شهرممهور به جنگ،مشهور به صلح! / عظیم عثمانیان
شهرممهور به جنگ،مشهور به صلح!

هوا گرگ و میش است ابرهای سیاه روشنی شهر را فرا گرفته چراغ های خانه روشن ولی دیوار هایش برای بازتاب نور، سفیدی ندارد و خانه تاریک است. با صدای رگبار ابرهای تیره، استرسی وجود پدر را در بر می گیرد، رنگش می پرد بی وقفه و با دشواری هیکل نحیف اش را که تن پوش کوردی به سختی توانسته شبیه به تن جلوه اش دهد ،کشان کشان به کنار پنجره چوبی کوچک خانه ی محقرش می کشاند. خیره به آسمان خاطره ای مخیله اش را می فشارد و دوباره زاییده می شود .یادگاری تلخ که تنش را لرزان کرده و قصه ی غصه ای که انگار دست بردارش نیست .پسرک کوچک با چشمان مضطرب و نگاه های معصومانه اش کنج اتاق نشسته،قلم و دفتری مقابلش چیده انگار میخواهد چیزی بنویسد، هر آن پدر را می پاید.بغضی گلویش را می فشارد گویا این داستان برایش تکراریست و پدر، قهرمان زندگی اش بارها این نقش را بر پرده ی سفید پنجره ی پوسیده ی اتاق خانه بازی کرده است.هر صدای رگباری و هر غرش بیگاه بهاری تداعی کننده جنگنده ایست، صدایی که صدای نفس های ضعیف اش را هر لحظه سخت تر می کند و ساق های بی جانش را هر ثانیه بی رمق تر. 
حمله ای که مسیر زندگی پدر را منحرف کرده و همدمی همیشگی برای درد بی درمانش شده است.پسر همچنان آرام و بیصدا نشسته و هرزگاهی سریع و بی وقفه قلمش را بر سفیدی کاغذ می ساید و حاصل این  خراشیدن صدای خس خس و لکه هایی سیاهیست که روایتگر واژه های مانوس گاز خردل و اعصاب است.
چند دقیقه ای باید بگذرد تا تندی جوهر ترس بر روان کاک هیمن و آوات کمرنگ تر شود و زندگی برگردد به خانه ی کوچک ،کوچه ی باریک و شهر غریب.
اکنون متجاوزان،متخاصمان و حمله کنندگان دیگر نیستند ، گازهای اعصاب و خردل کم اثر شده اند ولی این درد است که با نامردی باقیست.
صدا آرام می شود ،پدر می نشیند،آوات که تمام وقت را نگران پدر، نفس در سینه حبس کرده بود، نفسی عمیق می کشد، نفس در نیمه راه می ماند.شروع می کند به سرفه های خشک مکرر،او نیز به شوربختی کاک هیمن مبتلاست.آوات حامل ارث نداری های ، دردها و آلام پدر است و دشمن تیر دشمنی اش را درست هدف گرفته دقیقا به عمق قلب نسل ها.
لیوانی آب از مادرکه جرعه ای هیمن و جرعه ای آوات می نوشد هر دو آرام میشوند .آب و حضور مادر انگار درمانیست که بدان عادت کرده اند.هر سه کنار هم می نشینند.پدر که آرامتر شده از آوات می پرسد: پسرم این نوشته ات چیست؟ او روی زانو هایش می نشیند و شمرده می گوید :معلم گفته در مورد فصل بهار بنویسید ولی من گفتم:آقا معلم چرا از فصل بهار،من که بیشتر زمستانی ام همکلاسی هایم هم همینطور،ما که بیشتر از بهار و زیبایی هایش سردی گازهای شیمیایی خردل و اعصاب بر چهره ی خانواده مان دیده ایم،پس از زمستانی خواهیم گفت که در تمام فصل هایمان قلدری میکند،شال کمر پدران مان هم محکمتر و سفت تر از شال کمر تمام مردان شهرهای دیگرست چون آنان هر لحظه آماده ی درگیر شدن با زمستان هستند و زمستان برایمان مانوس تر  و آشنا تر است تا به بهار و گل هایش.
انشاء را میخواند در حالیکه آرام آرام آفتاب از پشت ابر بیرون آمده و به وسط اتاق می تابد کاک هیمن آوات را در آغوش گرفته و با هم اشک از چشمانشان سرازیر می شود که مادر با لبخندی آنان را متوجه نور آفتاب درون اتاق می کند و صدای ابرهایی که دیگر قطع شده است.
جنگ شروع شد بی آنکه مردم غریب شهر بدانند و پایان می یابد برای طرفهای درگیر و صلح می شود درحالیکه فقط آنها می دانند ،  که بر آنان چه گذشت.
مردم شهری(سردشت) که تا دیروز از پیام خصومت،زخم وخون بی خبر بودند.حالا پیغام دار پیامی همیشگی می شوند برای پایانی بی پایان.
مردمش در غریبی  معروف می شوند.ناشناس تر می شوند به لطف شناس تر شدن شهر و دیار شان ،قرار گرفتن در کنار هیروشیما و ناکازاکی هیچی افتخاری بر ایشان نیفزود و رهبر هیچ کشور جهان برای ادای احترام ،گلی به مزارشان اهدا نکرد.ولی گردن آویز رتبه ی یکمی از جنس زخم، آویختن به گردن شهر، به پاس یکمین شهر قربانی سلاح های شیمیایی در جهان، مردمانش وارث جامی جهانی شدن که باید مدافع این عنوان باشند و با صدا و پیامشان نگذارند شهری دیگر به این افتخار نایل شود و هر سال خودشان قهرمانی  و زخمهای کهنه سربسته را تازه کنند و اندکی بیشتر از سال پیش نمکی از کابوس درد و رنج زنان و کودکان در آن سرریز کنند و منتظربمانند سال دیگر و همایش هایی که هیچ وقت لرزهای بدن کاک هیمن و نگرانی آینده ونگاه های مضطربانه ی آوات و درد زانوهای مادر که با ایثار  و مردانه، جور آن دو را بر کول و شانه هایش  متحمل می شد را التیامی نبخشید. 
شاید روزی این دردها در طی نسل ها فراوش شود ولی سردشت ، این شهر کوچک حافظه ی تک تک خیابان ها و کوچه کوچه و خانه خانه اش پر شده از رنج هایی که مردم در تنهایی با دیوارهای آجری و سنگ ها گفتند و آنها برای ابدیت همه ی آنها را بر خود حک کردند.
 پیغام سردشت تنها در سردشت نخواهد ماند بلکه مردمان دردمندش این پیام را در اتوبوس های اوراقی شهر به طرف شهرهای بزرگ تر، دیگر خواهند برد.مردمی که انگار قسم خورده اند سند مظلومیت شان را که سرفه های عمیق دلخراش،زخم  سوختگی و ورم بدن های ضعیف شان هست را با جیب های خالی و پرونده های قطور پزشکی به  بیمارستان های سراسر این کره خاکی ببرند.
تن های بیمار را ساعت ها در سرما و گرما و غریبی نگه دارند تا دکتری منت گذاشته معاینه ای کند شاید بخت یار باشد و دارویش هم پیدا کنند.
چه بسا دیده ایم که زندگیشان را روی چمن های حیاط مراکز درمانی چیده اند و نان و پنیری با قناعت می خورند ولی با تمسخر و تحقیر و غرور های بچگانه ی شهروندان کلا نشهرها روبرو می شوند مردمانی که هیچ وقت متوجه نشدند که سر دشت سره دشت بود برای جان سپر کردن مقابل توحش بعثی ها تا تمام بمب هایش را آنجا خالی کند و دردی برای شهرهای دیگر رقم نخورد.سردشت نه تنها سردشت بود بلکه سرگذشت هم هست، سرگذشت سیاه شبی که برای همیشه شهر را دودآلود کرد.
جهان قدرتمند و کارخانه های سلاح سازی اش خوشحال از اینکه بمب های خردلی و شیمایی اش را در زمین کوردها کاشت تا بیازماید قدرت توحش ودرندگی اش را که شور بختانه بارور هم شد. محصول داد آن هم بر صورت کودکان و پوست غیر نظامیان،محصولی رنگانگ به رنگ زخم پوست های مختلف و همان رنگ ها ترغیبشان کرد تا در همان سال بذر توحش شان را به حلبچه نیز بپاشند.
صدام عاشق شیمیایی نبود صدام عاشق زخم کردن دل مادران کورد بود . تا جایی که تاریخ باقی باشد این زخم دلها روایتگر باشد دردی مشترک را ،که شهر به شهر در قالب موسیقی غمناک محلی نواخته و خوانده شود و جاودان گردد.
گیج و واج می شوم وقتی می شنوم همین پدران به نوجوانکان شان هرروز یاد آور می شوند،ما سردشتیم شهر صلح و دوستی،آخر این طفل معصوم ها هرچه دیده اند اثرات تخاصم و نسل کشی بوده مگر همین آوات کی طعم صلح را زیر زبانش مزمزه کرده که بتواند هجایش کند و بگوید صلح چند بخش است.
اکنون هم آنها درگیر جنگند ،جنگ با سرفه ها،جنگ با زخم های سرباز و جنگ با جنگجویی قدیمی به نام خردل.
جای شگفتی ست همین غیور مردان و شیرزنان علیرغم این همه رنج  زمین وزمان از صلح می گویند،غم محیط زیست دارند در حالیکه ریه هایشان از کار افتاده غم جنگل ها و ریه های زمین دارند و نگران نفس کشیدن آسوده ی مردمان این سرزمین اند. زبان قاصر می ماند و دیگر باید سکوت کرد و متواضعانه در محضرشان زانوی تلمذ بر زمین نهاد. اینجا سردشت است جایی که انسانیت و ایثار معنا پیدا می کنند.
نویسنده:عظیم عثمانیان-ارومیه

اطلاعات شما ذخيره شود ؟