از سیر تا پیاز زندگی دکتر حمیدرضا رحیمی در گفتگو با صدای آزادی؛ خاک خسرو دامنگیر است
rahimi069.jpg

از سیر تا پیاز زندگی، کار و آرزوهای یک پزشک خوشنام کرمانشاهی، در گفتگو با صدای آزادی؛
خاک خسرو دامنگیر است

ساعت، دقیقاً وسطِ یک ظهرِ تابستانی گرم را نشان می‌داد. پیرزنی بیمار با آه و ناله‌ای جانسوز در اولین پله‌ی ورودی ساختمان محل کارمان نشست. نتوانست بالا بیاید. منشیِ «صدای آزادی» سراغش رفت که کمکش کند اما انگار به هیچ وجه توان بالا آمدن را نداشت. می‌خواست به مطب پزشکی که طبقه بالای روزنامه بود، برود. «دکتر رحیمی» یک ساعت قبل رفته بود و بیمار باید حدوداً ساعتی منتظر می‌ماند تا به مطب بازگردد. برایش ماندن و انتظار کشیدن سخت بود و مدام ناله می‌کرد. سراغش رفتیم که بالا بیاید اما وضعیتش جوری بود که امکان بالا آمدن میسر نمی‌شد. پس از گذشت زمان محدودی دکتر رحیمی وارد شد. روی همان پله با صمیمانه‌ترین شکل معاینه‌اش کرد. نسخه نوشت. داروهایش را تهیه کرد و به برادرش سپرد که برایش آژانس بگیرد و به منزلش برساند. 
سالهاست که این پزشک باسابقه در محله‌ی «جلوخان» کرمانشاه به طبابت می پردازد و خوشنامی‌اش زبانزد بسیاری از کرمانشاهیان است. دکتر رحیمی پزشکی که اصلیت او به «کلهر» و «گیلانغرب» برمی گردد، یکی دو روز پیش مهمان صدای آزادی بود. مصاحبه‌ی خواندنی‌اش تقدیم مخاطبان صدای آزادی می شود


برخی از مردم کرمانشاه هنوز طبابت سُنتی پدرتان را یاد دارند. مشتاقیم در ابتدای این گفتگو با صدای آزادی از پیشینه‌ی خانوادگی و طبابت پدر بگویید
خوب، باید بگویم اصالت خانوادگی ما از ایل کلهر و شهرستان گیلان غرب است. در زمان رضاخان پدربزرگم که از طایفه‌ی «اعظمی ها» بود و زمانی که اعظمی، بزرگ طایفه  متوسط یکی از کارگرانش در ماهیدشت به قتل رسید، رفت وجنازه‌ی او را به گیلان غرب آورد و پس از آن بود که  به کرمانشاه آمد. پدر و مادرم نسبت پسر عمو و دختر عمویی داشتند. مرحوم پدر، طب سُنتی کار می کرد و به اسم «میرزا رستم» معروف بود. در آن زمان چون تعداد افراد با سواد کم بود، معمولاً با سوادان را با نام «میرزا» خطاب می‌کردند. 
مغازه‌ی ایشان روبروی کوچه امیر آباد (لک ها) بود و من تابستان ها به کمک پدرم می رفتم. منزل هم در همین مکان فعلی (جلوخان) بود و مادرم هم  بعد از فوت پدر به هیچ قیمت حاضر به فروش خانه نبود و می‌گفت: با ازدواج و رخت سفید وارد این خانه شده‌ام و با کفن از این خانه می روم. البته همانطور که گفتم، پدرم در مغازه‌ای که داشت، طب سنتی کار می‌کرد. یادم هست اگر کسی می‌آمد و می‌گفت: که مثلاً فلان درد یا بیماری را دارد، پدر تنها هزینه‌ی داروی گیاهی را از آن فرد می گرفت و حق طبابت و معاینه نمی گرفت. یا موردی که مریضِ پدرم بود و الان هم بیمارِ خود من است، دستش زخم ‌های بدی داشت. آن موقع پیش دکتر پرندیان رفته بود. به او گفته بودند: «چاره ای جز قطع کردن دستت وجود ندارد. » نزد پدرم آمد که با تشخیص خوب پدرم و تجویز داروهای گیاهی دستش خوب شد و نیازی به قطع کردن هم نشد.
 پدرم در کارش تبحر داشت ولی متاسفانه نتوانستیم از دانش و تجربیات ایشان بهتر استفاده کنیم. البته تعدادی دست‌نوشته از ایشان در دست داریم که به صورت کتابچه‌ای درآمده و یا مقداری از تجربیات ایشان را جهت رژیم غذایی برای بیماران دیابتی به صورت کتاب به چاپ رساندیم. ایشان متولد ۱۲۹۰ بود و تفاوت سنی با من که متولد ۱۳۳۴ بودم،  بیش از ۴۰ سال بود. این را هم بگویم که ما چهار برادر و دو خواهر هستیم و من فرزند چهارم خانواده هستم.
اولین روزهای کودکی‌تان چگونه گذشت؟ آیا مثل سایر بچه ها بیشتر به بازی و سرگرمی مشغول  بودید و یا زندگی متفاوتی داشتید؟
من بیشتر دنبال درس خواندن بودم و همان روزی که از مدرسه می آمدم باید همان روز تکلیف و درس‌هایم را انجام می دادم. خیلی به درس اهمیت می دادم و اگر وقت اضافه هم می آمد، بازی می کردم. ولی نسبت به درس خواندن یک وظیفه و احساس مسئولیت داشتم.
وقتی که به دنیای کودکی تان برمی‌گردید،چه چیزی برای شما جالب یا خاطره انگیز بود؟
می دانید که گاهی یک فیلم خوب یک زندگی را تکان می دهد. من عاشق فیلم «دکتر بن‌کیسی» بودم و از تماشای آن لذت می بردم. چون او در خدمت مردم بود و مشکلات آنها را حل می کرد. شخصیت این دکتر، روی من تاثیر بسزایی داشت. چون بن‌کیسی در فیلم، حالت یک منجی را داشت و همان شخصیت و جایگاه او سبب شد که من هم در مسیر پزشکی بیفتم.
کرمانشاه در زمان نوجوانی شما چه حال و هوایی داشت و نگاه شما به شهر چگونه‌ بود؟
من خود آدمی هستم که سعی می کنم افکارم همیشه مثبت باشد. مثلا در آن زمان استاندار کرمانشاه آقای مهندس جواد شهرستانی بود. واقعا از ایشان خاطرات خوبی دارم . در آن روزگار دوره متوسطه را می گذراندم. کارها و اقدامات وی در ذهنم به خوبی نقش بسته.  مثلاً به یاد دارم که همین میدان آزادی را با مشکلاتی که داشت، ساخت و با کمک شهردار وقت دکتر رئوفی، بلوار طاقبستان را احداث کرد. من هم دوست داشتم مثل آنها مثبت باشم. البته به نظر من در هر فرد و یا خانواده‌ای، «درستکاری»  و «صداقت» باشد، قطعاً آن فرد برای جامعه مثبت و مفید خواهد بود. به اینکه من چه بخواهم نیست. به این مانده که فرد چگونه تربیت شود. من هیچگاه مشکل مالی نداشتم و همه چیز برایم مهیا بود اما تربیت و درستکاری و صداقت در خانواده ما حرف اول را می زد .
آیا در آن زمان آرزویی داشتید که برآورده نشده باشد؟
خوب! همه جوانان آرزو دارند. ولی  باید آرزو معقول باشد. پدر با توجه به وضعیت خوب مالی، مدیریت خوبی هم داشت. من دوست داشتم ماشین داشته باشم؛ ولی پدرم می گفت: «نه فعلا زود است.»
در زمان جوانی شما تب و تاب مسائل سیاسی و انقلاب بالا بود. آیا علایق و گرایشهایی در زمینه مسائل سیاسی داشتید؟
خودم بیشتر دوست داشتم درس بخوانم و چون « دکتر بن کیسی» با طبابت به مردم کمک کنم. اعتقاد دارم هر کسی باید در رشته و فن خود به مردم کمک کند و خدمت رسانی داشته باشد. نه آن زمان و نه اکنون به سیاست کاری نداشته ام. چون رشته ام سیاسی نیست اما در زمان انقلاب که سیاست فراگیر شده بود و من دانشجوی سال دوم پزشکی بودم، طبیعتا مثل خیلی از مردم وارد خیابان شدیم و در برنامه هائی شرکت کردم اما علاقه ای به سیاست ندارم و معمولاً در خانواده‌ی ما کسی به سیاست کاری نداشت.
در رفتن به سمت رشته‌ی پزشکی پدرتان کمک کرد یا همان دکتر بن کیسی ؟
خوب هر دو موثر بودند. مثلا پدرم «بیماری» داشت که با بنزین مسموم شده بود و ورم زیادی کرده بود و خیلی ناامید بود اما پدرم خیلی راحت گفت: برو هندوانه بگیر و بخور. من خیلی تعجب کردم اما فردای آن روز همان فرد آمد و از پدرم تشکر و قدردانی کرد. الان که خودم پزشک هستم و سالها درس خواندم تازه فهمیده ام که هندوانه چه تاثیری در ان مسمویت داشته و اینکه گره‌ای از کار مردم باز شود، خوشایند بود. البته به نظر من در هر خانواده ای رفتار و کردار پدر و مادر روی فرزندش اثر دارد. هر چند دکتر بن کیسی هم ، از خود گذشتگی و فداکاری‌اش برایم جالب و الگو بود.
 در زمان نوجوانی شما پزشکان دیگر در شهر بودند کدام پزشکان از همه بیشتر معروف بودند؟
در زمان انقلاب که دانشگاه تعطیل شد، به کرمانشاه آمدم و با دکتر کوشکی و دکتر جعفری آشنا شدم. اینها الگوهایی برای من شدند. چون مورد اطمینان و اعتماد مردم بودند. در آن ایام برای یادگیری و البته کارِ غیرِ حق‌الزحمه‌ای در بیمارستان طالقانی کارمی‌کردم و خدمات این دو پزشک را از نزدیک می دیدم. البته پزشکان دیگری هم بودند ولی این دو معروف‌تر و بهتر بودند.
از درود به دانشگاه و تحصیلاتتان بگویید!
آن موقع در سرتاسر ایران برای رشته های مختلف پزشکی ۶۰۰ نفر دانشجو می گرفتند و من توانستم با رتبه بالائی در دانشگاه فردوسی مشهد قبول شوم. در خود دانشگاه هم جزو نفرات برتر دانشگاه بودم. در دو برهه‌ی خودِ انقلاب و انقلاب فرهنگی، دانشگاه تعطیل شد. در دوره‌ی انقلاب که به کرمانشاه آمدم و در دوره‌ی  انقلاب فرهنگی در خودِ دانشگاه مشهد ماندم و مجانی کار کردم تا یاد بگیرم. البته پس از بازگشایی دانشگاه هم درس می خواندیم و هم به عنوان پزشک در بیمارستان کار می‌کردیم.

در کرمانشاه اشخاص دیگری نیز با شما هم دوره بودند؟
بله ، دکتر «مرادحاصلی» که الان در اسلام آباد غرب هستند، دکتر نوابی، دکتر افشاری و تعدادی هم از شهرها و استان های هم جوار بودند.
از نظر علمی فضای دانشگاههای آن زمان چگونه بود؟
آن موقع اساتید خوبی  در دانشگاهها تدریس می کردند که از نظر علمی اقناع کننده بودند و صادقانه اطلاعات علمی می دادند.  حتی یکی از اساتید ما به دلیل علاقه به آموزش، مطب خصوصی نداشت و با توجه به تبحر خود در دانشگاه و بیمارستان به آموزش مشغول بودند.
از نظر علم پزشکی، آن روزگار ایران در چه  وضعی بود و اصلاً پزشکی مشهد در چه جایگاهی قرار داشت؟ 
دانشگاه فردوسی مشهد همیشه جزو دانشگاههای خوب و برتر ایران بود. علم پزشکی در ایران هم کاملاً «به‌روز» بود. اساتید هم آنچه را که داشتند، ارائه می دادند. مثلا فردی مثل دکتر رادفر که متخصص قلب بود و هنگام آموزش ، آدم محو ایشان می شد و یا دکتر رجبیان که متخصص غدد بود از جان و دل برای دانشجو کار می کردند.
چه زمانی به کرمانشاه بازگشتید؟
در سال ۶۴ به کرمانشاه آمدم و دوره سربازی را پشت سرگذاشتم. دوره آموزشی من تهران بود و پس از آن درخواست کردم به کرمانشاه بیایم در ابتدا موافقت نشد. امتحان گرفتند و من چون امتیاز ماده ۳ را داشتم و از نظر امتحانی نفر سوم شده بودم و بیمارستان ۵۲۰ ارتش هم یک سهمیه پزشک داشت، اولین انتخابم همین ۵۲۰ بود که خوشبختانه آمدم و شروع به کار کردم. البته سربازی هم سختی های خود را داشت. مخصوصاً در دوره آموزشی که فشار زیادی روی من بود و مثل سایرین حتی کشیک می دادم. اما پس از آمدن به کرمانشاه کار راحت تر بود چون مشغول طبابت بودم و آن زمان بیمارستان ۵۲۰ چند پزشک بیشتر نداشت و تمام فشار درمانی جبهه های جنگ روی همین بیمارستان بود. آن زمان در این بیمارستان دکتر معظمی و یک دکتر متخصصص قلب و دکتر عبدالمالکی که بعدا به شیراز رفت و چند پزشک عمومی بودیم که انصافا به لحاظ کاری فشار زیادی روی ما بود .
خودتان به جبهه اعزام نشدید؟
من چون امتیاز  ماده ۳ استفاده می کردم، از رفتن به خط مقدم معاف بودم ولی یکبار از من خواستند به اهواز بروم و فرد دیگری در اینجا جایگزین من شود که قبول نکردم. شهر خودم را ترجیح می دادم و نمی خواستم از کرمانشاه بروم و این ادامه داشت تا سال ۶۶ که سربازی‌ام تمام شد.
آخرین روز سربازی با چه حسی به پایان رسید؟
در دوره سربازی چون داخل شهر بودم و معمولا عصرها اگر کشیک نداشتم آزاد بودم از مرخصی سربازی استفاده نکردم آن موقع مرحوم دکتر قنبری رئیس بود به وی گفتم من ۲۳ ماه را یک ضرب بوده ام و مرخصی نرفتم یک ماه مرخصی طلب داشتم با همان ۲۳ ماه خدمت سربازی را به پایان رساندم. 
از چه زمانی مطب شخصی خودتان را راه اندازی کردید؟
از سال ۶۴ به علت کمبود پزشک و اعلام اینکه اگر وقت آزاد داشته باشم با اجازه ارتش اقدام به راه اندازی مطب کردم چون آن زمان واقعا پزشک در شهر کم بود. مطب خودم را بالای «گرما به سرتیپی» در «هشتی انقلاب« راه انداختیم مطب فعلی (جلوخان) هم چون در جوار خانه پدری بود پس از باسازی در سال ۶۷ اقدام به راه اندازی نمودم البته آن زمان خیلی ها می‌گفتند در جلوخان بیمار نمی آید و همانجا بمانم اما من چون بچه‌ی همین محل و همین کوچه بودم، ترجیح دادم به اینجا بیایم. خوشبختانه از همان آغازینِ روزهای کار در هر دو مطب بیمار من زیاد بود و سرم همیشه شلوغ.
در زمانی‌که به نوعی «سرباز پزشک» بودید، درآمدتان چگونه بود؟
در طی سال های ۶۴ تا ۶۶ حقوق من ماهیانه چهار هزارتومان بود چون درجه سروانی داشتم البته از مطب هم کسب در آمد می کردم .
دکتر رحیمی در کسوت پرشکی چگونه انسانی است؟
آدمی هستم که سعی می کنم به درد دل همه گوش کنم و با آنها همدردی نمایم.  ۸۰ درصد بیماران با گوش دادن  به درد دل و حرفهای آنان آرام می شوند و تلقین روحی و روانی روی آنها موثر است. من خودم مریض داشتم که به خاطر مسائل روحی قصد داشت از شوهرش جدا شود با او صحبت کردم که بعد از طلاق می خواهی چکار کنی؟  بدون سر پناه و با حرف مردم چه خواهی کرد؟ آن  بیمار با آرامش روحی و روانی خاصی از مطب رفت و از طلاق هم منصرف شد. برای چنین بیماری هر چقدر داروی اعصاب بنویسی فقط او را به خواب برده ای.  در حالیکه باید او را با حقیقت و واقعیت مواجه کنی.
 یک پزشک باید جامع فکر کند و به مسائل روحی و روانی بیمار هم توجه داشته باشد. در خارج از مطب  هم خود من در بیماری افراد دخالتی نمی کنم. اگر فردی را در جمعی ببینم که بیمار است و خودش هم نداند، نمی توانم دخالت کنم. شاید طرف دوست نداشته باشد و یا ممکن است دکتر رفته و تحت درمان باشد. ما حق دخالت در زندگی افراد را نداریم ولی اگر از من درخواست کنند، خوب کمک می کنم. من بیمار داشته ام که برای مشکل پوست آمده اما تشخیص دادم که مشکل قبلی هم دارد. توصیه کردم که به متخصص قلب برود و بعداً آن فرد با دیدنم تشکر کرد که بیماری‌اش را تشخیص دادم و راهنمایی کردم. خیلی از افراد ظاهر خوبی دارند اما در باطن مشکل دارند و اگر ببینم فردی مشکل اساسی دارد، قطعا راهنمائی می کنم.
پیش آمده نسخه یا داروی اشتباهی بنویسید؟
آمپول یا داروی اشتباه ننوشته‌ام. ولی هر چه تجربه بالاتر برود می توان دارو را متناسب تر با بیماری بنویسی. در زمانیکه تجربه کم است از عوارض برخی داروها مطلع نیستی اما به مرور زمان و با کسب تجربه بهتر می توانی میزان مصرف دارو را تجویز کرد. ولی یادم هست در اوائل کارم در هرسین فردی آمد گفت: به آمپول حساسیت زیادی دارم اما من توجه نکردم و آمپول تقویتی را که برایش تشخیص دادم. تزریق کردم که بعد از آن بیمار دچار شوک و تشنج گردید و حالش خیلی خراب شد اما به لطف خداوند نجاتش دادیم و تا ۲ نیمه شب بالای سرش ایستادم و حتی او را به منزل بردم و این تجربه ای شد که اگر کسی از آمپول ترسید برایش نمی نویسم مگر اینکه واجب و حیاتی باشد. حتی از بچه های کوچک می‌پرسم که از آمپول می ترسند یا خیر؟ که اگر بگویند «آری»، برایشان نمی نویسم. البته عرض کردم مگر اینکه واجب باشد. در جائی زدن آمپول مستحب است که می توان از آن گذشت ولی از واجب نمی توان گذشت چون حیاتی است.
در طی سالیان طبابت، فکر می کنید عامل نجات صددرصدیِ چند نفر بوده‌اید؟
آماری ندارم ولی خیلی از مریض ها را حتی پس از چند سال می بینم، می گویند فلانی تو مرا نجات دادی. موارد اورژانسی هم زیاد داشتم آماری ندارم . زمانی که منزلمان در شهرک الهیه بود، فردی درِ خانه ما را نیمه شب زد و گفت: فرزندش بد حال است. من هم وسیله‌ی  درمانی همراه نداشتم. به این نتیجه رسیدم که او را تا مطب یا درمانگاهی ببرم. سوار ماشین شده و حتی درب حیاط را نبستم و بیمار را به «درمانگاه مُنزه» رساندم و مریض از مرگ حتمی نجات یافت. الان هر موقع مرا می بیند می‌گوید: تو بچه مرا نجات دادی و یا اینکه در سمینارهائی شرکت کردم پزشکان جوانی آمده اند و لطف داشته از من به عنوان الگوی خود نام می‌برند و هنگامی‌که با این افراد برخورد می‌کنی احساس می‌کنی که زندگی مثبتی داشته‌ای و به درد جامعه‌ خورده‌ای.
دلیل محبوبیت و اعتماد مردم به شما چیست؟
به نظر من به خاطر صداقت با مردم و بیماران است . به فرد صادقانه  بیماری‌اش را می‌گویم. اگر مریضی توسط خودم قابل علاج باشد، انجام می‌دهم. اما اگر در توان نباشد و یا نیاز به راهنمایی باشد، حتما کمک می کنم من سالیان سال با مردم با صداقت برخورد کرده‌ام و داشتن صداقت نعمت بسیار بزرگی است که خداوند به انسان می دهد.
به نظر شما مطالعه بیشتر به کار پزشک می آید یا تجربه؟
هر دو با هم مرتبط هستند اگر به نوع مریضی شک داشته باشم، مطالعه می کنم. دخترمکه در آلمان دوره تخصص پوست را می گذراند، می‌گوید در آلمان کارِ تئوری نمی خواهند. بیشتر عمل برایشان مهم است. امتحان خیلی ملاک نیست. جنبه عملی اهمیت دارد.
شما نزد مردم شناخته شده و محبوب هستید چرا مثل خیلی ها از این محبوبیت استفاده نکرده و کاندیدای مجلس یا شورا نشدید؟
کا ر من چیزی دیگری است و به این مسائل کاری ندارم. احساس می‌کنم در همین مطب بیشتر می توانم در خدمت مردم باشم و اعتقاد دارم افراد دیگری هستند که در مجلس و شورا بتوانند کمک و خدمت کنند.
راستی آقای دکتر چند فرزند دارید؟
دو دختر دارم که دختر بزرگم در مونیخ آلمان در حال گرفتن تخصص پوست است و همسرش هم دکترای مخابرات در آلمان دارد و دختر کوچکم هم فوق لیسانس مدیریت صنایع دارد که در شُرُف ازدواج است و در یکی از شرکت‌های معروف کرمانشاه به فعالیت و کار مشغول است. 
برخی بیماران به شما اعتقاد خاصی دارند و حتی می گویند دست شما شفا بخش است نظر خودتان چیست؟
در این منطقه همه پدر مرا می شناختنند و اعتبار خاصی داشت. همان اعتبار پدر سبب شد که مردم به کارم هم اعتماد و نوعی «اعتقاد» پیدا کنند و این قطعاً از صداقتی است که با مردم دارم. در این مسیر خداوند هم همیشه به من کمک کرده است.  خودم هم شنیده‌ام که برخی از بیماران به نوعی خاص راجع به من فکر می کنند. برخی از آنها می گویند: فقط دست بر روی سرما بکشی، خوب می شوم. هر چقدر می گویم باید دارو بخوری می گویند: نه فقط دست روی سرم بکش! و من به خاطر همان مسائل روحی و روانی این کار را انجام می دهم. مریض داشته‌ام درد کمر داشته و من حین معاینه دست روی کمرش گذاشته‌ام و آمده گفته با همان معاینه خوب شدم. من یک پزشک هستم و کار خودم را انجام می دهم قدرت خاصی ندارم. فقط لطف و رحمت خداوند است که شامل حال من می شود .
کرمانشاه را به عنوان قطب پزشکی می شناسد آیا شما هم بر اساس اطلاعات علمی تان موافق این بحث هستید؟
واقعیت این است که پزشکی کرمانشاه در سطح بالایی قرار دارد و حتی قطب پزشکی ایران به حساب می آید. در بحث «توریست‌درمانی» روی کرمانشاه حساب ویژه‌ای باز شده ولی خوب کمبودهائی هست. مثلاً اینکه باید نظام پزشکی را تقویت کنند و به آن اختیارات بیشتری بدهند. یک دوره عضو نظام پزشکی بوده‌ام و الان هم جزو انجمن پزشکان عمومی هستم. این گروه ها و انجمن ها اگر چه صنفی است ولی باید حمایت کرد و حتی می شود که مجلس قوانینی را در خصوص تقویت آن تصویب کند.
 نظام پزشکی منتخب پزشکان است و همه آن را قبول دارند و در حیطه‌ی  کاریِ پزشکی صاحب نظر است  و بر مسائل و مشکلات اشراف و تسلط کامل دارد.  متاسفانه برخی از تصمیمات را در خصوص پزشکان،  افرادی می گیرند که هیچ دوره ای نرفته مناطق محروم را ندیده و روستا نرفته اند و فقط درس خوانده اند تا به وزارتخانه رسیده اند اما نظام پزشکی بر مسائل اشرافیت کامل دارد. دو سال سربازی، دو سال خارج از مرکز و یکسال هم دوره طرح گذراندم با مردم و مشکلات آنها و بیمارستان ها آشنا هستم، در موقع تصویب قوانین باید مشکلات لمس شده باشد و درک خوبی از اوضاع موجود باشد.
آیا همه پزشکان از نظر مالی و رفاهی وضع خوبی دارند؟
همه پزشکان در رفاه نیستند. ما پزشک داریم زیر خط فقر زندگی می‌کند و متاسفانه پزشک بیکار هم داریم. پزشک شاغل در روستا داریم که با آن همه شرایط سخت به زور حقوقش به سه میلیون تومان می رسد و با پزشکی که تازه شروع به کار کرده و روزی به طور متوسط ۷ تا ۱۰ بیمار دارد و هزینه های مثل کرایه ساختمان، منشی، آب و برق و... را بدهد، معلوم است دچار مشکل می شود. همه پزشکان، معروف و پولدار نمی شوند. برخی از پزشکان واقعاً از درون  می سوزند و کسی درک نمی کند کسی هم به این فکر نمی کند. یک پزشک برای رسیدن به موقعیت فعلی چقدر زحمت کشیده و کشیک داده و درس خوانده است. خدا رحمت کند امثال دکتر نظریان را که حتی نیمه های شب برای دیدن بیماری می رفت. همه‌ی  کار پزشکان به خاطر پول نیست. خیلی از پزشکان با عشق و به خاطر خدمت به مردم کار می کنند.
وقتی اسم کرمانشاه را می شنوید، چه احساسی دارید؟
به واقع کرمانشاه را  از جان و دل دوست دارم و با شنیدن اسم کرمانشاه پرواز می‌کنم. شاید احساساتی باشم اما شهر و زادگاهم را دوست دارم. در مشهد و تهران بودم و امکانات رفاهی و کاری آنجا هم خیلی زیاد بود و می توانستم در همانجا بمانم ولی کرمانشاه را دوست دارم و به این شهر احساس دین و وظیفه دارم و با هیچ جای دنیا آن را عوض نمی کنم.  بارها هم پیشنهاد شده به شهرهای دیگر بروم اما حاضر به چنین کاری نشدم برای من مادیات آن قدر ارزش ندارد که شهرم را رها کنم. کسی که به تهران می رود، فقط به خاطر مادیات است و امکانات رفاهی، ولی من امکانات معنوی اینجا را با هیچ چیز عوض نمی کنم. همین‌که مردم دوستم دارند، برایم با هیچ چیز قابل مقایسه و عوض کردن نیست.
چقدر با تاریخ کرمانشاه آشنایی دارید؟
مطالعه عمیقی در این خصوص نداشته‌ام ولی جاهای مختلف را رفته‌ام و دیده‌ام. کرمانشاه شهر ریشه داری است ولی متاسفانه شهرهائی که زمانی پایین تر از کرمانشاه بودند، الان جلوتر هستند. زمانیکه به مشهد رفتم با کرمانشاه فرقی نداشت اما چند سال پس از فارغ التحصیلی در سال ۷۱ وقتی به آنجا رفتم،آنقدر تغییرات مثبت داشت که منزلی که در آنجا زندگی می کردم را گم کردم. تغییر زیادی کرده بود. سرعت نوسازی و پیشرفت در خیلی از شهرها زیاد است اما در کرمانشاه متاسفانه خیر.
به عنوان یک شهروند مؤثر و تحصیل کرده چه توقعی از کرمانشاه و کرمانشاهیان دارید؟
باید بگویم تعدادی کرمانشاهی هستند که به نظر من باید به شهرشان برگردند. اینها به دلایلی از شهر رفته‌اند و سرمایه دار هم هستند. باید آنها را برگردانیم تا به شهرشان خدمت کنند و دولت و مسئولین هم باید مشکلات و موانع را مرتفع کنند و شرایط را برای بازگشت مهیا نمایند. بودجه‌ی  این استان باید چند برابر استان های دیگر باشد. من از کسانی بودم که «سه شنبه‌ی سیاه» و تخلیه‌ی  شهر را در ایام جنگ تحمیلی دیدم و جزو آخرین نفراتی بودم که از شهر و آن موقع جنگ خارج شدم.
 این مردم رنج زیادی کشیده‌اند. باید امکانات و رفاهیات را برای آنان خصوصاً در زمینه‌ی اشتغال و اقتصاد فراهم کرد. اگر امکانات باشد مردم برمی گردند،  خاک خسرو دامن گیر است.ولی خوب باید در این زمینه «فرهنگ سازی» هم کنیم.  باید یاد بگیریم که در کار دیگران دخالت نکرده و راجع به افراد قضاوت نکنیم.  به حقوق و آزادی دیگران تجاوز نکنیم. صدا و سیما، رسانه ها و مطبوعات در این زمینه خیلی موثر هستند ولی متاسفانه خیلی به فکر مردم نیستند. باید همه چیز را به مردم آموزش داد. زمانی برای ادامه تحصیل به آلمان رفتم دیدم که آن زمان همه رسانه ها و مسئولان مردم را مجبور به رعایت حقوق یکدیگر می کردند.  مثلاً آشغال را باید در سطح زباله می انداختی وگرنه با جریمه مواجه می شدی. اما این کار خیلی راحت در شهرما به نوع دیگری رخ می دهد و مردم حتی نظافت شهری را رعایت نمی کنند .
آیا آدم معروف یا شخص ویژه ای بیمار شما بوده است؟
من به اسامی کار ندارم. من طبابت خودم را انجام می دهم ولی آقای دکتر ترک نژاد استاندار سابق به همراه خانواده اش مرا به عنوان پزشک معتمد خانوادگی انتخاب کرده و هر مشکلی داشتند، ابتدا با من مطرح می کردند. البته آقای صحرائیان دیگر استاندار کرمانشاه هم از ان دست افرادی بود که برای مشکلات پزشکی مطب مرا انتخاب می کردند.
بعد از رفتن آقای ترک نژاد از کرمانشاه با وی ارتباطی نداشتید؟
خیر!  من فقط وظیفه‌ی خودم را که درمان است، انجام می دهم.
آخرین حرف ؟
فقط آرزوی سلامتی برای مردم ایران خصوصاً همشهریان کرمانشاهی دارم . امیدوارم خداوند قدرتی به من بدهد که تا آخر عمر در خدمت مردم باشم و به همشهریانم کمک و خدمت کنم.

اطلاعات شما ذخيره شود ؟