شعرهایی از سیدجعفر عزیزی
دست من نیست عاشقت شده ام من به تو فکر میکنم هرشب
نیستی، بی تو در دلم آوار میشود صدهزار بم هرشب
مثل سیگار لای انگشتم روبه پایانم و ندارمت آه...
سر من درد میکند بدجور میکشد تیر پشت هم هرشب!
خواب از من گزفته چشم تو هی خیال اجق وجق تا صبح
میرود راه روی اعصابم مثل اسبی که کرده رم، هرشب
از سر کار خسته برگشتن لقمه ای زهر مار کوفت کنی
بعد کانال های تلویزیون طبق معمول با خودم هرشب...
با خیال تو میرویم به پارک باخیال تو می رویم سفر
خسته که میشود، خیال تورا می زنم تا سحر قدم هرشب
تو به من فکر میکنی اصلا؟ ذهن نه زیاد اما هی
به تو درگیر دست کم هرروز به تو درگیر دست کم هرشب!
===
خنده ی تو طلوع خورشید است تو بخند آسمان تلخم را
خانه ات قبله ی نماز جنون دل من زایر حرم، هرشب
===
بامنی مثل جان که در بدن است باتوام مثل سایه ات باتو
روی کاناپه جای هردومان فاصله گرچه داده لم،هرشب
دست من نیست عاشقت شده ام نبض من تند می زند از تو
_ "دل به دریا بزن همین فردا..."
میخورم با خودم قسم هرشب!
من و هرشب دعای داشتنت از خدایی که مستجاب نکرد
این دعاهای هرشب من را نامم افتاد از قلم هرشب!
صبح خمیازه های نومیدی ظهر تکرار چرت تنهایی
عصر عصر مزخرف هرروز باز زانوی هرچه غم هرشب
نیستی حال و روز من خوش نیست پرم از حسرت هم آغوشی
گرچه در فکر های رنگی من با منی تا به صبحدم هرشب
هرشب و آه هرشب و هرشب هرشب و آه هر شب و هرشب
دست من نیست عاشقت شده ام من به تو فکر میکنم هرشب...