افسانه ی یک مسافر
افسانه ی یک مسافر



...مه بود و چشمهایی که می پایدندش و نمی دیدشان . حرفهایش را از نغمه های آبشار ، آواز کبک های مست و از زبان بلوط های که چنگ در مه زده بودند می شنید. صداهایی مبهم و نا مفهوم او را متوجه خود ساخت . مردم مشغول گفتگو بودند.حرف های می زدند که او سالها بود می شنید . احساس خستگی می کرد. صدای ممتد بوق ماشین ها عذابش می داد . رویش را بر گرداند و به آغوش پر از محبت بید برگشت . افسانه خانه ی کوچک سنگی شان را خوب تمیز کرده بود . ...

کیومرث رضایی ، اسلام آباد غرب

در میان صدای شُرشُر آبشار و آواز کبکان مست با تمام وجود صدایش کرد . - افسانه ... افسانه ! مه همه جا را گرفته بود . صدای خرت خرت پاهایش را بر برف خیالش می شنید. دست هایش را دراز کرد . شاید گرمای نگاهش را حس کند . در هوا دستی چرخاند . صدای نفس هایش را می شنید ولی هر چه می گشت و صدا می کرد جوابی نمی شنید. می خواست راه تاریک آرزوهایش را با فانوس نگاه افسانه روشن کند و آرزو های کالش را از درخت سبز نگاهش بچیند .

مه بود و چشمهایی که می پایدندش و نمی دیدشان . حرفهایش را از نغمه های آبشار ، آواز کبک های مست و از زبان بلوط های که چنگ در مه زده بودند می شنید. صداهایی مبهم و نا مفهوم او را متوجه خود ساخت . مردم مشغول گفتگو بودند.حرف های می زدند که او سالها بود می شنید . احساس خستگی می کرد. صدای ممتد بوق ماشین ها عذابش می داد . رویش را بر گرداند و به آغوش پر از محبت بید برگشت . افسانه خانه ی کوچک سنگی شان را خوب تمیز کرده بود .

تکه پارچه ای در وسط آن پهن کرده و منتظر آمدنش بود. با آمدن او افسانه مقدار نانی را که آورده بود بین هردو تقسیم کرد و بعد هر دو در زیر سایه بید رو به آسمان دراز کشیدند. - راستی افسانه نگاه کن توی آسمان که هیچی نیست پس آدم وقتی که می میره کجا میره؟ - خوب میره پیش خدا ،مگه خدا توی آسمان نیست. ولی ما کوچیکیم نمی تونیم ببینیمش. شاخ و برگ های درخت نور خورشید را بر چهره ی معصومشان غربال کرده بود و چهره شان گله گله نورانی شده بود.چشمهایش را بست وزش نسیم و بوی گیاهان تازه با لالای دلنواز حرف های افسانه او را به خواب برد .که ناگهان صدای قیل و قال مردم او را به خود آورد. متعجب به دنبال افسانه می گشت. انگار سال هاست که افسانه رفته بود.

خبری از درخت ، از هوای صاف و آبی نبود به دنبال پیدا کردن مخمل آبی آسمان تیر نگاهش را از چله بی رمق چشم هایش بیرون فرستاد.ولی افسوس که انگار بعد از سال ها خانه ها رشد کرده بودند . تیر نگاهش پس از برخورد به دیوارهای بتنی نا امیدانه به خانه برگشت. بوی گیاهان تازه را هنوز حس می کرد . نگاهش را در میان انبوه جمعیت گرداند. بدنش سنگینی می کرد . نا امیدانه به سوی پنجره برگشت .

جنگل پوشیده شده بود از خزه و سراشیبی کوهستان پر از درختچه های بلوط . افسانه ی افسانه هایش را می دید که همچون آهوی رمیده از سراشیبی کوه پایین می دوید و گیسوان بلندش در باد به رقص در آمده بودند. در دامنه کوه نگاهشان در هم گره خورد. - سلام افسانه - س .... سلام دسپاچه آبشار گیسوانس را زیر روسری سفیدش که دور گردنش افتاده بود پنهان کرد. - کجا رفته بودی ؟ گونه هایش سرخ شده بود ، نفس نفس می زد و قطرهای شبنم بر گلبرگ های گونه و پیشانیش نشسته بود. - رفته ..... بودم پیش برادرم ، نهار براش برده بودم . - چرا به مه نگفتی تا ببرم ؟ سرش را پایین انداخت سرخ شده بود . خودش نیز در تب می سوخت .

جوابش را از گیسوانش که از کناره های روسریش برای او دست تکان می دادند و چشمهای معصومش که به زمین خیره شده بود گرفت .بعد از لحظاتی آهسته گفت : - خدا حافظ و آرام چون نسیم در کوچه های ده وزیدن گرفت و نگاهش چون سیب رمیده از دامن درخت به دنبال قدمهایش غلطیدن گرفت ، تا او را بدرقه کند .در کنار خانه ای کاهگلی رویش را برگرداند ، شمیم نگاهش را تا اعماق و جودش حس می کرد . در هوا دستی چرخاند تا تا نگاهش را بی جواب نگذارد و چند بار آهسته تکرار کرد . - افسانه ، افسانه ، افسانه قُل قُل صداهای گنگ اد امه داشت و اشباح سیاه همچنان در رفت و آمد بودند و هر کس از دری سخن می گفت : - عزیز من این دنیا برای کسی که بفهمه پشیزی نمی ارزه تو را به خدا به خاطره چه ؟این همه دروغ ، این همه دزدی ، این همه مردم آزاری ، آخرش که چی ! می خوای به کجا برسی؟ ها - هی بابا کسی که یه روز کار بکنه دو ، سه روز دور میدان ها بگرده پی کار چه جور می خواد زندگی کنه ،چه جور می خواد خرج زن و بچه ش را بده ، قشر کارگر جماعت باید بمیرن ، بهتره از هر روز مردن و ذره ذره آب شدن جلو زن و بچه هاس. - آقا جان باید راضی بود به رضای خدا هر چه آقا کریم خواست همون می شه .

چشم هایش را در میان مردم گرداند . متعجب به آنها خیره شد . عرق بر پیشانیش نشست گونه های سفید بی خونش سرخ شد. - اف .... سا ..... ن ..ه کی آمدی ؟؟! آخه چرا اینقدر دیر ؟........ باز هم با لباس سفید !!می دانی من چقدر لباس سفید دوست دارم ، با لباس سفید اینه هو فرشته ها می شی. اشک از چشمهای افسانه سرازیر شده بود. - گریه نکن حالا که بعد از سال ها آمدی ، چرا گریه می کنی؟ بیا ، بیا که سالهاست منتظرت بودم . حالا بیا و برای یکبار هم که شده تکیه گاهم شو تا به خاطر تو بلند بشم. دستش را باز کرد منتظر دستهای گرمی بود تا بگیرندش ولی بعد از لحظاتی نا امید و بی جواب سرجایشان برگشتند . افسانه با لباسهای سفید فرشته وار از میان مردم رد شد بی آنکه نگاهش کند . اشک از گوشه ی چشمش پیدا بود. - افسانه نرو ، دیگه انتظار بسه ، دیگه تحمل ندارم ........ تو را به خدا بسه ..... نرو ..... نرو افسانه حرفی نمی زد با چشم های اشک بار چند بار با علامت دست صدایش کرد . دیگر به سختی نفس می کشید . حال حرف زدن نداشت .

 حرفهایش گنگ و نامفهوم شده بود. - اف ...... س ..... ا ...... ن .... - هی دادم از عشق . پدرد بسوزه عاشقی ، بعد از سالها از مرگ افسانه هنوز فراموشش نکرده و داره باهاش حرف می زنه. - بله آقا عاشقش بود عاشق. یادمه وسط های زمستان بود که باباش پاشو کرده بود تو یه کفش و هی می گفت : مه باید برم ، ریش دار آمد گیس دار آمد نخیر ،می گفت :مرغم یه پا داره باید برم ، رفت . یادم میاد اون سالی که رفتند زمستان سختی بود انگار آسمان هر چه داشت می خواست یک جا سر زمین خالی کنه.

دو سال تو شهر بودند بعد وقتی برگشتند خودش که حرف نمی زد زنش گفت : توی آن برف ویخ بندان افسانه مریضی سختی گرفت ،بیچاره و بدبخت ماندیم و همین جوری جلو چشممان افسانه ی زنده بودنمان پرپر شد و رفت . - آره براگم چندین بار بهش گفتم تو که با افسانه ازدواج نکردی که الان ترک دنیا کردی فقط عاشقش بودی ، او بنده خدا هم که عمرش اجازه نداد. جوابش هم مثل همیشه این بود « دل که کالا نیست عمو هر روز بدیش دست یه نفر ، عشق فقط یه عشق» چند نفس بریده کشید . نگاهش به قاب خالی در خیره شده بود، انگار منتظر کسی بود. احساس سبکی می کرد . مثل اینکه از دردی عظیم رهایی یافته باشد .هر لحظه از مردم دور می شد و از چهارچوب تنگ خانه ها می گذشت و چون پرنده ای سبک بال رو به بالا می رفت . مردم را می دید که اطرافش جمع شده بودند و ناگهان صدایی را که گفت : - اناالله و انا الیه راجعون

صدای شیون مردم بلند شد. بغض آسمان شکسته شد و شروع به گریستن کرد و او همچنان از زمین فاصله می گرفت . در آن دور دستها ، جنگل ها و دشت های سر سبز را می دید و دو جوان که شانه به شانه و دست در دست از کنار چنارهای سر به فلک کشیده در زیر باران قدم می زدند.

اطلاعات شما ذخيره شود ؟