر فروغ و نقدهای مرتبط با آن همچنان از جایگاه خوبی در بین مخاطبان دستکم در بین قشر شاعر برخوردارند. به نظر شما علت این موضوع چه می‌تواند باشد؟
من فکر می‌کنم بحث اصلی در اینجا هنر است، آن هم هنر پیشرو و متعهد به آلام و اندیشه‌های انسانی. هرچند که دلایل این مساله می‌توانند زیاد و گوناگون باشند. منتهی یک دلیل می‌تواند این باشد که فروغ ذاتا شاعراست. دو دلیل دیگر اینکه او آدم بی‌پروا و جسوری است و خود ما‌ هم با همه کوششی که برای حفظ ظاهر انجام می‌دهیم اما گاها باطنا خواهان کمی لجاجت و جسارت هستیم. سه دیگر که فروغ عمیقا با زندگی و فلسفه زندگی درگیر است، و بسیاری دلایل دیگر که بعضا این دلایل می‌توانند شخصی یا اجتماعی باشند. 
 شما ماندگاری فروغ را در چه می‌بینید؟
با اینکه خیلی از مسائل می‌توانند در ماندگاری یک نویسنده نقش داشته باشند، اما من یکی این ماندگاری را عمدتا به خاطر زبان فروغ می‌دانم. زبان فروغ زبان صمیمیت است، زبانی که با طبیعت گفتار بسیار نزدیک است. فروغ شاعری ایستا نیست، او شاعری است که در شعرش پیوسته به دنبال کشف جهان‌های نو و تازه است، همواره به دنبال نو شدن است و نو ماندن.
 در این کتاب شما به خودآگاهی و جهان آگاهی می‌پردازید و بعد هم خویشتن‌شناسی را به عنوان متعالی‌ترین عرصه حضور معرفی می‌کنید، این رابطه چگونه است؟
 سوال هوشمندانه و دقیقی است. باید عرض کنم که خودآگاهی و جهان‌آگاهی با هم مرتبط‌اند، اما هر یک از اینها می‌توانند قلمروهایی مستقل و تفکیک شده از هم باشند. برای مثال من می‌توانم یک بوم‌شناس باشم یا یک دکتر یا یک تکنسین. هر کدام از اینها در نهایت به نوعی شناخت منجر می‌شوند، اما شناختی که اغلب شخصی، محدود و معین است. در خویشتن‌شناسی اینگونه نیست، در خویشتن‌شناسی ما یک شناخت کلی و مجموعی از انسان/جهان داریم، خویشتن‌شناسی محل اجتماع خود و ناخود توامان است، محل اجتماع نقیضین به نوعی. در خویشتن‌شناسی مسائل اعم از نیک یا بد در ارتباط با هم به نوعی وحدت و هماهنگی می‌رسند، به نوعی نگاه وحدت وجودی. در خویشتن‌شناسی ما دو نیم رخ نداریم، چیزی که محمد حقوقی درباره فروغ می‌گوید، بلکه نوعی وحدت وجود داریم. ما در خویشتن‌شناسی چیزی را از خود حذف نمی‌کنیم، چیزی را هم اضافه یا سوا نمی‌کنیم، بلکه هر یک از ما به عنوان یک فرد و یک انسان فرانمود کلیت خود هستیم. در خویشتن‌شناسی مرگ و زندگی، تاریکی و روشنی به نوعی تکمیل‌کننده همند و این دیدگاه ما را به نوعی اخلاقی جهان‌شمول و قضاوت اخلاقی مجهز می‌کند، قضاوتی که بسیار همدلانه با هستی است و به نوعی هم انسانی و واقعی‌تر. من خویشتن‌شناسی را نقطه همگرایی آسرون خرد- خرد فزاینده و همه‌گیر با خرد اکتسابی می‌بینم، نقطه‌ای که در آن ضدیت و کشاکش اضداد به مفهومی که می‌شناسیم اثر خود را از دست می‌دهند. 
 شما به نظرات شاملو درباره فروغ هم تاخته‌اید و نقد او از فروغ را به نوعی بی‌محل دانسته و رد کرده‌اید، این تمایز و تفاوت چگونه است؟ آیا این بدان معناست که شاملو، فروغ و شعرش را نشناخته است؟
نه. قطعا که اینگونه نیست. ضمن اینکه من با همه احترامی که برای شاملو قائلم، همین جا باید هم بگویم که شاملو برای نقد ادبی ما معیار خوبی نیست. شاملو شاعر است و شعر را با معیار خودش می‌سنجد، من فکر می‌کنم برای اینکه بتوان درباره شعری قضاوت منصفانه‌تری کرد باید مقداری از پیشداوری‌ها و من و منیت‌های شخصی را دور ریخت و کمی از خود فاصله گرفت، تا بتوان قضاوت منصفانه‌تری از یک اثر به عمل آورد. ضمن اینکه تفاوت شاملو و فروغ تفاوت دو نگرش درباره هنر و به‌ویژه شعر است. در شعر فروغ یک فضای بینابینی و خاکستری وجود دارد و همین شعر فروغ را از شعر شاملو و به تبع نگرش او را از نگرش شاملو متمایز می‌سازد. شاملو سهوا یا عمدا این نکته را نادیده انگاشته است. برخلاف شاملو، دیدگاه فروغ هیچگاه به سمت قطعیت نمی‌رود. شعر او بیشتر شعر شاید و اما و اگر است. چنانکه خود می‌گوید «زندگی شاید... یا «حقیقت شاید... ». می‌خواهم بگویم آنچه که فروغ را از شاملو متمایز می‌سازد منطق دوست داشتن است، شاملو فقط زیبایی را دوست دارد و می‌خواهد همه‌چیز زیبا باشد. اما فروغ زشتی و زیبایی هر دو را، فروغ حتی به حال «جانیان» هم در شعرش دل می‌سوزاند، چنین چیزی برای شاملو امکان ندارد. می‌خواهم بگویم، دوست داشتن و عشق یک اصل کلی و عمومی در شعر فروغ است. فروغ با منطق دوست داشتن و عشق از محدودیت اشکال هندسی می‌گذرد. حال آنکه شاملو عشق را برای مبارزه و پیکار می‌خواهد و در شعرش با عشق به « جنگ سیاهی » می‌رود، فروغ عشق را برای دوست داشتن می‌خواهد و شاملو عشق را برای مبارزه آن هم با چیزی که او مطلقا آن را سیاه می‌شمارد. شاملو مطلق‌گراست. او در متنش کمترین امکان بینامتنی را نمی‌گذارد. اینکه پاره‌ای از مسائل، بینابینی‌اند یا پاره‌ای ممکن است فضایی خاکستری داشته باشد. چنین مساله‌ای درباره شعر شاملو صدق نمی‌کند.

لینک خبر :  http://armandaily.ir/?News_Id=۱۱۹۹۹۷
 
اطلاعات شما ذخيره شود ؟