داستانی از اسماعیل زرعی
داستانی از اسماعیل زرعی




به لبه‌ی پنجره تکیه داده‌، چشم به‌شهر‌ِ خواب‌آلوده دوخته بود‌، بی‌آن‌که ‌آشکارا جایی‌را ببیند‌؛ یا صدایی‌را بشنود. پشت‌ِ سرش‌، اتاق‌، با نوری سرخ و بی‌‌رمق روشن بود و از روی تخت‌خواب‌، نفیر‌ِ نرم‌ِ نفس‌های زن‌ به‌گوش می‌رسید‌‌؛ نفیر‌ی‌که انگار از تلاطمی سخت‌ رها شده باشد؛ اما بیرون‌، صدای یک‌نواخت‌ِ زنجره‌ها و سیاهی‌ِ آسمان‌، سکوت‌را سنگین‌تر می‌کرد. ماه نبود‌؛ فقط ستاره‌ها ...

داستانی از اسماعیل زرعی

 

زن و پنجره

به لبه‌ی پنجره تکیه داده‌، چشم به‌شهر‌ِ خواب‌آلوده دوخته بود‌، بی‌آن‌که ‌آشکارا جایی‌را ببیند‌؛ یا صدایی‌را بشنود. پشت‌ِ سرش‌، اتاق‌، با نوری سرخ و بی‌‌رمق روشن بود و از روی تخت‌خواب‌، نفیر‌ِ نرم‌ِ نفس‌های زن‌ به‌گوش می‌رسید‌‌؛ نفیر‌ی‌که انگار از تلاطمی سخت‌ رها شده باشد؛ اما بیرون‌، صدای یک‌نواخت‌ِ زنجره‌ها و سیاهی‌ِ آسمان‌، سکوت‌را سنگین‌تر می‌کرد. ماه نبود‌؛ فقط ستاره‌ها سوسو‌زنان نور می‌پراکندند‌؛ نه همه‌، آن‌هایی‌که درشت‌تر و براق‌تر بودند‌؛ بی‌آن‌که بتوانند ذره‌ای از تاریکی به‌کاهند.
بی‌اراده‌، دست‌اش را بالا بُرد و سیگار را به‌لب گذاشت. پُک که زد‌، سرخی‌ِ آتش‌، جان گرفت‌، تن گسترد‌، نور‌ِ خون‌رنگ‌ِ مُرده‌ای لابه‌لای انگشت‌هایش دواند و بلافاصله دوباره زیر‌ِ لایه‌ی نازک‌ِ خاکستر خزید. پنجره‌‌ی اغلب خاموش‌ِ خانه‌ها‌، سر‌‌در‌ِ مغازه‌ها که با چراغ‌های نئون‌ِ رنگارنگ تزیین شده بود‌ و خیابان‌های خلوتی‌که زیر‌ِ نور‌ِ تیر‌ِ چراغ برق‌ها دراز کشیده بودند و حتا عبور‌ِ گاه‌گاهی ماشین‌ها همه برای لحظه‌ای پشت‌ِ پرده‌ی غلیظ‌ِ دود هاشور خورد.
عبور‌ِ سایه‌ای از مقابل‌ِ چشم‌هایش‌، رشته‌ی افکارش‌را بُرید. دقت کرد. دو کوچه پایین‌تر‌، پنجره‌ی طبقه‌ی دوم‌ِ آپارتمانی پنج‌‌شش‌ طبقه نگاه‌اش‌را به‌خود کشید. چیزی دیده نمی‌شد جز تاریکی‌ِ رنگ‌باخته در نور‌ی زرد‌ و کم‌جان که به‌زحمت تشخیص داده می‌شد. ناخواسته‌‌، خیلی کُند و مبهم به زنی اندیشید که احتمالاً از جلو پنجره رد شده بود. کلمه‌ی زن که از خاطرش گذشت‌، انگار تلنگر خورد. بافته‌های ذهنی که مشغول‌اش کرده بود‌، یک‌باره از هم گسیخت‌؛ طوری‌که حتا فراموش کرد به‌چه فکر می‌کرده است. در عوض‌، هاله‌ی ابهام به نرمی‌، نرم و سریع‌، شکل گرفت‌‌، شد شبیه‌ِ زن. گمان کرد زن‌، از ونگ‌ِ نوزادش بیدار شده‌ است و می‌رود دوباره او را بخواباند. حدس زد باید جوان باشد‌ که نوزاد دارد؛ دست‌ِ بالا‌، سی‌ساله‌‌؛ بلند‌قد یا کوتاه‌؟...
موهایش‌را مجسم کرد به‌رنگ‌ِ قهوه‌ای تیره، درست هم‌رنگ‌ِ موی سر‌ِ زن‌‌ِ خودش‌که به‌احتمال‌ِ زیاد‌ حالا زیر‌ِ قطره‌های ریز و درشت‌ِ عرق‌، غرق‌ِ خواب بود. شاید هم به‌همان اندازه لاغر‌، کوتاه و عصبی.
: عصبی باشد و این‌قدر آرام رد بشود؟!!!
نه که بگوید‌، نه که بپرسد‌، فقط از ذهن‌اش گذشت. و به لحظه‌ای پیش‌تر قدم گذاشت که زن و شوهر کنار‌ِ هم بودند ‌بی‌گمان‌؛ زیر‌ِ نور‌ِ زرد‌ِ ملایم‌،‌ که محتاطانه‌، نواز‌شان می‌کرد؛ غرقه در بوی مهربان‌ِ خواب‌؛ آن‌هم به‌فاصله‌ی کمی از بچه. شوهر‌، آرام و بی‌دغدغه نفس می‌کشید‌؛ اما زن‌، انگار گوش‌به‌زنگ‌، همین‌که طفل تقلا کرد و آماده‌ی ونگ‌زدن شد‌، از خواب پرید‌؛ بی‌سروصدا‌، سریع‌، از تخت پایین آمد‌. با سرپنجه‌ی پا خود ‌را به نوزاد رساند. سینه‌اش‌را که جلو ‌بُرد‌، چشم به سمت‌ِ مرد‌ش چرخاند‌؛ نکند بیدار شده باشد.
آتش‌ِ سیگار‌، بین‌ِ دو انگشت‌اش‌را سوزاند. شتابان آن‌را توی زیر‌سیگاری کنارش له کرد و محل‌ِ سوخته‌گی را زبان زد. یادش آمد صدایی نشنیده است. اگرچه گاه‌گاهی از فاصله‌ای دور‌، خیلی دور‌، بوق‌ِ ماشین‌ها می‌آمد و آمبولانسی که یک‌بار آژیر‌کشان در خیابان‌های خلوت ویراژ داد و‌ زنی‌‌، شاید هم پرنده‌ای‌، در تاریکی‌، از جایی دور‌، جیغی کشیده بود‌‌، یا صدا فقط ‌شبیه‌ِ جیغ بود؛ اما ونگ نه‌؛ ونگ‌ِ نوزادی را نشنیده بود. اگر می‌شنید‌، حتماً زودتر متوجه روبه‌رو می‌شد‌؛ دقیق‌تر نگاه می‌کرد. همین باعث می‌شد آشکارا همه‌چیز را ببیند.
با این‌‌حال‌، مطمئن بود سایه‌ای‌که رد شده بود‌، سایه‌ی زن بوده است. زنی‌که بدون‌شک با احتیاط از سمتی به‌سمت‌ِ دیگر اتاق رفته است. شاید تازه‌عروس باشد. شاید ماه‌ها و یا حتا هفته‌های اول‌ِ زندگی مشترک‌اش را تجربه می‌کند‌؟! تجربه‌ای شیرین‌، رویایی و از یاد‌نرفتنی. تجربه‌ی گوارای زندگی با مردی‌که دیوانه‌وار دوست‌اش دارد. مردی‌که هنوز طعم‌ِ دویدن‌ها‌، قربان‌صدقه رفتن‌ها‌، وعده و وعید‌ها و تلاش‌های خسته‌گی‌ناپذیر‌ش برای به‌دام کشیدن او‌، به‌گفته‌ی خودش‌ البته، از خاطر‌ِ زن محو نشده است.
حتماً یاد‌آوری این گفته‌، لب‌های زن‌را به‌خنده‌ای بی‌صدا باز می‌کند و خاطره‌ی شب‌ِ عروسی‌‌را زنده‌، که مرد‌، بی‌توجه به هیاهوی رقصنده‌گان‌، بی‌آن‌که به‌چشم‌های کنجکاو‌ِ عده‌ای و یا نگاه‌ِ آرزومند‌ِ عده‌ی دیگری از مهمانان اعتنا کند‌، سر پیش آورده بود‌ و با صدایی‌که به‌سختی از بین ساز و آواز‌ِ کَر کننده شنیده می‌شد‌، زیر‌ِ گوش‌اش زمزمه کرده بود: دست از طلب بر ندارم تا کام‌ِ من بر‌آید/ یا تن رسد به‌جانان یا جان ز تن بر‌آید !
و اضافه کرده بود: دیدی‌؟ دیدی عاقبت زدم‌ات تور خانم‌خانم‌ها! حالا چه‌‌؛ حالا‌م برام ناز می‌کنی‌؟
شاید زن به این‌همه صداقت‌، به این همه ساده‌گی خندیده باشد‌؛ نه با صدایی بلند‌، نه به قهقهه‌، مقابل آن‌همه نورافکن‌، زیر‌ِ آن‌همه چراغ‌‌؛ پنهانی‌، توی دل‌اش‌: از برق‌ِ چشم‌هاش پیدا بود!
سینه‌اش پُر و خالی شد. به صدای زنجره‌ها گوش داد‌، به سکوت‌ِ شب‌، و به غمی‌که لابه‌لای تاریکی‌ها می‌پلکید.
: پس بچه چه‌؟ بچه....
رشته‌ی این فکر به انتها نرسید. جواب‌، آماده بود‌، دَم‌ِ دست‌؛ انگار منتظر تا بلافاصله خودش‌را به‌رخ بکشد: شاید بارور نمی‌شود‌، مرضی‌که این‌ روزها زیاد شایع است‌؛ حالا به هر دلیلی‌. ایراد از خودش است یا از شوهرش‌، این‌که مهم نیست‌؛ مهم بودن کنار‌ِ یک‌دیگر است‌؛ دوست داشتن‌‌، دل دادن‌، یار بودن. و‌اگر‌نه صاحب‌ِ بچه شدن که کاری ندارد. می‌توانند هرچند تا که می‌خواهند از پرورش‌گاه بیاورند‌؛ دختر یا پسر‌؛ خوش‌گل یا بدریخت‌، از نوزاد گرفته تا چند ساله‌؛ این‌ها هم اگر چنگی به دل نزدند‌، لقاء مصنوعی‌که هست‌. علم پیشرفت کرده‌. فقط کافی است زن و شوهر بنشینند یک‌دل و صادقانه با هم حرف بزنند. هر‌کدام رُک و راست بگویند چه می‌خواهند....
ناله‌ی زن‌را از پشت‌ِ سرش شنید‌؛ و همین‌طور ناله‌ی تخت‌را که از پهلو به پهلو شدن‌ِ زن به‌جان آمد. بی‌آن‌که بخواهد کومه‌ای گوشت در نظرش مجسم شد‌؛ کومه‌گوشتی دردمند‌، نالان‌، انباشته از بیماری‌های متعدد و خاطرات‌؛ خاطره‌هایی که شاید مرور‌ِ ممتد‌ِ زمان افسرده‌شان کرد بود.
نخواست برگردد. نخواست به ‌آن‌که پشت‌ِ سرش‌، از ناچاری‌، از نا‌امیدی‌، عاقبت به پرده‌ی خواب چنگ زده بود توجه کند. دل‌اش می‌خواست هم‌چنان به زنی‌که رد شده بود فکر کند‌؛ به شوهر‌ِ او، به‌زندگی‌شان‌، به آرامشی‌که حتماً دارند و عشق و علاقه‌شان به هم‌؛ اما اگر یک‌مرتبه این‌همه آسوده‌گی به‌هم ریخت چه؟... اگر زن ناگهان رنگ عوض کرد و بهانه‌گیر شد و شد بلای خانه چه؟... اگر گذاشت و رفت‌؟... آن‌وقت مادر‌ِ پیر و علیل‌ِ مَرد دردها و ناله‌هاش را کشان‌کشان از شهرستان آورد پیش پسر‌ِ تنهاش که کم‌تر غصه‌ بخورد چه؟...
دوباره هوس‌ِ سیگار کرد. دست روی لبه‌ی پنجره کشید دنبال‌ِکبریت. هنوز چشم از روبه‌رو بر نداشته بود. هنوز منتظر بود زن برگردد و کنار مرد‌ش آرام بگیرد تا او بتواند به افکارش‌ پر و بال‌ِ بیش‌تری بدهد؛ به‌ وقایعی‌که اتفاق افتاد بود‌ دقیق شود؛ و به آن‌چه می‌‌خواست اتفاق بیفتد. سیگار را که بین لب گذاشت‌، کبریت که جرقه زد‌، پنجره‌ی طبقه‌ی دوم‌ِ خانه‌ی پنج‌شش طبقه هم روشن شد. سه‌چهار مرد‌، پیر و جوان‌، چماق به‌دست‌، زنجیر به‌دست‌، داخل ریختند‌، به این‌طرف و آن‌طرف دویدند و فریادهای دزد‌، دزد‌، بگیر‌، بگیرشان سکوت‌ِ شب‌را شکست.
زن‌، با صدایی خواب‌آلوده‌، خس‌خس‌کنان‌، پیر و بریده‌بریده‌، پرسید: هنوز بیداری عزیز‌ِ دل‌ام ؟ می‌دانی ساعت چنده؟ این‌جوری زبان‌ام لال از بین میری‌، ها قربان‌ت‌!
نتوانست جواب بدهد‌؛ حتا  نتوانست رو برگرداند.

۲۲ مرداد‌ماه ۱۳۹۰- کرمانشاه


 

اطلاعات شما ذخيره شود ؟